آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on اوت 24, 2011

نشسته‌ام روی صندلی دوتایی تاب پارک که چند صد قدم از موج‌های دریای نیمه‌شب دورتر است. سکوت است و شرجی و گیجی و بوی خاک سبز باران خورده. تاب را آرام پیش و پس ‌می‌برم و همه‌ی وجودم شنیدن است. شنیدن پسرک کوچکی که با همه‌ی وجود فکرهای کوچک و کودکانه‌اش را با آب و تاب تعریف می‌کند و گپ می‌زند به قول خودش. همه‌ی وجودم شنیدن است و هیچ نمی‌شنوم از حرف‌هایش. آرام دستم را می‌برم به موهایش و لمسش می‌کنم. آرام که نفهمد و حرفش بریده نشود که بگوید نکن بابا! گوش کن! تاب تکان می‌خورد و چشم‌های من میخکوب است روی حجم کوچکی که کنارم تاب می‌خورد و با هیجان حرف‌های کودکانه‌اش را تعریف می‌کند. تکان نمی‌خورم که مبادا این لحظه‌های کشدار و خواستنی تکان بخورد و بشکند. ناگهان می‌شنوم که می‌پرسد فهمیدی بابا؟ شرمنده می‌گویم نه. می‌پرسد چرا؟ می‌گویم داشتم نگاهت می‌کردم. عاقل نگاهم می‌کند و حرفش را می‌برد. آن قدر عاقل که حتی خجالت می‌کشم خجالت بکشم.

از وقتی که آمد حساب کردم تا بزرگ شدن و به راه خود رفتنش چند دقیقه‌ای انگار مهلت دارم و چند ثانیه‌ای می‌ماند که داشته باشم‌ش و کنارش باشم. زمان تاخته و او بزرگ‌تر شده و مهلت من تنگ‌تر. من می‌ترسم از پایان این مهلت. مانده‌ام که چه کنم با این حالی که عشق نیست. که شیفتگی است و زیبنده پدر بودن نیست و من می‌دانم و هیچ نمی‌توانم.

دست می‌اندازد به کمرم و تاب می‌خورد و دوباره شروع می‌کند به تعریف قصه‌ی کودکانه‌اش و آرام آرام سرش سنگینی می‌کند به پهلویم و من باز همه چیز یادم می‌رود و مست می‌شوم میان ثانیه‌های مانده از مهلت کوتاهم. چند صد قدم آن سوتر، دریا موج به موج می کوبد و می‌شمرد ثانیه‌های باقی‌مانده ام را.

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 3, 2011

عزت‌الله انتظامی در رخت و لباسِ ناصر الدین شاه در وصف علاقه‌اش به سینماتوگراف می‌گوید : » به راستی که اخوانِ لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند ! » حکایت ما بود و نوجوانی‌مان, برای من از همه‌ی دوستان‌م بیشتر شاید. نه پدرم نقاش بود نه مادرم کلاس آواز می‌رفت. خاله‌ی جوان‌م اهل شعر نو نبود, برایم کتاب‌های علی‌اشرف درویشیان نخوانده بود مثل بقیه‌ی هم‌کلاسی‌ها و دوستان‌م . اطرافیان‌م هر چه می‌دویدند به زندگی نمی‌رسیدند , هنوز هم ! سینما را خودم تنهایی کشف کردم که روزنه‌ای بود به دنیایی دیگر, می‌فهمیدی چیزهایی هم هست . رمز گشا مجله‌ی لاغر فیلم بود در آن بحران کاغد , تو فرض کن کتاب مرجع اصلن … نمی‌دانم از بهاریه‌های پرویز دوایی بود و آیدین آغداشلو یا مطالب گاه و بی‌گاه کیومرث پوراحمد . فهمیدم این حالی که من دارم اسمش دل‌تنگی است . یک حالِ بدِ خوب ! چیزی که هر چه می‌ماند جا می‌افتد, جا که افتاد سرمایه می‌شود . جوانی است دیگر ! سرت درد می‌کند که سرت درد کند , یادگرفته بودی که حتمن یک مرگی‌ات باشد. به شادی پوزخند می‌زدی که قایم کنی یاد نگرفتی‌اش . خیلی گذشته از آن وقت‌ها! … یک وقتی‌ هم بود که دل‌تنگی گم شد, دیدم چه اشکالی دارد اصلن ؟ که زندگی شاید این است که حواس‌ت باشد فصل آلبالو نگذشته مربا بپزی, شربت بگیری و حال‌ت یک طور خوبی خوب باشد, اما می‌دانید ؟ دلی که آن‌طور عادت کرده کنار نمی‌آید, مرض دارد. از آن وقت هم خیلی گذشته… یک‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی خودت را یک طور مجسم می‌کنی اما به چشم دیگران طورِ دیگری می‌آیی . این‌جاست که می‌فهمی خیلی گذشته از دیوانه بازی, باید سرت را بیندازی پایین باور کنی کجای دنیا هستی . این‌جایش بد است, سخت است. بعد باز یک حالی داری که اسم‌ش همان دل‌تنگی است . انگار دل‌تنگِ آن دل‌تنگی‌هایی هستی که به تو می‌آمد یک وقتی ! از آن وقت هم گذشته حالا … چند وقتی‌ست می‌خواهم یک چیزی بنویسم که این‌طور شروع می‌شود» دل‌تنگی تاوانِ بودن است «بعد می‌مانم ! به جمله‌ی دوم نمی‌رسد ! بس که دل‌م جمع می‌شود راستی راستی تنگ می‌شود شاید! طوری که انگار آن یک مشت ماهیچه‌ی تپنده فشرده شده به سختی می‌زند .

یک ساعت پیش آخرین مطلب میرزاده‌خانوم را دیدم دل‌م خواست این‌ها را این‌جا بنویسم تا یادم نرود یک وقتی که دل‌م مچاله نشد و یاری کرد بقیه‌ی کلمات پراکنده را جمله کنم که دل‌تنگی رنگ دارد , بو دارد , لهجه دارد , نور دارد , آوا دارد , دما دارد , جنس و بافت دارد که کاش آدمیزاد دل‌تنگ نباشد دل‌تنگی برایش همان خیالِ دلِ تنگ باشد و نداند و نبیند سر کردن با دلی که انگار کسی گرفته توی مشت‌اش و با هر تپش لمس می‌کنی تنگی جایش را, چه‌قدر بدکوفتی‌ست .