آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 30, 2012

چیزهایی هم هست , موسیقیِ هست , لیوان نیمه‌پر هست . رفاقت هست , چیزهایی هم هست !

Advertisements

بهاران خجسته باد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 19, 2012

روزهای آخر اسفند عجیب‌اند . غریب‌اند . از خاک بدت‌ می‌آید . خاک , روزهای آخر اسفند یعنی فاصله . چه وقتی خودت جایی هستی و دل‌ت جایی دیگر , چه وقتی دل‌ت برای آن‌که خاک توی یک عمق چند‌متری‌اش در بر گرفته , پرپر می‌زند . می‌دانی اما ؟ خاک کاری به این‌کارها ندارد . به دل داغان کاری ندارد … خاک , دغذغه‌های دیگری دارد , تویش یک جنب و جوشی است . مشغول معجزه است . دانه سبز می‌کند . هر چقدر هم ندیده بگیری تلاش نرم نرم‌ش را , کارش را می‌کند … همان روزهایی که از بخل خاک بیزای , سخاوتمندانه مشغولِ کاری‌ست کارستان .

امسال هنوز شکوفه ندیده‌ام . درخت‌های نحیف آن حیاط حتمن شکوفه داده‌اند . گندم‌ها را دیروز پهن کرده‌ام . زیر آقتاب گرمِ پشتِ پنجره با سرعت اعجاب آوری مشغول سبز شدن‌اند . بیرون که می‌روم چشم می‌گردانم پای درخت‌های توی پیاده‌رو! گل‌های ریز میلیمتری را وارسی می‌کنم . باربد به من می‌خندد . بی‌تاب دیدن آن فراموشم نکن‌های ریزِ آبی هستم . انگاری که خیالم را حت می‌شود , بابت طپش چیزی زیر خاک که نمی‌دانم چیست ! اما می‌دانم هست .

بهاران خجسته باد

بهشت آرزوی تو … بوی بهار می‌دهد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 16, 2012

سرپوش روی چرخ تیغه‌ها را بلند می‌کند سبزی‌های خرد شده را زیر و رو می‌کند , می‌داند این حرکت تاثیر گذار است . یعنی ببینید , سبزی‌هایم پرپر می‌زند . زن کنار دستی یک طرف چادر مشکی‌اش را به دندان گرفته با تحسین نگاه می‌کند و زیر لب صلوات می‌فرستد . می‌توانم مجسمش می‌کنم نوه‌اش را وقت حمام می‌گیرد زیر آب و صلوات می‌فرستد می‌پیچد توی حوله یا توی آشپزخانه دم‌کنی روی قابلمه برنج را که بر‌می‌دارد صلوات می‌فرستد مثل یک مراسم آیینی یا صوتی که نشان از احساس رضایت دارد … .من اما هنوز تحت تاثیر قرار نگرفته‌ام , حواسم پرت این است که شنبلیله‌اش زیاد بود , نکند تلخ شود . خاله‌جان می‌گفت یک دانه پیاز ریز ریز قاطی سبزی کنید وقت سرخ کردن تلخی‌اش را می‌گیرد . خاله‌جان توصیه‌هایش برمی‌گردد به زندگی بدون فریزر , با خودم می‌گویم ریسک نمی‌کنم پیازِ قاطی سبزی که بماند توی فریزر نمی‌دانم چقدر ممکن است بویش عوض شود . باز غر می‌زنم شنبلیله‌اش زیاد است . مرد پشت دخل با لهجه‌ی آذری می‌گوید این بهترین سبزی‌ست . زن کنار دستی یک طوری چشم غره می‌رود که یعنی حرف زیادی نزن … کیسه‌های سبزی را برمی‌دارم برمی‌گردم خانه . دلم می‌ماند پیش خیال خاله‌جان. اصلن سبزی بهانه است . از دو روز قبل‌تر که اتفاقی «به بوی بهار می‌دهد» برخوردم همین‌طور توی خانه‌اش پرسه می‌زنم … این صدای آن خانه است, 5 ساله‌ام توی اتاق که می‌دوم شیشه‌های پنجره‌ی قدی می‌لرزد, اجازه نمی‌دهد کسی دعوایم کند یا حتی تذکر بدهد … تشتک‌چه‌های کوچک روی صندلی‌های فلزی را برمی‌دارم برای خودم خانه می‌سازم .گاهی از بالکن‌اش به حیاط طبقه‌ی پایین نگاه می‌کنم و آن رَز در هم پیچیده که راهش را گرفته بود تا طبقه‌ی دوم رسیده بود . یا من اینطور خیال می‌کنم … دست مرا می‌گیرد می‌بردم خرید برایم کاسه و بشقاب سفالی لعابدار می‌خرد و یک طالبی کوچک. توی خانه کارد کُند میوه‌خوری می‌دهد دستم, تاکید می‌کند مواظب باشم . من از پاره کردن طالبی خودم کیف می‌کنم او از کیف کردن من یک شعفی می‌آید توی صورتش , توی چشم‌های مهربان و بی‌نظیرش … به خودم می‌آیم می‌بینم یک چیزی جمع شده توی سینه‌ام به خیالِ خاله جان می‌گویم , آخر چرا روزهای آخر اسفند آمدی سراغم ؟ من خودم نزده دلم می‌شنگد …
سبزی‌های نیمه تفت داده را کیسه می‌کنم, سه تا بزرگ یک دانه کوچک . باقی مانده را بیشتر تفت می‌دهم یک بسته گوشت می‌گذارم کنار سینک , پیش از کشیدن شام, قرمه را می‌چشم. مثل زهر مار تلخ است , پیاز یادم رفت . اصلن نیمه تفت داده‌ام که به وقتش پیاز را اضافه کنم . نمی‌دانم چرا یادم رفت , فردایش با یک کیسه بادمجان برگشتم خانه درشت‌ها را سوا کردم برای کباب کردن بقیه را پوست کندم نمک زدم برای سرخ کردن . کباب شده‌ها مثل زهر مار تلخ است باید ریختشان دور اصلن . به قطره‌های روی بادمجان مانده نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم دیوانگی‌ست سرخ کردن‌شان حیف روغن . باز یاد بسته‌های قرمه‌ی زهر مار توی فریزر می‌افتم . حالم بد می‌شود … کارهای نیمه مانده‌ام را از سر می‌گیرم . سبد فنجان‌های کوچک توی کابینت را می‌آورم پایین ببینم شستن لازم دارد یا نه , همان‌هایی که نه می‌دانی چرا نگه می‌داری نه می‌دانی چرا دور نمی‌ریزی با به کسی نمی‌بخشی . قاطی فنجان ها دو تا دانه فنجان است یک دانه لب پر شده یکی دیگر دسته اش شکسته است . انگاری همین لبه‌تیز دسته‌ی شکسته‌اش جانم را می‌خراشد یک‌هو ! فنجان‌های چینی کوچک با گل‌های درشت قهوه‌ای . هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید نعلبکی‌هایش چه ریختی بودند . شاید سفید ساده … بیست و سه ساله‌ام . عاشقم , عاشق و دیوانه . توی چهار چوب در آشپزخانه‌اش ایستاده‌ام که حرف فنجان‌ها می‌شود . می‌گویم دوتای‌شان را به من بده همیشه دوستشان داشتم . می‌گوید نعلبکی ندارندها همه شکسته . می‌گویم اشکالی ندارد . نگاهشان که می‌کنم یک دختربچه‌ام . توی آن خانه پرسه می‌زنم . بچه‌های جوانش وسط میز ناهار خوری جلد نوار کاست چیده‌اند به جای تور میز پینگ پونگ … خاله جان بالاسر سرخ کردنی ایستاده . با حوصله این‌ور آن‌ورش می‌کند . وقت آشپزی تماشایش کنی انگاری در حال خلق اثر هنری‌ست , به ما که با شکم‌های پر از سفره‌اش دست می‌کشیدیم در جواب دستتان درد نکند می‌گوید حلالِ جان !

از بیرون برگشته‌ام یک ماهی‌تابه بادمجان را همین‌طوری به امان خدا ول کردم رفتم بیرون یادم نمانده گاز را خاموش کنم . توی دلم می‌گویم بهتر یک بسته زهر مار دیگر می‌خواهم چه کنم . برش می‌گردانم توی سطل . صدا با من است , صدای نادر گلچین همین‌طور با من است , دستم را می‌گیرد می‌برد صبح سر میز آشپزخانه , روی نان کره مالیده‌ام رویش شکر می‌پاشم با کیف می‌خورم دانه‌های شکر زیر دندانم قرچ قرچ صدا می‌دهد مامان اشاره می‌کند که صدا نده . خاله جان هیچی نمی‌گوید ,
خاله جان هر چیزی به دلش نمی‌ نشنید مخصوصن وقت پخت و پز آداب خودش را دارد برای خریدن ماهی‌سفید دلخواهش چهار راه استامبول را زیر و رو می‌کند . از مزه‌ی پنیرهای بازار خوشش نمی‌آید آن لیقوان مورد نظرش را پیدا نمی‌کند خودش شروع می‌کند به پنیر زدن . با مادرم نشسته یک دسته سبزی جلویشان است .می‌خواهم کمک کنم مامان می‌گوید نه .از وسواس خاله‌جان خبر دارد . خاله جان هیچی نمی‌گوید یک مشت سبزی می‌گذارد جلوی من , ساقه‌هار گرفته‌ام تکه تکه می‌کنم نمی‌دانم بعدن یواشکی می‌ریزدشان توی سطل آشغال , مامان ساکت است . در حضورش کسی جرات ندارد به بچه‌ها حرفی بزند . بچه‌ها توی خانه‌اش فرمانروای مطلق‌اند . من این شانس را دارم خیلی قبل‌تر از اینکه نوه‌هایش دنیا بیایند توی آن خانه جولان بدهم . لوسم می‌کند مرا انگور سیاه صدا می‌زند , چشم‌هایم را می‌گوید , وقتی آن‌جایم شب‌ها کنارش می‌خوابم به سقف نگاه می‌کنم پوشیده از نقش هندسی‌است , مربع‌هایی که چهار طرفشان را یک شکل دیگری در برگرفته … خودم را میکُشم شکل ها را بشمرم. مربع ها را می‌شود شمرد اما آن چهارتای مجاور چهار ضلع را قاطی می‌کنم چون هرکدام مجاور یک ضلغ از مربع کناردستی‌شان هستند . این ها مال وقتی‌ست که گذشته از روزگار خوشی . خاله جان سیاه پوشیده . خاله جان دلش چروک شده اصلن . نشانه‌ها را از جلوی چشمش جمع کرده‌اند … من با عقل دبستانی‌ام این‌قدر می‌فهمم که این یک مدل سوگ مخصوص خاله جان است که خیلی هم سخت است . می‌بینم لام تا کام درباره‌اش حرفی نمی‌زند و می‌فهمم که باید خیلی سخت باشد
می‌گوید «می زای» , یعنی بچه‌ام یا بچه‌ی من ! این را فقط درباره‌ی بچه‌ی غایبش می‌گوید , اسمش را نمی‌برد وقتی می‌گوید که نمی‌داند چطوری بدون او این همه سال دوام آورده . فقط می‌گوید «می‌ زای» طاقت به زبان آوردن اسمش را ندارد .

صبح تولد بیست سالگی‌ام توی خانه‌اش بیدار می‌شوم , یک طوری نازم می‌کند انگار که هنوز 5 ساله باشم . همان‌جا مطمئن می‌شوم او سهم من است از جنس عطوفت مادربزرگانه, گیرم یک نسبتی با بابا دارد که به تبعیت از او خاله جان صدایش زده‌ایم , عاطفه‌ی نابش شانس من بود … بچه‌ام را ندید , یازده سال است که رفته .

من را به نام کوچکم صدا بزنید

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 12, 2012

به دنبال این نوشته  و این  و این   قدری از نام  و  نام‌خانوادگی‌ام می‌نویسم , یک وقت  تصور نکنید  خیلی توهم «خود وبلاگ‌نویس مهم بینی» دارم . در واقع  از این سوژه‌ی  به دست آمده جهت به روز کردن این‌جا استفاده می‌کنم .
اسم من آناهیتاست .متولد خاکِ پاکِ رشت . پدر و مادرم هم همان‌جا دنیا آمدند . اجداد پدرِ مادرم انگاری کاشی و مادر پدرم به جایی اطراف قزوین می‌رسند یک جایی به اسم کوزان , شاید هم من اشتباه می‌کنم , نمی‌دانم . پدربرزرگ پدری و مادربزرگ مادری به گیلان زمین وصل‌اند . اسمم از کجا آمده؟ واقعن نمی‌دانم پیشنهاد کی بود , انگاری مادرم . مامان و بابا در دوران طفولیتِ رفاقتشان می‌خواستند اسم دخترشان را الهام و اسم پسرشان را امید بگذارند , حالا نمی‌دانم چرا فکر هر دو جنس را کرده‌اند.  آمار زاد و  ولد در خانواده‌ی پدری کمبود دختر و زیادبود پسر را نشان می‌داد. اما پسرانِ پدربزرگم همه دختر دار شدند و نام خانوادگی جفنگ ما از نسل پدربزرگم امتداد پیدا نخواهد کرد . من برای نسل‌های آینده خیلی خوشحالم . هان اسمم , اصلن نمی‌دانم چه‌طور اسم الهام از صحنه‌ی روزگار محو شد ! من البته یک عمه دارم به این اسم اما سه سالی  از من کوچکتر است … بعله همچین پدر بزرگی دارم . حالا هی در مورد مردان شهر من حرف های نامربوط بزنید .  داشتم می‌گفتم وقتی من دنیا آمدم عمه‌ام حتی در دست احداث هم نبودند . گزینه‌ی بعدی رکسانا بوده انگاری , پدر بزرگ پدری در تلفظ آن دچار مشکل بودند ک را خ می‌گفتند.  نمی دانم چرا!  بعد  مادرم انگاری آناهیتا را از آستین‌شان بیرون آوردند به دل همه نشست یک‌هو .  من نوه‌ی اول دو خانواده بودم مهم بوده به دل همه‌شان بنشیند انگاری . بابا می‌گوید پدربزرگم خیلی استقبال کرده و فرمودند آناهیتا به عنایت که اسم پدرم باشد نزدیک است یک جورهایی ! چه جوری را هیچ گاه نفهمیدم .
من اسمم را بی اندازه دوست دارم  هم خودش را هم خلاصه‌اش را هم پیشینه‌اش را . اگر بخواهم برایش حد تعریف کنم , باید بگویم اندازه‌ی ماه تولدم . این دوتا, اسم و ماه‌ام مایملکم هستند , هیچ کس نمی تواند از من بگیرد.  این‌قدر اسمم را دوست دارم که از خیر شنیدن » مامان » از جانب پسرک گذشتم از اول یادش دادم به اسم صدایم کنم .- همه اش این نیست البته از مادرانگی با اسم کوچک خوشم می‌آمد بچه که بودیم یک دوستی داشتیم مادرش را به اسم صدا می‌کرد خوشم می‌آمد –  باربد به من   گاهی آناهیتا , گاهی مامان و بیشتر  می‌گوید آنا , گاهی ازم می‌پرسند آیا ترک‌ایم که به من می‌گوید آنا ؟ انگاری آنا به ترکی مادر یا یک همچین چیزی می‌شود . هرچه که هست هر چه که نیست من مناسبات بین خودمان را دوست دارم . خودش در لحظه تصمیم می‌گیرد من آناهیتایم یا آنا یا مامان . مهم این است که در لحظه آنچه که مرا می‌نامد به احساس کلی‌اش از آن چه بین‌مان می‌گذرد مرتبط است .
کسی می‌گفت همه تو را به اسم صدا می‌زنند بگذار یک نفر بهت بگوید مامان !  خوش‌حالم که گول این را نخوردم . مادرها یک رازی را می‌دانند . مادرها خودشان در مواقع متعددی بچه را مامان صدا می‌زنند, می‌دانستید ؟  هیچ بچه‌ای هم نیست که به هر حال گاهی به مادرش مامان نگوید . یکی دیگر  می‌گفت پس تکلیف احترام چه می‌شود وقتی بدون هیچ قیدی اسم‌ت را به زبان می‌آورد ؟ گفتم این صمیمیت می آورد , صمیمیت یک وقتی به احترام منجر می‌شود اما اینکه از احترام به صمیمیت برسی به عقل ناقص من بعید و دور  است . هم کلاسی‌های دبیرستانم گاهی مرا آنی صدای می‌کنند حتی آن راهم دوست دارم . اسمم بعدها ذائقه‌ام را تغییر داد طوری که احساس میکنم اسامی دختری که با الف شروع شوند و به الف ختم شوند را  یک طور دیگر دوست دارم . حالا با الف شروع نشدند  خیلی مهم نیست اما اینکه با الف تمام شوند یک هو انگاری اسم را برایم بولد می‌کند بیشتر به چشمم می‌آید .
شهرت یا اسم خانوادگی یا فامیل  : اسم فامیلم را نمی نویسم اینجا , یک کوفت عربی مزخرف و سختی است که هیچ به آناهیتا نمی‌آید . خیلی بر احساس رضایت  از  بندگی وناچیز بودگی تاکید دارد.  به نظر من جفنگ است! می گویند وقت ثبت نام و فامیل پیشنهاد آقای ثبت احوال بوده, من این ایده را در بست می‌پذیرم چون در زادگاه من اصلن این همه احساس ارادت به حضرت باریتعالی یافت نمی‌شودکه کسی بخواهد همچین اسم فامیل مزخرفی را برای خاندانش انتخاب کند .  فکر می‌کنم طرف خیلی درگیر ثبت و نوشتن و این‌ها بود ذهنش هم همین‌طور کار می‌کرده این ترکیب مسخره را ساخته به نظرش قشنگ آمده خواسته به یکی  بقبولاند آن وقت مشنگ‌تر از احداد من پیدا نکرده  … گفتم که یک کوفت عربی چرند است بی خیالش شوید.
اسم به نظر من مهم است . هفت پشت غریه که خبر زائیدنش می‌رسد همیشه اولین سوال من این است که اسم‌  بچه  چیست . اسامی خانواده‌ی کوچک خودم را دوست دارم یک الف داریم یک ب و یک فرجام که انتها و آخر هرچیزی‌ست .
موهبت است اینکه اسم‌ت را دوست داشته باشی من این موهبت را دارم .

شاعر چه از سر گذرانده ؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 2, 2012

لغت‌نامه‌ی دهخدا  را که جستجو کنی می‌گوید هنوز کسی برای این کلمه  – شب‌زده – معنی ننوشته . فکر می‌کنم  شاعر باید خودش این ترکیب بی‌نظیر را ساخته باشد .

شاعر را مجسم می‌کنم ,  بعد از یک بغل تعریف و تمجید که ردِ کم‌رنگی از حادثه هم توی خودش دارد , یک‌هو  خیلی کوتاه شرایط  را طی چند کلمه  توصیف می‌کند  » تو مونده ‌بودی »  و بعد  با احتیاط و  پرسش‌گرانه اما پر از تعجب طوری که انگار ماتش برده باشد ,  می‌نویسد » تو هم شکستی » .

شاعر  آرمان‌گرایانه , طوری که فقط از یک ذهن بی‌آلایش برمی‌آید , معصومانه  یادآوری می‌کند : » تشنه و مومن به تشنه موندن , غرورِ اسمِ دیارِ ما بود»  … این «بود» خودش را  به رخ می‌کشد , انگار که شاعر یک رازی را می‌داند  که پیش‌تر نمی‌دانسته … می‌داند انسان خیال می‌کند که در اوجِ تمنا , نمی‌خواهد , حالا می‌فهمد آدمیزاد  آن چه را که می‌خواهد , می‌خواهد ! اما شاعر هر چه که می‌دانسته و نمی‌دانسته به کنار,  لجبازی می‌کند و ملامت‌گرانه ادامه می‌دهد » اون‌‌چه سپردی به باد حسرت , تمام دار و ندار ما بود »

شاعر یقه‌ی عاشقِ خسته از شبِ ترانه‌اش  را می‌چسبد که چرا طاقت نیاورده تا صبح , شاعری که در طول ترانه این هجرت را می‌فهمد و نمی‌فهمد .  یعنی می‌فهمد اما گاهی صبوری‌اش را برای مدارا با آن از دست می‌دهد ,غر می‌زند, مثال می‌آورد » هزار پرنده مثل تو عاشق … گذشتن از شب به نیت روز »

شاعر خودش عاقبت این را هم می‌داند وقتی که اعتراف می‌کند آن هزار پرنده «نیامدند باز » اما انگاری  مستاصل مانده  سر از  حال خودش در نمی‌آورد  .مثل یک آونگ گاهی هم‌دلانه آرزوی خیر می‌کند اما در آن سو می‌داند خیری در کار نیست , شاعر گاهی این ‌سوست گاهی آن سو . وقتی می نویسد » خدا به همراه ای خسته از شب , اما سفر نیست علاج این درد »   شاعر نا‌امیدانه آروزی محال بازگشت مهاجر شبِ زده را دارد . شاعری که می‌داند سفر, علاجِ درد نبود, حتمن می‌داند که برگشتی در کار نیست.  اما همانطور که می‌نویسد «خدا به همراه,  ای خسته از شب  «, نمی‌تواند آخرش هم ننویسد » شب‌زده برگرد «.

شاعر سوال می‌کند   کدام خزان عاشقِ شب‌زده‌ی ترانه را به جستجوی شقایق فرا‌خوانده ,  شاعر قطعن  جوابِ  پرسشش را می‌داند , عاقبتش را هم می‌داند , شاعر لو می‌رود وقتی که می‌نویسد » کنار ما باش که محزون , به انتظار بهاریم » آن «محزون » دست شاعر را رو می‌کند ,  انگاری برای شاعر آن روز خوب موعود خیلی دور از دسترس است اما نمی‌خواهد ایمانش را به آمدنش از دست دهد ,  خسته است , محزون است ,  و حالا داغان‌تر از آن است که با این جای خالی کنار بیاید ,  جایِ خالیِ همانی که کنارش / کنارشان نمانده تا با هم محزون به انتظار بهار بمانند و خورشید را بیرون بیاورند .

علی رغم لحن هم‌دلانه‌ای که شاعر با وسواس کلمه به کلمه  تلاش در حفظش دارد , تمام ترانه داد می‌زند شاعر دل‌گیر , دل‌خون و دل‌تنگ است … شاعر دل‌ش پاره پاره است .

دلم می‌خواهد بدانم » زویا زاکاریان » چه از سر گذرانده که سال‌ها  پیش این را نوشته . این ترکیب بی‌نظیر را که در لغتنامه کسی برایش معنی ننوشته چه‌طور ساخته !؟  یا دست کم چطور به ذهنش رسیده که برای توصیف حالِ آدمیزاد این‌قدر می‌تواند گویا باشد .؟  شاهد کدام حادثه بوده که این‌طور ملموس  دو سوی آن را روایت کرده .؟ شاعر چه کشیده ؟