آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 27, 2012

‌می‌دانی پسرجان , نمی‌دانم حال من این روزها زیادی خوب است یا بد ؟
می‌توانم بنشینم ساعت‌ها بنویسم از این‌که چه قدر همه چیز سخت است ! چقدر زندگی سخت و بی‌خود است , چقدر کوتاه است , وسط این کوتاهی چه یک‌نواختی کش‌دار خسته کننده‌ای را دست و پا می‌زنیم .
هفته‌ی پیشش فکر می‌کردم چه‌قدر ایرانی بودن سخت است , دوم خرداد بود بعدش سوم خرداد بود , چند روز دیگر سال‌مرگ آن پدر و دختر نازنین است , یک سوم پایانی‌اش را که نگو و نپرس , چه خرداد باشد چه شهریور و آن قبرستان بی‌نشان گوشه‌ی پرت این شهروقتی نشود مادری سر سنگ سهرابش بنشیند یا بچه‌ای سر قبر بی‌نشان پدرش . فکر می‌کردم ایرانی بودن چه‌قدر بد کوفتی است . مگراعصاب آدم از فولاد است ؟ وقتی قاصدک دلش پر می‌کشد برای اصفهانش وقتی … وقتی … وقتی ! چقدر آدمیزاد باید تاب بیاورد این جان کندنِ مداوم را که اسمش ایرانی بودن است ! حالا با هر چند ساعت اختلاف زمانی که شده .

تا رسید به پریشب . پریشب وسط آن گیجی دیدم آن عصبانیت یک‌هو گم شد . فکر می‌کردم رفاقت چه‌قدر خوب است , فکر می‌کردم رفاقت چه ‌قدر شیرین است , وقتی دست و دل‌ت می‌لرزد برای روزگار اویی که بی خیال پادگان و هر چه که منتظرش است با دلبرش برایت جنوبی می‌رقصند , چه‌قدر دل‌چسب است وقتی آن یکی با چمدان خودش را از یک شهر دیگر برای مهمانی خداحافظی تو رسانده, وقتی آن یکی کتاب کنکورش را برای ساعتی بسته آمده تا باشد , حتی وقتی هم‌خانه‌ام وسط هجوم یک عالمه کلمه نمی‌تواند حتی پای تلفن دو کلمه حرف بزند .
حالا دیگر مطمئنم به پشتی همین‌ است که این زمستان را تاب می‌آوریم , همین زمستان نفس گیر را وسط داغی خردادماه زیر آسمان پر از ریز گرد خفقان آور . هر کجا که باشی دل‌مان گرم است به آن چیزهایی که پیش هم امانت گذاشته‌ایم .
سفر سلامت

Advertisements

زندگی شاید همین است

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 10, 2012

مامان‌های خانه‌دار در آستانه‌ تعطیل شدن مدرسه‌ها خوش‌اند , بعد از تابستان طولانی مدرسه‌ها که باز می‌شود هم خوش‌اند شاید این‌ها بزرگترین تغییر روزگارشان است و از آن استقبال می‌کنند , من هم از همین دسته مادران هستم . دیگر می‌دانم این به دلخواه است نه کسی گلوله پشت سرم گذاشته نه که چاره‌ای جز این نباشد . تازه چیزهای دیگری هم کشف کرده‌ام , این‌که چه‌طور این همه وقت زیر این عذر است یا بهانه یا هرچی, تنبلی‌ام را قایم کرده‌ام . به هر حال این یک بحث جداست اصلن یک وقتی باید به آن مفصل پرداخت .
گاهی فکر می‌کنم پس این کار نیست ؟ گاهی به خودم نهیب می‌زنم ابله حالا که این عنوان را داری اگر خیلی آدمی اندازه‌‌اش باش جر نزن . گاهی دلم می‌گیرد از روزهایی که از کفم رفته این‌اش خیلی احمقانه است افسوس روزهایی را بخوری که به افسوس گذشت . هاه ! خوبی‌اش این است که این‌جا خیلی گیر نمی‌کنم , خوبی‌ این روزهایم این است که هیچ جا خیلی گیر نمی‌کنم انگار قدری از چسبناکی شاخک‌های نامرئی روی سرم کم شده . می‌دانید این چقدر خبر خوبی‌ست ؟ می‌دانید من قدر خبرهای خوب را می‌دانم ؟ همان‌طوری که سرهرمس به نقل از یک نفر دیگر می‌گفت , آدم که می‌آید هی نک و ناله می‌کند باید این چیزها را هم بگوید حتمن! حالا نوشته‌ی خوشگلی درنیامد, نثرش وزین نشد که نشد ! جهنم اصلن .
به آدم‌های دور رو برم نگاه می‌کنم ما همه مثل کاراکترهای یک سریال هستیم که در مقایسه با سیزن‌های اول که انگاری به یک سکون رسیده‌ایم جدا جدا, اسمش بزرگ شدن است یا هرچی یک اتفاقی دارد می‌افتد خیلی خزنده خیلی آرام. انگاری که سرناسازگاری نداریم دیگر پذیرائیم … شاید این همان حالی‌ست که 5 سال پیش فکر می‌کردیم اسمش " کنار آمدن با همین است که است " است و از آن شرم داشتیم . حالا آن شرم گم شده یک چیزی جایش آمده , انگار که مرحله‌ی مهمی پشت سر گذاشته شود,
این‌ها را گفتم که بگویم من, آناهیتا مهر امسال سی و نه سالم تمام می‌شود با خوشی منتظر تعطیلات پسرکم هستم . یک حرف‌های با هم زده‌ایم یک قرارهای نیم‌بندی با هم گذاشته‌ایم هنوز متن قراردادمان را ننوشته‌ایم امضا نکرده‌ایم , یعنی کلن خیلی حرف نزده‌ایم درباره‌اش می‌ترسم هیجان‌اش زیاد شود تمرکزش سر امتحان دیکته‌ی روز یکشنبه به حداقل برسد , باور کنید امتحان روز دیکته‌ی یکشنبه‌اش به اندازه‌ی نشست بعدی پنج به علاوه‌ی یک برای من اهمیت دارد و حساس است . بس که قادر است هر کلمه‌ای را هر جوری بنویسد الی درست !

بی‌خوابی در میانه‌ی اردی‌بهشت

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 6, 2012

آرشیوم را بالا پایین می‌کردم یک ماه‌هایی را رج زدم می‌خواستم بهشان نزدیک نشوم , بعد دیدم نمی‌شود , پس بی‌خیالش شدم , کله ام را کردم توی فیس‌بوک! آنجا هم تایم لاین دارد , تایم لاین پر از سیاه‌چاله است با کروکی برای دسترسی آسان برای سری که درد می‌کند برای دردسر . این‌جا اگر آرشیوش با همان نثر نیم بند آلوچه‌خانوم‌نشان , مکتوب است آن‌جا یک جور تاریخ شفاهی وک و ولو شده برای خودش … باز برگشتم به آرشیو , با حس متناقضی که نمی‌دانستم برای پرهیز از نوشتن است یا فرار از ننوشتن … بعد انگار که دست خودت را بگیری خودت را از روی کول خودت پایین بیاوری, بلند شدم , که مثلن آب نمک درست کنم برای تسکین گلودرد, نمک توی کوزه‌ی نمک تمام شده بود . آسمانِ پشتِ پنجره مهتابی بود, یادم آمد بچه‌ها نوشته بودند ماهِ امشب / بامداد 17 اردی‌بهشت را از دست ندهید, از همیشه به زمین نزدیکتر است , نفهمیدم چرا چشم نمی‌گرداندم در آسمان . توی سر من صدایی با سوز می‌خواند » ماهِ من تو چاه عشقه «… شوری که سُر خورد روی صورتم آمد پایین , اتنهای لیست خرید روی پیشخوان آشپزخانه نوشتم , نمک !
.
.
.
ماه را, نزدیک‌ترین ماه به زمین را دستِ آخر ندیدم . آن‌قدر دست دست کردم تا خوابم برد , شبِ مهتابی‌اش اما, یادم ماند .