آلوچه خانوم

هذیان

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 17, 2013

اسمش خواب است اما کابوس من است , همیشه از فشار چیزی توی گلویم بیدار شده‌ام , وحشت زده ! چند وقتی بود فراموش کرده بودم‌ش , نمی‌دانم چه‌طور به خاطرم آمد ! وقتی نمی‌دانم چیزی چه‌طور و از کجا دنباله‌ی ذهنم را می‌گیرد پله پله برمی‌گردم عقب , انگار که روی تصویر برگردانی , یادم آمد خوابم نمی‌برد , یادم آمد چند وقت پیش هم همین‌طور از این پهلو به آن پهلو می‌شدم و خوابم نمی‌برد. به فاصله‌ی چند لحظه پلک‌هایم به هم چسبید, پسرک سیاه چشم را دیدم, دختربچه‌ای مو فرفری توی بغلش گرفته با یک جفت از همان چشم‌ها به همان سیاهی به همان براقی , یک طوری توی خواب دل‌م مالش رفت که ریختم , تنم سر جایش بود اما ریختم , بیدار شدم . این‌ها را باخودم مرور می‌کردم که یادم آمد این اولین بار نبود که این‌طوری شدم بعد خواب‌هایم یادم آمد , همه‌ی ریختن‌هایم بین خواب و بیداری . قاطی‌اش یک‌هو این یکی خواب/کابوس پررنگ شد , ترسیدم ! بعد یادم آمد این کابوس را راستی راستی یک‌بار از سر گذرانده‌ام . بعد یک چیزهایی یادم آمد که اصلن وقت‌اش نبود .
بعد فقط این‌ها نیست , یک چیزهایی است که اگر وبلاگ نوشتنم می‌آمد باید می‌آمدم سروقتش می‌گفتم . بعد من نمی‌ترسم , بعد از این‌که نمی‌ترسم یک‌هو خیلی می‌ترسم … از همین روزها که می‌گذرند ! بعد دلم می‌خواهد بیاییم بنویسم زندگی خیلی ناخن خشک و خیلی بی‌سخاوت است , دانه دانه پس می‌گیرد , تار به تار موهایت را یا سفید می‌کند یا پس می‌گیرد , طراوت را از تک تک سلول‌های پوستت پس می‌گیرد و سلامت و توانایی را از سانتی‌متر به سانتی‌متر وجودت , بعد پشت‌بندش این یادم می‌آید که یاد گرفته‌ام پس نمی‌ارزد به تلخی گذراندن پس بی خیال , به سلامتی شما … بعد اصلن الان از ناخن خشکی‌اش بیشتر می‌ترسم , زندگی را می‌گویم . حتی از نوشتن این‌ها. انگار که این‌ها را می‌خواند و به ریش من می‌خندد که حال‌ت را می‌گیرم … بعد من نمی‌دانم چه‌طور حالی‌اش کنم تو زندگی هستی خیر سرت , خجالت نمی‌کشی این‌طور حساب صاف می‌کنی !
بعد اصلن این‌ها همه‌اش نیست یک عالمه چیز که با آن ها می‌شود زمستان را سر کرد حتی همین زمستان دود زده را … تکراری می‌شود, گفتنش ملال می‌آورد از خوشگلی‌اش از داغی‌اش کم می‌شود , بی‌تعریف بماند بهتر است . وقتی هنوز جمله نشده , وراندازش که می‌کنی یک گوشه‌های بکری پیدا می‌کنی که خودت می‌مانی ! اصلن مگر می‌شود تعریف کرد زندگی چه‌طور یک‌هو رگ می‌کُند ؟!

Advertisements

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. collapsedbird said, on ژانویه 17, 2013 at 12:53 ق.ظ.

    این روزا زندگی از همیشه تلخ تره…

  2. leili said, on ژانویه 22, 2013 at 12:34 ب.ظ.

    چند روز پيش توي اون يكي وبتون پيغام گذاشتم نميدونم اصلن بدستتون رسيد يا نه تورو خدا بهم نخنديد حتما شماها تا حالا كلي ازين پيغامها گرفتيد وديگه براتون جذابيتي نداره كاشكي روزهاي اول وبلاگ نويسيتون پيداتون كرده بودم ولي حالا هم انقدر هيجانزده م كه بخشي از زندگيم شديد دارم آرشيوتونو در مواقعي كه فرصت كنم ميخونم به 2008 رسيدم كتاب آلوچه خانمم تموم كردم از نوشته هاتون بينهايت لذت ميبرم آخه منم يكي از عاشقاي اون جشنواره ها هستم فقط چندسالي از شما بزرگتر اولين بار سال 68 شروع كردم با همسرم هم همونجا توي صف آشنا شدم بگذريم. بي اغراق ميگم توي اينروزها كه اتفاقا روزهاي بدي توي زندگيمه با نوشته هاي شما زندگي كردم.خنديدم گريه كردم بفكر فرو رفتم همدم تنهاييام شدين يك رگ رشتي هم از طرف مادري دارم كه مزيد بر عاشقي شده خلاصه بگم خيلي دوستتون دارم كاشكي زودتر پيداتون ميكردم كاشكي ميتونستم ببينمتون كاشكي ……


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: