آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 30, 2007

یک روایت تو در تو( اگر اهل تبادل لینک هستید بهتر است به ترتیب شماره بخوانید)


باز هم کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی



ششم- می رسم به خانه. خسته و خندان. با دلی که قد یک هفته تنگ است. هم خانه ام جوری نگاه می کند که می دانم بالاخره می گوید: خبر بدی دارم. و بالاخره می گوید، با لبخندی خسته: اکبر رادی مرد. سرم گیج می رود و چشمم تار می شود. بین حالا و 26 آبان 1365 تاب می خورم. دستم را می بینم که کاغذ کادوی پر از کتاب که هدیه پدر است را با حرص پاره می کند تا صاحب اولین نمایشنامه های زندگیم شوم. روی اولین کتاب که جلدش خاکستری است نوشته: در مه بخوان.


دوم- پایم را می گذرام روی نئوپان کف صحنه و می روم بالا. اصفهانی نقشش را یادش رفته و نفسش بالا نمی آید. آقای امور تربیتی پشت صحنه دارد از ناراحتی پاره می شود. نمی فهمم دارم چه کار می کنم. شروع می کنم به بداهه گفتن و به بقیه جمله رساندن. پنج دقیقه بعد اسیرهای ایرانی را به جای شهید شدن فراری داده ام و همه حاضران درنمازخانه دارند غش غش می خندند و دست می زنند. هنوز کسی خبر ندارد نمایش من ده روز تکرار می شود و هر بار با داستان من درآوردی جدیدی اسیرهای ایرانی جان در می برند. صورت آقای امور تربیتی از خنده کبود شده، مثل پس گردن اصفهانی که پشت هم دارد از من پس گردنی می خورد. اصفهانی مات و وارفته فقط نگاهم می کند.


یکم- یک روز مانده به دهه فجر و یک جای خالی برای نمایش مدرسه مانده. نقش سرباز عراقی که قرار است پشت هم برای فرمانده چای بیاورد و پس گردنی بخورد و کسی زیر بارش نمی رود. آقای امورتربیتی مرا نشان می کند و می گوید: هم ریزه میزه است هم شاگرد اول مدرسه. جان می دهد برای پس گردنی خوردن. اصفهانی چشمش برق می زند و با پوزخند نگاهم می کند. اصفهانی نقشش فرمانده عراقی است. اصفهانی شاگرد دوم مدرسه است.


سوم- مدرسه را قرق خودم کرده ام در دهه های فجر. تمام بضاعت این دنیای ناشناخته برایم یک کتاب سرود و چند تا پلی کپی نمایش توی قفسه دفتر انجمن اسلامی است. به آقای امور تربیتی می گویم خودم متن می نویسم. می گوید نه. اصرار می کنم. می گوید امکانات و وسایل نمی دهم. دست آخر به جای نمازخانه نمایشم را سر صف اجرا می کنم. یک نفره و صحنه ام میز ناهار خوری معلم هاست که خودشان از دفتر برایم می آورند از لج آقای امور تربیتی. نمایشم چیزی در حد همین مزخرفات هر شبه این روزهای تلویزیون است و شاید کمی بهتر. نمایشم در منطقه اول می شود.


چهارم- پدر پیش از تولدم کتاب خریدن را برایم شروع کرده و شماره زده تا هزار و نوزده و از آن به بعدش را خودم شماره زده ام. همیشه کادوی تولدم کتاب بوده. اما این بار کتاب بزرگترانه گرفته ام که مال خودم است. لازم نیست دزدکی ناخنک به کتابخانه پدر بزنم. این کتابها مال خودم است. پدر آداب هدیه کتاب را می داند، نه مثل امروزی ها سیخکی، صفحه اول همه 18 کتاب را نوشته و هر کدام متفاوت، تقدیم به فرجام به امید این که بازی گر بازی زندگی شود، از طرف پدر، مستفا – یا همان مصطفی – . اولین بار است غیر از پلی کپی های مدرسه و متن های من درآوردی خودم نمایشنامه ای می خوانم، در مه بخوان که نویسنده اش کسی است به اسم اکبر رادی و بعدش مرگ در پاییز و بعدش…. چند روز را نمی فهمم چطور گذشت. 18 کتاب نمایش نامه که تمام می شود دوباره از اول شروع می کنم و سه باره و ده باره. دهه فجر آن سال نه بازی می کنم نه می نویسم نه بالای نئوپان چوبی می روم. خجالت شکنجه ام می کند. حس می کنم تمام این دو سه سال یک آقایی به اسم اکبر رادی آن ته نماز خانه به دیوار تکیه می داده و نگاهم می کرده و حرص خورده می خندیده. دهه فجر دیگر هیچ هیجان و انتظاری برایم ندارد. فقط خجالت می کشم از آقایی که اسمش اکبر رادی است. تا چند سال دیگر که جشنواره رو بشوم دهه فجر چیز فجیعی است.


هفتم- کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی. قصد کرده بودم دیگر این نان دانی خاطره تعریف کردن از دهه های مزخرف شصت و هفتادم را در این صفحه صورتی تعطیل کنم. خسته شده ام از یک جور نوشتن. کار خوبی نکردی که مرا باز به هذیان گفتن تکراری از بچگی هایم انداختی. راستی واقعاً این چه وقت مردن بود؟ روز تولد بهرام بیضایی آدم می میرد؟ دلت خنک شد روز تولد خودش را به نمایش ایران که خدا هیچ دوستش ندارد تسلیت گفت؟ باز هم کار خوبی نکردی آقای اکبر رادی


پنجم- برای تولد 35 سالگیم لبه پرتگاه و سهراب کشی را هدیه گرفته ام. سیخکی و بدون نوشتن صفحه اول. دلم نمی آید شروع کنم و بخوانم. می دانم زود تمامش می کنم و نمی دانم چه قدر دوباره برای چشیدن چند خط جادویی دیگر از بیضایی باید نفسم را حبس کنم، که معجزه نوشتن و لذت خواندن است برایم. قطعه ای از بهشت که روی زمین افتاده و کسی نمی بیندش. معجون دانستگی و درد و طنازی و رندی است نوشته هایش. صحنه هایی که لیاقت ساخته شدنش را زور می زنیم تا نداشته باشیم و سالها بعد از فراق یگانه ای که قدرش را ندانستیم چپق چاق کنیم و خمار شویم… آقای اکبر رادی. کار خوبی نکردی که آن طور مرا سکه یک پول کردی در بچگی. شاید نویسنده خوبی می شدم یا بازیگر بزرگی. مدیرمان خودش رفته بود مدرسه صدا و سیما اسمم را نوشته بود و زیر بار نمی رفت که می خواهم ریاضی بخوانم. نمایش من در منطقه اول شده بود آقای اکبر رادی. شما سن من بودید در منطقه تان چندم شده بودید؟ نمی شد به جای در مه بخوان یکی از این همه نوشته های آبکی را از پدر هدیه بگیرم؟ نمی شد خودم را با یکی نصف شما مقایسه کنم؟ نمی شد چند سال دیرتر شما را بشناسم؟ یا چند سال زودتر؟ …. اما آقای رادی! خودتان می دانید که اگر بالای آن 18 کتاب به جای در مه بخوان، مثلاً چهار صندوق بود و آقای بیضایی را زودتر از شما می خواندم، شاید نطقم چنان بی هوا کور می شدکه امروز همین جا هم رو نداشتم بنویسم.


هشتم- آقای اکبر رادی. خدا رحمتتان کند. سفارش این رفیقتان آقای بیضایی را کمی به خدا بکنید. باشد که عمرش درازتر از جهالت و حماقت روزگار ما باشد. باشد که کمی بیشتر بسازد و بنویسد تا آیندگان بیشتر افسوس نداشتنش را بخورند. باشد که خودش از ما بشنود آنچه شایسته است، نه نیاسانش از فرزندان ما. باشد نمایش را بیش از این بازی ندهند. باشد که در دیار دلالی و دین فروشی اندیشیدن و نوشتن جرمش کمتر باشد از بی اندیشه محکوم کردن. باشد که روزی در این خاک آفرینندگی را آفرین کنند نه نفرین. خسته نباشید آقای اکبر رادی

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 30, 2007

گاهی یک خاله مینو آدمیزاد را به آرزویش می رساند …

همه چیز از اعترافات یلدایانه صدف فراهانی شروع شد به پاراگراف آخر نگاه کنید … به کامنت های من هم نگاه کنید … در همین 5 شنبه شب سرد اتفاق افتاد . رسیدنم رو به آرزویم می گویم … باربد میانه تماشای کارتون «رتتویی» بود که با کلی خواهش و تمنا راضیش کردم اولا باهام بیاد تا دم در که سی دی رو بگیریم بعدش اینکه اجازه بده من فقط به یه دونه آهنگ گوش بدم با کلی رشوه دل از موش آشپز کند و دقایق بعد محو اشک ریختن من شده بود در جواب نگاه پر از سوالش هیچی نتونستم بگم … نتونستم بگم سال 69 بود شاید هم 70 ! نتونستم بگم تابوی بزرگی شکسته شده بود, فیلم موزیکال !!! … والبته برای اینکه خدا نکرده بهمون خیلی خوش نگذره صدای ترانه ها پائین می اومد و خانومی در نهایت بی سلیقگی ترجمه ابیات رو دکلمه میکرد ! نتونستم بگم هر چقدر هم تلاش میکردند به ما زهرش کنند روی تیتراژ پایانی از دستشون کاری برنمی اومد و همه روی صندلی هاشون تا آخر می نشستند گوش میکردند و با خیال راحت برای سالواتوره گریه میکردند … نتونستم بگم و نمی دونم روزی باربد باور میکنه که روزگار نه چندان دوری آدمهایی توی این شهر زندگی میکردند که مهمترین رویدادهای دنیا براشون روی پرده سینما عصر جدید و گاهی شهر فرنگ اتفاق می افتاد. جدی باربد باور میکنه مامانش یکی از همین آدمهاست ؟

ممنونم خاله مینو که هستی که اینقدر خوبی و مهربان ! و باز یک عالمه مرسی از طرف یک جماعت که منتظر بودند ! قرارمون سرجاشه ها !

با هم گوش کنیم این یکی رو که من از همه بیشتر دوستش می داشتم و می دارم هنوز !

Scugnizzi – Magnifica Gente

* پی نوشت : اگه کسی این حوالی است که مثل من مشتاق داشتن ترانه های فیلم بچه های خیابانه خبرم کنه دفعه بعد که همدیگرو می بینیم کپی اش رو بهش بدم . اگه در حال حاضر به هم دسترسی نداریم خبرم کنید می تونم فایل wma ترانه ها رو آپلود کنم و برای دانلود اینجا بذارم قبلا همون یکدونه اینجا گذاشته بودم برای آپلود فایل mp3 نه فضا دارم و نه اینترنت پر سرعت !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 26, 2007

خبر یک خطی است , تلخ است ! اکبر رادی صبح امروز در گذشت .

تقارن عجیبی است ! امروز پنجم دی ماه سالروز تولد بهرام بیضایی است و یادداشت اکبر رادی به همین مناسبت صبح امروز در روزنامه اعتماد چاپ شد …




26 آبان 79 چندتایی از نمایشنامه ها و فیلم نامه های بهرام بیضایی و نمایشنامه های اکبر رادی را به فرجام کادوی تولد دادم … چند روز بعد نشانم داد که به تاریخ 26 آبان 65 از پدرش چند نمایشنامه از این دو هدیه تولد گرفته بود …

ردیف کتابهایشان در کتابخانه ما کنار هم است راستی تولد امسال فرجام یک نمایشنامه از رادی و یک فیلمنامه از بیضایی این ردیف کتابخانه اضافه شد ! حالا روز تولد یکی , دیگری
رفته !



آدم گاهی خرافاتی می شود . یکشنبه دوستی به دیدنم آمد و دو فیلم نامه تازه منتشر شده از
بیضایی را آورد, کادوی تولد فرجام است که جا مانده بود … شاید برای اولین بار کاری از بیضایی بدون رادی به فرجام هدیه می شد !!!



مرتبط : پیکر اکبر رادی جمعه تشییع می شود .


پیام رئیس مرکز هنرهای نمایشی به مناسبت ضایعه درگذشت اکبر رادی


بهروز غریب پور : رادی مستندساز شرایط اجتماعی بود


رادی به روایت دیگران – جشن نامه ای برای سال روز تولد اکبر رادی ( دهم مهرماه )




غیر متربط: مجوز اجرای «افرا» صادر شد.






تکمیل : فردای روز تولد بیضائی و رفتن رادی , بهرام بیضایی در جواب تولد نامه رادی چاپ شده در روزنامه اعتماد اینطور نوشت :
نامردی است که در جواب تبریک رادی تسلیت بگویم , این نه از من که از روزگار است -آری – آن هم آنجائی که تبریک فرق چندانی با تسلیت ندارد ! رفت آن بزرگوار ی که رادی بود, سوار بر واژه های خویش , اما چشمه ئی را که از قلم وی جوشید , جا گذاشت تا کاسه ی دست هایما را از آب زندگی بخش آن پر کنیم ! خدایا چرا نمایش را دوست نداری ؟ چرا در سرزمین های دیگر دوست داری ؟ روز تولدم را به نمایش ایران تسلیت می گویم …



این دو جمله رو نمی تونم فراموش کنم … آنجائی که تبریک فرق چندانی با تسلیت ندارد … و … روز تولدم را به نمایش ایران تسلیت می گویم



راستی خدایا چرا خیلی چیزها رو در این سرزمین دوست نداری؟؟؟؟؟



* پی نوشت تکمیل بعد از چند روز : درباره ی متن کامل پیام بیضایی !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 20, 2007

سه روزی می شه که حس می کنم انگاری عروس وبلاگستانم … یادم رفت اصلا, می خواستم این ترانه رو برات اینجا بذارم و سوال کنم یادت می یاد توی همون روز بارونی! ( که تو خوب یادت بود ) اونقدر خیس شده بودیم که هیچ ماشینی سوارمون نمی کرد ؟! می دونی چی شد یاد اون روز افتادم؟ سمفونی مردگان رو می خوندم این روزها! دیدی که , کشش می دادم و تموم نمی کردمش , توی موومان سومش گیر کرده بودم همون بخشی که راوی قصه سورملیناست ! اون روز زیر بارون با هم خوندیمش , کتابم خیس خیس شد ه بود . اون صفحه های کتاب هنوزم که هنوزه بعد از این همه سال صاف نشدن که نشدن

سه روزی می شه که انگاری عروس وبلاگستانم ! ممنونم لعنتی دوست داشتنی !

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 17, 2007

آلوچه خانم عزیز

امشب می شود ده سال تمام که همخانه ایم و نزدیک پانزده سال که هم را می شناسیم. کم کمک این عددها دارند می رسند به سن و سال آن روزهای خودمان. هیچ سالی سالگرد ازدواجمان دور از هم نبوده ایم. هر چند معمولاً به این مناسبت غلط خاصی نکرده ام. تعداد مناسبتهایمان بسکه زیاد است لابد. سالگرد آشنایی و عاشقیت و عقد و ازدواج و اولین کوه مشترک و اولین ناهار دونفری و اولین و اولین…. . امشب می خواستم خانه باشم و صبح نشده دوباره برگردم. اما باران امروز کارمان را عقب انداخت و باران فاصله را طولانی کرد. همان باران که عاشق هوایش بودیم همیشه. همان باران، امروز نگذاشت خانه باشم. اولین قدم زدنمان زیر باران یادت هست که؟ زیر آن سیل بهاری که شرم تو را شست و طاقت مرا؟

آلوچه خانم عزیز و نازنین و بی نظیر، اولین ده سال ازدواجمان مبارک. می خواهم از تو به خاطر چند چیز امشب تشکر کنم جلوی این همه نگاه آشنا و غریبه. مرسی به خاطر آن غروب نزدیک بهار که خجالت نکشیدی از این که مرا در خانه پسرخاله ات تور بزنی. مرسی بابت آن روزی که هنوز عاشق هم نبودیم و از روی میله های جلوی سینما آفریقا پریدی و با یاسی رفتی که رضا عطاران را ببینی و یادت رفت از من خداحافظی کنی. ممنون از عکس و امضای خسرو شکیبایی که چند ماه بعدش برایم آوردی بی آنکه خواسته باشم. مرسی به خاطر ترانه نیاز فروغی. مرسی از اولین بوسه ترس خورده که چقدر خجالتش طول کشید. مرسی به خاطر این که به جرم دوست داشتن من، از آدمهایی که مطمئن بودند بیشتر دوستم دارند ناروا شنیدی و چون دوستم داشتی به رویم نیاوردی. بابت آن شب که هر چه گفتم سیر نخور گوش نکردی. بابت گوشواره هایی که 2500 تومان فروختی تا سور و سات مهمانی را راه بیاندازیم. بابت همه حقوقت که دادی و گوشت خریدی و باورت نمی شد پای صندوق که من می خندیدم و پول نمی دادم. بابت آن شب که ساعت 3 و نیم گفتم دلم مرغ می خواهد و گفتی یک ساعت صبر کن. به خاطر همه غذاهای دوده گرفته ای که چانه میزدی برشته است نه سوخته. آن روز که ساعت 10 و نیم صبح میدان ونک با هم قرار گذاشتیم و 12 و نیم ظهر از خواب پریدم و وقتی رسیدم فقط حرف نمی زدی. بابت همه دفعاتی که بدون استثنا از ظرف شستن در رفتم. به خاطر همه آن پنج سال که هر بار گفتم بچه می خواهم به جایش یک عروسک خریدی و به اندازه کشتی نوح عروسک جانور جمع کردیم. آن شب که فهمیده بودی دیگر دوستم نداری و می خواستی بروی و تا صبح حرف زدیم و دعوا کردیم و آخرش آشتی. همه آن دفعه هایی که قهر کردم و قهر نکردی. تمام آن هزار و خورده ای روز که یک ریال هم خرج خودت نکردی بلکه خودمان را جمع و جور کنیم که نکردیم. بابت این قندی قندی مو قشنگ عینکی که رقیب عشقی برای خودت ساختی. به خاطر گم کردن شناسنامه ام. به خاطر این که هنوز دنبال سند موبایلت نرفتی. به خاطر همه این روزهایی که تنها زندگی را چرخاندی. به خاطر این که یک مریض بداخلاق را داشت و دارایی کردی این مدت. به خاطر همه چیزهایی که به رویم نیاوردی. مرسی که می دانی بدون تو نمی توانم زندگی کنم. مرسی به خاطر همین الان که اینها را می خوانی و نیشت باز است و اشکت طبق معمول سرازیر. لعنتی هم خودتی! مرسی به خاطر تمام شب ها و روزها و غروب هایی که یادم هست و یادم نیست. خوش گذشت و بد گذشت. همه روزهایی که گذشت ولی نرفت. به باد نرفت. چون با تو گذشت. مرسی که نجاتم دادی از زندان تو را نداشتن. زندگی را دوست نداشتن و از مردن نترسیدن. مرسی مرسی مرسی. سه هزار و ششصد و پنجاه و سه بار مرسی. تا پنج شنبه… که می شود سه هزار و ششصد و پنجاه و شش بار.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 16, 2007

مستر پرزیدنت خوشتیپ ! می گن امشب قراره از عملکرد اقتصادی تون گزارش بدین , من در حالی که می دونم شما مهندسین اما از عملکردتون اصلا نمی فهمم به عنوان یک مهندس و کلا یک تحصیل کرده دریافتتون از معنی کلمه اقتصاد چیه ! گفته می شه درآمد نفتی ما , البته ما و شما نداریم پس در واقع درآمد نفتی دولت شما در سال گذشته برابر با درآمد نفتی یک دوره چهار ساله ریاست جمهوری قبلی بوده … نمی دونم چرا هر چی میگردم هیچ فعالیت زیر بنایی در حال انجام نمی بینم جز اینکه همون کارتهای هوشمند سوختی که قراره همزمان با انتخابات ریاست جمهوری آینده از اعتبار ساقط بشن تا تحت تاثیر بخشندگی شما قرار بگیریم و بنزین رو که ارث ابوی گرامی تون بوده گویا, برای مصرف عموم آزاد اعلام کنید … مستر مهندس پرزیدنت خوش تیپ ! گویا فردا عازم سفر حج هستید … سخت مجذوب احساس مسئولیتتون شدم که وسط این بلبشو دارین همه چیز رو ول میکنید می خواهید به این فریضه ی واجب بپردازید ! اگه عکستون با لباس احرام و سر تراشیده , روی جلد» تایم» و » نیوز ویک » رفت یک وقت فکر نکنید از خوش تیپی با جرج کلونی برابری میکنید .



زمان انتخابات میگفتند از شما از امکانات دولتی استفاده نمی کنید حتی ناهار شهرداری رو میل نمی فرمودید و با خودتون از منزل دم پختک می آوردین ! به همین خاطر میخوام بدونم کی برای جج واجب ثبت نام کرده بودین که حالا اسمتون در اومده !؟ راستی شما دکتر هم تشریف دارید نه ؟ پس مستر دکتر مهندس پرزیدنت خوش تیپ ! از اونجایی که هر کنفرانس مطبوعاتی ای رو تا حال مثل خاله بازی برگزار کردید و به بیراهه کشوندید, می خوام بدونم نکنه این ارائه عملکرد اقتصادی برای اینه که امشب بیائید در آستانه این سفر معنوی ازمون حلالیت بطلبید ؟ … چطوری میخواهید با سنگینی بار ندونم کاری هایی که در حق ما انجام دادین هروله ی بین صفا و مروه به انجام برسونید ؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 11, 2007

تولد پسرک رو دیشب جشن گرفتیم و من الان در این لحظه مادر یک پسر چهارساله ام ! زود نگذشت اندازه ی چهار سال گذشت چهارتا 365 روز. اما بچه ها زود بزرگ می شن و پسر چهار ساله من اونقدر بزرگ شده که قبل از اومدن مهمونها بره آرایشگاه فقط و فقط برای سیخ سیخ کردن مو و نه کوتاه کردن! جوان اول خانه ما رو در حال فوت کردن کیک اسپایدرمن می بینید ؟

مطمئنم هنوز از گوشه های پنهان مادرانگی سر در نمی یارم شاید غلظت مادرانگی با طول مدت مادر بودن نسبت مستقیم داره من نمی دونم … اما سعی میکنم یادم باشه حالا که مادر یک پسرک قندی قندی چهارساله هستم باید اندازه 4 تا 365 روز بزرگوار باشم در روزهایی که مثل شیشه نامرئی و شکننده می شم …

* پی نوشت با تاخیر : می خواستم چیزی بنویسم خطاب به تو یا برای تو که با هم پدرو مادر شدیم ! با پسرک سه تا شدیم , نشد که بنویسم نتونستم خودمو جمع و جور کنم . شاید وقتی دیگر !

* دوباره پی نوشت با تاخیر : آرایشگاه رفتن پسرک ما قبل از رسیدن مهمونها و کلا این دلبری که ملاحظه میکنید نتیجه همت خاله مهروشه که نمی دونم اگه کمکهای بی دریغش نبود در غیاب آقای همخونه که برخلاف سالهای گذشته تا آخرین لحظه درگیر بودند, چطوری از پس کارها بر می اومدم.

* پی نوشت ضروری : برای دیدن این عکسها و سنگینی صفحه که خیلی وقته بهم می گین دیگه نمی دونم چه کار کنم … الان همش 7 تا پست توی صفحه اول دیده می شه و هیچ چیز سنگینی توی صفحه نیست فکر میکنم مشکل از قالب صفحه است که حسابی وصله و پینه شده ولی دلم نمی یاد عوضش کنم … به هر حال خیلی وقته که همه آرشیوم رو به اینجا منتقل کردم و همزمان با صفحه اصلی آپدیتش میکنم البته هنوز خیلی کار داره به هر حال اگه سنگینی صفحه اذیتتون میکنه می تونید به اینجا سر بزنید


و اگه دلتون میخواد ولی نتونستید عکسها رو ببینید کامنت بذارین این دو تا عکس رو براتون ای میل میکنم .


* پی نوشت بعد از چند روز : از تمام پیام های تبریکتون صمیمانه سپاسگزاریم ! سخت تحت تاثیر قرار گرفتیم کاشکی باربد متوجه این تبریکات می شد, 48 تا کامنت تبریک برای سالروز در نوع خودش برای این وبلاگ رکورد محسوب می شه باربد وقتی که دنیا اومد شصت و خرده ای کامنت تبریک گرفته بود. به هر حال بازم مرسی ! و دیگه اینکه با راهنمائی این کامنت Golnahar , کامنت دونی قبلی که مدتهاست هم فیلتر شده و هم مشکل داره و بالا نمی یاد رو غیر فعال کردم و مشکل بالا اومدن صفحه حل شد … حجم عکسها رو هم خیلی کوچیک کردم بعید میدونم کسی برای دیدنشون دچهار مشکل شده باشه

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 7, 2007

فیلم کوتاه درباره کودکی



10 اردیبهشت 1361



حیاط ساختمان را رد می کنم تا دیوار که بلندترین مانع دنیاست برایم. پشتش بهشت است. پشتش باغ جعفر آقا است. این روزها هنوز خانه ها مزاحم باغ های اطراف تهران هستند. جعفر آقا جلوی درباغش سبزی می فروشد. سبزی هایی که مال خودش نیست. باغش فقط درخت دارد و علف و گل وحشی و یک قنات که مادر سکته می کند بابتش اگر بداند رفته ام توی باغ.اولین پنج تومانی که دیگر اسکناس نبود را از جعفر آقا گرفتم. گرد و زرد و برجسته با نقشه ایران پشتش که می گذاشتیم زیر کاغذ و با مداد رویش می کشیدیم و طرح می گذاشت….

پشت خرزهره حیاط را آجرچیده ام و پله ساخته ام. از بلندترین دیوار دنیا رد می شوم و میپرم توی باغ. ترس تنبیه مادر، سگهایی که اگر برسند ترسشان از خودشان زودتر پاره ام میکند، جعفر آقا که اگر ببیندم مثل رضا ضیایی چنان با چوب می زندم که دو ماه بلند نشوم…. همه این ترسها اما می ارزد به فردا صبح که خانم قدسی وسط همه کلاس سومی ها و آن همه گلایل و میخک و زرورق دسته گل وحشی شقایق و گل فیروزه ایم را که دورش زرورق پاکت سیگار پدر را پیچیده ام بلند می کند و بو می کند و قشنگ می خندد. بعد دست تیغ بریده ام را فشار می دهد و بغلم می کند و یک آن حس می کنم انگار چشمش برق خیسی می زند. از پای تخته تا نیمکتم که برمی گردم سردار فاتحی را می مانم که یک سال در راه پرغرور بازگشت است. یادم می رود ترس جنگ و اعدام و خاموشی و خشونت را….



11 اردیبهشت 1371



چند دقیقه بیشتر وقت ندارم. باید از میدان آزادی بکوبم تا جمهوری و برسم به مدرسه و شاگردهایم. میخکوب می شوم پای باغ نیم سوخته که می گویند معتادها آتشش زده اند. خبری از شقایق و گل فیروزه ای نیست. دیوار کوتاه کاهگلی جابجا ریخته و با آجرچین وصله پینه اش کرده اند. از خانم قدسی خبر ندارم و جعفر آقا مرده. باغ راه آب ندارد و باقی درختها هم از تشنگی دارند می میرند… به مدرسه که می رسم یادم می آید روز معلم است. انتظار ندارم در مدرسه ارامنه کسی برایم شقایق و فیروزه ای بیاورد. توی حیاط آرارات صدایم می کند: «ببین آقا فرجام ! ما روز معلم نداریم اما شما خیلی باحالی! باید بهت کادو بدیم!» کادو را که نشانم میدهد خشک می شوم. چند تا بغلی زهرماری توی کاپشنش وسط مدرسه به من معلم! می مانم چه کار کنم. کاش بچه ها را آن روز که دسته جمعی پیچانده بودند از مخمصه درنمی بردم. معلم شدن هم گاهی مکافاتی دارد…..



11 اردیبهشت 1381



نه معلمم نه شاگرد دیگر. جگر باغ جعفر آقا را یک بزرگ راه دریده تا میدان آزادی کمی نفس بکشد. میان شمشادها میان بلوار می نشینم و زار میزنم و می نویسم :

دیروز یادم هست

سر تا ته باغ را میان بر می زدم

می دویدم و می شمردم

تا آنجا که خوانده بودیم

……

و امروز

ماشینها نمی دانند

که به ثانیه ای

بر سینه کودکیهای من

سنگینی می کنند

و ناپدید می شوند.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 3, 2007

بدون شرح :




محمد رضا باهنر , نایب رئیس اول مجلس شورای اسلامی گفت : دغدعه اصلی دولت و مجلس خدمت بی منت به مردم است . دولت نهم در خدمت رسانی به مردم حریص است و همه تلاش خود را نیز در این راستا صرف میکند و این روند قطعا در بالا بردن ضریب امنیتی کشور بسیار موثر است . دعدعه معمولی مردم نیز بالا رفتن سطح عمومی قیمت ها , تورم و مبارزه با مفاسد اجتماعی است که با وحدت بین دولت , مجلس و قوه قضاییه این خواسته در حال انجام است … برای نخستین بار بعد از پیروزی انقلاب اسلامی میزان بیکاری در کشور به زیر 10 درصد رسیده است … با حضور اصولگرایان در مسند قدرت آرامش به جامعه برگشته است و دولت و مجلس حق فرافکنی ندارند.



روزنامه اعتماد ملی . دو شنبه 12 آذر 1386 صفحه 2 , ستون چهره ها و گفته ها

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 2, 2007

حال بیمار عسل و مربایمان که دو روزیه برگشتند سرکارشون خوب می باشد … شاید هم سعی میکنند از راه دور دل ما رو ریش نکنند واقعا نمی دونم زخمشون در معرض سرمای شدید اونجا چه وضعی داره امیدوارم همون قدر که میگن همه چی روبراه باشه … روز آخری که تهران بودند با یک تور یک روزه طبیعت گردی و جنگل نوردی راهی جنگلی در 5 کیلومتری چالوس شدیم … یا اوضاع سلامتی شون خیلی بهتر بود یا خیلی بابای باغیرتی هستند یا هر دوش ! به هر حال تمام مسیر پیاده روی برگشت باربد روی شونه های ایشون خواب بود طوری که وقتی رسیدیم خونه باورم نمی شد بخیه هاشون مشکل خاصی پیدا نکرده …

***

خب راستش اصلا یادم نمی یاد دقیقا از کجا شروع شد . شاید از رفاقت ناگهانی خانوم همشیره اینجانب با همسایه ی وبلاگشهرمون که طبقه سوم همین آپارتمان ساکنن! یوهو به خودمون اومدیم دیدیم هفته ای یک شب اینجا زنونه می شینیم به گپ زدن و گاهی کمی تا قسمتی حال و حول ! … باربد رو هم سر ساعت می خوابه گاهی هم می خوابونیمش … اسم این شب ها رو گذاشتیم «لیدیز نایت » !… همون «بی مرد پلا»ی ما رشتی ها ! البته گاهی بسته به حال و هوای موجود» لیدیز نایت» ما بیشتر از هرچیز به نشست «گربه های زیر شیروانی» شبیه می شه! آخرین «لیدیز نایت» دوشنبه قبل از تولد و البته بستری شدن فرجام بود … طی دو هفته گذشته که فرجام تهران بود همش مشتاقانه می پرسید پس این «لیدیز نایت» چی شد ؟ بعد محبور بودیم توضیح بدیم که «لیدیز نایت» روی تمام حروف «لیدیز» تاکید می کردیم … و فرجام لوچ میکرد و متوجه نمی شد که خب من که با همه ی این لیدیز دوست و رفیق می باشم چرا پس من نباشم؟ آقای همسر خانوم طبقه سومی رو نمی دونم , جلوی روی من که چیزی نگفتند تا حالا ! راستش با خودمون فکر میکنیم ما که کاری نمیکنیم … بعد فکر میکنم خب اگه خانوم یکی از این آقایان ماموریت بود و قرار بود هفته ای یک شب همه آقایان اونجا جمع بشن ما خانومها بالاخره بعد از چند هفته چطوری برخورد میکردیم؟ چقدر دلمون می خواست ما هم بریم؟ راستش جواب درست این سوال رو ندارم … مخصوصا اگه خودم با همه اون آقایان دوست و رفیق بودم.


فکر میکنم در اون صورت لیدیز نایتمون هفتگی مون رو به همون شب منتقل میکردیم! دو نقطه دی !!

به هر حال امشب در منزل ما بعد از سه هفته لیدیز نایت بر قرار می باشد … یک فروند لیدی به عنوان مهمان افتخاری امشب رو می یان تهران پیش ما باشن و فردا بر میگردن !

—————-

* پی نوشت : نوستول می فشانیم به سلیقه ی شخصی و با مسولیت خودمان در این لیدیز نایت ! اگر بخواهید بدانید تا کجا پیش رفته ایم شما را به یکی از ترانه های فیلم بچه های خیابان مهمان می کنیم … تنها ترانه ای ایست که از فیلم به لطف خانواده آونگ خاطره های ما در اختیار داریم تا بقیه را کی به ما برسانند . اگر یادتان نمی آید پسرکی می خواندش که پیراهن راه راه پوشیده بود و وقتی آواز میخواند دلش به هم می خورد . همانی که صدایی آسمانی داشت !



Parlanno parlanno