آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 30, 2011

ما ماه عسل نرفتیم. هیچ وقت نرفتیم. راستش حافظه خوبی برای حفظ چه شد چه نشد زندگی ندارم هیچ وقت. برای خاطره‌های بد بیشتر ندارم و راستش چه بهتر. اما انگار هیچ وقت سفر دوتایی نرفتیم. اولین بار همین چند سال پیش بود که با پسرک سه‌تایی رفتیم سفر. همیشه چیزی بود که نمی‌گذاشت. پول نداشتیم. وقت نداشتیم. ماشین نداشتیم. جایی نداشتیم. اما کنار همه‌ی این بهانه ها چیزی بود. چیز مهمی. من از تنهایی فراری بودم و این فرق بزرگ ما بود. هر چه او گوشه‌ی امنی و خلوت دنجی می خواست من اهل برو بیا بودم و شلوغی. همیشه راه که می افتادیم به سفر، یار غاری و کس و کاری و رفیق دسته دیزی همراهی پیدا می شد و پیدا می‌کردم که خوش تر بگذرد.

ما کنار همه‌ی با هم و مثل هم بودن فرق هایی داشتیم که حتماً داشتیم. آن قدر گرفتار روزگار و زندگی شدیم و بودیم و آن قدر سرگرم جنگیدن و نشکستن که یادمان رفت پاییدن فرق‌های‌مان. بر که می‌گردم به عقب، نه، بر که می‌گردم به عقب تر می‌بینم که من تاخته ام و او آمده. من چرخیده‌ام و او تحمل کرده و من ندیده‌ام. حتی تحمل کردنش را ندیده‌ام. آن قدر بزرگ شده‌ام که بفهمم این‌ها را دیگر و آن قدر گذشته که جبرانش نمی توانم بکنم دیگر. دیدن و حس کردنش هم کم خجالت ندارد. چه برسد به این جا نوشتنش.

رفیق من خسته است. گاهی خیال می کنم بریده است. تحملش کم شده. حتی می شود گفت بی‌تحمل شده. می‌گردم دنبال آدمی که می‌شناختم و گاهی غریبگی پیدا می‌کنم گوشه کنار زندگی. حرف می‌زنیم. بحث می‌کنیم. می‌جنگیم. پیله می‌کند به چیزهایی که روزی می‌شد بخندیم به شنیدن‌شان. تند می شوم به حرف‌هایی که می‌شد ساعت ها برای‌شان مضمون شوخی کوک کنم. به هر دری می زنم که زندگی را نگه دارم توی بغلم. حرف می زنم. کوتاه می‌آیم. کوتاه نمی‌آیم. می‌جنگم. نمی‌جنگم. سفسطه می‌کنم. سکوت می‌کنم. قهر و آشتی می‌کنم تا تو را در بیاورم از این پیله بی‌طاقتی و کم رمقی. اما من … هر چه می‌خواهم باور نکنم، آخرش رسیده‌ام به این که سر نخ این بی‌طاقتی تو، آن همه تحمل بود که من ندیدم. همین بود که ما ماه عسل نرفتیم و سفر تنهایی نرفتیم و من نفهمیدم باید می‌رفتیم. چاره تو برای نفهمیدن من تحمل بود و علاج من برای نفهمیدن من ندیدن. من نفهمیدنم را نفهمیدم که پی چاره‌اش باشم. پوستش را شاید دیدم و عمقش را حتماً ندیدم. خیلی گذشت تا تحمل تو تمام شود و بیشتر گذشت که نفهمیدن من تمام شود. فقط ای کاش این کمتر می‌گذشت از آن.

ما به خانه‌ی خودمان می رویم آخر این هفته. دارد می‌شود بیست سال که من را می‌شناسد و من آخر این هفته می‌برمش به خانه‌اش که کوچک است و می دانم باب دلش نیست و شک نکنید نمی گوید. فکر می‌کنم که همین امسال چند بار گفته‌ام بی‌تحمل است و کم طاقت شده. به او که هم‌چنان هر چه هست را می بیند و هر چه نیست را نمی گوید و لبخند زدن و بوسیدن را فراموش نمی کند. من هم‌چنان تهش فقط همین قدر می‌فهمم که ما نرفته ایم ماه عسل. این‌ها را توی هیچ کتاب مستطاب آلوچه خانومی ننوشته.

این را فقط نوشتم برای تو که خودت را اگر یادت رفته بدانی که می دانم تقصیر من است. این را فقط برای این نوشتم این جا که این صفحه یادش بماند صاحبش خیلی بیشتر از این‌ها که من هستم و دارم و بودم می ارزد و می ارزید. همین.

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژوئیه 27, 2011

می‌گویند خاک آدم را پاگیر می‌کند, راست می‌گویند انگاری . خاک مرطوب , خاکی که می پائی‌اش تا سرسبز بماند . جلوی چشمت جوانه می‌زند, جلوی چشم‌ت برگ می‌ریزد .

از توی خانه سه تا پله که پایین بروی دو وجب حیاط است که یک وجب و نیم‌ش باغچه است . اولین بار بوی یک کپه بوته‌ی نامنظم در هم گوریده‌ی گوجه‌فرنگی‌اش دل‌م را برد . دست کشیدم به برگ‌هایش , دستم را بو کردم . پرت شدم به خیلی پیش‌تر . دل‌ام خواست آن جا زندگی کنم. هفته‌ی دیگر که بیاید می‌شود سه سال تمام .
نه محبوب ‌ترین سه سال زندگی‌ام که سخت‌ترین‌شان بود. اما این دو وجب همه چیز را آسان‌تر می‌کرد انگاری. هرکه می‌آمد با تعجب در کشویی را باز می‌کرد و سرک می‌کشید , آپارتمان نشینی آن هم در مجتمع و داشتن حیاط مستقل نوبر است خب . تا به چشم خودشان نمی‌دیدند باور نمی‌کردند .

گاهی غروب روز تعطیل با هم‌خانه می‌نشستیم روی پله انگار هیچ‌کسی از پشت پرده‌ها نگاه‌مان نمی‌کند, لیوان‌هایمان را می‌زدیم به هم! بی خیال دنیا … یک بار زیر انداز انداختیم ناهار روز تعطیل را همان‌جا خوردیم صدای خنده‌های باربدک هفت تا خانه آن طرف تر می‌رفت همان تابستانی که استخر بادی بزرگ‌ش را پر کرده بود و صبح به صبح آب‌تنی می‌کرد. گربه‌ها آنقدر رفتند و آمدند پنجول کشیدند تا طبقه طبقه دیواره‌ی استخر پنجر شد … سال بعدش یک شبی شمع روشن کردم گذاشتم روی دیوار, همسایه‌ی روبرویی هم شمع روشن کرد گذاشت روی بالکن … یک غروب وسط باد و رعد و برق به سرم زد با قیچی باغبانی رفتم همه‌ی گل‌ها را چیدم, دسته دسته کردم, آن شب گل‌ها مهمان چند خانه بودند … صبح عیدی هم بود که با رفقایی که همسایه هم بودیم آن وقت, به نوبت رو به دوربین خندیده‌ایم, گل‌های زرد باغچه, همان‌هایی که خبرِ آمدن بهار را می‌آورند, سرهفت سین هردوتایمان بود , نمی‌دانستیم چه سال سیاهی را شروع کرده‌ایم و شب‌هایی در راه‌اند که او فریاد می‌زند و ما هم‌صدا می‌شویم… یک شب هم بود بی صدا رفتم کف حیاط دراز کشیدم تلفن زدم به رفیقی که حالا دیگر بیشتر اوقات هشت ساعت و نیم اختلاف زمانی نداریم… یک وقتی بود باد «قاصدک» ‌می‌آورد و من منتظرم آن روز خوب برسد و باز بیاوردش … یک شبی هم همین اواخر, عطر بهار» نارنج» را با نفس‌های عمیق فرستادیم توی ریه و آن چند ساعتِ خوب را به خاطر سپردیم … یک روزی هم بود که مستاصل نشستم گوشه‌ی حیاط, ناباورانه دور و برم را نگاه می‌کردم که مگر می‌شود؟! همین چند ساعت پیش این‌جا بود! آن‌جا آتش درست کرد , روی آن پله نشست . لیوان‌هایمان هنوز همان گوشه بود و آن دوتا ته‌سیگارِ برگ, بغض‌م بی‌امان ترکید که چه کار کردی با خودت؟ کجا رفتی پسر!؟

می‌گویند خانه باید یک گوشه‌ی دنج داشته باشد , یک کنج امن ! این خانه داشت , همین حیاط دو وجبی که یک وجب و نیم‌ش باغچه بود دنج‌ترین گوشه‌ای بود که بالاخره در یک خانه پیدا کردم . همیشه آتش‌اش به راه بود و هیچ‌وقت از رفقا خالی نشد. حالا دانه دانه تماس می‌گیرند که کی ‌بیایند کمک برای جمع کردن و تکه تکه بردن وسائل ! می‌دانم دل‌شان برای این‌جا تنگ می‌شود, می‌خواهند بیایند آخرین سیگارشان را آتش بزنند روی پله بنشینند به صدای شب گوش کنند. من هم دل‌م از همین حالا تنگ است , اما ذهنم مشغول است. در خیالم خانه‌ی جدید را می‌چینم . گاهی اندازه است و همه‌ چیز جا می‌شود , گاهی یک چیزی می‌ماند روی دستم نمی‌دانم کجا بگذارم‌ش . چشم‌هایم را می‌بندم به خانه‌ی چیده شده فکر می‌کنم دنبال گوشه‌ی دنج‌اش می‌گردم … می‌دانم بالاخره پیدایش می‌کنم .