آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on اوت 2, 2008

از آن وقت هاست که اوضاعم دوباره شوروی است. یک شوروی در آستانه فروپاشی. شده ام دوباره یک یاغی بی محابا که به آنی بیرون می زند هر چه به سرش می ریزد. شاید مال حبس کردن این همه نوشته بغض کرده باشد. شاید مال خستگی ویران گری است که گاهی می زند به طاقت و سلامت. شاید مال هامون مردگی است. شاید مال ارتفاعی است که خانواده ای متوسط سالهاست در آن رهایم کرده، بی » هیچ » میراث دیگری و قرار است هم چنان پایین نیافتم بی هیچ دست آویز و جای پایی. شاید هم مال تراز اقتصادی است. نمی دانم چیست و مال کجا. اما می دانم دوباره شورویم در آستانه فروپاشی است.

مثل همیشه می گویم چیزی نیست، مثل همیشه است. خودم را در نفسم حبس می کنم تا نود ثانیه و جان می کنم بکشمش تا صد که نمی کشم، دیگر نمی کشم… خودم را آرام آرام مرور می کنم تا آرام بگیرم… که دیگر آن جوانک آبی پوش نا آرام عاشق دویدن زیر باران نیستم با یک اتاق همه اش آبی، با دست چپ تیغ کشی که دنبال جای خالی روی دست راست مادر مرده می گردد… دیگر سالهاست گذشته ام از ترس و شرم هم چشم شدن و هم صحبتی با آدمی که اگر جنس دیگر است، زن است… دیگر همه زندگی جمع نمی شود توی جیب یک کاپشن آبی، اخوان و حافظ و نود دقیقه ای های انتخابی داریوش توی واکمن سونی مشکی و پول بلیط اتوبوس، هر وقت زد بالا، تا لاهیجان و یک هفته بعد تهران، بی خبر و اثر… آرام و شمرده تکرار می کنم حضرت آقا! تمام شد! خیلی وقت است تمام شد!

بعد بغض می کنم، زار می زنم و بهانه بی خود می گیرم. بهانه همه چیزهایی که قرار شده فروپاشی نشوند، بهانه همه روزهایی که قرار شده فراموش کنم و همه چیزهایی که قرار است فراموش نکنم، بهانه همه مرده هایی که خیلی وقت است مطمئنم مرده اند… جر می زنم و بازی را به هم می زنم. می زنم به سیم آخر دوباره.

چاره ای نمی ماند. برای همین است که چاره ای نمی ماند از ضربه آخر. محکم و بی رحم و شیرین. تکرار می کنم و لبخند می زنم: خانه، هم خانه، پسرک. مگر جادوی جاودانه ساز همین نبود؟ مگر از آن یک جا به بعد همه ماندن برای همین نبود؟ قرارمان همین بود. جر بزنی مجبورم یادت بیاندازم یاغی سابق! تو نمی میری، فرار نمی کنی، بازی را به هم نمی زنی، هیچ کار نامربوطی نمی کنی. فقط زندگی، آرام و سربه زیر مثل بچه آدم. سرکشی و گردنکشی تمام شد. یادت نرود این نمردن قیمتی قیمتش چه بود. یادت نرود چرا نفس می کشی حضرت آقا. شوروی در آستانه فروپاشی برود کشکش را بسابد، تا حمله بعدی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: