آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژوئیه 28, 2008

اگر می دانید چرا یا به هر دلیلی سر در نمی آورید که چرا این سوگورای تمام نمی شود, روی آلوچه خانوم را زمین نیندازید و این مطلب را بخوانید آخرش برایتان میگویم چرا :


وعده های بی نشان



حبیب رضایی



هامونی که ما دیدیم باران بی دریغ شگفتی ها بود در خشکسالی احتیاط … کشف سرزمینی تازه با ساکنان آشنا حرف هایی به زبان مادری اما شبیه نجواهای شبانه … اجر ما بود در «شکیبایی»مان , در فراق بودیم و در محاق , بی نشان و نشانی آمده بودیم و در تاریکی سالن های بی چراغ , مدام به هم می خوردیم و به هم می زدیم , شاملو داشتیم و بی سببی شیفته گی اش را , اما نه آن داشتن را , می دانستیم چه کنیم , نه آن بی سببی را , … نه قصیده را درست بلد بودیم و نه نشان غزل را … فقط به هم میگفتیم … هامونی که مادیدیم , رمزگشای جنون شاملوی مان شد …


امروز را نبین که «همراه » , پسوند دائمی جسم بی جان مخابراتی, شده است … امروز را نبین که پیغام و پیام را کوچک کرده اند و پیامک می خوانندش , تا در کف دستی جا شود و زمان و مکان را کنار زند و مدام به صدای آمدنش یا دلت بلرزد یا خونت به جوش آید و درب آرزوهایت را زنگ دار کرده باشد.


آن روزها , هامونی که مادیدیم , پیغام دلمان شد و پیام سوداييمان … مخزن خون جوشیده مان … تقویممان را ورق زد , ما را اهلی کرد, سرگشتگی مان را «علی» صدازد( آخ از آن صدا …) و با » ای علی عابدینی بچه محل صمیمی … آقای من … استاد من … باز چرا غیبت زد … کی بودش ؟ … 8 سال پیش بود یا 10 سال پیش ( یا 10 روز پیش ) که یهو غیبت زد … نمی دونم واسه چی … باز که اومدی


( می آید ؟ … وای … ) خونوادت نبودن … باز نمی دونم واسه چی …»


جانانه به زخم جانمان جان داد…


امروز را نبین … که هر کس در هر جا , جهان را در چهار چوب شیشه ای مقابلش احضار میکند , هر کس در هر جا , گیرم در دنيایی که مجازی مینامیمش , صفحه ای دارد و اسم و نامی که شاید مجازی باید بدانیمش ,و می تواند هر چه در دل دارد بگوید یا بنویسد به امید آنکه کسی بخواند که یا در دلش نیست و یا از دلش رفته است , میتواند نشان گذاری کند و بداند که به نشانی درست , خواهد رسید …


هامونی که ما دیدیم همه نشانه شد برای وعده های حقیقی بی نشانمان … دست نوشته هایمان از جمله هایش, در تاریکی محیط , در هم می رفتند , همه شدند نوشته های تبریک , یا جمله های آخر وداع , یا آذین عذرخواهی مان …


اغراق نیست اصلا اگر بگوئیم , هامونی که مادیدیم مثل جهانی بود که ابراهیم خان عکاسباشی به اندرونی هدیه داد…



امروز همه اینها را میخواهی بگذاری به حساب پیروی از قانون » رفته ها , عزیزترین مانده ها می شوند » ؟؟.


باشد جان دل …


… اما بگذار کمترین تردید را برچينم , از دامن عیار حسرت شده ديدار امروز هامون , با آن روز که مادیدیم , چون : هامونی که مادیدیم هنوز «شکیبايی» اش را از دست نداده بود … دیگر … همین .



شهروند امروز , صفحه 8 – بتاریخ 6 مرداد 1387




*پی نوشت : این همان مطلبی است که در انتهای پی نوشت دوم پست پائینی گفته بودم … گذاشتمش اینجا تا دوستان دیده و ندیده ی سوگوار دور از اینجا نفسشان مثل من بالا بیائید که آخیش بالاخره یک نفر گفت همانی را که باید میگفت بدون کم و زیاد … گذاشتمش اینجا برای شما دوست عزیزی که حساب و کتابهای خودت اینطور سر درآورده بودی که این وبلاگ دپرس کننده به مردگان اختصاص یافته … عزیز جان , هامونی که مادیدیم شاید با هامونی که شما دیدی تفاوت دارد. راستی اصلا دیدیش ؟



آقای حبیب رضایی را از نزدیک نمی شناسم . اگر می بینیدش روشون رو را از طرف من ببوسید و بگوئید دست مریزاد رفیق, نمی دونستم از خودمونی.

Advertisements

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 26, 2008

چند سال آخری که خانه ی پدرم بودم, حمید هامون تکیه داده به تفنگ پدر بزرگش , منتظر رسیدن مهشید! بالای سرم نشسته بود . پوستر فیلم هامون بالای تختم به دیوار بود … از معدود هامون دوستان خوشبخت بودم که پوسترش را داشتم … همان وقتهایی بود که هر چه را که می خواستم زیر سنگ هم که شده پیدا میکردم . مثل آن شماره» گزارش فیلم» که عاطفه رضوی وقتی اسمش توی فیلم «نرگس» بود با روسری سفید روی جلدش لبخند می زد. همانی را میگویم که جواز گرفتن کارت ورود به سالن تاتر شهر بود. بعد از یک روز صف ایستادن آخرین کارت ورودی به من رسید . ده اسفند سال 70 . اولین جشن گزارش فیلم . یا مثل پوسترهای دیوار روبرو . آن طرف اتاق بالای تخت خواهرم که پوشیده بود از تصاویر سیاه و سفید که بیشترشان در واقع زیراکس بودند. وسط آن زیراکس ها پوستر تاتر «بچه ی تابستان» هم بود – یک وقتی مفصل برایتان ازش میگویم حتما, که رضا عطاران درش بازی میکرد وقتی که هنوز خوابگاه امیر آباد زندگی میکرد و دانشجوی طراحی صنعتی بود هیچکس نمی شناختش – و همینطور پوستر کارگردان مرحومش ! جوانی مشهدی به نام » حسن حامد «. این دیوار سیاه و سفید روبروی دیواری بود که فقط پوستر هامون را در دلش جا داده بود . » حمید هامون » و » حسن حامد » می بیند چقدر هم با هم هماهنگی دارند؟! ..

می گویند خاک مرده سرد است . گاهی دروغ میگویند باور کنید ! … از صبح جمعه ی پیش تا همین الان انگار کسی قلب مرا توی مشتش سفت گرفته و فشار می دهد ! نمی دانم کی بالاخره مشتش را باز میکند قلبم را ول می کند . یک هفته است که سعی می کنم سر در بیاورم چرا ؟ دقیقا چرا ؟ که اولین بار نیست از این اتفاق ها در این جغرافیا می افتد … مگر قسمت هنرمند ما در این خاک پرگهر بیشتر از تکیدگی وقتی که اصلا انتظارش نداری و مرگ پیش ازموعد است . اما چرا؟

سعی میکنم به خاطر بیاروم . کی بود !؟ از کجا شروع شد … مهر 69 ! همان مهری که چهاردهمش » سمفونی مردگان » را از مهسا کادوی تولد گرفتم ولی خواندنش تا 71 طول کشید !!!! – جدی چرا؟! – من هامون را در اکران اولش که می شد تابستان آن سال , ندیدم. مسافرت بودم یعنی – آن وقتها فیلم ابتدا فقط در تهران اکران می شد – بعد که آمدم هامون را برداشته بودند. با یاسمین و مهسا رفتیم سینما شهرقصه » ای ایران » تقوایی را ببینیم – از سال قبلش بدون بزرگتر و تنهایی سینما رفتن را با «سرب » کیمیایی شروع کرده بودیم – تمام سالن انتظار و حتی بعد از نمایش فیلم یک سره از حمید هامون گفتند و من نمی دانستم چه مرگشان شده . – اینها را که مرور میکنم به این فکر می کنم چقدر جالب است با تمام غر هایی که می زنیم یک تابستان سمفونی مردگان چاپ می شد ! مهرجویی هامون , علی حاتمی مادر, ناصر تقوایی ای ایران را بعد از جشنواره در نوبت اکران داشتند , فکرش را بکنید !!!! می دانید آخر ؟ خاتمی وزیر ارشاد بود آن روزها –

از اولین دیدار حمید هامون خاطره ی مبهمی دارم … اینقدر یادم می اید که یک روز بعد ازمدرسه با پگاه و پریسا رفتیم سینما صحرا سه راه طالقانی . اینقدر می دانم که وقتی از سالن سینما آمدم بیرون دیگر آدم قبلی نبودم ! نه که همچین چیزی قبلا پیش نیامده باشد , مثلا یادم می آیدم اولین بار که یک روزی در پائیز 65″ بایکوت» مخملباف را که دیدم سینما برایم یک چیز دیگر شد. سیزده سالم بود. تا قبل از آن سینما جایی بود که حتما باید با پاکت تخمه می رفتی . از بعد از آن سینما رفتن امر مقدسی بود آداب و آیینی داشت.

اما » هامون » یک چیز دیگر بود ! اگر به هر دلیلی تجربه نکرده اید, نمی دانید دیدن » هامون » در زمان خودش روی پرده سینما یعنی چه؟! انگار چشم و گوشتان را باز میکرد. یکی از مهمترین اتفاقهای زندگی تان روی پرده سینما رقم می خورد. بیننده های همسن و سال من و شاید حتی بزرگترها با هامون, همانطور که مهشید می گفت پوست انداختند ! انگار می فهمیدی زندگی فقط همینی نیست که اطراف تو جریان دارد . چیزهایی هم هست ! … چیزهایی که خیلی هم مهمند ! بعد تعجب می کردی چطور بقیه ای که اطراف تو هستند , حواسشان به این چیزها نبوده ! » حمید هامون » آنقدر واقعی و قابل لمس بود که نمی توانستی باورش نکنی . نمی توانستی عاشقش نشوی … عاشق خل بازی هایش , ذوق و شوق بچگانه اش , شیلنگ تخته انداختنش … عاشق درگیرهای شخصی اش . عاشق با افتخار عاشق بودنش , عاشق دنبال علی گشتنش … آنقدر دست و پا چلفتی بود که حتی از پس جمع کردن آشغال های خانه اش برنمی آمد … کاغذهایش را باد می برد نمی تواند جمعشان کند . همه ی کارهایش زمین مانده بود از رساله ی دکترایش تا طلاق دادن زنش , تعمیر دوچرخه ی بچه اش , هیچ کاری را به سرانجام نمی رساند … راه انداختن دستگاهی که سعی در فروشش دارد ( شغل دومی که اصلا بهش نمی آید و قرار است ببینیم برای گذران آن زندگی مجبور به کارهایی است که اصلا بهش نمی آید ) … خواندن و امضا کردن پرونده های کاری همه نیمه کاره ماندند, حتی کشتن زنش و در آخر کندن کلک خودش همه نیمه کاره رها شده اند , … این اشکال را توی کار مهشید می بیند ها ! پوز خند می زند به مهشید که چی چی رو ساخته که سراغ هر چه که رفته نصفه کاره مانده … اما تو عاشق این آدم می شدی که زور می زد خودش را بالا بکشد و می فهمیدی نه! نمی شود . قدم به قدم فیلم که پیش می رفت باور میکردی نمی شود, انگار این کارهای نیمه تمام دانه به دانه روی شانه تو , توی تاریکی سالن تلنبار می شد میفهمیدی اينطوری نمی شود خب ! وقتی اینها را کنار تلاشش برای بیشتر فهمیدن می گذاشتی نمی توانستی برایش احترام ویژه ای قائل نشوی ! می گویند نماد مشکلات و مسائل جامعه ی روشنفکری معاصر بود آنهم روشنفکر ساکن جهان سوم! اما چیزی که توجهت را جلب میکرد این بود که ادا در نمی آورد. سعی نمی کرد طور خاصی به نظر برسد… هر جا مخالف بود مخالفتش را بی خجالت به زبان می آورد … صداقتش را حتی اگر آزارت می داد دوست داشتی. ابایی ندارد از اینکه بگوید فکر میکرده یک پخی می شود اما هیچ گهی نشده ! ادعایی ندارد .

آشنایی با مردی که اسمش حمید هامون است را مدیون بازیگرش هستیم … یکه جمله ی کلیشه ای است می گویند فلانی نقش را بازی نکرده زندگی کرده … در مورد حمید هامون حتی ماجرا از این هم فراتر رفته … همیشه فکر میکنم کارگردان گشته و نزدیکترین بازیگر را به حمید هامون توی ذهنش را پیداکرده و گذاشته طرف جلوی دوربین خودش باشد … بازيگر عینک خودش را می زده لباس های داریوش مهرجویی را می پوشیده و با کمترین گریم گاهی بدون گریم جلوی دوربین قرار گرفته . با دست خط خودش توی دفترچه کابوسهای حمید هامون را یادداشت میکرده, کارگردان نگفته اینکار را بکن یا آن کار را! پرسیده اینجا اینطور است تو چه کار میکنی حالا !؟ یا چی فکر میکنی ؟ حتی سکانس روبرو شدن با مادر مهشید را خودش نوشته …پیچیده ترین جمله ها را اینقدر راحت و بدیهی بیان میکند که به راحتی منطقش را می پذیری و جای سوالی باقی نمی ماند. یکبار دیگر نگاه کنید صحنه ای را که میگوید » تو می خوای من اونی باشم که واقعا تو می خوای من باشم ؟ اگه اونی باشم که تو میخوای , پس دیگه من , من نیست . یعنی من خودم نیستم « اگر این جمله را روی کاغذ میخواندید باورتان می شد که بشود آن را طوری به زبان آورد که هر بیننده ای بتواند بفهمدش و باورش کند ؟ به صورتش نگاه کنید وقتی دزدکی می شنود که مهشید برای دکتر روانکاو از همان سیلی و خشونت بی دلیل ظالمانه میگوید که دلش را شکسته … چقدر چهره اش پشیمان است . مگر می شود به کسی گفت پشیمانی را بازی کن؟ نگاه کنید کمی قبل تر را وقتی می شنود مهشید به دکتر میگوید که چطور ازهامون خوشش آمده . یادتان می آید آن لبخند بی اختیار را ؟ نگاهش کنید وقتی با بهت و حیرت از پسرخاله اش می پرسد: » مهشید من ؟! » بعد وا می رود, طوری که انگار شما هم سوزش چیزی را درون قفسه ی سینه تان حس میکنید … وقتی توی زیر زمین عکس مادرش را پیدامی کند و آن»آخ» را که از ته دل میگوید و دستش را روی عکس مادر می گذارد , دل بیننده مالش می رود …

چه کار کردی با ما حمید هامون ؟ ما – مثل مهشید توی مطب دکتر روانکاو نفس عمیق میکشیم و اعتراف میکنیم – عاشقت شدیم تو باعث شدی که پوست بینداریم, و خیلی چیزها رو بفهمیم . ولی راستی راستی با بازیگرت چه کار کردی ؟ حالا می گویند تو نیستی. یعنی نمی گویند تو نسیتی ها ! میگویند تو ماندگاری ! منظورشان اینست که بازیگرت رفته! نفهمیدم حساب بازیگرت را از خودت چطور جدا میکنند … بعد بی رحمانه میگویند که تو هیچوقت از بازیگرت جدا نشدی و هیچگاه از زیر سایه ی تو درنیامد. قبول ! او سرگشتگی های تو را خوب درآورده بود ولی مگر آن سرگشتگی ها دست از سر بیننده اش بر می داشت که بازیگرش به این آسانی از شرش خلاص شود ؟ آنهم بازیگری که همه چیزش را به تو داده بود صدا , بیان , آن سکوت ها و مکث های معنی دار, بغض هایش , اشکهایش … راه رفتن , لباس پوشیدن . دست خط . نگاه , حرکت دست و سرش … او آنقدر مهربان بود و آنقدر تو را دوست داشت و خوب فهمیده بودت که سخاوتمندانه تمام خودش را به تو قرض داده بود تا هر چه را که لازم داری برداری. بعد از آن همیشه از او خواستند که مثل تو نباشد انگار به کسی بگویند خودت نباش !

در یک هفته ای که گذشت سه بار از اول تا اخر تماشایت کردم … نمی دانی چه حسی به دل آدم چنگ می زند وقتی موسیقی تیتراژ شروع می شود … مثل خودت وقتی دستت را روی عکس مادر گذاشتی و گفتی «آخ» ! آدم ناخودآگاه میگوید «آخ » و دلش مالش می رود .

یک هفته است سعی میکنم بفهمم که تو شاه نقش او بودی ؟ یا او بزرگترین شانس تو ! یا
تماشای یکی شدن شما روی پرده نقره ای بزرگترین رویداد روزگار ما بود !؟

یادش , یادتان به خیر
!

* پی نوشت 1: این نوشته اصلا قرار نبود اینطوراز آب در بیاید اما نمی شد از نوشتنش طفره رفت . ممنون اگر که حوصله کردید و تا آخرش خواندید مخصوصا در پایان هفته ای که به نظر می یاد به اندازه ی کافی در این مورد نوشته شده و خوانده شده و دیده شده . اما باور کنید آدم هر کاری میکنه خلاص نمی شه انگاری .

* پی نوشت 2 : اگر اینجا مجددا پینگ شده تقصیر من نیست فقط عکس بالا را عوض کردم و خود به خود پینگ شده این یکی نسخه ی رنگی عکس قبلی است اما در همان کادری که پوستر فیلم بود . همان پوستری که گفتم بالای سرم بود از وبلاگ هوشنگ گلمکانی برداشتمش . راستی بعد از ظهر امروز «شهروند امروز» را گرفتم … یادداشت حبیب رضایی را از دست ندهید … شاید این همان چیزی است که من دوست داشتم کوتاه و مختصر بنویسم و نتوانستم و پرچانگی کردم هر جا که میگوید » هامونی که ما دیدیدم … » دلم هری می ریزد پائین .

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 20, 2008

بستن پرونده یک هامون باز

اول اینجا نوشتمش. بعد دیدم صفحه خودم بهتره. برام ای میل بزنین اگه کلیدشو لازم دارید

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 18, 2008

خواب می بینم که در کنار دریا هستم و با عده ای آشنا و غریبه به سویی می روم….

مهشید: دوستت دارم! غصه نخور! پیشت می مونم…
تقوی: منظورم این نبود که تو Initiation نداری …
مادر: ذلیل مرده! مردم از دستت…

15 سال پیش من و هم خانه ای که سقف مان آسمان بود، پایین میدان هفت تیر می رفتیم که ناگهان خشکمان زد. روبرویمان مردی می آمد که نه عینک پهن مشکیش، که یک دیوار بتونی هم نمی توانست مانعمان شود که بفهمیم او خود حمید هامون است. منی که متنفرم از شکستن حریم خصوصی چهره های آشنا هم نتوانستم مهار خودم را نگه دارم. رفیتم جلو و گفتم سلام! نمی دانی چه قدر دوستت داریم. خندید و با همان صدای زنگ دار گفت: مرسی. گفتم : ولی نمی دانی! و رفتیم…

چند وقت پیش نمیدانم بعد چند سال هامون را دوباره می دیدیم و به حسین سرشار و جلال مقدم و آنیک که رسید همه گفتیم آخ! یعنی هامون هم این قدر قدیمی شد که زنده یاد داشته باشد؟ یعنی ما هم؟….


…ذلیل مرده بیا بیرون! چیزی نیست مادرجون! حمید بیا بیرون!… آی آی آی! قلبت شیکسته. تنها موندی؟ غمخواری نداری؟… داد نزن! نمی زنمت! … خدایا! برای من هم یه معجزه بفرست!… چیو می خوای بخری؟… آقا جون، دبیری جون، من که فعلاً سالمم، نمی خوامم بمیرم… شیوه برخوردمون چیه؟…این حرفا به نظر من بوی مرگ میده…مگه مرگ تو چه اهمیتی داره؟ … پاتو از گلیمت بیرون گذاشتی! دانشمند هوشمند! … عدم یقین، بذار عدم قطعیت…. اگر، اگر و اگرای دیگه، دیگه پدر ایمان نبود. یه کسی بود مثل من و تو… قطع شد یا قطع کردی؟ … حقیقت داره؟… حقیقت داره؟ … لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قدر دوستت داریم

آلوچه خانوم هی بغض می کنه و اشک میریزه. من ولی نه. چشمامو باز می کنم. سعی می کنم حواسمو جمع کنم. یه عمر برای حسرت نبودنت جا دارم. الان باید حواسمو جمع کنم. اینا اولین لحظه هاییه که خودمو می شناسم و تو نیستی. قبلش یا تو بودی یا من نشناخته بودم خودمو. باید حواسمو جمع کنم. این پسرک گیج میشه اگه منم بترکم و نتونم بهش بگم مادر و پدرش یهو چه مرگشون شده. این خونه نباید بوی عزا بگیره…

پریدی توی آب حمید! و این دفعه علی جونی نکشیدت بالا تا یه نفس بکشی و دوباره جون ما هم در بیاد سر جامون و نفس بکشیم. نکشیدت بالا تا بیست سال با تو نفس کشیدن یهو تالاپ! ما چه نسل بدبختی هستیم که اسطوره مون 20 سال عمر می کنه؟ و حالا ما آویخته ها… نسل بدبختی هستیم که یا جایی نداشتیم برای دیدنت یا عمری نماند برای بودنت.

رفقای هامون باز قدیمی. فیلم نامه های هامونتان را بیاورید و جمله آخر را تصحیح کنید: هامون دیگر نفس نمی کشد…. نسل بدبختی هستیم…

* پی نوشت آلوچه خانوم :
«حمید هامون» بودی یا «خسرو شکیبایی» را از یک جایی به بعد دیگر نفهمیدیم , رفیق قدیمی ! بچه محل صمیمی پس کوچه های جوانی ما … «حمید هامون» که شدی برای ما یک پا «علی عابدینی» بودی ! خودت می دانستی ؟! که جرات داشتی باشرمی که ما خوب می فهمیدیمش بغضت را قورت می دادی و می گفتی «دوستت دارم». شیلنگ تخته انداختی و راه را به امید یک معجزه تا تهش رفتی! میدانستی معجزه ی ما بودی ؟ … چی شد که یکهو غیب ات زد ؟ … چه وقت رفتن بود آقای شکیبایی !!؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژوئیه 6, 2008

» ترومن شو» را دیده اید که ؟

اولش اینطور بود که در » پاورچین » سحر زکریا با شعرهای یاسمنگولا به شهرت جهانی رسیده بود . همان شب به آقای همخانه اعلام کردم که میخواهم وبلاگ داشته باشم . اولش شاید اینطور بود که می نوشتیم برای هم , شاید تنها خواننده های پی گیر صفحه ی خودمان بودیم . کم کم چیزهایی که اینطوری به هم میگفتیم یا باهم برای ثبت در تاریخ می نوشتیم خواننده پیدا کرد. می دانید ؟ بزرگترین افتخار وبلاگ نویسی ام این بود که این شاید تنها خانه ی مجازی دونفره با این نسبت است که این همه دوام آورده. حالا ! چه حقش را داشته باشم چه نه دلگیرم که تنهایم میگذارد. می دانم حتما جایی تنهایش گذاشته ام و حتما همینقدر دلگیر شده . می دانم قصدش تنها گذاشتن من نیست همانطور که من در آن مکان و زمان احتمالی قصدش را نداشتم. بعضی چیزها پیش می آید بدون آنکه تقصیر کسی باشد. بدون آنکه کسی قصد آزار کسی را داشته باشد و شکر خدا من و همخانه ام این چیزها را خیلی خوب میدانیم .

می دانید ؟ خیلی وقت است که اینجا را دوست ندارم . این را می نویسم که بدانید روغن ریخته را نذر امامزاده نمیکنم . مثل این است که در یک خانه ی شیشه ای زندگی می کنی . همه می بینندت , همه می دانند یادگاری هایت کجایند, خاطره هایت چه ریختی اند, گنجت را کجا قایم کرده ای . نترسیده بودی از این همه نگاه , از زندگی کردن جلوی چشم همه ! خواسته بودی که ببینند نوع دیگری از زندگی هم می شود و ممکن است. که خواسته بودی ببینند هست با تمام فراز و نشیبش ! … اما گاهی دیگرانی هستند که از مشاهداتشان فقط این دستگیرشان می شود که گنج ندارندو نمی فهمند این مدل گنج ها را بابای هیچکس برایش ارث نمیگذارد که آدمیزاد آن را به رنج خویش می یابد. بعد با خودت فکر میکنی چقدر پرتند! کو تا زندگی کردن یاد بگیرند اینها که حتی نگاه کردن را هم بلد نیستند. یعنی نه اینکه بلد نباشندها ! گاهی چشم دیدن ندارند گاهی هم باورشان نمی شود چیزی که خودشان نتوانستند و نساختند یا گاهی هنوز به اندازه ی کافی برای فهمیدنش بزرگ نشده اند می تواند جایی اتفاق افتاده باشه , وجود داشته باشد قد بکشد و ببالد به بودنش بی خجالت, بی منت! جلوی این همه چشم. گاهی رفاقت کرده ای جلوتر بیایند و از نزدیک نگاه کنند و هیچوقت نفهمیدی چطور بعضی هایشان را جو میگرد, قاطی میکنند و جایگاهشان را به کل فراموش می کنند همینطور حریم تو را. می دانید؟ باد همیشه قاصدک نمی آورد .

خیلی وقتها دلم خواسته بود پیشخوان خودم را در این کافه تعطیل کنم و بروم. اما همیشه فکر کرده بودم اینجا یک صفحه ی دونفره است که آن یک نفر دیگر اختیار همه چیز را به من سپرده , که به روی خودش نمی آورد رنگ دخترانه ی در و دیوار اینجا را و دنبال اسمش روی سردر آن نمی گردد… خیلی وقت است که می دانم همخانه ی این صفحه از من نویسنده ی بهتری است . خیلی بهتر و آنقدر خوب می نویسد که می ارزد این صفحه بماند تا او هر از گاهی بنویسد که نوشته اش دیده شود, خوانده شود. نه اینکه فکر کنید منظورم این است که آه که من چقدر نایس و کول هستم ها ! این را هم یادم می آید خیلی پیش آمده او تنهایی جور اینجا را کشیده تا من از غارم برگردم . شما نمی دانید آخر, جغدی درون من است که در یک غار زندگی میکند و گاهی حتی صدای هو هویش از دور شنیده می شود.

همه اینها را نوشتم که بگویم در حال حاضر , حوصله ی این صفحه را تنهایی ندارم. تا بحال ازاین بازی ها نکرده ام که» نمی آیم دیگر » که کامنتدانی پر شود که» برگرد, نازی … نازی.» هرچه را میخواهید بگوئید می دانم … این را هم, خودم می دانم وقتی همخانه ام اینجا ننویسد چیزی مهمی برای خواندن باقی نمی ماند که پی اش را بگیرید. مدتی سر به سرم نگذارید. یک وقت دیدید خودم خوب شدم .

* پی نوشت 1 : همیشه سعی کرده ام پای این کیبرد احساساتم را کنترل کنم. در این مورد ادعایم می شود. اینبار هر کاری کردم نتوانستم, این پست 5/5 ساعت بعد از نوشته ی همخانه ی دور از خانه ام نوشته شده و پابلیش کردنش 24 ساعت طول کشید .

** پی نوشت 2 : اینکه کامنت دانی رویت نمی شود را فرستنده کنترل می کند به گیرنده های خود دست نزنید .

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 5, 2008

قصه یکی که قول داده بود بنویسد و دیگر دلش نمی خواست…

جماعت من دیگه حوصله ندارم( از اول تا آخر قصه فرهاد آن دورها می خواند)

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یکی بود که می نوشت و یکی نبود که بخواند. یکی نبود که بخواهد…
یکی بود یکی نبود. یکی بود که همچنان می نوشت و یکی بود که می خواند. یکی بود که می خواست. یکی بود که اشک می ریخت. یکی بود که می خندید و یکی نبود که می فهمید . چرا! یکی بود که می فهمید که نمی فهمید …
یکی بود یکی نبود. یکی که می نوشت دیگر نمی نوشت و شده بود یکی بود یکی نبود. یکی که بود و بود و یکی که نمی نوشت و نبود. یکی نبود نپرسد چرا. یکی نبود بفهمد چرا. برای یکی که می نوشت و دیگر نمی نوشت، یکی بود که دوست داشت برایش نوشتن را و او نمی خواند و یکی بود که دوست داشت با او نوشتن را و او نمی نوشت. و زیر گنبد کبود پر از یکی بود یکی نبود هایی بود که فقط نمی فهمیدند که نمی فهمیدند.
یکی که بود، که نبود، دلش تنگ شد برای روزهایی که غیر از خدا هیچ کس نبود و شد ققنوس. دوباره شد یکی بود یکی نبود.

بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ما متاسفانه بدجوری راست بود. قصه ما به سر رسید، کلاغه ورد پرسیدن گرفت و به کوری چشم بخیل و حسود به خونه اش رسید.