آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 30, 2008

جشنواره ی بیست وششم تا دو روز دیگه شروع می شه انگاری ! برای من هنوز جشنواره پیش تموم نشده ! هنوز سنتوری رو ندیدم … ندیدم … ندیدم …

توی کامنت دونی پست پائینی دو تا خواهر برام کامنت گذاشتند که فیلم توی تورنتو اکران شده و دیدنش! از محبتشون یاد ما هم کردن . ما رشتی ها وقتی میوه یا خوراکی نوبرانه میخوریم یادی از امواتمون میکنیم و میگیم به روح و روانشون برسه ( دقت کردین همه شئونات زندگی ما رشتی ها به خوردن ربط داره ؟ ) حالا شما ساکنین تورنتو اگه رفتید و فیلم رو دیدید یه ورد بخونید سمت اینور فوت کنید بلکه به روح و روان اینجانب آلوچه بانویی در آرزوی دیدن آخرین کار مهرجویی رسید !

***

فکر میکنم همسایه هام تا آخر وقت اداری فردا استشهاد محلی پر کنند و از من بخوان چیزی که توی خونه گوش می دم رو عوض کنم . تقصیر مولتی ویژن شد که سه روزه تمام مدت داره دریم گرلز نشون می ده و من سه روزه همش تلوزیونم روی این کاناله تا One Night Only رو با احرای جنیفر هادسن گوش کنم آخر گفتم این چه کاریه خب ؟ گشتم دانلودش کردم حالا هی گوش می دم هی لوپ می شه دوباره از اول . چقدر من اجرای جنیفر هادسن رو از این آهنگ دوست دارم …


One Night Only – Jennifer Hudson

می تونید فایل ام پی تری رو از اینجا دانلود کنید . یکی مونده به آخری .

***

به شدت با این نوشته در باره بازی هیث لجر توی فیلم کوهستان بروک بک موافقم !

***

دقت کردین این هفته چقدر دیر گذشت؟! آخیش بالاخره داره تموم می شه !

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 26, 2008

دو عدد بلیط افرا برای 5 شنبه ساعت 6 بعداظهر ردیف 7 به شماره های 15 و 16 ( یعنی بهترین جای ممکن احتمالا) با آهنربا چسبیده روی در یخچال خودنمایی می کرد! سه روز قبلش دایی علی برامون فرستاده بود! دم آخری که از خونه می رفتم بیرون نزدیک بود جاشون بذارم اونقدر که حواسم پرت راه افتادن آقای همخونه بود ! ظاهرا همون موقعی که من از خونه زدم بیرون ( بین چهار و ربع تا چهار و نیم ) ایشون هم بالاخره موفق شده بودند کارخانه رو ترک کنند . معلوم بود نمی رسند ولی من خوشبینانه باور نکردم . اونقدر ترافیک وحشتناک بود که خودم 10 دقیقه به 6 رسیدم تالار رودکی و ایشون گویا 5 دقیقه به 6 از عوارضی تهران قم گذشتند ! همون موقع من بلیطشون در کمال ناباوری به دادم به یکی از دوستای دایی علی که بدون بلیط دم در سالن بود تا ببینه چی می شه و به سرعت رفتم توی سالن ! گفته بودم» خب من هم نمی رم » آقای همخونه گفتند » خب الان به چه درد من می خوره نرفتنت برو برام تعریف کن ! »

دو ساعت و 10 دقیقه اجرای اون شب طول کشید وقتی تموم شد و بازیگر ها روی صحنه اومدند بغضم ترکید ! نمی دونم دیدن این همه شور مردم و برق چشمای بازیگرها ! تاثیر نمایش بود ؟ لبخند خسته ی بهرام بیضایی و مدل سر خم کردنش جلوی تشویق بی امان مردم ؟ … یا هیچکدوم از اینها نبود ! باور اینکه فرجام نرسید و نمایشنامه ای رو که اینهمه مشتاق دیدنش بود رو ندید ! اینقدر می دونم هیچ جوره نمی تونستم اشکی که به پهنای صورتم همینطور می اومد رو جمع و جور کنم !



* پی نوشت : نمایش چطور بود ؟ قطعا این بهترین متن بیضایی نبود ! ولی خب کاملا معلوم بود که خب این مجوز اجرا می تونست بگیره شاید به همین علت انتخاب شد و اجرا ! … اجرا فوق العاده بود . باید می دیدید ! عالی بود … بازی ها همه خیلی خوب بود دقیقا خیلی خوب ولی بازی مرضیه برومند , افشین هاشمی و فکر میکنم هدایت هاشمی اصلا یه چیز دیگه بود ! کاش بشه هر کی دلش می خواد ببیندش ! کاش می شد همخونه ی من می دیدش ! به همه این حس های ضدو نقیض که گفتم شرمندگی رو هم اضافه کنید وقتی که اومد دنبالم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 23, 2008

1 – پوستر عاشورایی بیشت و ششمین جشنواره فیلم فجر رونمائی شد . شما ارتباطی بین این پوستر و یک فستیوال سینمائی می بینید؟ یادش بخیر پوستر جشنواره دوازدهم بخشی از یک ساعت شماطه دار ( درسته ؟ ) بود که عقربه هاش روی عدد 12 بود … بعد یک روزی یادم نیست درست اواخر بهمن بود یا اوائل اسفند همون سال که نگار اعترافات عاشقانه منو کنار عقربه ها بین عدد 12 و 11 یادداشت کرد ! این 14 سال کی گذشت ؟


2 – » پریدخت » رو می بینم اونهم فقط بخاطر زوج سینمائی مورد علاقه ام لیلا حاتمی و علی مصفا … جدای از اینکه حتی بازی های این دو نفر هم به شدت روی اعصاب بیننده پاتیناژ بازی میکنه به نظر شما کاملا معلوم نیست که جناب آقای «سامان مقدم» در مکتب «مسعود کیمیایی» تلمذ نموده اند ؟!!! جدی چقدر مهمه که دستیار کی بوده باشی !



3 – به لیست اسامی کاندیداهای اسکار هشتادم که نگاه میکنم می بینم هیچکدوم از این فیلم ها رو ندیدم . جز «رتتویی «! باید بجنبیم وقتی نمونده … حتی حضور «جرج کلونی» بین کاندیداهای نقش اول مرد نتونست حال بد منو بابت رویت «کیت بلانچت» در هر دو لیست نقش اول و نقش مکمل زن سر جاش بیاره … نمی دونم چرا نسبت به این زن این ریختی ام … یادتونه هری پاتر دیوانه ساز ها رو می دید چه ریختی می شد؟ … هر جا که » کیت بلانچت » هست من انگاری شادی درونی ام پر می کشه همه جا سرد می شه ! ناخودآگاه می گم اه … اه … اه



4 – صبح یورونیوز رو گرفتم که بایک فروند خبر جالب برم سر کلاس … که یه دفعه دیدم ای بابا Heath Ledger Dead at 28 ! سر صبحی حالم بدجوری گرفت بعد که اومدم خبرهای تکمیلی رو توی اینترنت چک کنم , وقتی یادم اومد توی مراسم اسکار امسال بین تصویر درگذشتگان از اسکار قبلی تا این یکی, تصویر جوانش در حالی که زیرش نوشته 2008 – 1979 , چقدر می تونه ناراحت کننده باشه, یوهویی دلم گرفت … واقعا بعضی از خبر ها رو نباید سر صبح شنید . همین الان لری کینگ داره در این باره حرف می زنه !



5 – بر میگشتم خونه چندتایی ماشین آتشنشانی با سرعت و آژیر کشون از جلوم گذشتند … رفتند توی نیایش … برای یک لحظه از ذهنم گذشت «نکنه مهد باربد آتیش گرفته ؟» اومدیم جلوتر دیدیم یه پژو مچاله شده … دقیقا مچاله من تابحال تصادف به فجیعی رو به چشم خودم ندیده بودم …



.




.



.



13 – ! از این برف چرک یخ زده حالم به هم می خوره ! سرده سرده سرده



* پی نوشت : دلم نیومد این یکی رو قاطی غرغرهای بالا بنویسم. فردا به دیدن «افرا» می ریم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 14, 2008

من و باربد بعد ازمهد کودک توی سوپر سر کوچه


-آناهیتا من یه خوراکی ترش میخوام



– خب بردار


-آلوچه شمشک ( درحالی میخونه چه ترشه چه ترشه چه ترشه ترشه شمشک یه دونه از اقای فروشنده میگیره !)


می رم از توی یخچال برای مهد فردا شیر بردارم که چشمش به ساندویچ کلاب می افته


-آناهیتا از این هم میخوام


-مامی شما خوراکی گرفتی


یه دفعه می زنه زیر گریه که میخوام منم با تعجب میگم


-تا وقتی گریه میکنی که اصلا


– یه دفعه ساکت می شه با صدایی که معلومه داره سعی میکنه بردبار باشه می گه


– پس لطفا یه ساندویچ بگیرید !


– می گیرم ولی هر دوتاش رو نه میتونی انتخاب کنی حالا آلوچه یا ساندویچ؟


– ساندویچ


می گیریم از مغازه می آئیم بیرون ! بهش میگم


-باربد ! مامی جان, چرا گریه میکنی ؟ من خجالت کشیدم جلوی آقای مغازه دار


می گه :


– من که با شما دعوا ندارم خانوم !!!! ( منو میگه ها ) تازه یادته؟ گریه هم چیز بدی نیست ! مگه نه ؟ اصلا چیز بدی نیست



منظورش این ترانه » گریه » مارتیک ه که تازگی ها توی ماشین شنیده !






گل من گلایه کم کن


ابر غصه ابدی نیست


بذار آسمون بباره


گریه هم چیز بدی نیست





* پی نوشت : یکبار دیگه چند ماه پیش که اصرار به گرفتن چیزی داشت اصلا یادم نمی یاد چی ؟ و من چون قبلش چیز دیگه ای گرفته بودم امتناع کردم و البته گریه نکرد ( عموما برای رسیدن به اهداف این مدلی اینکاررو نمی کنه ) اومدیم بیرون بهمن گفت : آناهیتا من واقعا ازآقای مغازه دار به خاطر اینکه نخریدی خجالت کشیدم ! »


و البته طبیعتا من رفتم توی مغازه و چیزی رو که میخواست گرفتم واسه ی اینکه پسرم خجالت نکشه ! چون وقتی بهم اینو گفت قد به قد آب شدم … آهان یادم اومد از این شکلات های مایع تیوپی می خواست !


* پی نوشت بی ربط شاید هم با ربط : آسمون مزخرف بی معنی! می شه بسه ؟


الان اگه باربد اینجا بود میگفت «آناهیتا! حرف بد؟!! «

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 9, 2008

قلب تو قلب پرنده….پوستت اما پوست شیر…. گل بارون زده من … گل یاس نازنینم….تو از کدوم قصه ای… کمکم کن، نذار این جا بمونم تا بپوسم…. تن تو کو…. تن صمیمی تو کو… تنی که جون پناه من نبود…. زندون تنو رهاکن… ای پرنده پر بگیر…. وقتی تن حقیرمو…. به مسلخ تو می برم ….. دیگه با عاطفه دشمن … واسه دلتنگی رفیقم … توی شط سرخ نفرت … بی صدا ترین غریقم…. که جا وا کرده شب تو کوچه کم کم ….. ضیافت رفته سوز و گدازه….پشت سر…. پشت سر جهنمه…. روبرو… روبرو … قتل گاه آدمه…..قصه گوی پیر شهرم …. برادرجان… نمی دونی چه دلتنگم…..هم خونه من ای خدا …. از من دیگه خسته شده….وقتی تن حقیرمو… به مسلخ تو می برم….گرمی دست نوازش گر تو…. اشاره کن که بشکفم…. وقتی تو شب گم می شدم…. ستاره شب شکن نبود…. برای خواب معصومانه عشق….هنگام وحشت….ای طلایه دار نور…. واسه این … شرقی… تن داده … به خاک… تو …. گوارایی حس وطنی…. از خواب قصه بلند شو….. اسب چوبی تو رها کن…. ماه پیشونی مال قصه است…. وطن پرنده پر در خون…. وطن شکفته گل در خون… تا نگی نه پشت کنکور می مونی…. سرتو خم کن تا درا وا بشن …سیل غارتگر اومد….سیل غارتگر اومد…مث پروانه ای در مشت …چه آسون میشه ما رو کشت….من ولی دلم گرفته…اون درخت سربلند پر غرور… که سرش داره به خورشید می رسه منم منم … تو بزن تبر بزن… آخرین ضربه رو محکم تر بزن…. مرا به خانه ام ببر… اگرچه خانه خانه نیست…. یاور همیشه مومن …. وقتشه … وقتشه رفتن وقتشه….




همه این ها را فقط بخوانید، بی نیاز از صدا و موسیقی و ترانه تا به تهنیت عزیزترین مرد زندگی من برسید. مردی عزیز تر از پدر…تو گوارایی حس وطنی مرد نازنین واژه ها، ای بزرگ موندنی، ای که معجزه گری، ای که سفارشی ترین نوشته ات دلنشین ترین است. ایرج جنتی عطایی من، ما، همه، پیرمرده جوانی نکرده که می ترسی من نامرد واژه نفهمیده، اسمت را بدانم یا ندانم…


من می دانم مرد نازنین واژه. من نام تو را می نوشم، من تو را عزیزترین روزگارم می دانم، عزیزتر از هر سیاست باز و بزک کرده ای که آبرو به نام می فروشد و جاودانگی چند ساله می خرد…. و همه کسانی که این خطوط را می خوانید، کدامتان تعبیری، کلمه ای یا جمله ای از این مرد را در ذهنتان، در عاشقانه ترین گوشه دلتان حفظ ندارید؟ کدامتان نمی شناسید حرف دلش را که حرف دلتنگی دلتنگ ترین وقتمان است؟ و این مرد است که می نویسد » ترانه، این هنر مهجور مغموم دشمن شاد….»


چه می کنیم با داشته های بی تکرارمان وقتی هستند و هستیم و می توانیم کنارشان باشیم، نه به یادشان.. کنار مردی بزرگ باشیم در حومه لندن … مردی که امروز مثل هر روز زادروزش است. مثل هر ساعت که کلامی از او را می شنویم و می گذریم و می گذاریم به حساب خواننده ای که می خواند و نمی داند… شصت و یکمین سال زندگیت مبارک استاد مهر ندیده…



و دل سوزترین نوشته اش:





باغ خاکستر





شب روییدن هجرت، شب از ریشه پژمردن


شب تن پوش نو کردن، ولی باز از درون مردن





هجوم لرزه و رگبار، من و عریانی غربت


گدار پشت سر مهلک، پناه پیش رو ظلمت





کجا برگردم از وحشت؟ از این مرداب خاموشی؟


چه پنهان شد صدای من، چه عریان شد فراموشی




اگر دور و اگر نزدیک، تو را جز خود نمی دانم


چنان گم می شوم در تو، که پیدا نیست پایانم




گرفتار توام اما، چه سرشارم از آزادی


خداوند جهانم من، در این ویرانه آبادی




کمک کن ای سبک دامن، جهان از سینه بردارم


که از اندوه لبریزم، که از شب گریه سرشارم




غریبه ابر سنگینم


پرم، اما نمی بارم




– ایرج جنتی عطایی

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 8, 2008

هنوز داره می باره ! وقتی همینجوری پشت سر هم می باره روز اول ذوق می کنی » جانمی برف !» خودتو میکشی انگار این آخرین فرصته . می ری برف بازی . پرده ها رو میکشی کنار بارشش رو تماشا میکنی و به عنوان یک رشتی راستین از اونجایی که با هر اتفاقی یکی از مسائل اصلی اینه که «چی بخوریم که بیشتر بچسبه؟!!» روی اجاق قابلمه قل قل میکنه … دم به دم چایی دم میکنی یا قهوه ! هی زرت و زرت یا شاید هم فرت و فرت از منظره ی برفی جلوی پنجره عکس میگیری . فردا صبحش دوباره از خواب پا نشده نگاه میکنی به پنهای صورتت لبخند می زنی «هنوز داره می باره ؟!!!» روز سوم که امروز باشه ابروهاتو می ندازی بالا … که » جدی هنوز داره می باره ؟!» … فکر می کنم فردا با لب و لوچه آویزون پای پنجره خواهی گفت : چرا بی خیال نمی شه !؟


به این نتیجه می رسی که


1 – برف وقتی بی خیال نمی شه آدمو دپرس میکنه !


2 – اصولا وقتی همخانه ات دویست کیلومتر ازت دوره هر کاری میکنی همون دو روز اول هم تمام تلاشت برای حال و حول با برف بی نتیجه می مونه ! دقت میکنی می بینی از همون روز اول هم لب و لوچه ات آویزون بوده !


3 – خدا نکنه وسط همین برف در حال گذروندون روزهای قر وقاطی هورمونی باشی !


4 – لحظاتی پیش هنگام پر کردن آخرین لیوان چایی اتفاق افتاد : و باز خدا نکنه وسط این حال و احوال بری وسط آشپزخونه جورابت خیس شه , متوجه بشی آب جمع شده نگاه کنی ببنی یک لنگه جوراب لای در ماشین لباس شویی گیر کرده بودو در خوب بسته نشده و نکته مهم این باشه که آشپزخونه ات راه آب نداشته باشه !!




من برم کمتر غر بزنم ! در همین لحظه اینجا در حالی که ابرها قدری باز شدند و آفتاب بیرنگی پهن شده کماکان داره می باره عین اسب !