آلوچه خانوم

نکند یک وقت لال از دنیا بروم*

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 29, 2010

یکم : شب نمایش ویژه ی»سنگسار ثریا میم » خبرنگاری از شهر آغداشلو می پرسد چرا گروه سازنده ی فیلم را در جریان تلاش های فعالین حقوق بشر برای جلوگیری از اجرای احکام سنگسار در ایران قرار ندادید ؟ این فیلم یکسویه سنگسار را نشان می دهد بدون اشاره به زنان و مردانی که برای جلوگیری از اجرای احکام تلاش میکنند … شهره آغداشلو میگوید سنگسار کار زشتی است . در قدم اول باید زشتی و کراهت این کار به تصویر کشانده می شد … شاید بعدتر ها فیلمی هم درباره ی تلاشهای فعالین ساخته شود اما فعلا مهم نشان دادن این جنایت دردناک است نه نشان دادن تلاش فعالین … . فیلم را که دیدم. به نظرم راست می گفت باید این موقعیت به همان زشتی به تصویر کشیده می شد … اشکالی ندارد که بار سینمایی آن چنانی ندارد. فیلم مهمی نمی شود, اما حرف مهمی می زند و این می ارزد … فکر میکردم زن بودن در این دیار سخت است … بگذار این سختی همینقدر گل درشت به نمایش کشیده شود … درست است که شرایط زن ایرانی سی وخرده ای ساله ای که منم, هیچوقت اینطور نبوده اما خیلی ها همین دور و بر مثل ثریا زندگی میکنند, تحقیر می شوند و شاید گاهی جانشان را از دست می دهند . بگذار دیده شوند …

دوم : در فیلم عروس آتش, فرحان ( مرد قصه / حمید فرخ نژاد ) باید دختر عمویش ( غزل صارمی ) را که رفته شهر درس خوانده پزشک شده و البته عاشق مردی دیگر , متقاعد کند به ازدواجی که از پیش مقدر شده. این قانون عشیره است دختر عمو مال پسر عمو است ,مرد قصه می داند دختر عمو نمی خواهدش … همه ی حرفهای دختر عمو را هم می فهمد اما مجبور است … به دخترک نهیب می زند که اگر من صرفنظر کنم تو سهم برادر کوچکترم خواهی شد و او اینکار را نمی کند … به زبان بی زبانی سعی می کند حالی اش کند که کوتاه بیاید و با اون بماند که حداقل می فهمدش اگر چاره ی دیگری ندارد . در نمایی از فیلم خطاب به خاله اش می گوید » مرد عشیره بودن خیلی سخت است » راست میگوید این استیصال را بوضوح در فیلم می بینی . می بینی که آنجا مرد بودن و سر بالا گرفتن در عشیره و در عین حال مرد بودن , بودن مرد زنی که می دانی و توی رویت میگوید نمی خواهدت و دلش با دیگری است انصافن کار سختی است … نمی دانم چرا؟ اما همیشه عروس آتش برایم فیلم «فرحان» است .

در این جغرافیا مرد بودن و زن بودن کار سختی است … شاید درستترش این باشد که آدمیزاد بودن کار سختی است … کاش می شد بجای این گرو کشی ها همفکری کرد … ای کاش .

* به منظورعقب نماندن از قافله ی اظهار نظر همگانی پیرامون نوشته های شادی صدر و حامد قدوسی .

Advertisements

آدم مزخرفی که من‌ام

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 29, 2010

تازگی ها فهمیده ام من مجموعه ای از چیزهایی هستم که به من نمی آید.
شاید باورتان نشود ولی رانندگی بلد نیستم .
اصلا بهم نمی آید ولی لیسانس ندارم .
وزنم را باور نمی کنید حتی اگر با چشمهای خودتان عدد روی ترازو را ببینید .
می گویند سن ام بهم نمی آید حتی وقتی به فاصله دو هفته دوباره»رنگ ریشه ی مو لازم» شده ام .
می دانم مادر جالبی نیستم اما خیلی ها باور نمیکنند مخصوصا خود باربد.
ویترین طلا فروشی های مسیرم را همیشه حتما نگاه میکنم . بدون اینکه برنامه خرید چیز خاصی داشته باشم بدون اینکه چیزی چشمم را بگیرد . باورتان می شود؟
اگر بدانید چه کتابهای مهمی را در زندگی نخوانده ام شاید از ادامه این معاشرت صرف نظر کنید .
از سر بی حوصلگی حرف ها و ربط ها را پی نمی کنم اما دیگران اینرا با صبر و حوصله ام توجیه می کنند.
با قیافه ی صاعقه زده هر جا که دعوت باشم می روم همه اش از سر تنبلی است باور کنید هیچ اعتماد به نفسی در کار نیست .
روی انعطافم و مهربانی ای که هی به نافم می بندید حساب نکنید. چیزهایی هستند که هیچگاه نمی توانم ببخشم مخصوصا اگر قبلش بهتان تذکرش را داده باشم .

بعد از هزار سال, وبلاگ

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 25, 2010

دنبال انگیزه می گشتم برای بروز نگه داشتن اینجا . پیدا نمی کردم, پیدا نمیشد, پیدایم نمیکرد تا اینکه آقای فیلتر چی زحمتش را کشید . دستش درد نکند .
یکسالی از فیلتر شدن این صفحه می گذرد. هیچ وقت نفهمیدم علتش دقیقا چیست … جستجوگرشان کلمه سرچ میکند و ملالغتی است یا اینکه مشخصا این وبلاگ به لیستی افزوده شده … علتش هر چه که بود باعث نشد تصمیم خاصی برای انتقالش به آدرس دیگری بگیریم با خودمان فکر کردیم با این همه فید خوان, غمی نیست! … یا به قول آن دخترک در فیلم مریم و میتیل » آنهایی که مرا دوست دارند خودشان میگردند پیدایم میکنند» به هر حال ! گذشت تا رسید به اوائل این هفته که ادیتور بلاگ اسپات فیلتر شد – البته در این لحظه فیلتر نیست – و من اولن یک هو خاطر این وبلاگ دوباره برایم عزیز شد . دومن همان چیزی را که دنبالش بودم پیدا کردم. انگیزه !

چه انگیزه ای مهمتر و قوی تر از رد شدن مرتب از فیلترینگ صفحه ی ادیتور و زنده نگه داشتن وبلاگی که شش ماه دیگر هشت سالش تمام می شود . هان ؟

خواستم بگویم که من برگشتم اما وبلاگ نوشتن برایم کار بسیار سختی شده , باید دوباره تمرین کنم . امیدوارم حوصله ام را داشته باشید . این صفحه مشکلات فراوانی دارد . قالبش وصله شده و داغان است . هنوز اچ تی ام ال هر پست را باید برایش تعریف کرد. سرویسی که برای کامنتش استفاده میکنم پولی شد و پرداختش از اینجا غیر ممکن, در آستانه ی از دست دادنش دوست عزیزی لطف کرد و هزینه اش را برایم پرداخت کرد. اما به کامنت هایم به راحتی دسترسی ندارم . یعنی در بیشتر مواقع صفحه که با فیلتر شکن بالا می آید کامنت دانی اش در دسترس نیست البته بستگی به فیتر شکن مورد استفاده هم دارد اینکه کدامشان کار کنند . پیشتر با کمک ادیتورش کامنت هایم را چک میکردم اما حالا از انجایی که آپ گرید شده ادیتورش روی خودش است و من وقتی خودش را نمی بینیم, هیچی ازش نمی بینم … خیلی باحال است, نه ؟

نمی دانم هنوز کسی به این خانه سر می زند یا نه. اگر کماکان پایه اید و ساکن مرز پرگهرید بهتر است فید صفحه را به فیدخوانتان اضافه کنید .

http://feeds.feedburner.com/aloochehkhanoom

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 1, 2010

هفت سین رو غروب امروز جمع میکنم . دوستش داشتم , دلم خواست پهنش کنم اینجا برای ثبت در تاریخ . هفت سین سبز نوروز یک هزار و سی صد هشتاد و نه خورشیدی .