آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 23, 2012

صبح وقت شستن دست با خودم فکر می‌کنم یادم باشد,  رفتم بیرون مایع دست‌شویی  بخرم . دارد تمام می‌شود . کسی می‌گفت اگر خمیر دندان خارجی مصرف می‌کنید , ذخیره کنید نایاب و گران می‌شود , فکر کنم راست می‌گوید , همین داروخانه‌ی سر کوچه‌ی ما مدتی‌ست  نخ دندان اورال بی ندارد , وقتی متعجب گفتم  رنگ مو از دو هفته‌پیش تا الان چه گران شده , گفت سری بعدی گران‌تر هم می‌شود , بیشتر بخرید.  خانوم اپیلاسیونی می‌گفت تامپون هر جا دیدید بخرید خیلی کم شده,  اصلن نیست .تابستان و فصل استخر می‌مانید معطل‌ها !  مادرم می‌گوید پودر دارد گران می‌شود می‌روی خرید یادت باشد حسابی بخری ! اصلن شوینده پاک کننده‌ی خانه تکانی را بخر , ردیف حبوبات شهروند را نگاه می‌کردم هی نگاه کردم هی باورم نشد,  لوبیا چیتی 900 گرمی سه هزار و هفتصد تومان !  یکی از همین وب‌سایت‌های خبری نوشته بود قیمت وسایل خانگی به زودی رشد چشمگیری خواهد داشت , دل‌نگران خواهرم می‌شوم که دارد ریز ریز وسایل خانه‌اش را جمع می‌کند ! هر روز با هم قیمت سکه و طلا را چک می‌کنیم می‌گوید من چه خاکی به سرم بریزم آخر ! هر روز در این مورد صحبت می‌کنیم هنوز در مورد خاک مورد بحث به نتیجه‌ی نهایی نرسیده‌ایم . آن آقای موتلفه گفته تا شش ماه دیگر قحطی می‌شود . خانمی  می‌گفت ذخیره کنیم . مادرم نگران می‌پرسد , برنج داری ؟ آن یکی می‌گفت حیف که  آجیل شب عید را نمی‌شود الان خرید, بیات می‌شود .  من باز فکر می‌کنم یادم باشد مایع دست‌شویی بخرم , دارد تمام می‌شود .

Advertisements

مکالمات / گفتگو با اکبر رادی / صفحات 16 تا 23

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 22, 2012
آلوچه خانوم است و قول‌ش … مخمل جان, بخوان صدایت را ضبط کن برا ی پدر و مادرت بفرست . بقیه‌ی شماهایی که پدر و مادرتان وقت گفتن از رشت کودکی‌شان توی نگاه‌شان می‌بیند که دل‌شان مالش می‌رود, این چند صفحه را برای‌شان بلند بلند بخوانید . کیف می‌کنند .
 
***
بخشی از گفتگوی ملک ابراهیم امیری با اکبر رادی منتشر شده در کتابی به نام مکالمات / انتشارات ویستار/ سال 1379. صفحات 16 تا 23
 
 
 
موافقید از کودکی شروع کنیم ؟
 
اگر می‌خواهید مرا روانکاوری کنید , باشد , پرده را کمی بالاتر می‌زنم ! من سومین فرزند از یک خانواده‌ی متوسط بازاری هستم ,که جمعن دو خواهر و چهار برادر می‌شدیم . پدرم در رشت قناد بود و در جنگ جهانی دوم یک کارخانه‌ی کوچک قند ریزی داشت , که قند بخشی از شهر را با همین کارخانه تامین می‌کرد و روی هم دستش به دهانش می‌رسید و سفره‌اش گشاده بود . و این شاید از کرامات جنگ بود که مقارن با کودکی من است . و ما اگر چه به یک معنی از جغرافیای جنگ بیرون بودیم , ولی به هر تدبیر از تلاطم‌های اقتصادی آن بی‌نصیب نبودیم , که امواج بلندش به مرزهای شمالی ایران می‌کوبید و رسوبات مخرب خود را روی آن سامان به جا می‌گذاشت : جیره‌بندی ارزاق , شناور شدن قیمت‌ها, صف‌ها و کوپن‌های نان و نفت و کاغذ و رواج صفحات حلبی که شاگردان مدرسه مشق‌های خودر را روی آن‌ها می‌نوشتند و پاک می‌کردند و از نو … با وجود همچه خِنس‌هایی , و عدل آن زمان که بمب افکن‌های اشتوکای آلمانی برفراز شهرها یله می‌شدند و در مسافتی بسیار دور ساختمان‌های عظیم‌الجثه در انفجاری از خاک و دود فرو می‌نشستند, زمانی که تکه‌های اجساد زیر هُرم خورشید به سرعت تجزیه, و طعمه‌ی لذیذ حشرات گرسنه می‌شدند , دوره‌ای که زنان و کودکان برهنه در «راه آسمان » به حمام می‌رفتند , دوره‌ی خطابه‌های آتشین و کوره‌ها و چه , درست آن زمان دوران کودکی من در محله‌ی » پیرسرا»ی رشت در یک رفاه و امنیت نسبی گذشته . و گرچه گناه این همزمانی ناخواسته گردن من نیست , اما عذابی است که ثقل آن را همیشه روی گرده‌ی خود احساس می‌کنم … آن روزها خانه‌ی ما پشت مسجد «ملا علی محمد» بود , که با دیوارهای مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنیا محفوظ می‌داشت . هنوز اتاق‌های متعدد با سقف‌های چوبی آبی‌رنگ خانه را به یاد می‌آورم . آن طَنَبی شیشه بندِ طبقه‌ی دوم با فرش‌های جفتی کاشان و پرده‌های گلبهی , باغچه‌های پرگل و گیاه و درختان بادرنگ و شمشاد و آن خوشه‌های طلایی نارنج , مه زلال سپیده دم با بوی مرطوب یاس , سنگ‌بست‌های باران خورده‌ای که آن‌قدر نظیف بود که می‌توانیستی پابرهنه روی قلوه‌های آن راه بروی و خنکی و تمیزی سنگ را بر پوست پاهای پنج ساله‌ات حس کنی , برگ‌های چسب روی دیوار و سُفال‌های خزه بسته‌ای که جرگه‌ی گنجشک‌های شاد در پوشش نمناک ‌آن‌ها جستن و جیک جیک می‌کردند , آبنمای سبزفام پوشیده از نیلوفر آبی و ماهی‌های سرخِ تنبلِ فربه و آن قورباغه‌های کوچک چمنی , سرود کشدار و یک تیغ زنجره‌ها که خواب قیلوله‌ی بعدازظهر تابستان اهل خانه را سنگین و دلچسب می‌کرد , و گربه‌های پلنگی که زیر دست و پا ول بودند , یا به تکدی و طمعی دور آبنما می‌پلکیدند, و بالاخره آدختر و غذرا و حسین که مامور خدمات داخلی و خارجی خانه بودند و هر یک به انجام وظیفه‌ای طول و عرض اتاق‌ها را می‌رفتند و می‌آمدند …
 
 
 
در این دوره با بیرون خانه هیچگونه تماسی نداشتید ؟
 
بیرون خانه دنیای دیگری بودکه من به تدریج با آن مانوس می‌شدم : اول پاییز گیله‌مردها با اسب‌های سفید و ابلق می‌آمدندو پشت خانه نگه می‌داشتند و بارهای خودرا که لنگه‌‌های صد کیلویی برنج بود , در صندوق بزرگ انبار خالی می‌کردند و میرفتند . خانه‌‌ی ما در اتنهای یک کوچه‌ی پیچ در پیچ سنگفرش بود که زیر نم‌ریزه‌های بارانِ عصر بهار غرق در اسانس شکوفه‌ی نارنج می‌شد . در همین کوچه بود که با برادرم , علی , و بچه‌های کوچه ماچولُس و گردو بازی و ارمنی گوش , می‌کردیم , و در برف‌های مایه‌دار زمستان ( که گاهی به ارتفاع سفال‌های کوچه می‌رسید ) آدمک‌های برفی بی‌قواره‌ای به طور مسابقه در قشنگی می‌ساختیم , و یا در بادهای گرم پاییزی با شلاقی از قیطان گِردالو می‌چرخاندیم . آن درخت بادرنگ یادم هست , قانفِت‌های زنجبیلی و قلیان بلوری که افتاد . و تابستان به ملاخانه می‌رفتیم که در بن‌بست کوچه بود و آدختر توی قاب در سرک می‌کشید و رفتن ما را از دور نظاره می‌کرد . ملاجان زن عاقله‌ای بود و موهای دورنگ و سیبیل داشت . و ما برای اون برنج پاک می‌کردیم و قرآن را با ترتیل می‌خواندیم , بی آن‌که معنای آن را بدانیم – آه , آن بوی رنگین پیاز و نعناع و سیرداغِ روی کشک !! و مادرم , آن قامت جمبل , چه احتشامی داشت وقتی که در میان خدمه‌ی خانه ایستاده بود و آش را در دیگ بزرگ هیاتی چمچه می‌زد و می‌گفت دور دیگ گلاب بپاشند و خلوت کنند, که اگر حضرت فاطمه نیمه شب بیاید و روی آش پنجه بگذارد , نذر او از عبادت ثَقَلیِین هم بالاتر است . و صبح کاسه‌های گل سرخی آش بود که در خانه‌های کوچه تقسیم می‌شد. و ما تماشا می‌کردیم شب‌های رمضان رشته خوشکارهای برشته‌ی آعشته به شیره‌ی معطر را , که مادرم دانه دانه در سینی براق ورشومی‌چید و باسلیقه روی آن حوله‌ی سفید می‌کشید, و آن‌وقت آدختر چادر به دندان, سینیِ حوله پوش را با چه آرامشی روی دو دست می‌گرفت , سلانه سلانه از مقابل چشم‌های کنجکاو کاسبکاران و اهل محل عبور می‌داد و به مسجد ملا علی محمد می‌برد ( و من با پیژامه‌ی کوتاه میلدار و کَتَله به دنبالش ) تا مشته پاچ آقای خادم که بی‌شباهتی هم به نیمای ما نبود , رشته خوشکارهای معطر را بین مردان نشسته پای وعظ دوره بگرداند , و بعد درشکه‌های دو اسبه می‌آمدند و با کروک‌هایی که در باران کشیده می‌شد , درشکه‌چی‌ها از دم کلاه کاسکت می‌گذاشتند و آداب‌دان و مرتب بودند . و من اشتیاق شیرینی داشتم که بر دست درشکه‌چی بنشینم , افسار آن اسب‌های جوان را بگیرم و در شب سنگین و مه روی سنگفرش خیس درشکه برانم . و این موقعی بود که منزل بستگان یا به سینمای » شرق » می‌رفتیم که زیر عمارت بلدیه بود و فیلم‌های روسی به زباان اصلی می‌داد : » اسب کوهان دار» , «ماهی اسرارآمیز» , «گل سنگی «. افسانه‌های خیالی و رنگی در زوایای ذهن شفاف کودک شش ساله‌ای چون من طوفانی از گل اقافیا و تخیل آبی رنگ بود … بزرگتر که می‌شدم دایره‌ی معلومات من از محیط وسیع‌تر و واقعی‌تر , و قوه‌ی خیال من خلاق‌تر می‌شد . پسرکی شده بودم ظریف و سالم و بشاش و کَمکی هم هم از شما چه پنهان تُخس ! و حالا دیگر با علی دبستان عنصری می‌رفتیم و کت و شلوار شاپور متحد الشکل می‌پوشیدیم و کاسکت می‌گذاشتیم . گفتم : » قانفِت!! » برگشت با خنده نگاه ملوسی کرد و پنجره‌ای که در نبش کوچه‌ی ما خالی مانده بود و صدای بارانی زنی که با اسنانس شکوفه‌ی نارنج توی کوچ‌ی مه گرفته می‌غلتید . قمر بود یا روح‌انگیز ؟ که پای تیر چوبی برق ایستادم و احساس کردم در آهنگ و باران و مه و نبش کوچه‌ی خلوت آهسته نمو می‌کنم . و هم در این دوره بود که پا از کوچه بیرون می‌گذاشتیم و کاسب‌های محله را نم نمک می‌شناختیم , که هر یک موافق احوال‌شان لقب یا صفتی یدک داشتند : احمد سیگاری , پُخدوز , شنگول , شَله معین و چه . به تقلید سریال سینماییِ » خنجر مقدس » آرتیست بازی و بزن بزن می‌کردیم , ( با هفت‌تیر و خنجر چوبی که کاردستی خودمان بود . ) یا بیرون شهر باغ » محتشم » می‌رفتم تا با سنگ‌انداز سار و گنجشک و کاکایی شکار کنیم و در ماه توت دست جمعی به » هفت باغ » ریسه می‌شدیم که فضای وهم انگیزی داشت و می‌گفتند پشت هر درختتش جنی با لباس سفید توی مه ایستاده است . اما باغ «سبزه میدان» برای ما همیشه لطف دیگری داشت , که مرکز شهر بود و زیر میله‌های شرقی آن پیراهن‌های زنانه‌ی لهستانی حراج می‌کردند , که رنگارنگ و تمام دست دوم بودند و ما در آن هفت و هشت سالگی نمی‌دانستیم حکمت‌شان چیست . فقط چند سالی بعد سکه افتاد و دانستیم که این‌ها پیراهن‌هایی بودند که صاحب‌شان به «آشویتس» و «تربلینکا» و دیگر اردوگاه‌های مرگ رفته و مبدل به خاکستر شده بودند … از باغ » سبزه ‌میدان» تا ساعت بلدیه خیابان شاه بود . آن روزها در نگاه سودایی من این خیابان چقدر طولانی و آن باغ چه باشکوه و بزرگ می‌نمود ! آن باغ پر خاطره, شب‌های تابستان تبدیل به گاردن پارتی می‌شد که در ضلغ غربی آن موزیک می‌نواختند, و زنان و کودکان در میان درختان بلندِ کاج و فانوس‌های مهتابی گردش می‌کردند , و ما در بوی ملایم درختان بلندِ کاج و فانوس‌های مهتابی گردش می‌کردند, و در بوی ملایم ریگ‌های شسته و بنفشه‌ی وحشی پشت میزها کوچک پاکیزه می‌نشستیم و بستنی ثعلبی با شربت توت فرنگی می‌خوردیم, ترنم شورانگیزآکاردئون از دور یادم است , شعله‌های نقره‌ای ستارگان در مه نیلی شب , و خنده‌ ملوس و هاله‌ی دور چشم سیاه ‌زنده‌ آبی . بیرون که می‌آمدیم, چرخی در خیابان شاه می‌زدیم که شب‌ها منظره‌ی بدیعی داشت : کافه قنادی نوشین که قسمت کافه‌اش محفل مردان وزنان فرنگی‌مآب شهر بود , میوه فروشی الله وردی با تابلوی زیبای حبیب محمدی ( باغی و باغبانی و گلابی تنومندی به کولش) که ویترین خود را با برگ و میوه‌های نوبرانه تزیین می‌کر‌د و فی‌الواقع بوتیک میوه‌های فصل بود , سینما » مایاک » با فیلم‌های ماریا مونتز , هتل ساوُی , قرائت‌خانه‌ی ملی , میدان بلدیه و عمارت‌های چند اشکوبه‌ی روسی و گل‌باغش و کمی ‌پایین‌تر , تماشاخانه‌ی گیلان و » سالوس» مولیر (تارتوف ) و دختران و پسرانِ شیک پوش و آلامد که در پیاده‌روی خیابان با تانی قدم می‌زدند .. خیابان شاه با این منظره , مخصوصن در صراحت رنگ‌های شب , حال و هوای غریبی داشت و به طرز رازگونه‌ای درون مرا سرشار از بداهت و آهنگ و تصویر می‌کرد … بس کنیم !
 
 
 
وصفی که از رشت دوران کودکی خود داده‌اید , بیشتر به گوشه‌ای از پاریس اوایل قرن شبیه است !
 
بله آن رشت کودکی من دیگر رشت امروز نیست . و این را با تعصب یا مثل پیرمردهایی که دچار شورش خاطرات می‌شوند , نمی‌گویم . باید توجه داشته باشید که اولین قرائت خانه‌های ایران را ما در رشت داشتیم . اولین شهرداری , تلفن‌های مرکزی , تلگرافخانه , تاتر , سینما , چاپخانه , روزنامه , عکاسی , دبیرستان‌های دخترانه و آنچه مربوط به فرهنگ و تمدن معاصر است . امروز از بقایای آن رشت مهربان شاید فقط مردمش مانده‌اند .
 
 
 
شما تا چند سالگی در رشت بودید؟
 
حدودا تا یازده سالگی , اواخر دهه‌ی 20 بود که پدرم در فَترت اقتصادی کشور زمین خورد و کسب و کارش رو به کساد رفت و چندی بعد در آستانه‌ی کامل ورشکستگی افتاد , طوری که ظرف یک سال دکان و تخته کرد و خانه را فروخت و به زخم‌های خود زد , و بعد هم بُنه کَن به تهران کوچ کردیم , که تازگی چو افتاده بود قبله‌ی حاجات است و به هر کجایش بیل فروکنی , به گنج می‌رسی . ما در تهران به گنج نرسیدیم . خانواری بودیم نگونسار , در ولایت غربت , با دو اتاق اجاره‌ای و اندوه خاموش یک بدبیاری بی‌هنگام که لطف خنده را از لب‌های ما زدوده بود . در واقع تا پدرم در یکی از ادارات دولتی کاری دست و پا کند و برادر بزرگم , محمد, در نوجوانی وارد بازار شود و گوشه‌ای از بار پدر را بگیرد , مادرم که زنی هوشمند , با مناعت , قوی و دل‌دار بود , ظروف اعلا , فرش‌های باقیمانده و جواهرات خود را هر چه داشت , دانه دانه فروخت و با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشت و بال‌های امنش را برسرمان گسترد , و تا پایان به معنای دقیق کلمه ما را به منقار کشید . و من در همین دوره‌ی تلخ کامی و نامرادی بود که بلندی و زیبایی روح زن را کشف کردم و واژه‌های مجردی چون ایمان , عظمت , عشق , کرامت نفس و بی‌نیازی در عین نیاز را در وجود مادرم به رای العین و مجمسم دیدم. دوره‌ای که دبستان * را تمام کرده بودم و با توسط یک آشنای قدیم خانوادگی به اتفاق برادرم , علی , وارد دبیرستان رازی شده بودم که جایی بود در خیابان فرهنگ , مدرسه‌ای کهنه اما اعیانی , با مدیران فرانسوی و یک بخش خارجی که مختلط بود و محصلین آن از مدارس ژاندارک و سن لویی می‌آمدند .
 
 
* دبستان را خودم تغییر دادم در کتاب » دبیرستان » بود که به نظر می‌رسد اشتباه چاپی باشد .

پی نوشت : » دوعکس / آیدین آغداشلو » را هم یادم مانده , یکی از همین روزها !

پیش به سوی اسکار

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 16, 2012
یک وقتی بعدترها برای بچه‌هایی که این روزها را ندیدند , برایِ بچه‌های روزایی که در راه‌اند , بچه‌هایی که آرزو می‌کنم باورشان نشود که همچین روزگاری هم وجود داشته , تعریف می‌کنیم که یک وقتی هم بود – تاکید می‌کنیم «شاید باورتون نشه » – وزیری که انگاری فکر می‌کرد صندلی وزارتش ابدی‌ست خانه‌ی سینما را منحل کرد , تنها دوازده روز بعد سینمای ایران بزرگترین افتخارش را تا آن تاریخ کسب کرد . برای‌شان از آن لحظه تعریف می‌کنیم که چطور قلب‌مان توی سینه می‌کوبید . برای‌شان از راز ماندگاری هنر و هنرمند خواهیم گفت و حکم‌های وزارت که امضای پای‌شان تنها چهار سال دوام دارد
آقای فرهادی متشکریم … اهالی خانه‌ی سینما , مبارک‌تان … مبارک‌مان باشد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 11, 2012
من پر از کلمه‌ام . راه که می‌روم گاهی صدای به هم خوردنشان را هم می‌شنوم حتی . گاهی بی‌هوا از دهانم می‌پرند بیرون . گاهی می‌دوند می‌آیند نوک انگشتانم . انگشتانم برای تایپ کردن‌شان درد می‌کند اصلن . بعد جلوی خودم را می‌گیرم . چون یک کشفی کردم, وقتی این‌طوری می‌شود دلم نمی‌خواهد بروم سراغ مداد و کاغذ یا حتی صفحه‌ی ورد کامپیوتر , د‌لم ادیتور همین وبلاگ کوفتی را می‌خواهد یا دست کم یک جایی که یک دگمه‌ی پابلیش داشته باشد . به همین خاطر است مقاومت می‌کنم . از عادت کردن به بازخورد فرار کرده‌ام اما الان احساس می‌کنم این وضعیت نشان‌دهنده‌ی اولین مراحل ابتلاست . شاید هم اصلن خودِ ابتلاست و من به خودم لطف دارم که می‌گویم اولین مراحل , این بد است . باید جلویش را گرفت . نوشتن برای نوشتن را دوست‌تر دارم و همیشه بیشتر پسندیده ام … حالا نیایید به من بگویید اصلن مگر تو چه می‌نوشتی حالا ! … هر کسی پیش خودش یک حساب و کتاب‌هایی دارد . این روزها حتی این برایم سوال است که آدمیزاد آن طور که است را می‌نویسد یا سعی می‌کند آنطور می‌نویسد باشد ؟ واقعن کدام ؟ من از افتادن در دامی که خودم می‌شناسم می‌ترسم … این ها را گفتم که بگویم این روزها جلوی نوشتن پست‌های سی و دو اینچی را می‌گیرم . حتی می‌توانم در مورد درز دیوار جفنگ ردیف کنم . که نمی‌کنم . بعد متوجه شده‌ام به جایش جفنگ می‌گویم . اما بدون اخم! یک جور خُل مِلوی خوبی‌ام . با کلمه‌ها کلنجار می‌روم جلویشان را می‌گیرم تا یک راه آبرومندی برای بیرون ریختن پیدا کنند . سر آرامش باهاشان ور بروی . خط بزنی , جابه جا کنی … مانده برسم به این مرحله فعلن نگهشان داشته‌ام انگاری اسیرشان کرده باشی تا اعتراف بگیری . وادارشان کنی به کاری که نمی‌دانی اصلن ازشان برمی‌آید یا نه ! اما نمی‌خواهی کوتاه بیایی . 
 
 
سال‌ها پیش یک استادی سر یک کلاسی رو به ما ردیف هنرجویانِ سیبیلوی مقنعه به سر که مطمئن بودیم دنیا را تکان می‌دهیم یک روزی, گفت جلوی خودتان را هیچ وقت نگیرید . هیچ وقت ! بنویسید , بعد یک کاری‌اش می‌کنید سر و شکلی می‌دهید که بشود ارائه‌اش کرد . فکر می‌کنم آن استاد پیش‌بینی این روزها را نکرده بود که ارائه این‌قدر سهل الوصول باشد … یک رفیق خیلی کاربلد دارم این روزها که می‌گوید یک چیزی مثل یک دفترچه‌ی یادداشت باید همراه آدم باشد تا تک جمله ها را بنویسد . هرچیزی که به نظرش جالب آمد . بعد بهشان نگاه کند ببیند وسوسه‌اش می‌کنند یا نه ! هیچ کس هیچ راهی برای وسوسه‌ی دائمی ندارد که بستر ارائه هم دارند به آسانی . این که چطور مهارش کنید . که زرد و سِری دوزی نشود نوشته‌هایتان . مجبورم یک راهی پیدا کنم . راهش سکوت است ؟ صبر است ؟ نمی‌دانم . فکر کردم شاید راهش شنیدن و دیدن و خواندن است اصلن . بعد متوجه شدم نه تحریک کننده‌تر است . فکر می‌کنم نکند این از اثرات ناشناخته‌ی آلوگی هواست ! مرکز کنترل یک چیزهایی را مختل می‌کند یا به پر کاری یک چیزهایی منجر می‌شود که همچین اوضاعی پیش می‌آید ؟! بعد این‌ها یک طرف ماجراست . بدی اش وقتی است که می‌افتی به حرف زدن . می‌بینی همین‌طور یک‌سر داری در و دیوار را به هم می‌بافی . اوائل هفته خیلی اتفاقی یک آشنای قدیمی را اندازه‌ی نیم ساعت دیدم . همین‌طور یک سر حرف زدم به سوالات سه کلمه‌ای اش جواب های 6 دقیقه‌ای می‌دادم . دست آخر وقت رفتن طبق معمول جوابی نداشتیم برای اینکه چرا هم را اینقدر کم و دیر به دیر می‌بینیم و چرا روزگار این‌طوری شده . دستهایم را گرفت همین‌طور تکان می‌داد و می‌گفت که چقدر از دیدنم خوشحال است . من نمی‌دانستم چطوری بگویم که من خیلی خوشحال‌ترم . می‌گفت خوب به نظر می‌آیم . گفتم بله خوبم . روزگار بدم را ندیدی! یک‌هو یک طور خوبی لپم را گرفت کشید , گفت همیشه خوب باش . یادم آمد روزگاری بود بایک دستم مراقب بودم باد دامن اسکاتلندی ام را نزند باز نکند . دست دیگرم محکم دست مردانه‌اش را گرفته بود عرض خیابان را می‌گذشتیم . یادم آمد در ده دوازده سالگی تنها دست مردانه‌ای بود که دستم را در خیابان می‌گرفت . خندیدم و گفتم چشم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 8, 2012

سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش می‌دهد که همین‌طور یک‌ سر می‌خواند

بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی

بعد فکر می‌کند می‌تواند همین الان بنشیند آن رساله‌ی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جان‌ش, هم می‌خواهد بنویسدش خلاص شود هم می‌داند گیر می‌افتد توی سیاه‌چاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برای‌تان می‌گوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ می‌گویند که همه چیز را حل می‌کند , هیچ چیز را حل نمی‌کند. اما یک کار مهمی می‌کند ! حالی‌ت می‌کند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزنده‌ی موذیانه‌اش حتی یک چیزهایی را فقط  برای از دست دادن می‌گذارد توی دامن‌ت ! پس حالا که داری‌شان حالا که هستند به‌شان, به عاطفه‌ای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکن‌شان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان می‌گیری که کمکت می‌کند با همین‌ها زمستان را سر کنی , دوام می‌آوری… دوام می‌آوری ! آن یک مشت ماهیچه‌ی رنجورِ تپنده تنگیِ ‌جایش را تاب می‌آورد

بعد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 7, 2012

 

من هنوز روی دور پر حرفی‌ام اعتراف می‌کنم از دیروز همین موقع آرام‌ترم . شاید چون الان هیچ‌کس این‌جا نیست که مجبور باشد دست کم وانمود کند که گوشش با من است

 دیروز رفتم خانه‌ی مادرم . خواهرهایم باید می‌رفتند بیرون این‌قدر دست دست کردند تا ما برسیم یک نظر هم را ببینیم و رفتند, بعد من و باربد ماندیم با پدر مادرم . من عین رادیو یک سر حرف زدم همین‌طور آلودگی صوتی ایجاد کردم . باربد مات و مبهوت نگاهم می‌کرد , طفلی مامان و بابا! آن دوتا هم نبودند مجبور بودند تنهایی با چشم‌های مشتاق همین‌طور نگاهم کنند . برایشان آن یک چند صفحه از کتاب اکبر رادی را خواندم به بابا نگاه نمی‌کردم چون اشک‌ش درآمده بود بعد من بغض می‌کنم چون انسانی هستم با اشکِ دمِ مشک . بابایم دل نازک شده خیلی وقت‌ها پای تلفن هم می‌فهمم دارد صدایش را کنترل می‌کند بابت موضوعات متنوعی می‌تواند چشم‌هایش مرطوب می‌شود. راستش فکر می‌کنم این‌طوری بهتر است نمی‌ریزد توی خودش یک جور تخلیه است . بابا از بعد از خرداد هشتاد و هشت یک طوری‌تر شده . برایش‌ چند وقت پیش‌ها اولین بار که این آهنگ دنگ شو را گذاشتم دیدم ای بابا ! گفتم ناراحتت کردم ؟ گفت نه دلم برای ناوک مژگانِ نادر گلچین تنگ شده . یادم باشد تا اینترنت ملی نشده پیدا کنم برایش دانلود کنم . یک وقتی همه‌ی این‌ها را روی کاست داشت با یک ضبط بنتون دکل باندهایش وقتی مامان آن را برای بابا کادوی تولد می‌خرید از قد خواهرم در آن زمان بلندتر بود . دگمه‌ی پاورش را که می‌زدی از جا می‌پراندت تا این حد که شیشه ‌های قدی پنجره‌های جنوبی آن خانه‌ خیابان نورگستر , پشت دانشگاه صنعتی دچار لرزش مختصری می‌شد . روزهای آخر مهلت فروختن نوار کاستِ غیر مجاز هر چه از حقوق آن ماه‌شان مانده بود تند تند خریدند . یک عالمه ویگن خرید آورد خانه دنبال » طوفان در دریا غوغا می‌کرد » می‌گشت , دست آخر پیدا کرد کیف کرد انگاری که گنج پیدا کرده باشد . بعد یک کاست داشت که رویش به جای محمدرضا شجریان نوشته بود سیاوش شجریان و می‌خواند ای خسرو‌ی خوب , آن را با لذت تمام نشدنی گوش می‌کرد . شهیدی و بنان که اصلن روی همه‌ی ما سرِ ما جا داشتند . بعد فکر نکنید ما این‌قدر بچه‌های فهمیده‌ای بودیم‌ها! اما با این صداها بزرگ شدیم . مامان که اصلن در عوالم دیگری بود . عاشق ویجنتیمالا و راجندرا کومار بود به طرز غریبی . اما گفتم شهیدی مخصوصن یک چیز دیگر بود توی خانه‌ی ما. طوری‌که حتی خواهرم در عالم کودکی وقت بازی با خودش وسط زمزمه‌های من درآوردی خودش یا تکرارترانه‌های شهره و نوش‌آفرین مخصوصن این یکی که خیلی دوست داشت » از این ور, از اون ور! واسه‌ت عرضه کنم قِرهای نوبر » گاهی هم می‌خواند » گریه را به مستی بهانه کردم « , بعد خاله ام می‌آمد توی ضبطش گلوریا گینور گوش می‌کرد با الویس پریسلی هدفون را می‌گذاشت توی گوشش اما ما همه جای خانه می‌شنیدیم چه گوش می‌دهد. بعد آدامس هم می‌جوید خروس نشان وقتی می‌جوید هی بادکنک‌‌های ریزی را که من نمی‌فهمیدم چطور درست می‌کرد بین دندان‌های آسیابش می‌ترکاند, آخر هم یاد نگرفتم آن چق چق های وقت آدامس جویدن را , سوت زدن را هم یاد نگرفتم باربد هم هر چه سعی کرد نتوانست یادم بدهد . داشتم می‌گفتم خاله‌ام با آن شرحی که دادم روی پایش هم کتاب منطق سالِ چهارم فرهنگ و ادب بود امتحان نهایی داشت . با آهنگ ایرانی درس نمی‌خواند فکر می‌کنم حواسش پرت می‌شد اگر وقت درس خواندن ایرانی می‌شنید

 بابا یک سری عکس کنار گذاشته بود نشانم داد, گفت ببر برایم اسکن کن بفرست برای دوست قدیمی . گفت دوست قدیمی این‌بار تلفن که زد اول گفت سلام بعد گفت این را گوش کن و برایم از روی کامپیوترش آهنگ کام توگدر بیتلز را گذاشت … این را که گفت بغض نکرد با منبسط ترین لبخندی که این اواخر ازش دیده‌ام گفت وقتی آهنگ تمام شد گفت بگو هر چه می‌خواهی برایت پخش کنم بابا گفت پنی لین را می‌خواهد توی دلم گفتم یادم باشد یک منتخب بیتلز برایش ببرم عصرها سر کار گوش کند کیف کند همان‌هایی که با دوست قدیمی روی صفحه‌های سی و سه دور گوش می‌کرده یواشکی دور از چشم بزرگترهایشان آبجو می‌خوردند سیگار چس دود می‌کردند . حالا بابای من یک کسی را دارد که کارت تلفن بخرد حساب کند اختلاف ساعت را حواسش باشد که ویکند آن‌ور آب باشد حتمن, بعد تلفن بزند ساعت‌ها جوانی‌اش را , بالا پایین کردن‌های خیابان شیک را در روزگارِ دور با کسی مرور کند که همراهش بوده . نمی‌دانید برای بابای بی‌کس من این‌ها یعنی چه ! یعنی اتصال با رشته‌های گم شده از زمانی دور که هیچ‌کس اطرافش نبود تا وقتی خاطرات روزگار طلایی‌اش را مرور می‌کند دقیقن بداند درباره‌ی چی دارد حرف می‌زند . یک طور خوبی دلم سبک می‌شود بابت این اتفاق خجسته در شصت و دوسالگی‌اش

طرفهای ده صبح زنگ زدم که دارم می‌آیم وقتی رفتم فسنجانِ مامان قل می‌زد برش‌های ماهی نمک و فلفل و گلپر زده منتظر غلتیدن در ماهی‌تابه بودند به ارواح پدر و مادر و همین‌طور برادر ناکامش قسم خورد, من زنگ زدی رفتم این حوالی ماهی سفید گیرم نیامد این‌ها کفال است ببخش مادرجان تی شکمه ره بیمیرم ایلاهی * . بعد من اشتها نداشتم یعنی اصلن نمی‌توانستم چیزی بخورم چون هنگ اور بودم و رویم نمی‌شد بگویم . گفتم بگذار فسنجان سر فرصت سفت شود کیفش بیشتر است بعد هی آب خوردم تا بشود بنشینم سر سفره . اما اخر دستم رو شد باقی‌مانده‌ی خورش را داد بیاورم خانه دو برش ماهی سرخ نشده هم گذاشت تاکید کرد ناهار امروز ترتیب شله پلا را خودم بدهم باربد آمد بخوریم بعد حتمن بهش زنگ بزنم گزارش بدهم که به اندازه‌ی کافی هم کیف کردم هم سیر شدم . گفتم چشم

 مامان که عصر خوابید بابا برایم هر چه را که روی فلش مموری از بی‌بی سی فارسی , خودش ضبط کرده گذاشت ببینم , یعنی گفت یک کشفی کرده این اواخر که توش یک سورپرایز هم برای ما دارد . گفت این دختر می‌خواند اصلن آدم یک طوری می‌شود گذاشت دیدم سپیده وحیدی را می‌گوید . البته می‌خواست نوازنده‌ی دف آن اجرا را نشان ‌ما دهد, کیف کنیم . گفتم من فقط یک دانه آهنگ از این دختر شنیده بودم به طرز غیر قابل باور و غیر منتظره‌ای کیفور شدم اصلن به وضعیتی . بعدش برایم آهنگ مارک آنتونی و پیت بال را گذاشت گفت ببین چقدر قشنگ است . گفتم من هم دوست دارم برای باربد هم آهنگ جدید برو بکس را گذاشت بالاخره کامل دیدیمش . البته من کماکان تمام مدتی که این‌ها را نشانم می‌داد هم داشتم حرف می‌زدم . اصن من نمی‌دانم دیروز چه مرگم بود حتی الان هم نمی‌دانم چه مرگم است دقیقن اما یک مرگی ام هست حتمن . فقط حرف نمی‌زنم خیلی هم فحش می‌دهم آخر باربد به من تذکر داد که اناهیتا حرفِ بد ؟ بعد ازش عذر خواستم وبه بابا گفتم این روزها آدم اگر فحش ندهد حُکمن می‌میرد . با هم به این نتیجه رسیدیم که دولت دهم مثل این شیلنگ‌هایی که سرش یک چیز فواره‌طوری دارد , روی چمن پارک ها تپ تپ می‌چرخد تا به همه جا آب برساند, در جمیع جهات ریده . کی و چطوری قرار است آباد شود ؟ بابا گفت می‌ترسم به عمر باربد هم قد ندهد . گفتم من هم ! همین‌طور که حرف می‌زدم بابا یک سنگ انداز و یک گردالی آورد داد به باربد گفت آخرین بار که رفته رشت در یک مغازه‌ی صنایع دستی این‌ها را دیده و اصلن دلش لرزیده . اسباب بازی‌های بچگی‌شان بوده . به باربد توضیح داد که سنگ انداز را نگه دارد فقط بعد گفت ما ان وقت گنجشک می‌زدیم بعد یواشکی گفتم خیلی خوشمزه بود من چپ چپ نگاه کردم که بابا حرف‌های بد رفتاری با حیوانات نزن باربد گیح نگاهم می‌کرد مجبور شدم توضیح بدهم که این ها قصد بدرفتاری نداشتند اصلن اصول بازی و سرگرمی فرق داشت بعد بابا از آغوز بازی‌هایشان برایش تعریف کرد و یک عالمه چیز دیگر . بابا که تعریف می‌کرد من فکر می‌کردم کلن چرا همه چیز یک طور دیگر بود؟ حتی زمان‌ ما هم یک جور لمس و کلنجار با طبیعت توی بازی‌های‌مان بود . یادم آمده آن وقتها ما خودمان که به بچه می‌گوییم گل جان‌دارد نباید بکنی‌اش باید مراقبش باشی همین یاس‌ها را که من نمی‌دانستم بهش می‌گویند پیچ امین‌الدوله و تا همین اواخر خیلی جدی فکر می‌کرد پیچ امین الدوله اسم یک مکان و گذر است را می‌کندیم . از زیرش سعی می‌کردیم بین پرچم‌هایش آن را که سرش سبز است بعدتر توی مدرسه فهمیدیم مادگی گل است بکشیم بیرون یک قطره شیره‌ی ته آن را بخوریم . اگر یاس سفید بود شیره شیرین و کم بود اگر یاس به زردی می‌زد قطره درشت‌تر بود اما قدری به ترشی می‌زد … آیا به اندازه‌ی کافی خوراکی نمی‌خوردیم ؟ آیا مرض داشتیم ؟

 من یک طورِ بدِ خوبی پر حرفم . فکر می‌کنم یک طور اضطراب دارم که بی‌شکل است . همه‌ی حرف‌های مهمم مانده . دیوانه‌ی ملیحی‌ام بعد سرم هی درد می‌کند . یک هفته است سرم درد می‌کند آخر شبِ دیشب خانوم برادر فرجام دو تا قرص مسکن بهم داد قدری آدم شدم . هان بله آخر شبِ دیشب آن‌جا بودم چون تولد خانوم برادر فرجام بود . یک دخترکی است یازده دوازده سالی از من کوچکتر و مهربان که من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم . دی‌ماهی دوست داشتنی‌ای است . قبلن گفته بودم ؟ من پاییز را خیلی دوست دارم خیلی زیاد اما فکر می‌کنم برای دنیا آمدن دی, مهر و اردی‌بهشت بهترین ماه‌های سال هستند شاید چون زیبایی بی‌نظیری دارند . دقت کردم یه طور بی‌علت بی دلیلی متولدین این ماه را اصلن یک طوری دوست دارم که دست خودم نیست . یا دست کم این‌طور است که بهشان یا پشت سرشان عاطفه‌ام را یک طوری ابراز می‌کنم که وقت‌های دیگر نمی‌کنم . همین الان در همین لحظه یادم آمد آن بچه‌هم که این مهر نه مهر قبلی رفت, اردی‌بهشتی بود ! همان بچه که من وقتی خیلی خودمم نمی‌دانم یک‌هو چطور می‌آید خودش را می‌چپاند توی نوشته‌های من . آاااااخ

 من سعی می‌کنم کمتر حرف بزنم ور ور کردم . خودم می‌دانم . باید بیایم تند تند یک چیزهایی را توی این هفته برایتان بگویم . یک سری سفارش است . یک سری وبلاگ است که می‌خوانم حتمن شما هم می‌خوانید اما می‌خواهم بیایم تاکید کنم که بخوانید . چند تایی هم نوبرانه تازه از تنور در آمده دارم می‌خواهم آشنایتان کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی می‌خواهم بنویسم درباره‌دلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک نوشته‌ام آناهیتا یادت نرود رساله‌ی دلتنگی را چسبانده‌ام آن گوشه‌ی کناریِ یخچال که فقط خودم می‌دانم کجاست که یادم نرود … یادم باشد حتمن آن چند صفحه کتاب مکالمات اکبر رادی را این‌جا تایپ کنم مخمل که آن پایین کامنت گذاشته هم یک روزی به بابایش تلفن کند برایش بخواند یا صدایش را ضبط کند برایشان بفرستد سر فرصت برای خودشان چای بریزند به صدای مخلمل گوش کنند که برایشان کتاب می‌خواند . یادم باشد «دو عکس/ آیدین آغداشلو» را تایپ کنم اینجا بگذارم و هم بفرستم برای صفحه‌ی شخصی ایشان در فیس بوک هر چه گشتم این متن هیچ جا روی اینترنت نبود که نبود! احساس می کنم این رسالت برعهده‌ام است آن نوشته را به محتوای فارسی وب اضافه کنم . یادم باشد یک سری از یادداشت‌های گودرم را اینجا بگذارم حتمن . اگر اینترنت ملی شد , می‌نشیم سر پروژه‌‌ای که همیشه توی سرم است . بهتان نگفتم! یک روزی بالاخره می‌نشینم تمام جراتم را جمع می‌کنم یک داستان بلند طنز می‌نویسم درمورد آدم‌های اطرافم . اگرجرات این را نداشتم دست کم حتمن یک قصه‌ی خوشگل طنز درباره‌ی تفاوت‌های بنیادین مادرم و مادر فرجام می‌نویسم و همین طور تفاوت در جهان‌بینی دوخانه . یک چیز خوبی می‌شود می‌دانم, از وقتی «عطر سنبل عطر کاج » را خواندم دلم می‌خواهد این‌کار را بکنم . یعنی بضاعت من شاید شاید شاید این‌قدر باشد . احترام خانوم جزایری دوما سر جایش ولی من عمرن عرضه‌ی گلی ترقی بودگی ندارم . دارم حد و سطح خودم را باور می‌کنم . این را هم بگویم و بروم . یک اتفاق خوبی در من افتاده هفته‌ی پیش فرجام رفت برای کسی گل بخرد ما توی ماشین بودیم ( بعله فرجام آن‌قدر تنهایی خوب گل می‌خرد که با خیال راحت می‌توانی بنشینی توی ماشین و لذت سورپرایز شدن با یک دسته گل زیبا را از دست ندهی به جای اینکه با نگرانی هی به آقای گلفروش سفارش کنی این کار را بکن آن کار را نکن ) داشتم می‌گفتم ما این ور خیابان توی ماشین بودیم من نگاه می‌کردم سرک کشیدم توی گلفروشی بعد دیدم کنار گلفروشی یک لوازالتحریر فروشی بود که روی شیشه‌اش یک کاغد چسبانده بودند که تقویم نود و یک رسید . لحظه‌ی اول ذهنم جواب نداد نود و یک ؟ چه زود ! من این‌طوری ام یک وقت‌هایی فصل ها را گم می‌کنم مثلن یادم می‌رود منتظر فصل سردیم یا گرم! قرار است تابستانی بپوشیم یا زمستانی . در آن لحظه شاید چون گل ها را نگاه می‌کردم ذهنم خیلی تابستانی و گلباران بود بعد یادم آمد خب اول زمستان است الان. نگاه کردم دوباره به کاغد برای اولین بار گفتم خب ! همین . این خب همین قدر که هیج طور بدی نبود خیلی خوب بود ! نه از سر بی‌تفاوتی بود نه همین است که هست . یک صلحی تویش بود و افسوس نبود و این خیلی خوب است

 

* اعتراف می‌کنم دلم خواست در این‌جای نوشته ادای میچکا کلی را دربیاورم عین جمله‌ی فارسی / گیلکی مادرم را نقل کنم . اصلن هم از این کار خجالت نمی‌کشم حالا که اعتراف کرده‌ام

رفیق سبک وزنم جواب سوالم در نوشته‌ی پایینی را داده . همچین رفقایی داریم ما . نمی‌گذارند سوالت بی‌جواب بماند.

 

آغوز : گردو

سنگ انداز : تیرکمان

گردالی : فکر می‌کنم یعنی فرفره از این مخروط‌های چوبی که روی نوک می‌چرخد

 

پیام شخصی : ای کسی که عقت گرفته بود از نوشته‌ی قبلی , جلوی جفنگ نوشتنم را نمی‌توانم بگیرم اما خیلی سعی کردم بخاطر گل روی تو کمتر » بعد » بنویسم .

 

هذیان‌های صبح جمعه

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 6, 2012
مردان خانه خوابند . فرجام هوا که روشن بود خوابید, شاید همین یک‌‌ساعت پیش . سرش به کادوی تولد باربد بدجوری گرم است . مثل یک پسربچه‌ی شیطان ساعت‌ها بازی می‌کند . خودش می‌شود, فرجامی که من یادم می‌آید نه آن آدمی که تمام هفته یک عالمه مسولیت و استرس از سر می‌گذراند . از همه چیز جدا می‌شود بعدش یک طور خوبی حالش خوب است مثل قبل‌ترها که تا پای جان توی کوچه با هرکه همبازی می‌شد روی آسفالت دنبال توپ پلاستیکی می‌دوید , تا آخر یک وقتی پیش‌بینی دکترها درست در آمد زانویش جایش گذاشت … گاهی فکر می‌کنم همه‌ی این بحران‌هایی را که من بابت سن و سال از سر گذراندم فرجام وقتی که نشد دیگر آن‌طور بدود از سر گذراند . یعنی الان دقیقن الان همین لحظه ساعت هشت و یازده ‌دقیقه‌ی صبح جمعه 16 دی این را فهمیدم که وقتی به من می‌گفت» چه کار می‌کردی مگر که حالا نمی‌توانی؟ » یعنی چه ! بعد همین الان دلم می‌خواهد بروم محکم بغلش کنم بگویم قربانت بروم بچه جان! چه کشیدی من نفهمیدم . بعد نمی‌توانم چون خواب است چون وقتی هوا روشن است به زحمت خوابش می‌برد اما نگاهش کنی عضلات صورتش یک طور خوبی منبسط است . فکر می‌کنم درستش این است که یک ای میل به کارخانه‌ی سازنده‌ی کنسول بازی مربوطه بزنم به‌شان بگویم کارشان خیلی مهم است . فکر نکنند فقط بچه‌ها را سرگرم می‌کنند . خودشان نمی‌دانند یک انبساطی را به صورت مردان 38 ساله درخواب برمی‌گردانند که یک دنیا می‌ارزد . نور به قبر امواتشان ببارد اصلن.
 
الان صبح جمعه است . بعد من با یک عالمه جمله توی سرم بیدار شدم . بعد همانطور که دراز کشیده بودم سعی کردم یک ارتباطی بین موضوعات پیدا کنم بشود نوشتشان . بعد خیلی بی‌ربط بودند هیچ ارتباطی نداشتند اما جمله‌ها زیاد بودند بعد هی زیادتر می‌شدند بعد جمله‌ها اول یک طوری وزین و خوشگل بودند هرچه جمله‌ها بیشتر شدند ادبیاتشان افت کرد , بعد فکر کردم تا به جمله‌های دوزاری نرسیده بنشینم همه‌شان را این‌جا بنویسم . جهنم که بی‌ربط است .
 
فرجام داشت بازی می‌کرد من گرسنه و تشنه بیدار شدم . قدری هم ملنگ ! بعد سرم گیج رفت جعبه‌ی پیتزای روی میز حالم را بد کرد بعد یادم آمد این‌ها که از مهمانی برمی‌گشتند یادشان آمده خیلی ورجه وورجه کرده‌اند و گرسنه‌اند پس غذا بخرند . یک بطری نصفه نوشابه‌ی کوکای زیرو را سرکشیدم, بعد دیدم فرجام خیلی گرم بازی است هوا به زودی روشن می‌شود بعد بهش گفتم با این حساب ما امروز صبح هیچ جا نمی‌رویم ! یک جماعتی یک جایی منتظرمان هستند برویم پیش‌شان به صرف برانچ . بعد من دلم برای‌شان تنگ شده انگار هزار سال است ندیدم‌شان . اما پدر مادرم را هم خیلی وقت است ندیدم یعنی درستش می‌شود بیست و یک روز یا به عبارتی سه هفته . گفت نمی‌دانم , دهانش باز بود زبانش کجکی بیرون بود فهمیدم دارد کار مهمی می‌کند نگاه کردم داشت تنیس بازی می‌کرد . بعد یادم آمد بین خواب بیداری از صدای بازی فهمیده بودم که تنیس است بعد نگاهش کردم چشم‌هایش یک طور خوبی برق میزد بعد همان وقت دوست داشتم بروم بغلش کنم بعد نرفتم. یادم آمد بعد از ظهر او دوست داشت من بروم بغلش کنم بعد من سرم گرم نهضت » باهم وبلاگ بخوانیمَم » بود درست درمان بغلش نکردم تازه این قدر بالای سرش چق چق کردم روی کیبورد وسط چرت‌هایش بلند شد رفت اتاق باربد خوابید . بعد آدم وقتی چند ساعت از وقتی که یکی دوست داشته بروی بغلش کنی و نکرده فکر می‌کند خیلی مستبدانه است همان آدم را برود محکم بغل کند نگذارد به بازی‌اش برسد . این طوری شد که مدل آدم‌های فهمیده آمدم سر جایم بعد فکر کردم دلم برای مامانم اینا تنگ است بعد قبل از اینکه دوباره بخوابم گفتم پس باربد بیدار شد می‌رویم خانه‌ی مامان بیا آن‌جا … بعد پشت سرش بلافاصله گفتم دلم برایشان تنگ شده خیلی می‌ترسم وسط این هوای گند قلب‌شان ناغافل بایستد بعد من ندیده باشم‌شان این همه وقت . بعد فرجام گفت صراحت لهجه‌ام بی‌نظیر است . البته از من تعریف نمی‌کرد منظورش این بود که این چه وضع حرف زدن است ! بعد من با خودم می گفتم آناهیتای خر این چه وضع فکر کردن است . بعد با خودم فکر کردم تو چرا این‌قدر آدم‌ها توی ذهنت از دست رفتنی هستند . بعد در حالی که جوابی برای این سوال نداشتم خوابم برد . بعد بیدار که شدم اولین چیزی که یادم امد این بود آخجون مامان بابا را امروز می‌بینم . دیشب به مادرم تلفن زدم یک گوشه از کتاب مکالمات اکبر رادی را که از مادرش تعریف می‌کند برای مادرم خواندم . بعد گفتم یک جایش اندازه‌ی دو صفحه در باره‌ی رشت قدیم یک طوری حرف زده که دلم می‌خواهد بیایم برایتان بخوانم . گفت بیا . هر وقت می‌گوید بیا بلافاصله پشت سرش می‌گوید اگر وقت دارید می‌دانم سرتان شلوغ است … مادر من یک طور خوبی, یک طور خیلی خوبی برای بچه‌هایش عذاب وجدان نمی‌سازد . این‌قدر خوب درک می‌کند کنار می‌آید که خب این‌ها سرشان شلوغ است یک عالمه معاشرت دارند که رسیدن به همه شان وقت می‌گیرد پس فرصت برای ما به حداقل می‌رسد . بعد من قد به قد آب می‌شوم وقتی بدون هیچ کنایه‌ای می‌گوید اگر وقت دارید . بعد فقط مادرم و خواهر کوچکم این‌طورند بابا و خواهر وسطی اصلن این‌طور نیستند . مادرم محال است محال است اگر چند روزی زنگ نزنم به رویم بیاورد. مادرم خیلی ماه است اصلن . الان که این‌ها را می‌نویسم قلبم یه جوری می‌کوبد که باید زودتر بروم ببینمش …. اصلن باید بروم من را ببیند خیالش راحت شود که زنده‌ام و سالم . مریض که شدم هفته‌ی پیش به خواهر کوچکم تلفن زدم گفتم خیلی مریضم مریضی‌ام اسمش ترسناک است علی رغم اینکه خیلی مریضم اما حالم به ترسناکی اسم مریضی‌ام نیست . به مامان و بابا نگو اصلن فقط بگو سرما خورده به تو هم می‌گویم چون توی فیس بوک دهن لقی کرده‌ام می‌فهمیدی به هر حال . بعد از این حرف من ناراحت نشد چون می‌داند نمی‌خواهم دل‌نگرانم باشد چون سر همه‌شان شلوغ است اگر برای رفع نگرانی بیایند سراغم مریض می‌شوند بعد طفلکی‌ها خیلی زحمت‌کش‌اند و واقعن فرصت مریض شدن ندارند . بعد دخترک در تنها روز خالی‌اش آمد این‌جا برایم میوه‌ و مایحتاج خرید . باربد را برد بیرون یک هوایی بخورد . خانه را تمیز کرد , فقرات همیشه دردناکم را ماساژ داد بعد من یاد وقتی افتادم که چهارده سالم بود مامان حامله بود بهش گفتم من با چه رویی به دوستانم بگویم مامانم حامله است . این یک اتفاق خجالت آور است . بعد مامانم خجالت کشیده بود اما با تمام وجودش این بچه‌ی سوم را می‌خواست . بابا با خنده سعی کرد به من بفهماند به من ربطی ندارد بعد من عصبانی‌تر شدم . بعد توی خانه‌ی ما آن وقت‌ها اگر آدم‌ها با هم قهر می‌کردند خنده‌شان می‌گرفت به همین خاطر اصلن قهر نمی‌کردند . بعد من به همین علت قهر نکردم . عجب بچه‌ی خری بودم . بماند که خیلی زود شدم مادر دوم خواهرم اما واقعن بچه‌ی بی‌شعوری بودم آخر این چه وضع حرف زدن است . بعد هیچ کدام این‌ها را به خواهرم نگفتنم چون خودش همین‌طوری در مورد فلسفه‌ی حیاتش با خودش ماجرا دارد . بعد مریض بودم حتی نمی‌شد ماچش کنم چون مریضی منتقل می‌شد خلاصه موقعیت غریبی بود … به همین چیزها فکر می‌کردم به این که من چون بی‌کارم فرصت مریض شدن دارم . به این که خاله‌ام می‌گفت به طبع کارش زن‌هایی زیادی می‌شناسد از بین آن همه زن آن‌هایی که وقت زیادی دارند افسرده می‌شوند بعد همیشه بلافاصله می‌گوید ما که شکر خدا سرمان شلوغ است. این‌ها را در حالی می‌گوید که دارد یک نیشی به من می‌زند بعد من اخم می کنم اما بعد فکر می‌کنم یک جورایی راست می‌گفت . بعد به این‌ها فکر می‌کردم, فکر کردم چرا من هیچ‌وقت درست و درمان درباره‌ی خانواده‌ام ننوشتم ؟ بعد البته جوابی برای این سوال نداشتم . بعد با خودم گفتم یادم باشد بنویسم . بعد یادم آمد این اینترنت دارد ملی می‌شود زودتر بنویسم . بعد یاد یک عالمه چیز افتادم که تا اینترنت ملی نشده باید بنویسم‌شان . بعد یادم امد بلند شدم چشم‌هایم را بشورم . ریمل‌م پخش شده بود بعد یادم آمد ریمل یک برند است اسم محصول یک چیز دیگر است » ماسکارا» یک همچین چیزی بعد من این را تا همین دوسال پیش که اسپانسر امریکن ایدل ریمل بود نمی‌دانستم . بعد یادم آمد نوشابه که می‌خوردم فرجام وسط تنیس بازی کردنش گفت برو چشمت را بشور! گفتم چشمام پخش شده بعد گفتم توزیع شده ( یادم امد دوست که بودیم همان اوائل دست کشیده بودم به صورتم بعد سرآسیمه پرسیدم چشمام پخش شده ؟ بعد فرجام با نگرانی نگاهم کرد گفت یعنی توزیع شده ؟ بعد هر دو خندیدم این شوخی بین‌مان ماند . ) بلافاصله بعد از اینکه گفتم توزیع شده از فرجام پرسیدم یادته؟ گفت پ نه پ ! بعد من دستشویی بودم نمی‌دیدمش وقتی پ نه پ می‌گفت اما می‌دانستم یک جوری خوبی می‌خندد که دوست دارم . اصلن یک طور خوبی دلبر شده بود من هنوز دلم می‌خواهد بروم بغلش کنم . حیف که خواب است . بعد خودم را در آینه دیدم خنده‌ام گرفت . بعد یادم آمد شب قبل که نشسته بودم آرایش می‌کردم . باربد نگاهم می‌کرد . همیشه برایش عجیب است بس که من هزار سال یکبار ممکن است آرایش کنم . آخرین بار ریملم تمام نشد, خشک شد! رفتم همان مغازه گفتم یک ریمل فلان مارک می‌خواهم دختر فروشنده گفت ما با این شرکت همکاری نمی‌کنیم گفتم دفعه‌ی پیش از شما خریدم ‌ها دختر فروشنده حتی همان بود گفت ما سه سال است قطع همکاری کرده ایم با این یکی شرکت کار می‌کنیم بعد من همان‌جا فهمیدم من دست کم سه سال ریمل نخریده ام تازه قبلی هم تمام نشد خشک شد . بعد خنده‌ام گرفت فکر کردم جای خواهرهایم خالی برایم دست می‌گرفتند . همیشه می‌گویند اعتماد به نفس تو بی‌نظیر است البته آنها هم از بکار بردن لفظ بی‌نظیر قصد تعریف از من را ندارند این یک جور بد و بیراه مودبانه است . بعد من بهشان جواب می‌دهم که من واقعیت را قبول کرده‌ام این ریختی ام بعد آن‌ها یک طوری تلویحن حالی‌ام می‌کنند خب آدم می‌تواند تلاش کند . بعد من بهشان می‌گویم وقتی تلاش می‌کنی تغییری نمی‌کنی فقط داری به دیگران اعلام می‌کنی ببینید من تلاشم را کرده‌ام اما فایده ندارد . بعد خواهرهایم یک طوری نگاهم می‌کنند که در آن لحظه احساس می‌کنم در طبقه‌ی بندی حیات حتی از باکتری هم در رتبه‌ی پست‌تری قرار دارم .
 
هان داشتم می‌گفتم . جعبه‌ی سایه را باز کرده بودم از یک رنگی که معلوم نباشد و به چشم نیاید اما خودت بدانی آرایش کرده ‌ای یه کمی برداشتم سعی کردم جایش را حفظ کنم این را خواهرهایم نمی‌دانند من همیشه یادم می رود کدام یک از یک طیف رنگ ‌ را برداشته‌ام با چه ترتیبی که برای آن یکی چشم هم درست همان‌ها را تکرار کنم … بعله خیلی نا امید کننده‌ام خودم می‌دانم … بعد باربد رنگ سبز را نشانم داد گفت این چطوری می‌شه چرا هیچ وقت این را نمی‌زنی؟ گفتم به من نمی‌آید به آدم‌های چشم رنگی این طور رنگ‌ها بیشتر می‌آید بعد گفت مثلن کی گفتم مثلن مادربزرگت. این بار که امد بهش بگو از این رنگ آرایش کند ببینی . بعد پرسید چشم ما سیاه است . من گفتم نه قهوه‌ای خیلی تیره ما ایرانی ها بیشتر چشم‌هایمان تیره است قهوه‌ای های تیره با درجات مختلف اما سیاه کم است . من سیاهِ سیاه ندیدم شاید هر کسی می‌شود تیره ترین چشمی را که دیده مثال بزند اما سیاه سیاه شاید نداریم . نمی‌دانم . بعد یک هو دلم مالش رفت ترسیدم بپرسد مثلن کی ؟ بعد من نمی‌توانم درباره‌ی تیره‌ترین و براق‌ترین چشمی که یادم می‌آید و پاییز گذشته برای ابد بسته شد برایش بگویم چون نمی‌توانم جلوی دورگه شدن صدایم را بگیرم وقتی یادِ او می‌افتم و اصلن به باربد نگفتم آن عمو رفته که رفته ! بعد نپرسید یعنی من بحث را به چشم‌های روشن مادربزرگش برگرداندم بعد فرجام رسید باهاش به شوخی کردن که با چشم‌های مامان من چه کار داری اصلن مگه من به چشم‌های مامان تو کار دارم ! بعد غش غش خندید بعد من فکر می‌کردم چقدر خوب است آدم به بچه درباره‌ی پیش‌آمدهای ناگوار وقتی لزومی ندارد حرف نزند . بعد یاد آن بچه افتادم یک کمی از باربد کوچکتر بود دور از جان باربد زنگ زدند خانه تنها بود بهش گفتند عمویش اعدام شده . چه کشیده آن بچه ؟! بعدترش چه کشیده وقتی پدر بزرگش با دوتا ساک برگشت . پدرش را هم … بعله دهه‌ی شصت . شاید اصلن این روایت برعکس است زنگ زده‌اند خبر پدر را داده‌اند و پدر بزرگ ساک عمو هم همراهش بود . این دیگر وحشتناک تر است . بعد یاد آن رفیقی می‌افتم که مفهموم عمو پیش از هشت سالگی یعنی سن الان باربد برایش تمام شد . بعد سرم گیج می‌رود طبق معمول یادم می‌رود از کدام رنگ‌ها با کدام ترتیب به این یکی چشمم مالیده بودم که روی ان یکی تکرار کنم . توی آسانسور خودم را توی آینه نگاه می‌کنم ببینم چشمانم تا به تا شده یا شبیه هم . بعد مانتوام را میزنم بالا خودم را ورانداز می‌کنم . فرجام می‌گوید چقدر در گیر خودتی . بعد من می‌خندم . می‌گویم لباسم مسخره است می‌دانم . دوتا دامن کوتاه دارم یکی کبریتی یکی جین , با یک دامن پشمی, 5 تا جوراب شلواری کلفت دخترانه از همان ها که بچه بودیم می‌پوشیدیم . سه تا یقه اسکی یکی اش مال فرجام است بلند کرده‌ام بایک توجیه ساده چون چاقم و این سایز بزرگ است و بهتر است . بعد فرجام می‌خندد اما هیچ از اینکه لباسهایش را بلند کنی خوشش نمی‌آید می‌گوید این که بدتر است هم لباس آدم را بر میداری هم چاقی بعد هر دوتایمان می‌خندیم باربد اگر باشد پا درمیانی می‌کند آناهیتا چاق نیست خودش بیخودی میگوید چاق است . بس که این جمله را از دیگران شنیده باورش شده بچه . هان داشتم می‌گفتم لباسم مسخره است چون مثل دخترهای 15 ساله تمام این زمستان جوراب شلواری و دامن و یقه اسکی می‌پوشم با گردنبند بلند . بعد خودم فکر می‌کنم ماه شدم بعد یک جاهایی مثلن وقتی دوستان فرجام با خانوم‌هایشان هستند می‌دانم این سرو شکل جلوی آن قیافه‌های آراسته خیلی مسخره است . بعد من کلن کنار آن‌ها خیلی مسخره‌ام اگر از یک جایی به بعد مهمانی این‌طوری شود که مردها و زن‌ها سر میزهای جداگانه نشسته باشند به حرفای خودمانی من حتمن نشسته‌ام سر میز مردهایشان به چند علت اولن چون با آن ها از گذشته‌ی قدیمی تری رفاقت کرده‌ام دلم برایشان یک طور دیگر تنگ شده . موضوعات مشترک باهاشان بیشتر دارم . می‌نشینیم باهم لیوان‌هایمان را می‌زنیم به هم خاطره تعریف می‌کنیم از فلان جام جهانی در دهه‌ی هشتاد . بعد خانوم‌هایشان خیلی ماهند هیچ وقت چپ چپ نگاهم نمی‌کنند . یک طور با محبتی احوال می‌پرسند انگار نه انگار که من همان زن دیوانه‌ی بد لباسم با چشم‌هایی که تابه تا آرایش شده‌اند . یک روزی باید بنشینم سر فرصت برایشان بگویم که این سر و شکل من عقده‌ی پانزده سالگی است . اصلن باید یک وقتی بنشینم دراین باره بنویسم . اولین بار که خارج از جغرافیا بدون حجاب اجباری رفتم توی خیابان توی آینه خودم را نگاه کردم گفتم خیلی خوب است . بعد رفتم توی خیابان فهمیدم خیلی مسخره است . چون من همانطوری لباس پوشیده بودم که در پانزده سالگی دلم می‌خواسته بپوشم بروم خیابان منتها با یک تاخیر بیست ساله . دامن جین کوتاه , جوراب ساق کوتاه سفید با لبه‌ی برگشته کتانی سفید بلوز سرمه‌ای . بعد روز دوم جلوی آینه ایستادم فهمیدم هیچ ایده‌ای برای اینکه چطور لباس بپوشم ندارم . چون ما روی همه چیز مانتو می‌کشیم اصلن لباس پوشیدن برای خیابان را بلد نیستیم . جدی می‌گویم‌ها . کاشکی یک بار یکی از این بچه‌های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند . چون برای خودش یک مقوله‌ی جداست ربطی به مهمانی ندارد .
 
من یک ساعت است دارم تایپ می‌کنم یک ساعت و ده دقیقه در واقع . این‌ها هیچ کدام حرفهایی نبود که می‌خواستم بزنم . گفته باشم . یک عالمه حرف جدی دارم . نمی‌دانم این اینترنت اگر ملی شد چه کارشان کنم. اگر این روزها از من پست های بی سر و ته بدون شباهت به نوشته‌های خودم دیدین بدانید از سر استیصال است . بعدترها اسم این مریضی و استیصا ل را می‌گذارند سندرم پیش از ملی شدن اینترنت . شما بخندید حالا . برای شما جوک است برای ما خاطره می‌شود … می‌ترسم خودمان خاطره شویم . نکند فراموش بشویم ! ما را یادتان نرود یک وقت . قول بدهید .

سلام شما را به اهالی کره‌ی شمالی می‌رسانیم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 4, 2012

بعد از هزار سال کانال‌های ایرانی را پایین بالا می‌کنم بلکه جایی را پیدا کنم ویدیو کلیپِ جدید » برو بکس » را نشان دهد این بچه بتواند یک وقتی بین سر و همسر بگوید این را دیده, بلد است , ضایع نشود. رفقایش مسخره‌اش نکنند بس که در این خانه با ما دارد آلترناتیو و تلفیقی و از همین دست , گوش می‌دهد. این‌هام که نباشد دارد با من و ابی  داد می‌زند » شب‌زده برگرد …».
یک کانال اتفاقی پیدا می‌کنم دارد هری پاتر هفت بخش دوم را با زیر نویس فارسی نشان می‌دهد . طبعن یادم می‌رود دنبال چه می‌گشتم . طبق یک قراره نانوشته هروقت , هرجا, هرکدام از هری‌پاترها را نشان دهد, از هر جای فیلم که باشد می‌نشینم می‌بینم …  زیر نویس فارسی دارد گاهی نگاهم می‌افتد آن پایین تند تند یک نواری زیرِ زیرنویس در حال حرکت است , محصولاتی را تحت عنوان مجیک یه چیزی تبلیغ می‌کند , فکر می‌کنم یک ربطی به هری‌پاتر باید داشته باشد با کمی دقت می‌بینم این‌طور که می‌گوید به یک چیزهایی فوریت می‌بخشد , یک چیزهایی را به تاخیر می‌اندازد دو تا کار دیگر هم می‌کند من ذهنم البته کنار مفهوم سرعت و تاخیر با هم می‌ماند . همان وقت رون و هرماین با هم با دندان آن مار عظیم الچثه جامی که از صندوق بلاتریکس در گرینگوتز برداشته‌اند از بین می‌برند. بعد بلافاصله هم را قرار است ببوسند که این شبکه‌ی خیلی ماخوذ به حیا تشخیص می‌دهد بناید این لحظه را ببینیم … مات می‌مانم که تو داری ابزار گُشنی کردن را تبلیغ می‌کنی آن پایین , بعد چطور این صحنه ‌را سانسور کردی ؟!… بیننده‌‌ی نوجوان و کم سواد که چشمش به زیر نویس است تبلیغ تو را می‌بیند, بعد چرا نباید ببیند برای اولین بار دو نفر بعد از هفت سال و کش و قوس هم را می‌بوسند ؟… بعد فکر می‌کنم چرا هر مرجعی وقتی ریش قیچی دستش است برای ایرانی جماعت تشخیص می‌دهد یک چیزهایی را نبیند ؟
این جور وقت‌ها که نگاه از بالای قیم مآب سنگینی می‌کند دل‌م برای خودمان می‌سوزد , برای بی‌کسی‌مان . برای بی‌پناهی‌مان . مثل همین روزها که زمزمه‌ی اینترنت ملی هول توی جان‌ها انداخته … یعنی این آخرین روزنه هم دارد از دست می‌رود؟
سلام شما را به اهالی کره‌ی شمالی می‌رسانیم .

تست

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 4, 2012

تست . آپدیت با ای میل

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 3, 2012

تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظه‌های آخر زندگی آمادئوس افتاده‌ام توی تخت همین‌طور عرق می‌کنم . لابه‌لایش سرفه‌ی خشک . باورم نمی‌شود خودم را خیلی وقت است این‌قدر مریض‌طور ندیده‌ام … غلت می‌زنم بین خواب و بیداری خیالم می‌رود توی آشپزخانه, مانده بسته‌ی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بسته‌ی سینه را , سینه را ترجیح می‌دهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمی‌آید ذائقه‌ام از کی تغییر کرده… غلت می‌زنم می‌روم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفه‌ی این‌ور خشک شود … توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت می‌زنم عرق می‌کنم از صدای سرفه‌ی خودم بیدار می‌شوم . گرسنه‌ام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم می‌برد خواب که نه بیهوش می‌شوم از شدت ضعف … وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیده‌اند , آن‌قدر طبقه طبقه مسخره بالا می‌رود که فکر می‌کنم چند شاخه میل‌گرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم می‌توانیم تفریحی وسط بالا انداختن‌های لیوان‌مان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمی‌بفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمی‌کند… همین همسایه‌ی بالاسری ما از صدای ساز باربدک می‌نالد, من هم هر وقت صندلی‌اش را کنار می‌کشد پشت میز می‌نشیند یا غذایش تمام می‌شود, بلند می‌شود, می‌فهمم . حتی می‌توانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . این‌ها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه در‌آمد , کلن این‌طور چیزها را نمی‌گویم, نمی‌فهمم مردم از کی یاد گرفته‌اند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! این‌قدر دلم می‌خواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ … باز غلت می‌زنم خواب می‌بینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم … کابوسش تا دنیا دنیاست با من می‌ماند انگاری … همیشه می‌نالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار می‌شوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان ‌می‌دهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمی‌آید اصلن … عرق کرده‌ام هیکلم می‌لرزد همین‌طور مثل سگ … فکر می‌کنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر می‌لرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایه‌ی کناری با تار «ای ایران » می‌زند. با خودم فکر می‌کنم روان‌تر از ماه پیش همین موقع می‌زند … می‌آیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال می‌کنم فکر می‌کنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! … باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپخته‌ام اضافه نشده گرم می‌کنم یک بشقاب سالاد درست می‌کنم عدسی را می‌ریزم کنارش , رویش نارنج می‌چلانم می‌گذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر می‌کشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز می‌خوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم …

خانه تکانی

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 24, 2011

قدری قالب این‌جا را دست کاری کرده‌ام . دروغ چرا! وسط ور رفتن با «اچ تی ام ال»ش نفهمیدم چه طور شد آن ستون سمت راست صفحه پرید همه چیز آمد روی سفیدی پس زمینه . خیلی هم خوشم آمد … یعنی داشتم آن جمله را که آن بالا وول می‌زد گوشه‌ی سمت راست می چسباندم که دیدم ستون سر جایش نیست . عکس باربدک را هم برداشتم . هر عکسی روی هر پستی داشتم سر جایش است اما عکس جدید دیگر نه ! عکسی که آن بالا جایگزین عکس باربد شده, پنجره‌ی آشپزخانه‌ام است , یک هو به چشمم خیلی خانه‌ی شمیران آمد آن یک تکه , عکس گرفتم و دوست‌ش دارم خیلی!

قالب داغان است . هیچ کاری‌اش نمی‌شود کرد. خیلی خلوتش کرده‌ام, گرچه به نظر می‌رسد فایده‌ای ندارد . هیچ‌کدام از امکانات جدید را نمی‌شود رویش فعال کرد . اما به طرز بیمارگونه‌ای بی‌خیالش نمی‌شوم. اگر بشود دست کم سردرش را بچسبانم سرِ یک قالب استاندارد این کار را می‌کنم‌ها ! ولی فعلن نمی‌دانم چطوری ! یک وقتی این وبلاگ با این سردر عهد دقیانوسی‌اش یک چیزی می‌شود مثل مثلن ساندویچ یکتا … حالا چه ربطی دارد که من اصلن آنجا رفته باشم یا نه . یک وقتی می‌روم حتمن . اما سردرش را که می‌بینم وقتِ رد شدن از خیابان ولی‌عصر , خوش‌م می‌آید , یک جور خوبی توی ذوق می‌زند , انگاری تسلیم نشد و خودش را به روزگاری که تغییر کرده همان‌طور دست نخورده تحمیل کرده !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 17, 2011

شمع‌های روی کیکِ آخر را کنارِ مادربزرگ‌هایش فوت می‌کند این سومین کیک‌ست که طی 5 شب . وسط خط و نشان‌های بخواب دیر شد فردا بیدار نمی‌شوی می‌آید دست می‌اندازد دور گردنم می‌گوید این – یعنی امسال – بهترین تولد تمام عمرش بوده , هر سال همین را می‌گوید !

قابلمه‌ها را آب می‌کشم می‌گذارم روی سینی کنار سینک تا خشک شوند ., صندلی‌ها را پشت میز صاف می‌کنم . رومیزی را که یک طرفش آویزان شده صاف می‌کنم . میوه‌ها را از توی سبد برمی‌گردانم توی جای میوه در یخچال . روی باقی‌مانده‌ی غذا سلیفون می‌کشم می‌گذارم یخچال . روی گاز را دستمال می‌کشم . همینطور روی پیش‌خوان آشپزخانه را . ته گلویم می‌سوزد , چای می‌ریزم برای خودم یک قاشق عسل تویش هم می‌زنم می‌گذارم کناری تا قدری خنک شود , ماراتن تولد تمام شد , هم هفته‌ی تولدِ پسرک هم تولدهای ما سه تا پاییزی … یک دانه شمع روشن می‌کنم می‌گذارم جلوی پنجره‌ی رو به جنوب , توی دل‌م می‌گویم هشت ساله شد , سی‌‌و‌هشت ساله‌‌ام , سی‌و‌یک ساله ماندی ! چراغِ آشپزخانه را خاموش می‌کنم .

نامه به رهبر

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 14, 2011

سلام

قصه تکراری است , خواهر کوچک‌ترم یک ساله‌ بود روی کالسکه وسط تظاهرات پیش از بهمن 57 اولین جمله‌ی کاملی که گفت » مرگ بر شاه » بود , خواهرم 6 ساله بود پدر را گرفتند برای مدت چیزی نزدیک به چهارسال , هوادار جزء بود و لاغیر , آن وقت شما رئیس جمهور بودید !

همکلاسی مان با افتخار از مدرسه غیبت می‌کرد می‌رفت شهرستان عموی رزمنده‌اش آمده بود مرخصی , ما ترس خورده یواشکی غیبت می‌کردیم می‌رفتیم ملاقات, زیر نگاه پاسدارهایی که ما را بچه منافق می‌دیدند , باور کنید یک بچه‌ی ده ساله نه منافق را می‌فهمد نه رزمنده را , فقط دوری‌ست که می‌چزاندش بی‌صدا ! و دلتنگی را می‌فهمد با تمام مختصاتش .

با همان پدر که حکم تکمیلی‌اش انفصال دائم از خدمات دولتی بود از وقتی به سن قانونی رسیده‌ام رفته‌ام پای صندوق رای ! باورتان می‌شود ؟ یاد گرفتم , یادم داد که راهش همین است , این یک برگ رای حق و سهم من است برا ی مشارکت برای اصلاح برای تغییر, یادم داد حتی حق که نه این وظیفه‌ی شهروندی یک شهروند وظیفه شناس است . اما ظاهرن اینطور هم نیست حتی ! بیشتر از دوسال است یا درستترش می‌شود بیشتر از 6 سال سرخورده باورم نمی‌شود . قواعد بازی رعایت نشده که بخواهم باور کنم رقابت را باخته‌ایم , در پس آن با سماجت جلوی باختن امید است که مقاومت می‌کنیم و هیچ وقت به رفتن از این آب و خاک فکر نکرده‌ایم . اخبار این روزها را می‌خوانم انتقادها را به دولت , لیست تخلفاتش از قانون با خودم می‌گویم ما هم که همین را می‌گفتیم , آن که به او رای سبزمان را به نامش نوشتیم هم همین‌ها را می‌گفت که ! بعد هم که آمدیم دنبال رای‌مان در سکوت و با متانت خس و خاشاک نامیده شدیم , سهم منِ زنِ سی و خرده‌ای ساله دست در دست همسرم , رکیک‌ترین فحشی بود که در زندگی از کسی رودر رو شنیدم , عکس شما روی سینه‌شان سنجاق شده بود !

این‌ها نوشتم که بگویم آن‌چه بین ما و شما گذشته به کنار, جنگ نمی‌خواهم , هر جا جنگ شد تمام آن بغض و کینه صرف برکناری کسی شد , اما تبعیض ماند بی‌عدالتی ماند , تعصب کور ماند و هرگز خبری از دموکراسی و برقراری حقوق بشر نشد که نشد ! جنگ نمی‌خواهم, انرژی هسته‌ای هم نمی‌خواهم چه صلح‌آمیزش و چه غیر صلح‌آمیزش من اکسیژن می‌خواهم که ندارم وسط این هوای آلوده تک سرفه‌های بچه‌ام می‌ترساندم … ادعای مدیریت دنیا به خنده‌ام می‌اندازد وقتی در مدیریت ترافیک شهری مانده‌ایم … من تدبیر می‌خواهم , امید می‌خواهم به آینده , همین‌جا زیر سقفِ همین آسمان دود گرفته !

* پی‌نوشت : می‌گویند نوشتن این نامه‌ها کار بیهوده‌ای است , اما ما در این جغرافیا به کار بیهوده کردن عادت داریم . به امید واهی برای فرار از ناامیدی … این نامه در پاسخ به فراخوان آقای نوری‌زاد در نامه‌ی پانزدهم نوشته شده !

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 10, 2011

یک جاهایی می شود عطف و بزنگاه زندگی آدم. نقطه‌هایی که خط و ربطت را معلوم یا عوض می‌کنند. مثل وقتی که به دنیا می‌آیی. وقتی راه زندگی‌ات معلوم می‌شود، شروع حرفه‌ای یا تحصیل رشته‌ای مثلاً. یا وقتی آدم زندگی‌ات را پیدا می‌کنی، آن‌جا که عاشق می‌شوی، یا دفتری را امضا می‌کنی یا لباس سپیدی می‌پوشی یا کنار لباس سپیدی می‌نشینی. این‌ها به قاعده لحظه‌های ماندگار زندگی است.

بعد از نه سال وبلاگ نوشتن معلوم است چه می‌خواهم بگویم دیگر؟ هر چه بوده قبلاً گفته‌ام. این که بالاترین‌اش وقتی است که آدمی را به دنیا می‌آوری. وقتی پدر می‌شوی یا مادر. قبلاً گفته‌ام که زندگی بخش شده برایم به پیش و پس از آن. قبلاً گفته‌ام که می‌فهمم این منطق را که به دنیا آوردن فرزند یعنی جنایت. قبلاً گفته‌ام چرا این کار را کرده‌ام. قبلاً گفته‌ام این موجود تنها کسی است که برای خودش عاشقش می‌شوی نه برای خودت. همه را قبلاً گفته‌ام. این که هشت سال پیش همین وقت‌ها بزرگترین اتفاق زندگی من رقم خورده و پسرکم به دنیا آمده و خانه‌ی هم‌خانگی من و آلوچه خانوم شما جایی شده شبیه یک باغچه. شبیه یک باغ آلوچه. با تلخی و شیرینی‌هایش.

اما یک چیزی هنوز مانده که بگویم. می‌دانید؟ پدر و مادرها انگار همیشه دریغ‌ها و آرزوهای خودشان را می‌سازند و نقش می‌زنند با بزرگ کردن بچه‌ها. آنها را که خواسته‌اند و نداشته‌اند، به هر قیمتی و به هر جان کندنی به چنگ می‌آورند و به دامن بچه‌ها می‌ریزند و منتظرند که کودکی در بهشت بزرگ شده تحویل بگیرند. پدر و مادرها همیشه یادشان می‌رود که این آرزوها و دریغ‌ها مال خودشان بوده، نه مال آن بچه. بچه‌ای که چیزی را دارد و حسرتش را نکشیده، آن را حق خودش می‌بیند نه هدیه. این اشتباه می‌دانید قرن‌ها عمر دارد. پدر در پدر که پیش برویم همین بوده. من می‌خواهم این قاعده را بشکنم و البته چشمم آب نمی‌خورد آخرش چیز دندان گیری از آب دربیاید، با این سابقه‌ی سنگین تاریخی.

من نخواسته‌ام پسرک دانشمند و نابغه باشد یا بشود. نخواسته‌ام آدم سرآمد یا متفاوتی باشد. همیشه کش آمده‌ام بین این دوراهی که بگذارم بچه بچگی‌اش را بکند و سخت نگیرم یا سعی کنم خودخواه و کم‌طاقت و نازپرورد نشود و گلیم خودش را از آب زندگی بیرون بکشد و پا روی حق کنار دستی نگذارد و پس سخت بگیرم. شده‌ام پدر سخت گیر و مهربان. تو بگو شترگاوپلنگ. اما راستش یک چیز را خواسته‌ام. این یک اعتراف است. من هم مثل همه‌ی پدر و مادرها یک دریغ و یک آرزو دارم و هرچند به روی خودم نمی‌آورم، خودم می‌فهمم همه‌ی هم و غم بزرگ کردنش برایم یک چیز است: بزرگ بشود، عاشق بشود و لذت عاشقی را بچشد. بی ترس و بی هراس و بی حسرت. آن چه سهم من است در این خیال پردازی آن است که این چند سال مانده تا عاشق شدنش را به هر جان کندنی هست کیسه‌ام را پر کنم و آماده باشم تا پشتش بایستم و راهش بیاندازم. آن چه سهم اوست این است که یاد بگیرد عاشق شدن را و لیاقت دوست داشته شدن را پیدا کند. باید موسیقی بداند. باید اهل شوخی و ادب باشد. طنز را بفهمد و سخت گیر باشد در خندیدن. زندگی را دوست داشته باشد و زنده‌ها را. خودخواه نشود. کم طاقت نباشد. از خودش خجالت نکشد. بوسیدن را دوست داشته باشد و در آغوش گرفتن را. … هزار برنامه توی سرم چرخ می‌زند. هر کاری می‌کنم قطعه‌ای از یک نقشه‌ی بزرگ است.

همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم. مثلاً سه تا. هنوز هم دوست دارم. اما دیگر می‌ترسم. و هر چه پیش می‌روم بیشتر می‌ترسم. حس می‌کنم وقت کم دارم. توان ندارم. یادم که می‌افتد چقدر کار مانده و نکرده برایش دارم، می‌فهمم که آدمِ راه بردن بچه‌ی دیگری نیستم. حجم دوست داستنش را که مزه می‌کنم هم می‌ترسم از آمدن کس دیگری که مبادا این همه دوستش نتوانم داشته باشم.

دائم یاد خودم می‌اندازم که پدرم و پدرش و پدرش هر چه بلد بودند کردند، تا آن چه فکر می‌کردند درست‌‌ترین است را به کار بزنند در تربیت و آخر هیچ کدام از پسرها راضی نشدند از آن چه پدرها کردند. سعی می‌کنم کنار بیایم که روزی پسرک خیره نگاهم می‌کند و یادم می‌یاورد چه کارها که نکرده‌ام را و چه کارها که نباید می‌کردم را. اما دروغ چرا؟ ته تهش قصه همین است که مثل پادشاه کارتون سیندرلا راه به راه می‌روم به هپروت و با لبخند پهن و شلی نگاهش می‌کنم که عاشق شده و عاشقی می‌کند و عاشقی را می‌فهمد. چون به نظرم بدیهی ترین اتفاق دنیا است. همان چیزی که خیلی دوست دارد بشنود را می‌گویم. این که مثل هری پاتر چشم‌های مادرش را دارد. هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر می‌فهمم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از مادرش ارث برده. او عاشق شدن را می‌داند. و من مانده‌ام تا مجبور نباشد بیچارگی بکشد از عاشقی. فقط می‌ماند این که شانس بیاورم و بمانم و ببینم و یاد هم بگیرم حسودی نکنم به آن که عاشقش می‌شود.

پسرک ما هشت سال را تمام می‌کند در روزهایی که خوب نیست . در هوایی که صاف نیست. به امید فردایی که باید مال او باشد.

فردا که بیاید هشت ساله می‌شوی بچه‌جان‌م

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 10, 2011

وقتی زنده زنده پاره‌ات می‌کند و می‌آید بیرون یک جور هورمون به خون‌ت می‌ریزد! وقتی تسلیم خودت را به تیغ جراح می‌سپری یک طور دیگر است … نمی‌دانم واقعن همین‌طور است یا نه! اما همیشه فکر می‌کنم بروز مادرانگی بسته به نوع زایمان فرق دارد , درست است که فقط دومی‌اش را تجربه کرده‌ام اما مطمئنم یک فرق‌هایی هست, جنس‌ش فرق دارد, اندازه‌اش را نمی‌گویم‌ها. مدل من ؟ سرخوش وسط کل کل با جراحِ نازنین‌م, دکتر بیهوشی ماسک را گذاشت روی صورتم , قبل‌ش نرس اطاق عمل شکمم را با بتادین شسته بود . قبل از نفس عمیق آخر می‌دانستم تا چند دقیقه‌ی دیگر از من می‌کَنَندَش , همانی را که نفهمیدم من به او چسبیده بودم یا او به من! از ته دل آرزو کردم اولین نفس تنهایی‌اش را بدون معطلی و آن‌طور که باید بکشد … شاید از همان‌جا بود که آرزوهایم برایش همین‌قدر ساده و واقعی بودند … خوشحال باشد . خوشحال باشد . خوشحال باشد … خوشحال است ؟ نمی‌دانم ! امیدوارم ! … یک عالمه چیز است که در موردش نمی‌دانم. اما انگاری من را مثل کف دستش می‌شناسد. گاهی می‌آید می‌چسبد می‌گوید «بغلم کن! احتیاج دارم بغلم کنی «… این عین کلماتش است . بزرگوار است . نمی‌گوید بغلم کن احتیاج داری بغلم کنی .

این یک اعتراف است . اعتراف زنی که گویا هشت سالی‌ست مادر است , یا هشت سال و نه ماه قبل‌ش یا هرچی ! زنی که قاعدتن باید بزرگ شده باشد اما نشد و کماکان یک خط درمیان دنبال خودش می‌گردد, زنی که یک روز همین اواخر, خودش را به مهربانی دست‌های پسرک کلاس دومی‌اش سپرد به آن چیزی که بین خودشان دوتا بود پناهنده شد! این‌طوری شد که کمر راست کرد و صاف ایستاد. این‌ها را اینجا نوشتم که همیشه یادم بماند, و هیچ وقت ادای چیزی غیر از این را که بین‌مان گذشته درنیاورم … گر از عهد خردیت یادم بیاد که بیچاره بودم در آغوشِ تو, پسرجان !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 3, 2011

مثل این رفیق‌مان نوت‌های گودری‌ام را بالا پایین می‌کنم , این یکی را سه ماه پیش نوشته‌بودم .

———————

دیروز تلفن زد. گفتم دو دقیقه‌ی دیگر زنگ می‌زنم, نگفت کاری نداشتم بی‌خبر بودم می‌خواستم احوال‌پرسی کنم , گفت باشد ! حتی گفت خودش زنگ می‌زند. فهمیدم می‌خواهد حرف بزند سر فرصت . چند روزی‌ست رفته زادگاه‌ش برای استراحت , پدرم را می‌گویم ! دو دقیقه‌ی بعد باربدک را به دوست و همسایه‌ی دیوار به دیوار قدیمی رساندم و از مجتمع قبلی زدم بیرون, توی خیابان تماس گرفتم. صدایش می‌لرزید. گفت پیاده رفته محله‌ی قدیمی ! محله‌ی خیلی قدیمی .آن وقت‌ها که مادرش زنده بوده . بعد رفت محله‌ای که همسایه‌ی قدیمی بعدتر در آن ساکن شده. خانه‌ی همسایه‌ی قدیمی دست‌ نخورده بوده . در زده, چهره‌ی آشنایی در را باز می‌کند. خواهر رفیق قدیمی‌اش بوده. مادر رفیق قدیمی زنده است هنوز. هوش و حواسش هم سرجایش است بابا را می‌بوسد یک عالمه … یک روزی توی مهر ماه یک سالی اخر دهه‌ی چهل مادرش انگار پیش همین خانوم بوده باهم باقلا پاک می‌کردند برای قاتق ظهر, که مادرش ناغافل قلبش می‌ایستد و تمام ! هفده ساله بوده . بعد دنیا خیلی عوض شده … رفیق قدیمی درسخوان‌تر بوده حالا می‌داند رفیق قدیمی یک جایی در کانادا در یک بیمارستان کار می‌کند دکترای علوم آزمایشگاهی دارد بچه‌هایش ازدواج کرده‌اند … می‌گوید خانه همان خانه بوده. همان مبل‌ها حتی ! همه چیز همان ریختی‌ست , فقط آدم‌ها چروکیده‌تر شدند . بعد می‌گوید یک حالی شدم‌ها ! کلمه‌هایش جویده جویده و نیمه کاره هستند. می‌دانم بغض‌ش ترکیده پیشانی‌اش چین می‌خورد این‌جور وقت‌ها , می‌گویم می‌دانم از آن قرصت‌هائی‌ست که آدم فکر می‌کند هیچ‌وقت دیگر در زندگی دست نمی‌دهد بعد انگار از آسمان تالاپ می‌افتد توی دامن آدم . می‌گوید آهان همینطور است اصلن در یک حال و هوایی هستم برای خودم … همه چیز می‌آید جلوی چشمم همه‌ی بچگی‌ها … ‌می‌گوید عکس دوست قدیمی را دیده. پیر شده اما چشمان‌ش همان چشم‌هاست . یک‌هو می‌گویم می‌گردم توی فیس بوک پیدایش می‌کنم خب … صدایش جان می‌گیرد . می‌گوید حتمن بگرد, می‌آیم برایت تعریف می‌کنم حالا … می‌دانم یک چیزهایی‌ست که گاهی برای من فقط تعریف می‌کند. شاید چون فقط من علی‌رغم این‌که کلی سر به سرش می‌گذارم طوری که خودش هم نمی‌تواند نخندد , دل به دل‌ش می‌دهم آن هم به خاطر این‌که فقط من بین آدم‌های اطرافش تصویر محوی دارم, از آدم‌های خاطره‌هایش! اگر آدم‌ها را ندیده باشم هم, اسم‌هایشان را به دفعات شنیده‌ام . می‌دانم کی چه نسبتی دارد و به رویش نمی‌آورم که این‌ها را چندین بار شنیده‌ام … می‌دانم برای گریز از حالایش, گذشته را لازم دارد گاهی … حالا بعد از کلی گشتن و همه جور زدن نام خانوادگی که وسطش ژ دارد و دست آخر زدن هوشنگ با دبل او و نه با او یو پیدایش ‌کردم … دلم‌ می‌گیرد , فکر می‌کردم فقط بابا پیر شده اما او هم پیر شده بیشتر از اینکه دوست قدیمی پدرم باشد – شبیه مردی که وقتی هشت ساله بودم یک بار مهمان‌شان بودیم یک‌بار هم آن ها مهمان خانه‌مان بودند – شبیه مرد‌ی مهاجر است که میان سالی را پشت سر گذاشته … نمی‌دانم چرا همیشه فکر می‌کنم به پدر و مادرم از همه‌ی هم دوره‌هایشان سخت‌تر گذشته و می‌گذرد اما انگاری دنیا به همه سخت می‌گیرد هیچ‌کس از زیر دست‌ش در نمی‌رود … در انتهای یادداشت محترمانه‌‌ام برای دوست قدیمی بابا یک عکس خانوادگی و یک عکس تکی از بابا ضمیمه‌ی یادداشت می‌کنم بعد دوباره به عکس بابا نگاه می‌کنم صورت مامان در عکس خانوادگی و بعد دوست قدیمی … دوست قدیمی را مجسم می‌کنم یادداشت ناشناسی را در فیس بوک دریافت کرده شاید نام فامیل را بشناسد . احتمالن از دیدن کلمات فارسی تایپ شده خوشحال می‌شود … یادداشت را تا ته می‌خواند نگاهش سر می‌خورد روی تصویر بابا بعد مامان را نگاه می‌کند می‌گوید چه پیر شده‌اند … فکر می‌کنم کاش بعدش به پشتی صندلی‌اش تکیه دهد فکر می‌کند فقط خودش نیست که در آینه این ریختی شده … پس او تنها نیست …

یاد ایامی که در » گودر» مکانی داشتیم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 29, 2011

یک صحنه‌ای در فیلم گوزن‌ها هست که صاحب‌خانه‌ی نو‌کیسه‌ی آن خانه‌ی بی سر و سامان, یک گله گوسفند می‌ریزد توی خانه و در جواب اعتراض مستاجرهای بخت برگشته می‌گوید, خانه‌اش است اختیارش را دارد … این آقای آلن است اسمش که گوگل را نمی‌دانم به رنج خویش است که به دست آورده یا ارث بابایش است یا هرچه , بی معرفت با ما همین کار را کرد .

اولش گفت , باور نکردیم بعد که باور کردیم شروع کردیم به غر زدن , به روز آخر رسید شروع کردیم به چرند گفتن و شوخی کردن , انگاری ناکس خودش هم نشسته بود تک تک ما را فالو می‌کرد , به خودش هم خوش می‌گذشت که دمِ آخری هی کش‌اش داد , بعد که ما از لودگی خسته شدیم نامرد یک هو سیم برق را کشید , تو خیال کن انگاری به جایش ما را به برق زدند … فردا که بیاید می‌شود سی‌روز .

کاربرانی ایرانی اسمش را گذاشته بودند گودر » گو» ابتدای گوگل را به «در» انتهای ریدر چسباندند . مثل یک اسم رمز ! از سر فیلتر شدن وبلاگ‌های فارسی بود که گودر یک‌هو این‌قدر اهمیت پیدا کرد یا چیزهای دیگری هم بود را نمی‌دانم . این‌قدر می‌دانم که حیاط خلوتِ ما بود . انگاری نشسته بودیم دور هم شنل نامرئیِ هری‌پاتر را کشیده بودیم سرمان , بدون اینکه دیده شویم هر غلطی دلمان می‌خواست, می‌کردیم . حال و هوایش مثل صف‌های جشنواره در نیمه‌ی اول دهه‌ی هفتاد بود , نمی‌شود برای کسی که تویش نبوده توضیح داد یعنی چه ! همان‌قدر هم خاطره و رفاقت برای‌مان به جا گذاشته .

وقتی می‌خواستم برای کسی که ازش سر درنمی‌آورد توضیح بدهم می‌گفتم فیس بوک مثل یک مجله‌ی عکس دار است , تند تند ورق می‌زنی عکس تماشا می‌کنی , بصری‌ست , گودر اما خواندنی‌ست , پر از متن است , گاهی تویش بحث کردیم جدای اینکه به نتیجه‌ی مشترک رسیده‌ایم یا نه ! حرف زدن را تمرین کرده‌ایم , یاد گرفته‌ایم , یا فهمیدیم که بلد نیستیم درست باهم حرف بزنیم , پس تلاش کنیم … یک گوشه‌هایی از بعضی‌ها‌مان فقط در گودر بود که در معرض دید خودمان و دیگران قرار گرفت ! یک جور خوبی یک جاهایی با هم ندار بودیم . خجالت نکشیدیم ازگفتن خیلی چیزها ! یک چیزهایی که هیچ وقت دیگر سر از وبلاگ‌هایمان در نیاورد آن‌جا گفته شد , خصوصی ترین و امن‌ترین فضای مجازی بود که می‌توانستی با سر شانه نکرده و لباس خانه تویش وول بزنی , فیس بوک که می‌روی انگاری از خانه رفته‌ای بیرون, مجبوی قدری جلوی آینه بایستی, یقه‌ات راصاف کنی, دستی به موهایت بکشی و اخم‌هایت را باز کنی. حتی گاهی مثل بابای هانیکو مجبور می‌شوی زورکی لبخند بزنی , این‌جور وقت‌ها ترسناک‌‌تری , اما گودر از خودمان بود , این حرف‌ها را نداشت , حاضری ها زدیم بعد از برگشتن از خیابان‌‌های نا امن , دادکان که حضرات را قهوه‌ای می‌کرد خوشی کردیم دست جمعی , تمام کری‌های جام جهانی قبل را آن جا خوانده‌ایم , یک روزی هم همه مبهوت به مرگ دختری در تشییع جنازه‌ی پدرش خون گریه کردیم یا وقت بر دار شدن آن معلم و … و … و …

گودر که جمع شد ماند فیس بوک , صبح به صبح تماشای عکس نوزاد مرده با جفت متصل به بند ناف در جوی آب و تصویر درب و داغان کردن قذافی و همخوان شدن پیاپی «دلنوشته‌های دل‌نشین» و «استتوس‌های ماندگار» و… و … و … ! انگار که کتاب فروشی محبوبت بک‌هو جمع کند, همان‌جایی که عادت داشتی جلوی قفسه‌ی داستان‌های فارسی‌اش وقت بگذرانی , گاهی کتاب اوریجینال عکس با چاپ اعلا روی کاغذ گلاسه ورق بزنی . بعد فقط تو بمانی با یک کتاب فروشی داغان که کتاب‌های کمک آموزشی , طالع بینی و به سوی کامیابی می‌فروشد یک طبقه هم رمان ایرانی دارد از همان‌هایی که روی جلدش عکس پنجره و شمع و گل و پروانه دارد یا یک چشم درشت با یک قطره درشت اشک آویزان . حال آدم بد می‌شود خب , دست کم بخشی از فضای گودر را می‌شد به آن‌جا منقل کرد , به این امید که شاید لذت نشستن با لیوان چایی پای کامپیوتر و مطلب خواندن دیگران را هم پاگیر کند, دست از آن دل‌نوشته‌های دلنشین ( من به این ترکیب حساسیت دارم ) و این‌ها برداشتند . یک هو شروع کردم به همخوان کردن آخرین مطالب وبلاگ‌هایی که می‌خوانم , گاهی کفگیرم به تهِ دیگ می‌خورد, به ناچار نوشته‌های قبلی را می‌جورم . باور کنید جواب می‌دهد , فهمیدم اولن خودم هم این اواخر وبلاگ نمی‌خواندم در همان گودر کاری که درش مداومت داشتم «کامنت ویو» بود ! حالا دوباره وبلاگ می‌خوانم چند دوست وبلاگ نویس استقبال کردند و گفتند که حالا دوباره وبلاگ می‌خوانند , دیدم این هم عمومیت دارد انگاری, این اواخر همه‌ی ما فقط خودمان را می‌خواندیم با آدم‌های دور و برمان را . اطرافم چند نفری وبلاگ خوان شده اند , دیگر از دل‌نوشته‌های دل‌نشین چیزی به اشتراک نمی‌گذارند و من کیف می‌کنم .

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم لطفن حالا که آن مردک گوسفند انداخته توی خانه‌ زندگی‌مان, دستی به سر و روی وبلاگ‌هایتان بکشید. برگردید به نوشتن , همان کاری که از اول قرار بود انجام‌ دهید ! شاید این‌طوری اصلن بهتر باشد , اگر الان چیزی در بساط ندارید , دستتان به نوشن نمی‌رود همان نوت‌های گودری‌تان ( همان‌هایی که روزهای آخر تند تند برای خودتان ای‌میل‌شان می‌کردید) را قدری سر و سامان بدهید طوری که برای مخاطب از همه جا بی‌خبر قدری قابل فهم باشد , دست از نوشتن برندارید . شاید این آغاز یک دوره در وبلاگ‌نویسی فارسی باشد , بعدتر‌ها اسم‌ش را گذاشتند دوران شکوفایی بعد از گودر , چه می‌دانم شاید من ماجرا را خیلی جدی گرفته‌ام حالا هرچه که هست روی آلوچه خانوم را زمین نیاندازید . بنویسید !

برای خواننده‌ی ناشناسم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 1, 2011

پروفایلت نصفه نیمه است . نه اسم دارد نه موقعیت جغرافیایی . فقط یک عکس می‌آید کنار آن کلمه‌ که معنی‌اش می‌شود ناشناس و این توضیح که ایشان هنوز پروفایلشان را کامل نکرده‌اند . مثل من ! عکس‌ت باید از عکس بزرگتری بریده شده باشد . سرت را قدری , خیلی کم آن‌قدر که در نگاه اول به چشم نمی‌آید, به سمت راست کج کرده‌ای اما از روبرو که من نگاه‌ می‌کنم می‌شود سمت چپِ تصویر. در تصویر فقط قدری از گردن دیده می‌شود و صورت . موهای صاف‌ت را که نمی‌شود حدس زد چه‌قدر بلند است, پشت سرت جمع کرده‌ای . حتمن آن‌قدر بلند است که همه خوب جمع شده و یک دانه تار مو هم نیفتاده بیرون روی پیشانی یا صورت . لبخندت را توی عکس دوست دارم .

از خیلی وقت پیش این‌جا را می‌خوانی. یک وقتی انگاری همه‌ی نوشته‌های این‌جا را دوست داشتی . یک وقت‌هایی نوشته‌هایی به چشم‌ت آمده که کمتر کسی به‌شان توجه نشان داده . این اواخر ردی از خودت به جا نگذاشته بودی . فکر کردم خب خوشش نیامده حتمن , بعد از غیبتی طولانی یک‌‌هو دوباره پیدایت شد . نمی‌دانی چی حالی بود . حجم نگرانی‌ای که ندیده می‌گرفتم‌ش , خودش را نشان‌م داد از اینکه هستی و خوبی و احتمالن روبراه ذوق زده شده بودم .

اگر حالا این‌ها را می‌خوانی می‌خواستم بدانی که یک وقت‌هایی لایک‌های بالای مطلبم را باز کرده‌ام فقط برای این‌که ببینم مشخصن تو خوش‌ت آمده یا نه ! مثل یک قرارِ پنهانی, انگاری که مهرِ تاییدی باشد که گاهی لازم‌ش داشتم . این‌ها را گفتم که بگویم همراهِ نادیده, هر جا هستی سلامت باشی, موفق و برقرار .

*پی نوشت غمگین : کاش این اداها و نمای جدید گوگل‌ریدر رخت و لباس ترسناکی باشد که گودر به مناسبت هالوین تن کرده .
امضا : کسی که در مشخصات گودرش این‌طور ثبت شده که از بیستم آوریل 2008 در این فید‌خوان وقت گذرانده .

اولین روز از سال دهم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 29, 2011

این‌جا همین امروز, چهارمین روزی که آسمانِ تهران بی‌وقفه می‌بارد, به شهادتِ آرشیو نه سال‌ش تمام می‌شود . همین

که پر کشیدی بی‌پروا / به جست‌جوی شقایق

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 18, 2011


پاییز بی‌صدا آمده. دل‌چرکین رویم را برگردانده‌ام چشم توی چشم نشویم. کسی چه می‌دانست , خودم از کجا باید می‌دانستم, پاییزی که گذشت قرار بود این‌طوری اولین پاییز از بقیه‌ی زندگی‌ام باشد . که مهر این‌طور بی‌مهر شود !

دو ماه و نیمی می‌شود که از آن خانه رفته‌ایم . تنها جایی که توی این شهر از تو تصویر داشتم . روی آن پله, کنارِ آن سکو توی حیاط و صدایی که مرتب توی گوش‌م زنگ می‌زند» دیگر نمی‌توانم . نمی‌شود , جور درنمی‌آید …» ساکن جدید آن خانه, صبح به صبح که پرده را کنار بزند و چشمش به حیاط بیفتد این جمله‌ها توی گوشش زنگ نمی‌زند. چون نمی‌داند پسرکی سیاه چشم, چند ساعت آخرش را مهمان آن خانه بوده و از آن‌جا رفته که رفته, سر قراری که همه چیزش را قبل آماده کرده‌بود, فکر همه جایش را کرده‌بود. فقط منتظر بود ساعت از دوازده بگذرد, تقویم ورق بخورد و تاریخ روی آن سنگ ِسیاه, بیست و هشتم بشود, درست چهار ماه بعد …
من این‌جا صبح به صبح که بیدار می‌شوم, لازم نیست حیاط آن خانه را ببینم, صدا توی گوشم زنگ می‌زند, دلم جمع می‌شود یادم می‌آید که رفتی و از ته دل آرزو می‌کنم کاشکی رسیده باشی .

گفتی نمی‌توانی , نمی‌شود ! گفتی که من درست دیده‌ام که با اندوه بازی می‌کنی اما بازی هم انرژی می‌خواهد , وقتی او نباشد تو اصلن جان نداری , توانش نیست . نگفتم می‌فهمم . هیچ وقت نگفتم می‌فهمم, با احتیاط گفتم «نمی‌دانم چه‌طور , نمی‌دانم چه‌قدر ! این‌قدر می‌دانم که باید خیلی سخت باشد, خیلی زیاد ! نبودن‌او همه‌جای بودنِ تو معلوم است , هر روز هر ساعت هر ثانیه آن‌قدر با قبل‌ترها فرق دارد که مرتب یادت بیاورد, اما بیا می‌گردیم راه‌ش را پیدا می‌کنیم. باید یک راهی باشد که آدمیزاد طاقت بیاورد, باید یک راهی باشد » … نگفتم که تمام تصاویری که از خودتان در دسترس گذاشته‌ای را زیر و رو کرده‌ام, دیده‌ام که همه جا دست‌هایش تو را در بر گرفته , نگفتم می‌دانم دنیا بدون آن دست‌های حمایت‌گر باید خیلی ترسناک شده باشد . نگفتم من هم جفتم را خیلی زود پیدا کرده‌ام, از وقتی خودم را یادم ‌می‌آید با من بوده و می‌دانم چه‌طور جان‌ت از کابوس نبودنش بی‌قرار می‌شود چه برسد به این‌که توی باد گم‌ش کنی . نگفتم چه می‌کشی هم‌قبیله ؟! این‌ها را نگفتم. با احتیاط کلمه اتنخاب می‌کردم . باوسواس ! انگار که کنار انبار باروت ایستادی باشی . از اول‌ش همینطور بود . یک انبار باروت متحرک ! هر آن آماده‌ی انفجار. من ترسیده بودم از همان اول مثل سگ ترسیده بودم که آن‌طور احتیاط می‌کردم .
اما تو که آن‌طور گذاشتی رفتی از صبر و احتیاط خودم بیزار شدم … از خودم بیزار شدم . من که حواسم از همان اول این همه پرت شده بود و این همه دل‌نگران بودم . چرا ؟ … چرا ؟ … چرا عجله‌ات را نفهمیدم ؟ چرا نفهمیدم دو ساعت بیشتر تا حادثه نمانده ! چرا نفهمیدم این‌قدر وقت تنگ است . چرا این همه احتیاط کردم که مبادا فاصله بگیری , دوری کنی ! مگر از این بیش‌تر می‌شد دوری کنی؟
می‌دانی؟ این‌ها یک سال است عین خوره روح مرا می‌خورد . چه می‌دانستم می‌شود آدم بلند شود برود مهمانی کمک کند شام پبزد . قول بگیرد که خانه‌ی من هم بیایید, بعد برود که برود . چه می‌دانستم پسر ! اما باید می‌دانستم آنطور که یک‌هو وقت خداحافظی خودت را کشیدی کنار و رفتی باید می‌فهمیدم . باور می‌کنی؟ خواستم بیایم دنبال‌ت, اما به خودم نهیب زدم که فاصله نگه‌دار … بگذار راحت باشد. انبار باروت را یادت باشد , جلو نرو … شاید که نباید بروی . حالا می‌دانم شاید که باید می‌آمدم … باید می‌آمدم چه‌طوری‌اش را هنوز نمی‌دانم . یک‌سال گذشته و من هنوز نمی‌دانم .
آن‌شب تو که رفتی فکرهای بد را از خودم دور کردم. گفتم مهم این است که آمد , بالاخره آمد! دورش را شلوغ می‌کنیم , من که این‌همه دوست و رفیق دارم قاطی جماعتی می‌کنم‌ش که چیزی ازش ندانند بدون هیچ پیش‌فرضی , دل بستم به این‌که گفتی توی مجتمع برایت دنبال خانه بگردم, گولم زدی ! گفتم می‌آید این‌حا , حواس‌مان به‌اش هست … فکر می‌کردم, شد بالاخره که دور هم بنشینم و اشکی ریخته نشود نمی‌دانستم تو رفته بودی سر آن قرار لعنتی با خودت و اصلن نمی‌فهمیدم وقتِ جمع کردنِ خانه چرا اشکم بند نمی‌آمد و فکرش را نمی‌کردم که بعد از آن‌شب تا مدت‌ها اشک من بند نخواهد آمد !

ماه‌ها بعد از رفتن‌ت یک روز غروب در ضیافت یک سفارت‌خانه در تهران , استاد به‌نامی قطعات کلاسیک معروفی را برای اجرای با ساز ایرانی تنظیم کرده بود و می‌نواخت , جور درنمی‌آمد … چهار فصلِ ویوالدی با تارِ ایرانی جور در نمی‌آمد, یادم آمد گفتی «جور در نمی‌آید . نمی‌شود !» استاد تمام تلاشش را می‌کرد , تلاش قابل تقدیری بود اما جور در نمی‌آمد … تعجب کردم از کجا میانه‌ی آن اجرا وسط آن شلوغی دنباله‌ی ذهنم را گرفتی به خاطرم آمدی … همان‌جا متوجه شدم مدت‌هاست فرقی نمی‌کند کجا باشم و دست‌هایم مشغول چه کاری باشند , می‌آیی تمامِ ذهنم را پر می‌کنی. می‌آیی و یادآوری آن‌طور رفتن‌ت یک‌هو فلج‌م می‌کند. بعد دیدم از قبل‌ترش, از فردای آن شبِ شرجی گرم هم , همین‌طور بی‌وقفه به تو فکر می‌کردم . آن جا بود که فهمیدم یک چیزی که نمی‌دانم چیست در آن شب نیمه‌ی مرداد انگاری من را نشان کرد که تا دنیا دنیاست دل‌تنگت باشم. روز برفی , روز بارانی , در اوج خوشی در اوج ناخوشی جای خالی‌ات آمد خودش را به رخ‌م کشید انگار که یک عمر خاطره درمیان باشد . یک‌سال گذشته و سی صد و شصت و خرده‌ای روز است مصیبت زده‌ی رفتن تویی هستم که همه‌اش هفتاد روز می‌شناختمت, هفتاد روز با دلی آویزان و ترس خورده از این‌که نکند بلایی سر خودت بیاوری بدونِ این‌که دستم جایی بند باشد و کاری ازم بر‌بیاید. عجیب گذشتند آن روزها, این‌که گوشه‌ای بایستی طوری که به چشم نیایی اما نگرانی بیچاره‌ات کند. بعد هم که آن‌طور شد, باز نفهمی کجای قصه‌ای! این‌قدر می‌دانی که عمیقن سوگواری. گاهی نمی‌دانم همه‌اش سوگ است یا افسوس , افسوسی که می‌چزاند , انگار که نامه‌ی مهمی را پست‌چی بعد از انتظاری طولانی کف دستت بگذارد و قبل از اینکه به خودت بیایی باد بقاپد ببردش.
گاهی دل‌م برای خودم می‌سوزد, گفته بودم بعضی غم‌ها از ظرف‌شان بزرگترند و این خیلی بی‌انصافی‌ست . نمی‌دانستم اما بعضی غم‌ها هستند که اصلن ظرفی برایشان درنظر گرفته نشده, آوار می‌شود سرت , من خودم را سرِ راهِ این مصیبت قرار دادم یا مصیبت من را انتخاب کرد که این‌طور آوار شود, ویران‌م کند! هر چه که بود , هرچه که هست, این دلِ تنگ ِ مچاله شده آن برقِ نگاه, یادش نمی‌رود که نمی‌رود رفیقِ شب‌زده , آرشَک .

.
.
.

یادداشت اول

یادداشت دوم

یادداشت سوم

قضا دور , بلا دور

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 9, 2011

نمی‌دانم اسم‌ش دقیقن چیست یک چیز بدی دارد تمام می‌شود . یک چیزِ بدِ خیلی قدیمی ! شاید خسته شده بودم بس که کش آمد.شاید هم نمی‌دانستم چه ‌می‌کنم , پیش آمده . مثل یک جمله‌ی اتفاقی که در لحظه شکل می‌گیرد و برایت می‌شود قانونی که به آن اعتقاد داری . این‌قدر می‌دانم که رفتم توی دل‌ش! همان چیزهای بد را می‌گویم. نه که نترس باشم , دیدم ماندن در آن وضعیت ترسناک‌‌تر بود … بعد فهمیدم ابهام ترسناک‌‌ترین چیز است .فقط به یک چیز مطمئن بودم حتمن چاره‌ای دارد . صادقانه‌اش این می‌شود که یک‌سال عزادار بودنِ عزایی که صاحب‌عزایش نبودم حالی‌ام کرد مرگ چاره ندارد, این‌که حساب‌ش را سوا می‌کنند بی‌خودنیست . پس جایی که مرگ در کار نیست بگرد پیِ چاره, باید که راهی باشد ! چاره‌اش زمزمه‌ی چهار فصلی بود که گذشت , بی‌عشق نگشاید گره … بی‌عشق نگشاید گره … بی‌عشق نگشاید گره … حواس‌ت که باشد خودش رگ می‌کند , معجزه می‌کند . پیش می‌برد .

انگاری که از طولانی‌ترین کابوس دنیا بیدار شده باشم . حتی خسته هم نیستم , جان‌م درد نمی‌کند , دور ریختنی‌ها را دور ریخته‌ام. سبک‌م و آرام. » خوب‌م» جوابِ «چطوری؟» این روزهای من است , راحت به‌دست نیامده, قدرش را می‌دانم .

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – هفت

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 15, 2011

می‌خواستم بازی را با همخوان کردن طنزی تمام کنم بلکه از تلخی ناخوداگاه انتخاب‌هایم قدری کم کرده باشم … نمی‌شود اما ! مطلب هفتم انتخاب کردنی نیست , آخرین پست , خبر روز است ! درد دارد , درد !

***

ثبت می‌کنم برای ماندن و برای خودم

خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.

بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.

برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !‌

شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،‌ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.

امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!‌

مختوم شد. اما شد؟

سمیه توحیدلو
بیست و سوم شهریور نود

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – شش

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 14, 2011
مطلب ششم را از وبلاگ گیله‌مرد برداشته‌ام . نکته سنجی , سن و سال , مهاجر بودن و نوع نگاه‌ش مجمموعه مشخصاتی بودند که وبلاگ قدیمیِ گیله‌مرد را از برایم متمایز می‌کرد .

***

به دور ترین جایی که می توانی بگریز …!!

ویل دو رانت میگوید : » سر زمینی که آدمی جوانی خود را در آن گذرانده است ؛ مانند خود ایام جوانی زیباست ؛ اما بشرط آنکه انسان ناچار نباشد دو باره در آن سر زمین زندگی کند . »

من در لاهیجان زاده شده ام . در دبیرستان ایرانشهرش درس خوانده ام . در کوچه پسکوچه های سنگفرش همیشه خیس اش شبگردی کرده و مجنون وار عاشقانه ترین شعر ها و غزل ها را خوانده ام . اما سی و چند سالی است که لاهیجان را ندیده ام .
گهگاه ؛ دلم برای کوچه هایش . برای شیطان کوه اش . برای استخرش . برای آرامگاه شیخ زاهد ش – که زیبا ترین نارنجستان های دنیا را داشت -. برای بقعه چهار پادشاه اش . برای محله امیر شهیدش . برای کوی شعر بافان اش . برای قدم زدن های عصر گاهی در کوچه باغهایش . برای دبیرستان ایرانشهر با حسن سبیل معروفش . برای باغات چای و برنجکاری های عطر انگیزش . برای قهوه خانه ای که خوشمزه ترین لوبیا چیتی دنیا را داشت .برای باقلا قاتوق و میرزا قاسمی و ترش تره و اشپل ماهی و سیر ترشی و زیتون پرورده اش تنگ میشود .اما چه کنم که جرات بازگشت به سر زمین مادری ام را ندارم .

راستی ؛ مادرم در کدام خاک غنوده است ؟ پدرم در کدامین خاک سر به بالین نیستی نهاده است ؟
آه …..بقول شمس : چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم .

یک زاهد فلورانسی همعصر ماکیاول – فرانچسکو گیسیاردینی – میگوید :
» هیچ قاعده مفیدی برای زندگی کردن در زیر بار استبداد وجود ندارد ؛ به استثنای یک قاعده که در زمان شیوع بیماری طاعون نیز صادق است : به دور ترین جایی که می توانی بگریز …!!

من دلم گاه و بیگاه برای زادگاهم تنگ میشود . برای آب و خاک و جنگل و دریا و سنگ و کوه و آدمیانش .اما چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم .
آیا ویل دو رانت راست میگوید ؟؟ نمیدانم
من ناچارم با سخنان ویل دورانت خودم را تسلی دهم . چه کار دیگری از من ساخته است ؟

آری ؛ چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم …

کالیفرنیا – دوازده دسامبر2010

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – پنج

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 13, 2011

پست پنجم را از فرجام نه از این صفحه, که از به قول خودش » خونه‌ی مجردی آقای همخونه سابق » انتخاب کرده‌ام. شاید این‌جا قدیمی‌ترین صفحه‌ی دو نفره‌ای باشد که باقی مانده , من می‌گویم دونفره به رویم نیاورید حضور یکی کمرنگ‌تر شده. همه‌اش تقصیر آن خانه‌ی مجردی‌ست. گاهی که با هم شوخی می‌کنیم می‌گویم نوشته‌های وزین‌ت را برمی‌داری می‌بری آنجا با این صفحه‌ی به قول خودت صورتی , زرد برخوردی می‌کنی .
حالا نه به عمد, راستش هرچه نوشته‌هایش را بالا پایین کردم, دیدم دلم‌ می‌خواهد یکی از پست‌های وبلاگ فرجام را این‌جا هم‌خوان کنم . می‌دانم یادداشت‌هایش خیلی خوب هستند, اما آلوچه خانومی که من باشم شعرها و ترانه‌هایش را دوست‌تر دارم . جدای اینکه نوشتن‌شان کارِ هر کسی نیست, رد و رگه‌هایی دارد که برایم چند پله بالاتر از یادداشت‌هایش – همان یادداشت‌هایِ خیلی خوب – می‌ایستند.

***

فرجامِ برفی

برف پارو خورده فرجام غمگینی است که بنا بوده سپید باشد و نرم و لطیف.بنا بوده آرام ببارد و بنشیند و آرام داغ شود و اشک بریزد و بمیرد. سخت است وقتی آمده ای برای آب شدن و مردن، به گل و لای بکشندت و سنگ کنندت و تلبنار کنندت گوشه ای، فقط تا زیر دست و پا نباشی. برف پارو خورده می دانید، به این سادگی اشک نمی شود و آب نمی شود. چرا بشود؟ زیبایی دریده شده ای که فقط قلبی مانده برایش که سنگ است و یخ است و به لای و لجن کشیده شده… برف پارو خورده فرجامی غمگین است.

بی لمسِ دستانت فقط یک سایه‌ی ترسیده‌ام
ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییده‌ام

از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو
باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیده‌ام

غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو
بردار باری را که من بر دامنت باریده‌ام

می‌شد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم
آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیده‌ام

پارو که بر من می‌زدی، می‌شد که دریا می‌شدم
زخمش نمی‌خشکید اگر، بر پیکر روبیده‌ام

گفتم که می‌بارم به تو، در آخرین فصل سفر
این فصل بی‌فرجام را، من در سفر فهمیده‌ام

چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن
آسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیده‌ام

فرجام
پانزده بهمن 89- تهران سرد

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – چهار

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 12, 2011

چهارمین مطلب را از وبلاگ ترانه علیدوستی برداشته‌ام با این رویکرد که مثلن بیایید با هم ببینیم لاگیدن چقدر همه گیر شده , که چقدر ترانه خوب می‌نویسد و کاش بیشتر بنویسد و … و … و … اما این‌ها همه بهانه است برای همخوان کردن این یادداشت کوتاه , در واقع کوتاه‌ترین نوشته‌ی وبلاگ‌ش که بر اساس فید موجود به تاریخ 17 بهمن 1387 در وبلاگ اولیه‌اش منتشر شده بود .

***

مرثیه

رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.

یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.

پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.

شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند… محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.

کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.

ترانه علیدوستی
هفدهم بهمن هشتاد و هفت

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – سه

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 11, 2011

سومین یادداشت را از وبلاگ خورشید خانوم انتخاب کرده‌ام, پست شده به تاریخ هشتم مارس سال دوهزارو پنج . درست نمی‌دانم صنم قصدش را داشته یا این اتفاق بدون قرار قبلی افتاده, به هر حال چیزهایی هست که در وبلاگستان فارسی با صنم شروع شده و نمی‌شود منکرش شد . اینکه این یادداشت‌ش را انتخاب کردم به این علت است که مدل نوشتنِ صنمِ آن‌روزها را به شدت توی خودش دارد روایت‌هایش را از شهر شلوغ با تاکید روی زنانگی در آن به نظرم بهترین انتخاب آمد هم این‌که رد و نشانی از مجله‌ی کاپوچینو دارد . قدری طولانی‌ست , آن وقت‌ها هم حوصله‌طولانی نوشتن بود هم حوصله‌ی طولانی خواندن . این روزها اگر هم اولی باشد از دومی خبری نیست

***

از وبلاگ خورشید‌خانوم :

اين مطلب رو اگه کاپوچينو بود با مقاديری خود سانسوری تو ستون «برش های کوتاه» ام می ذاشتم. ولی خوب ديگه کاپوچينويی نيست که بخوايم براش ويژه نامه درآريم و بچه ها هم مخالفت کنن که باز شما فمينيست بازيتون گل کرد و غيره! به هر حال، دلم می خواست برای 8 مارس يه چيزی بنويسم. اما مطلب يهويی تبديل به يه چيزی شد که نه به 8 مارس ربط داره و نه به درد هيچ قالبی الان می خوره. برای همين می ذارمش تو قسمت more اين پست:

خاطره های زنانگی ام در شهر شولوغ

بچه که بودم هميشه دوست داشتم پسر باشم. پسرهای 6، 7 ساله همبازی ما همه محبوب بودند. شلوغ می کردند، زانوهايشان زخم و زيلی بود، خاک و خلی بودند. زانوهای من هم هميشه زخم و زيلی بود و از مرکور کورمی که به زانوهايم می ماليدند متنفر بودم. روزی که در بازی های بچه گانه دنبال پسرها کردم و همانطور که آن ها همديگر را می زدند من هم يکی از پسر ها را زدم همه پسر ها تعجب کردند و آن روز ديگر با من بازی نکردند. دخترهای جمع ما همه موهای بلندی داشتند. دامن های رنگ و وارنگ می پوشيدند و به سرشان سنجاق های رنگی زيبا می زدند. در ميان سختی های زندگی پدر و مادرم جايی برای دامن های رنگی و سنجاق های رنگی برای من نبود. بچه تر از آن بودم که عشقی که پشت نارنجی مرکورکوروم بود را بفهمم. دلم می خواست پسر باشم تا کسی از شلوغ بازی های من تعجب نکند، کسی به زانوهای زخمی ام نخندد، کسی به خاطر نداشتن سنجاق ها و دامن های رنگ و وارنگ من را کمتر دوست نداشته باشد و نگهبان ورودی نخواهد در آسانسور تنها گيرم بياورد که مرا ببوسد. دلم می خواست پسر باشم چون پسر های همبازی از دخترهای سنجاق رنگی خوششان می آمد…

دراز ترين عضو تيم بسکتبال بودم. مربی امان فقط برايش برنده شدن مهم بود. جای من در محوطه سی ثانيه زمين خودمان بود. تا خط نيمه بيشتر اجازه نداشتم جلو بروم. بايد در زمين خودمان می ماندم تا توپ های حريف را کوفت کنم. چند باری با بچه های هم تيمی در يکی از محوطه های اکباتان بازی کرديم و ديگر مربی نبود که جلوی بازی ام را بگيرد. همسايه ها شکايت کردند. آن حلقه بسکتبال فقط به پسر های بلوک تعلق داشت. روزی که با پسرها بازی کرديم دو نفر از همسايه ها آمدند و تهديد کردند که به کميته شکايت می کنند. به ما دختر ها می گفتند مگر شما خانواده نداريد؟ در مسابقات استانی مربی فقط در بازی فينال به من اجازه بازی داد، اما سرپرست بازی ها نگذاشت وارد زمين بشوم چون شلوار کوتاه پايم بود. شلوار استرچ بلند پوشيدم، باز هم نگذاشت وارد زمين شوم، شلوار زيادی تنگ بود. روی شلوار استرچ شلوار کوتاه پوشيدم. در بازی فينال دسته دو دبيرستان های دخترانه استان تهران آن سال من يک ثانيه هم بازی نکردم. ما اول شديم و به دسته يک رفتيم و من ديگر هيچوقت بسکتبال بازی نکردم…

روز اول دانشگاه بود و اولين کلاس. اولين بار بود که همکلاسی پسر داشتيم. در کلاسمان باز بود. دکتر بيرجندی رئيس دانشکده بود آن وقت ها. کلاس ما روبروی دفترش بود. دکتر بيرجندی مرا از کلاس بيرون کشيد و کارت دانشجويی ام را گرفت و می خواست اخراجم کند چون مقنعه ام عقب رفته بود. مسئول فرهنگ اسلامی دانشگاه پا درميانی کرد و من در اولين روز حضورم در دانشگاه اخراج نشدم. راه دانشگاه خيلی دور بود. تمام فکر و ذکرمان شده بود ماشين. با شيده می خواستيم مربی رانندگی بگيريم. به خيالمان گواهينامه می گرفتيم و ماشين های پدرهايمان را قرض می گرفتيم تا به جای دو ساعت نيم ساعته مسير دانشگاه را طی کنيم. گوش هايم از شنيدن دادهايش درد گرفت. «با اجازه کی مربی رانندگی گرفتی؟ کی به تو اجازه رانندگی می ده؟» آن سال من مربی نگرفتم و برای هميشه رانندگی تبديل به عقده زندگی ام شد.

دلم می خواست کار کنم. امتحان تافل را خوب داده بودم. روز مصاحبه فهميد. باز هم گوش هايم از دادهايش درد گرفت. «با اجازه کی می خوای بری کار کنی؟ خيلی عرضه داری درست رو بخون. پول می خوای؟ چقدر بهت پول می دن؟ من بيشترش رو می دم.» مصاحبه را رد شدم. 4، 5 بار ديگر هم تلاش کردم و باز هم رد شدم. به کسی چيزی نمی گفتم. من بايد معلم می شدم. يک موسسه ديگر پيدا کردم که راحت تر قبولم کردند. من می خواستم معلم شوم و شدم!

شهر شولوغ بود. دماغ من گنده بود، سينه هايم هم. هر روز متلک جديدی می شنيدم. نمی دانستم اعضای بدن من در پشت آن همه پارچه اينقدر جذاب است. باسنم را ميدان انقلابی ها دوست داشتند و شاسی ام را کسبه دروازه دولت. سينه هايم را ميدان ونکی ها بيشتر می پسنديدند و آلت تناسلی ام را راننده کاميون هايی که گاهی از خيابان های اکباتان می گذشتند و دوست داشتند اسمش را بلند بگويند و بخندند. مردانی که در تاکسی کنارم می نشستند از زنانگی ام هيجان زده می شدند. تقاضا برای کمی فاصله تبديل می شد به فحش و ناسزا از طرف مردهای بيچاره محروميت کشيده که به فاحشگی متهمم می کردند. از آن موقع به بعد هميشه جلو می نشستم و کرايه دو نفر را حساب می کردم. کم کم برايم عادت شد که بيش از نيمی از حقوقم را خرج کرايه تاکسی کنم.

دوستم داشت و فکر می کردم دوستش دارم. اتفاق که افتاد ترسيدم. قرار نبود اتفاق بيفتد. نصيحت ها را فراموش کرده بودم که دختر و پسر مثل پنبه و آتش هستند. پنبه آتش گرفته بود. تنها يک فکر در ذهنم می چرخيد. بايد با اين آتش ازدواج کنم، وگرنه هيچکس ديگر اين پنبه نيم سوخته را نمی پذيرد. از قضاوت ها می ترسيدم. پنبه نيم سوخته را از صميمی ترين دوستانم هم پنهان کردم. از ترس هايم برای دکترم حرف زدم. سه بار به پشتم زد و گفت «آفرين، آفرين، آفرين. داری بزرگ می شی! يک زن بزرگ.» 2 سال طول کشيد که جرات کنم پسرکی را که ديگر دوست نداشتم رها کنم و از سرد شدن آتشم نترسم. 2 سال طول کشيد که با سنت های دو هزار ساله ای که در ناخوداگاه ذهنم فسيل شده بودند مبارزه کنم و بفهمم پنبه و آتش قصه قديمی مادر بزرگ هاست که به واقعيت وجودی من هيچ ربطی ندارد. دو سال وحشتناک گذشت تا باور کنم من صاحب جسم خودم هستم و نبايد برای نيازهای طبيعی خودم شرمسار باشم.

سيگار می کشيدم. در ذهن سطحی نگر خودم فکر می کردم سيگار کشيدن ميوه ممنوعه زنان است و از خوردن ميوه های ممنوعه هميشه لذت می بردم. ساعت های ناهارمان با يکی از همکارانم به يکی از کوچه پس کوچه های پشت تئاتر شهر می رفتيم و پشت يک ساختمان نيمه کاره پنهان می شديم و سيگار می کشيديم. واکنش های عابران ديدنی بود. حتی مردهايی که خودشان سيگاری به لب داشتند. حتما از ديدن مقنعه و چهره های بی آرايشمان تعجب می کردند. شايد در تصورشان زنی که سيگار می کشد ظاهراش جور ديگری است. فاحشه ها که مقنعه سر نمی کردند! ياد روزهای دانشگاه می افتادم که پسرها در حياط دانشکده سيگار می کشيدند و ما در توالت بدبوی دانشکده…

دوست داشتم مسافرت کنم. ايران گردی، کوير، دريا. 24 سالگی اجازه پيدا کردم برای اولين بار تنها سفر کنم. دروغ های زيادی بافتم تا اجازه گرفتم. اما ديگر آن اجازه تکرار نشد و روزی که ديگر اجازه ای لازم نداشتم چون صاحب ديگری پيدا کرده بودم وقت برای سفر کردن خيلی تنگ بود. سفرهای کوتاهی که در آن مدت رفتم بهترين خاطره هايم شدند، شمال، کيش، اصفهان. عقده شيراز رفتن همراهم ماند تا آنور اقيانوس ها. ستاره های جاده اصفهان زيباترين تصويری شد که همراهم ماند. موج های آرام خليج فارس درشب در تنها سفر تنهايم زنده ترين تصويری شد که همراهم ماند.

مردی آمده بود که حس می کردم با همه فرق دارد. هميشه همينطور است نه؟ در زندگی که وابسته به مردان است بايد انتخاب کنی. اگر پرواز را دوست داشته باشی بايد روی بال های ديگری سوار شوی. کم پيش ميايد جزو معدود زنانی باشی که توانايی تنها پرواز کردن را داشته باشی. وقتی که از کودکی بال هايت را بريده باشند بايد بال های ديگری را قرض بگيری. نان و مهر و چار ديواری را با ديگری شريک شوی تا به آرزوهايت نزديک شوی. دوست نداشتند که مرد را انتخاب کرده بودم. دوست نداشتند که می خواستم به شيوه خودم زندگی جديدی را شروع کنم. روزهای سخت مبارزه شروع شده بود. روزهای مبارزه با قيمت گذاری روی عشق، مهريه و جشن عروسی، سنت های دو هزار ساله، حرف ها، حرف ها، حرف ها… گاهی فکر می کنم کابوس های آن روزها بود که از رويای شيرينی که می ديدم بيدارم کردند. شايد…

و روزهای ديگری آمدند. روزهايی که با بال های قرضی بايد هويت مستقل خودم را پيدا می کردم. روزهايی که هنوز ادامه دارند در دنيايی جديد که از دنيايی که من پشت سر گذاشتم چيز زيادی نمی داند. دنيايی که انگاری بدش نمی آيد بازگشتی به عقب داشته باشد و نوع مبارزه خاص خودش را می طلبد. اين روزها روزهای خوبيست برای مرور خاطره های مبارزه های قديمی و فهميدن اينکه در مقايسه با بسياری از زنان سرزمينم چقدر خوشبخت بوده ام و چقدر توانسته ام مرز ها و حصار ها را از پيش رويم بردارم. اين روزها شايد روزهای فکر کردن به فردا باشند. فردايی که متعلق به همه زنان سرزمينم است.

خورشید خانوم
هشتم مارس دوهزار و پنح

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – دو

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 10, 2011

دومین مطلب را از وبلاگ قاصدک* برمی‌دارم . انتخاب بین مطالبی که دانه به دانه به وقتش خوانده‌ای کار سختی‌ست . یادم می‌آید زمستان بعد از همین تابستان که این مطلب نوشته شده برای اولین بار که قاصدک* را دیدم , می‌دانستم همیشه‌ی خدا دل‌ش تنگ است .

***

جای خالی شما سبز…

حوض را گفتیم کاشی کردند، سفارش کاشی را اصفهان داده بودیم به وقت سفر سال پیش. دورتادور حوض کوزه سفالی پر تا پر گلدان شمعدانی، شمعدانی‌ها همه اژدر. پای پله‌ها به قاعده اطلسی کاشته‌اند و شاه‌پسند. از باغبان‌باشی قول گرفته‌ایم به ملاطفت آبیاری کند. برگ گل اطلسی‌ست دیگر، تاب عتاب ندارد .
پیچ امین‌الدوله آلاچیق را پر کرده است، نفس بهار است تا کمرکش تابستان. محبوبه‌ی شب هم همدم شب‌های بلند است، به هوشیاری مدهوش می‌کند. انگاری یکی از آن هزار و یک شب باشد و سرت بر زانوی شهرزاد قصه‌گو، حالا مٌلک و ملک و جوان‌بختی هم در کار نباشد، گو نباشد. یک بوته‌ی گل سرخ هم کاشته‌ایم، به دست خودمان. به لرز و بی ترس. غنچه کرده است. امروز و فرداست که گل کند. حال خونین‌دلان.
عصر که بشود می‌آییم قدم می‌زنم. همه جا را وارسی می‌کنیم. حیاط شده است باغ عدن. فواره را باز می‌کنیم، دو تا صندلی لهستانی می‌گذاریم بر حوض کاشی فیروزه‌ای و می‌نشینیم به انتظار. آفتاب که از لب دیوار همسایه بپرد، همان دیواری که اول بهار آبشار طلایی از سرش شره می‌کند، دست می‌بریم طرف سنگ‌های مرمر ایوان. انگشت اشاره که بر تن سنگ بساییم، سرما می‌نشیند در جانمان. پیشانی‌ داغ را می‌چسبانیم روی سنگ‌ها و یادمان می‌آید که شما رفته‌ای.
بهار و تابستان هم توفیری در نبودن‌تان نمی‌کند.

قاصدک*
پنجم مرداد هشتاد و پنج

یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – یک

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 9, 2011

فرجام پیشنهادی داده مثل یک بازی برای ده سالگی وبلاگ‌نویسی فارسی . نمی‌دانم اصلن جدی گرفته می‌شود یا نه ؟ اما خب نمی‌شود که با فرجام همراهی نکرد . من با یکی از پست‌های نارنج شروع می‌کنم . به تاریخ پنجم دی‌ماه هشتاد و شش قطعن این بهترین پستی نیست که می‌شود از آن وبلاگ دوست‌داشتنی انتخاب کرد اما فرصت کم است برای اینکه روزی یک پست انتخاب کنی باید سخت‌گیری را کنار بگذاری دیگر .

***

خر فرتوتی در راه…

همه این دویدن ها و رفتن ها و آمدن ها و تن به آب زدنها و هارت و پورت های الکی و بیخودی احساس مهم بودن کردن ها و و شعار ها و اضافه کار کردن ها به خاطر فرار از این است که مبادا به خیالم برسد که من آدم معمولیی هستم. در لحظه های بی هیاهو و ساکت و خلوت است که می فهمم که بیشترشان زر مفت بوده اند.

که من زن خیلی خیلی معمولیی هستم. فقط نمی خواهم اقرار کنم. لعنت می فرستم به آن اولین لحظه ای که در آن اتاق آبی جبرئیل به من نازل شد و گفت:» نارنج! تو آدم معمولیی نیستی. تو آمده ای برای نجات بشریت. تو آمده ای برای انجام کارهای مهم. تو آمده ای برای اینکه همه آدم های آزاده دنیا رابا خودت همراه کنی و راه بیندازی.»

به گمانم اولین بار بعد از خواندن شعر پیامی در راه این وحی به من نازل شد.

تمام راه تا رسیدن به کلاس زبان شکوه فکر می کردم که تمام روح های آزاده دنیا از سر میدان تجریش در مسیر جاده قدیم از شمال به جنوب پشت سر من در حرکتند. و من رهبر نهضتم.

و حالا در این روز آرام و خلوت بعد از تقریبا بیست و سه سال و شش ماه و هفت روز می فهمم که من حتی نتوانستم کاری برای خودم بکنم.

و خودم را نجات بدهم.

خودم هنوز لنگ یک پروانه ای هستم که می رود و می آید. و من را الاف و اسیر خودش کرده. من آدم هزار کیلویی اسیر یک پروانه ام.

سال هاست.

من هنوز دور خودم می چرخم و بلد نشده ام که آرام و بی سرو صدا و بی هارت و پورت بتمرگم زندگی ام را بکنم. من هنوز با این سن و سالم باورم نشده است که آن آدمی که در خواب دیدم جبرئیل نبود و آن کلامی که در مغزم پیچید وحی نبود. حاصل خوردن خورش قیمه مفصل و یک پارچ دوغ بود در یک ظهر گرم تابستان و بس. و هیجان آدم به حساب آمدن یک بچه ای که تازه توی خیابان هیزانه نگاهش می کنن و بهش محل می گذارند و پسرهای دم چورک بهش متلک می گویند. و اینها هیچ ربطی به رسالت نداشته اش ندارد.

من، اما هنوز در توهم مانده ام. و بلد نیستم خودم را نجات بدهم از این سرگردانی و نفرین ابدی خدایان که به دست و بالم پیچیده است.

من فقط بلدم که آدم ها و پروانه ها را یه کم گول بزنم. و بعد خودم هم بنشینم و پا به پایشان متاسف گول خوردگی شان بشوم.

و بعد دلم برای خودم بیشتر از آنها بسوزد.

و بعد باهاشان لج کنم.

و بعد در را باز کنم تا پرشان بدهم تا بروند.

آن وحی قیمه ای در آن ظهر تابستان نه تنها بشریت را نجات نداد، بلکه پدر خود من را در آورد.

باعث شد که ریاضی ام بد بشود. باعث شد که حساب و کتاب از دستم در برود. و باعث شد که خسیس و پول جمع کن نباشم. باعث شد که خیلی دیر بفهمم که بلد نیستم حتی یک آدم معمولی مناسب باشم. بلد نیستم حرف گوش کن باشم.

و من آنقدر رد راه ماندم که نتوانستم به آنها که سبدشان پر خواب بود سیب بدهم. سیب سرخ خورشید! که همه سیب ها توی راه شل و وا رفته و لک زده شدند. و مجبور شدم که سیب ها را پوست بگیرم و ازشان مربا درست کنم. مربای درست و حسابی هم بلد نبودم درست کنم.
شکرک زد.

من خیال می کردم که سبد های همه پر خواب است. و مال من پر نور. هاه! گند زدم. می دانم.

هزار امید بی حاصل دادم به زن های زیبای جذامی. و حالا حتی گوشواره های خودم هم لنگه به لنگه هستند.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق سایه ها را با آب؟

هاه!

و من به زور دارم هر روز گره می زنم بال های پروانه را که نرود و و بعد با دندان باز می کنم گره را به زور.

این را نمی نویسم که پروانه بخواند و دلش بسوزد. که من الان باهاش لجم.

آنهم به شدت.

اینها را می نویسم که بعدا وقتی می خواهم پاکنویس کنم یک بار بخوانم و از رویش بنویسم که بلکه باورم بشود که من خیلی معمولی ام. بهتر است خودم را گه نکنم. و بروم مثل زن همسایه بغلی برف ها را پارو کنم از دم پارکینگ. که فردا باکسینگ دی است، صبح می خواهیم زود برسیم به خرید…

پنجم دی‌ماه هشتاد و شش نارنج

این‌جا برایِ من , نه من برایِ این‌جا

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 3, 2011

سه چهار روز دیگر وبلاگ نویسی فارسی ده ساله ‌می‌شود . شاید درست‌ترش این است که دنیای مجازی فارسی ‌زبان ده ساله می‌شود یا حداقل من اینطور فکر می‌کنم, چون می‌بینم قواعد فضای مجازی فارسی زیان بسیار متاثر از وبلاگستان فارسی‌ست ! حتی تعدادی از گردانندگان شبکه‌های خبری فارسی زبان هم با وبلاگ شروع کرده‌اند, پس شاید اشتباه نباشد اگر فرض کنیم نقطه‌ی شروع این‌جاست … تازه ده ساله می‌شود, دنیای جوانی‌ست اما پیرت ‌می‌کند . قرار بود در خدمتِ ما باشد اما برعکس , ما مثل کارمندهای وظیفه‌شناس, تمام وقت در خدمت‌ش هستیم . قواعدش وارونه است . اما هر چه که هست , بخش مهمی از زندگی روزمره‌ی ماست . درد بی دوا درمان است

چیزهای مهمی درون دنیای مجازی گم شده . مهم‌ترینش چرایی بودن‌ت در این فضاست. از دردت می‌نویسی, می‌آیند لایک می‌زنند, می‌دانم منظور شایداین است که » می‌فهمم » یا » بله همین‌طور است به همین سختی» بدی‌اش وقتی‌ست که توضیح می‌دهند «قشنگ می‌نویسد» در حالی که تو از دردت ‌نوشته‌ای . دردت آمده بود و درد کشیدن همیشه قشنگ نیست و مهم‌تر از قشنگ نوشته شدن‌ش دردی‌ست که حقیقت دارد . دردی‌ست که می‌خراشد. در دنیای مجازی تو با دردت کنار نمی‌آیی . درد فراموش هم نمی‌شود , گم می‌شود . پشت همهمه‌ها . نمی‌بینی‌اش .
گاهی پیش می‌رود تا آنجا که فلج‌ت می‌کند به خودت می‌آیی می‌بینی یک عالمه دور شده‌ای از نقطه‌ی شروع . دردت اصلن یک چیز دیگری بود ! حالا چرا اینجایی؟ وسط این هیاهو و شلوغی پس چرا این‌قدر تنهایی ؟ چرا این‌قدر دل‌ت پر است ؟ آن‌قدر نگاه به سمتت برگشته که دیگر نمی‌توانی دو کلمه دردِ دل‌ت را بنویسی . قرار نانوشته ای به تو می‌گوید باید آن‌طور بنویسی که ازت انتظار می‌رود . من از این‌ش بدم می‌آید. این‌که صفحه‌ای که تو برای خودت درست کرده‌‌ای قرار است انتظار دیگران را برآورده کند. چیزهایی که قرار بود بنویسی تا بلکه از شرِشان خلاص شوی می‌شود شناسنامه‌ات , مثل یک پلاکارد همیشه همراه‌ت است . بدترش وقتی‌ست مرتب می‌نویسی اما اصلن نه برای خودت, تبدیل شده‌ای به ماشین تولید محتوا و از آن مزخرف‌تر علت‌ش است . این‌که باز‌خورد گرفته‌ای و بدون این‌که حواس‌ت باشد با آن همه ادعا به , به‌به و چه‌چه‌های دیگران عادت کرده‌ای . دیگرانی که تو را خوانده‌اند و لایک کرده‌اند تو را تو کرده‌اند . به هویت محازی‌ات رسمیت داده‌اند . همان دیگرانی که گاه که نزدیک شدی وحشتت می‌گیرد از دنیا و قواعدشان یا شاید در واقع دنیای بی‌قاعده‌شان . فکر کرده‌بودی همان‌طوری‌اند که خودشان را معرفی کرده‌اند اما یک‌هو چشم باز می‌کنی, می‌بینی نخیر! این‌ها خواب و خیال توست , اصلن‌هم نمی‌شناسندت, فقط کله‌شان را از همین روزنه‌ای که خودت گشوده‌ای کرده‌اند تو , با ذره‌بین گشته‌اند و گاه با نگاهی حریص و نامحرم اطلاعاتی که درباره‌ی خودت داده‌ای را ثبت و ضبط کرده‌اند. به این‌جاکه می‌رسی می‌بینی همه‌اش تلخ است . وقتی می‌بینی دنیای مجازی گاهی بدونِ قرار قبلی در خدمت چیزی است که به ریاکاری می‌انجامد. یا ریاکارمان می‌کند یا ریاکارانه ضربه می‌زند .
وقتی از خوشی‌ات هم می‌نویسی یک طور دیگرست . با ناخوشی‌هایشان پا پیش می‌گذارند که تا نبینند باور نمی‌کنند زندگی طور دیگری هم می‌شود … این‌ها ظاهر ماجراست هیچ‌وقت نفهمیدم خودشان هم از اول می‌دانستند طمع‌شان چیز دیگری‌ست سودای دیگری دارند یا نه ؟ !

مدتی فاصله گرفتم! مردد میان ماندن و رفتن . سال گذشته همین روزها در پایان تابستانی که نمی‌دانستم چرا دل‌م نمی‌خواست تمام شود , خواستم برگردم. بی سر و صدا چند ماهی سکوت کرده بودم نه که جار بزنم آی من رفتم که بیایید دنبالم! خفقان گرفته بودم . خاطرم هنوز مکدر مانده, اما فکر می‌کنم موفق شدم . توانستم این‌جا را – همین صفحه‌ی سفید و چند جور بنفش را که به آن می‌گویید صورتی – مالِ خودم کنم , نه خودم را مالِ این جا. به نظر می‌آید این‌جا راه‌ش را پیدا کرده . این‌جا که یا باید دل می‌کندی و می‌رفتی یک جای دیگر با اسم دیگری صفحه باز می‌کردی برای بلند بلند فکر کردن . یا می‌ماندی دل‌ت را بِکَنند بگذارند کف دستت .
چیزهای دیگری هم هست همه‌اش همین نیست , از این‌جا رفقایی دارم بهتر از آبِ روان , آن‌قدر که می‌شود سه روز تعطیلی را با سه گروه مختلف از آن‌ها اوقات منحصر به فردی گذراند و خوشی کرد. جاهایی کنارت هستند که نمی‌دانی بدون بودن‌شان چه طور از سر می‌گذراندی . اما چیزی که می‌ترساندم این است که یک سرِ تمام دیدار به قیامت‌های زندگی‌ام هم برمی‌گردد به همین‌جا . حتی اگر تعدادشان به انگشتان یک دست هم نرسد. برای من هیچ خوب نیست برای من که دیدار به قیامتی نداشتم و همیشه جا می‌گذارم برای یک روزی یک وقتی یک جایی … بگذریم !

وبلاگستان فارسی ده ساله می‌شود. من خواندن و نوشتن وبلاگ را پاییز نه سال پیش شروع کردم … در این لحظه هیچ چیز مثل اول‌ش نیست , نه این‌جا و نه وبلاگستان فارسی ! آن‌قدر آن‌وقت‌ها دور و غریب شده که گاهی آدم باورش نمی‌شود واقعن وجود داشته … اولین بار از توی صفحه‌ی وبلاگ‌های زنان وب‌سایت زنان ایران سر از وبلاگ خورشید خانوم درآوردم سومین روزی که وبلاگ می‌خواندم فردای شبی که در پاورچین مهتاب / سحر زکریا با شعرهای یاسمنگولا به شهرت جهانی رسید, دل‌م خواست وبلاگ داشته باشم … آن وقت‌ها فکر می‌کردم وجود همچین امکانی , صفحه‌ای که بنویسی مخاطب داشته باشد بدون واسطه بدون ممیزی اساسن » نوشتن » را متحول می‌کند. نمی‌دانم این‌کار را کرده یا اینکه یک روزی انجام‌ش می‌دهد . نمی‌دانم اصلن این تحول می‌تواند مثبت باشد یا نه ! اما من وقایع سال 88 را با حساب و کتاب‌های خودم در تالار افتخارات فضای مجازی فارسی زبان – و نه منحصرن وبلاگستان فارسی – می‌گذارم و فکر می‌کنم به همه‌ی سختی‌اش , می‌ارزید …

چراغ خانه‌ی همسایگان قدیمی زیادی در پس‌کوچه‌های وبلاگ‌شهر خاموش است … سکوت کرده‌اند … در بند اند … بعضی‌هاشان کرکره کشیده‌اند … کرکره چندتایی را سرویس دهند‌گان وطنی پایین کشیده‌اند , چند تایی جای دیگری قایمکی می‌نویسند هر جا که هستند سلامت باشند, دلم برای نوشتنِ صنمِ خورشید خانوم تنگ شده برای بی‌تای خانوم حنا برای پانته‌آی انار و همین‌طور کوزه خانوم , برای عرق سگی و چخوف منو ندیدی ! برای نوشتن لولیان تنگ شده دلم می‌خواهد فاصله‌ی بین پست‌های قاصدک و نارنج این‌قدر زیاد نباشد … می‌دانم دیگر تکرار نمی‌شود اما حالا خودم هم باورم نمی‌شود روزی روزگاری نه بلاگ‌رولینگی بود که وبلاگی پینگ شود و نه فیدخوانی در کار بود که خبرت کند, فانوس به دست از روی دیوار همسایگی‌هایمان سرک می‌کشیدیم !

Posted in Uncategorized by فرجام on اوت 24, 2011

نشسته‌ام روی صندلی دوتایی تاب پارک که چند صد قدم از موج‌های دریای نیمه‌شب دورتر است. سکوت است و شرجی و گیجی و بوی خاک سبز باران خورده. تاب را آرام پیش و پس ‌می‌برم و همه‌ی وجودم شنیدن است. شنیدن پسرک کوچکی که با همه‌ی وجود فکرهای کوچک و کودکانه‌اش را با آب و تاب تعریف می‌کند و گپ می‌زند به قول خودش. همه‌ی وجودم شنیدن است و هیچ نمی‌شنوم از حرف‌هایش. آرام دستم را می‌برم به موهایش و لمسش می‌کنم. آرام که نفهمد و حرفش بریده نشود که بگوید نکن بابا! گوش کن! تاب تکان می‌خورد و چشم‌های من میخکوب است روی حجم کوچکی که کنارم تاب می‌خورد و با هیجان حرف‌های کودکانه‌اش را تعریف می‌کند. تکان نمی‌خورم که مبادا این لحظه‌های کشدار و خواستنی تکان بخورد و بشکند. ناگهان می‌شنوم که می‌پرسد فهمیدی بابا؟ شرمنده می‌گویم نه. می‌پرسد چرا؟ می‌گویم داشتم نگاهت می‌کردم. عاقل نگاهم می‌کند و حرفش را می‌برد. آن قدر عاقل که حتی خجالت می‌کشم خجالت بکشم.

از وقتی که آمد حساب کردم تا بزرگ شدن و به راه خود رفتنش چند دقیقه‌ای انگار مهلت دارم و چند ثانیه‌ای می‌ماند که داشته باشم‌ش و کنارش باشم. زمان تاخته و او بزرگ‌تر شده و مهلت من تنگ‌تر. من می‌ترسم از پایان این مهلت. مانده‌ام که چه کنم با این حالی که عشق نیست. که شیفتگی است و زیبنده پدر بودن نیست و من می‌دانم و هیچ نمی‌توانم.

دست می‌اندازد به کمرم و تاب می‌خورد و دوباره شروع می‌کند به تعریف قصه‌ی کودکانه‌اش و آرام آرام سرش سنگینی می‌کند به پهلویم و من باز همه چیز یادم می‌رود و مست می‌شوم میان ثانیه‌های مانده از مهلت کوتاهم. چند صد قدم آن سوتر، دریا موج به موج می کوبد و می‌شمرد ثانیه‌های باقی‌مانده ام را.