آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 16, 2011

 

پسرکم برای قصه شنیدن سخت گیر شده. به هر قصه ای نمی خندد. هر کتابی را دوست ندارد. من هم شب ها نیستم یا بودنم آن قدر نیست که کتابی بخوابیم با هم. این است که می ترسیدم از خواندنش.

سی سال رفته از اولین خواندنش. کلاس اولم تمام شده بود و میان ردیف کتاب های صورتی که پشتش عکس آن مرد عینکی سیبیلو بود با آن کلاه پشمی عجیب، کتاب جلد سفیدی چشمک می زد و وسوسه ات می کرد به خواندن. یادم نمی رود آن همه هیجان و آن همه سوال و خیال آن شب را که نمی دانم کی خواب آمد و مرا برد از میان آن همه گیجی. یادم نمی رود چقدر شبیه خودش بود و چقدر از یادت نمی کند و رهایت نمی کرد آن ماهی سیاه کوچولو. یادم نمی رود آن سالهای سخت که نزدیک ترین خبر پشت در، برنگشتن نزدیک ترین ها بود، خیال ماهی سیاه کوچولو و خنجری از جنس تیغ گل ها و رسیدن به رود و دریا تنها راه آرام شدن بود تا خواب …

با هم به شوخی و خنده قصه آدی و بودی خواندیم و خندیدیم و حرص خوردیم از گیجی شان و رندی بابا درویش. نیمه شب رسیده بود و وقت خوابم و خوابش خیلی گذشته بود. دست که انداخت به گردنم برای خواب، آرام گفتم: یک قصه دیگر هستی؟ چشمانش برق زد که هستم. گفتم این یکی خنده دار نیست. جدی است. شاید خوشت نیاید. گفت بخوان. آرام از دهانم در رفت: این بهترین قصه من بوده وقتی سن تو بودم. انگار که تا به حال چیزی نخوانده ام خفه و به زمزمه شروع کردم: شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا …

میان قصه ها معمولاً زیاد سوال می کند. بیشتر کلمه ها را ساده هم می کنم تا بفهمد. بی توقف و آرام و کلمه به کلمه خواندم و پیش رفتم. جا به جا فقط می پرسیدم فهمیدی؟ بی آن که سر بردارد از کتاب سر تکان می داد که فهمیدم. با هم از آبشار پریدیم و از کفچه ماهی ها و قورباغه و خرچنگ رد شدیم و رسیدیم به مارمولکی که چسبیده بود به گرمای سنگ زیر آفتاب. حلقه شده بودم از پشت دور بازویش و دستش را گرفته بودم و کتاب پیش رویمان. ماهی سیاه کوچولو خنجر را که گرفت انگار چیزی پرت شد از سی سال پیش. نفسش را نگه داشت و پرسید: مرغ سقا با این خنجر می میرد؟ خندیدم و قصه را ادامه دادم. صدایم کم کم در می آمد و رفتیم تا رود و مرغ سقا و ماهی خوار. غرق شده بود در بوی دریا و کشیدن تور ماهی گیر و غرق شده بودم در نفس های کودکی خودم که به سرم برگشته بود و به آغوشم ریخته بود.

خواندیم تا «اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده…» . نگران نگاهم کرد. چیزی نپرسید. مثل ماهی پیر نگاهش کردم و گفتم حالا وقت خواب است. شب بخیر… . بوسیدمش برای خواب های خوب و رفتم به خیال شبی که کتاب سبکی توی دستم سنگینی می کرد و یک دنیا سوال توی سرم. به ماهی کوچکی که نمی ترسید و می رفت. به دریا که هر چقدر شنا می کردی سرت به هیچ دیواری نمی خورد. سر خم کردم به صورتش که ببینم خوابش سنگین شده یا نه. لازم نبود دستم را بگیرد تا بفهمم هنوز بیدار است، با آن چشم ها که می درخشید در تاریکی. پرسید ماهی سیاه کوچولو مرد؟ گفتم من هم نمی دانم. خودت چه فکر می کنی؟ گفت دریا دیگر ماهی خوار ندارد؟ گفتم حتماً دارد. گفت: شک نکن ماهی سرخ صبح راه می افتد به طرف دریا. گفتم شک نکن. خندید و چشم هایش را بست و بی هوش شد.

دیشب پسرک هفت ساله ای با من تا صبح خواب ماهی سیاه کوچولو و دریا می دید. پسرک کوچکی که چیزی از قصه صمد و ارس نمی داند. پسرک کوچکی که سبز را از سرخ بیشتر دوست دارد و آرزویم برایش این است که همیشه این گونه باشد.

 
Advertisements

دنگ همان عاشقی است که می‌رود

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 11, 2011

در صفحه‌ی «درباره‌ی‌ ما» وب‌سایت رسمی دنگ شو اینطور گفته شده : » دنگ شو» در دستور زبان فارسی یک جمله‌ی امری‌ست و معنی کردن‌ش کاری بیهوده است .. هیچ است …

من نمی‌دانم «دنگ شو» را می‌توان معنی کرد یا نه؟ اما می‌دانم , می‌شود با آن‌ها دنگ* شد نه به امر, که با کمالِ میل! بس که ماه‌اند , همانی هستند که در این روزگار جایش خالی بود, بدجوری ! این را بعد چیزی نزدیک به هشت ماه سر کردن با صدا و نوایشان می‌گویم. گوشه‌ی روزهای خوب و بدتان را می‌گیرند . حال‌تان را – هر طور که باشید – برایتان معنی ‌می‌کنند . همانی می‌شوند که لازم دارید بشنوید . خودشان می‌گویند «دنگ شو می‌خواهد که هرچه هستی‌ را رها کنی‌ و دنگ بشوی» و این کار را می‌کنند.
ماه آخر تابستان برای اولین بار شنیدم‌شان , صدای تابستان‌م شدند. پاییز با » شیراز, چل ساله»شان به مستیِ گذشت , زمستان‌ با دنگ شو آسان‌تر گذشت شاید, و حالا دنگ شو در بهار یک حال دیگر دارد. این‌ها را از من باور کنید و به «دنگ شو» گوش کنید , سر از حالِ خودتان در می‌آورید .

.
.
.

* دنگ گاهی مست است گاه دیوانه
گاهی رند است گاه پاک باخته
گاهی بالاست گاه خسته
گاهی‌ خاموش است گاه صدا
گاهی‌ عاشق است گاهی‌ بیمار
گاهی‌ بوسه است گاهی‌ آغوش
گاهی‌ آرام است گاه آتش
دنگ همان خوشحالی‌ است که می گرید
همان عاشقی است که می رود
همان مرده‌ای است که زنده می‌کند
همان آرامی است که پاره می‌کند
همان آبی‌ است که به آتش می‌کشد
دنگ همان آوازی است که زن می‌خواند ، به یاد شب‌های داغ عاشقی
مرد می شنود و عاشق می شود ، کودک می شنود و به خواب می رود

تعاریفِ بالا از صفحه‌ی درباره‌ی ما, وبسایت رسمی دنگ‌شو برداشته شده, ویدیوهایشان را هم می‌توانید همان‌جا ببنید, عمرن بتوانید تصمیم بگیرید صدای کدام تک خوانِ اصلی را بیشتر دوست دارید «سپنتا مجتهدزاده» که قدیمی‌ترها را خوانده و در ابتدا همراه‌شان بوده, یا » امید نعمتی» که این اواخر با آن‌ها میخواند.