آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 30, 2011
  

 تکیه بر عهد تو و بادِ صبا نتوان کرد ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن کمی آهسته‌تر خسته , کمی آهسته‌تر بد شو غمِ دل چند , توان خورد , که ایام نماند ؟ می‌زند گاهی , برق کوتاهی , در شب تارم , شعله‌ی آهی صیدِ تو شدم تا که فنایِ تو شوم من که عادت , کرده بودم , چهره‌ات در, ماه‌تاب

این‌ها می‌تواند سفرنامه باشد جهت ثبت در تاریخ , آرزویی که سرعتِ برآورده شدن‌ش حیرت‌انگیز بود . این همه سال نمی‌دانستم اولین سفرم به شیراز قرار است این‌همه کوتاه و این‌قدر خاطره انگیز باشد. این‌که به تاریخ پنجم خرداد ماه یک‌هزار و سی‌صد و نود خورشیدی فقط نوزده ساعت شیراز باشم این‌ها را با صدای امید نعمتیِ دنگ شو از نزدیک بشنوم و برگردم . » یارِ داغِ مهربان » هول‌م داد بروم با روح مست از «شیراز چل ساله» در شیراز برگردم . مستی‌اش ماندگاریِ غریبی دارد .

Advertisements

مادر یا بچه !؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 24, 2011

یک  مادری هست سه بچه و یک دامادش را دهه‌ی شصت ازش گرفته . خاطره که تعریف می‌کرد – حالا دیگر خیلی حرف نمی‌زند دو عید است که ساکت نگاه‌مان می‌کند – قبل از اسم هر درگذشته‌ای, می‌گفت » زنده‌یاد » اما به بچه‌هایش که می‌رسید قبل از اسم‌شان می‌گفت «ماربیمیره» ( در گویش گیلکی یعنی «مادر بمیرد » و  وقتی قبل از اسم بچه می‌آورد یعنی مادرش بمیره) مثلن می‌گفت در فلان تابستان «مار بیمیره ویدا» فلان جا بود . نمی‌دانید توی دل شنونده چه آشوبی می‌شود وقتی فکر می‌کند در دل‌ش چه می‌گذرد …

یک مادری هست سی‌ام همین خردادی که امروز سومین روزش است حتی نمی‌داند می‌شود برود سر سنگ ندایش بنشیند یا نه .

یک مادری هست سارایش بیست و هشتم همین خرداد می‌شود یک سال که رفته و آرشِ سارایش درست چهار ماه بعدش .

یک بچه‌ای هست همسایه‌ی همین وبلاگستان, خودش مادر است اما مثل بچه‌ای است که گم شده بس که همیشه دل‌ش برای مادرش تنگ است. می‌شناسیدش مامانِ سامی را می‌گویم .

همسایه‌ی دیگر وبلاگستان, دوست همکلاسی سبک وزن قدیمی‌ام چند روز پیش روز مادر آن‌ور آبی‌ها عکس قدیمی زن زیبایی را در پروفایل پیکچرش گذاشت زیرش نوشت «به یاد مامان شیرین‌م » .

یک بچه‌ای هست امروز جای خصوصی‌تری نوشته در محل کار پلاکی داده‌اند از گردن مادرش آویزان کند و او تصویرش از گردنِ مادرش يك تصوير سياه و سفيد پر اضطراب كنار يك طناب است ! بله … باز هم همان دهه‌ی شصت هم مادرش و هم پدرش .

هستند زنانی که آرزوی مادرشدن‌ را مثل یک شمع توی دل‌شان روشن نگه داشته‌اند. یکی‌شان امیدش به بار نشسته منتظر تولد بچه‌ای است که توی دل‌ش چرخ می‌زند . وقتی فهمیدم برایش نوشتم من به امیدِ تو ایمان آوردم .

یک عالمه بچه می‌شناسیم که از مهرآباد یا فرودگاه امام پریدند یا پراندن‌شان, از مادران‌شان دورند چند روز پیش پروفایل پیکچرشان در فیس‌بوک عکس مادران‌شان بود و مادران‌شان امروز نشسته‌اند پای تلفن منتظر . یک زمانی روز مادر دوره می‌چرخیدم به مادران دوستان‌م سر می‌زدم . نمی‌دانستم کار درستی است یا دارم نبودن ها و نداشتن ها را یادشان می‌اندازم . هنوز هم نمی‌دانم .

اولین هدیه‌ای که روز مادر از مهد به خانه آورده‌ام مقوایی است از وسط تا شده که توش چند لکه رنگ است و چسب و اکلیل که بواسطه‌ی تا شدن قرینه در آمده بود . هنوز هم دارم‌ش . رویش مربی مهد کودک‌م نوشته . مادر دوست‌ت دارم . اناهیتا , اناهیتا را بدون آ با کلاه نوشته همانطوری که توی شناسنامه‌ی با نشان شیر خورشیدم نوشته شده بود نمی‌دانم مسئول ثبت احوال وقت تغییر شناسنامه از سر وظیفه شناسی آ کلاه دار نوشته یا از سر بی‌توجهی و بی مسئولیتی !

اولین هدیه‌ی روز مادر که گرفتم تماشای نمایش بهرام بیضایی بود » مجلس شبیه در ذکر مصائب … » بچه‌ی یکسال ونیمه را پیچاندم و رفتیم … امسال هم قرار است بپیچانم‌ش بروم یک شهر دیگر توی دل‌م مجلسی برپاست …

همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم من شکر خدا مادر دارم , بچه هم دارم, ولی از روز مادر بیزارم, بابت بغض‌هایی که قورت داده می‌شوند همینطور روز پدر , روز غمگینی است که آدم‌های دور و نزدیک را یاد نداشته‌هایشان می‌اندازد. وحشتم می‌گیرد از نداشتن‌ها . نمی‌دانم کدام دردناک‌تر است مادر باشی یا بچه وقتی که نداری‌اش بچه را یا مادر را.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 1, 2011

 

من از مردن و تمام شدن نمی‌ترسم اما فکر می‌کنم لحظه‌ی مرگ باید ترسناک باشد , در اتمسفری قرار می‌گیری که چند و چونش را نمی‌شناسی و تجربه‌اش نکرده‌ای. حس می‌کنم این خودش وقتِ آن چند نفس آخر, تا تمام کنی دل‌ت را می‌ترکاند . به همین خاطر فکر می‌کنم وقتی کسی به زندگی خودش خاتمه می‌دهد دل‌ش دوبرابر ترکیده , هم از وحشت زندگی و هم از وحشت مرگ … , پاییز گذشته دوستِ بسیارعزیزی, متاسفانه کلکِ خودش را کَند … مدت خیلی کمی می‌شناختم‌ش , نه که انتظارش را نداشتم , از همان ابتدا ترسیده بودم که نکند دل‌ش بترکد و نماند ! اما وحشت‌ش از زندگیِ پیشِ رو علی‌رغم همه‌ی آن شیطنت و شوری که درش موج می‌زد از خاطرم نمی‌رود که نمی‌رود. همین‌طور بی‌پناهی ترسناک‌‌ش .

پاییز گذشته بحران سلامتی پدرم و استرس کُشنده‌اش بیشتر ازسی ساعت طول نکشید و به خیر گذشت . اما آن سی ساعت کابوس از دست دادن‌ش را نمی‌دانم چطور می‌شود تعریف کرد, آن درماندگی را ! دوباره بچه‌ای می‌شوی که در شلوغی دست بزرگش را چنگ می‌زند تا گم نشود , هان! همین است, فکر می‌کنی اگر نباشد گم می‌شوی پس به زمین و زمان چنگ می‌زنی … همه‌ی آن‌چه را که باهم داشته‌اید می‌آید جلوی چشم‌ت و دل‌ت ریش می‌شود اگر نشود از سر نگذارند , نماند …

نامه‌ی دختر آقای پورزندرا می‌خوانم . همه ‌ی این‌ها را نوشته‌ام که بگویم نمی‌دانم چطور می‌شود به دختری تسلیت گفت که این‌طور پدر از دست داده . پدری که این همه سال از او جدا مانده, پدری که این سال‌های نحس را با مصائبی که همه می‌دانیم پشت سر گذاشته … می‌گویند این مرگ خودخواسته در هشتاد سالگی پیام است , اعتراض است ! من هم قبول دارم که پیام است , اعتراض است , آخرین فریاد خاموش شاید , پس باید صدا شد آن را بازگو کرد و به گوش دیگران رساند! اما این‌قدر می‌دانم دختری که این‌طور پدر از دست داده در خلوت و تنهایی‌اش کاری به هیچ‌کدام از این‌ها ندارد , پدرش را , آرامِ جان‌ش را می‌خواهد , پدری که هم زندگی دل‌ش را ترکانده و هم مرگ . نمی‌دانم با بی‌قراری پشتِ آن یادداشت چطور می‌شود همدردی کرد !