آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 10, 2010

شنبه شب ها تنهائیم . همخانه دور از خانه است . نقشه می کشیم برای هفته … قرارهایی که بیشترشان عملی نمی شود اما دلیل نمی شود که نقشه نکشیم. که بهتر تمرین کند که اینجا برویم که آنجا برویم. باهم آشپزی کنیم. دست انداخته گردنم که از پیشش نروم تا خوابش ببرد. حالا خودش بیخوابی زده به سرش این پهلو آن پهلو می شود دوباره برمیگردد طرفم و دستش را حلقه میکند دورگردنم بعد دوباره این پهلو آن پهلو دست آخر من خوابم می برد نمی فهمم کی خوابش برد اینقدر می دانم که سه و نیم صبح بیدار شدم و بیخوابی به سرم زده . با یک لیوان چای سبز می نشینم پای کامپیوتر … از اینور به آنور . حوصله ام سر می رود . صفحه ی بلاگر را باز می کنم تایپ میکنم , پاک میکنم بی خیال می شوم . لیست فیلم ها را بالا پائین میکنم یکیشان را ببینم . حوصله ام نمیکشد . فولدر یک سریال را باز میکنم یک اپیزود از یک سیزن اتفاقی باز میکنم ببینم کجای داستان است . نخیر, جذبم نمیکند … کتاب نیمه کاره ی دوستم را میگیرم دستم چند صفحه میخوانم . تمرکز ندارم . حواسم پی چیز خاصی نیست فقط جمع نمی شود . نه حوصله ی بیدار ماندن دارم نه خوابیدن . نه مرتب کردن خانه . سیاهی پشت پنجره به سپیدی می زند که خوابم می برد …

چند ساعت بعد خبر می شوم در همان ساعتهایی که معطل مانده بودم نصفه شبی چه کنم؟ چهار مرد و یک زن شاید می لرزیده اند از ترس . شاید گریه میکردند . شاید ماتشان برده بود . شاید نگران عزیزانشان بودند … شاید … شاید … شاید … ساعت آخر را میگذراندند . همان وقت که من خوابم برد همان موقع که سپیدی جای سیاهی پشت پنجره را گرفت کار تمام شده بود …

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 4, 2010

خانه شميران با روزهای روشن و پچ‌وپچ كيف‌آور پسرهای محله پشت ديوارش، با لحظه‌های انباشته از موهبت‌های كودكی و نوازش‌های مادرانه‌اش، با دلهره‌های درونی و غصه‌هايش، با سخاوت‌های عيان و قساوت‌های پنهانی‌اش، با جشن و سرورهای زودگذر و ترديدهای ديرپايش، با خدم و حشم و ايل و تبارش، چون شكمی بارور، زير صاف‌ترين آسمان جهان نشسته است و پدر برای صدمين بار می‌گويد: «اين همان خانه‌ای است كه می‌خواستم؛ خانه من».

خانه شميران محور زندگی يك قبيله است و ما بچه‌های قد و نيم‌قد، خوشحال و بی‌خبر، پابه‌پای تبريزی‌های جوان قد می‌كشيم و دوام چمن‌های سبز و پرباری درختان ميوه را ابدی می‌دانيم.
هيچ‌كس در خانه شميران به رفتن و مردن آدم‌ها فكر نمی‌كند و من و مادر و حسن‌آقا و ديگران، زير چتر ساحر بزرگ، خود را مصون از گزند زمان و زخم سرنوشت می‌پنداريم…
::

گلی ترقی / دو دنيا / داستان «پدر» / انتشارات نيلوفر / چاپ اول / زمستان هزاروسيصدوهشتادويك

آقای اولد فشن چهار ماه پیش , بخش خانه شمیران وبلاگش را اینطور شروع کرد و من راستش از همان اول نفسم بند آمد … بارها و بارها چشمهایم را بسته ام سعی کرده ام خانه ی شمیران را مجسم کنم .

حالا هر بار که این وبلاگ آپدیت می شود کیف میکنم. باورم نمی شود کسی / مشخصا مردی خانه ی شمیران را اینطور مجسم کرده باشد . شاید هم واقعا نه بخاطر اینکه من نوشته های «گلی ترقی» را دوست دارم بلکه تصویر سازی اش اینقدر خوب است که اینهمه تشابه وجود دارد . من هم مطمئنم در خانه شمیران همچین پرده ای یک زمانی آویخته بودند پشت پنجره … حتما تابستان ها توی این لیوانهای بلور رنگی به مهمانها شربت آلبالو و یا سکنجبین تعارف میکردند . وقتی «دوست کوچک» مهمان خانه بوده, حتما یک گوشه همچین خانه ای با ملحفه و چادر گل گلی برپا شده . حتما دخترک راوی در انتهای یکی از مهمانی هایی که مجبورش میکردند پیانو بزند یک گوشه اینطور خوابش برده حتماحتماحتما.

* پی نوشت بی ربط : به کامنت هایم دسترسی دارم . دوست عزیزی تا همین امروز برایم زحمت ای میل کردنشان را می کشید. اما متوجه شدم تک تکشان از طرف سایت سرویس دهنده به ای میل ادرس وبلاگ ارسال می شده حتی حاوی لینکی است که از طریق آن به صفحه ی کامنت دسترسی خواهم داشت .

دیگر اینکه آدرس فید این وبلاگ برای افزودن به ریدر در ستون سمت راست صفحه در دسترس است .