آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 28, 2007

پنجره خوشگل خانه جدید که عصر امروز فرجام در قاب آن قرار خواهد گرفت . منتظرتیم همخونه !

*پی نوشت بی ربط : آدم مریضی که با اسامی مستعار و جعل اسم بقیه کامنت میذاری . واقعا فکر نکردی با چک کردن آی پی به راحتی می شه سر از کارت درآورد ؟!!!

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 27, 2007

هر وقت با باربد در مورد مهد کودک صحبت می کردیم به شدت واکنش منفی نشون میداد. با جدیت می گفت نمی خوام بزرگ بشم نمی خوام برم مهد کودک …

پنجشنبه به سختی حاضر شد وارد نزدیک ترین مهد به خونمون بشه با ترس و لرز و نگرانی رفته بودیم داخل مهد کودک رو ببینیم … باوجود اینکه دوستش همراهش بود به محض اینکه منو کنار خودش ندید زد زیر گریه ! اما خب تصمیمم رو گرفته بودم ! تمام تعطیلات آخر هفته رو در مورد جذابیتهای مهد کودک صحبت کردیم هر بار با بداخلاقی نشونمون داد که نظرش هیج مثبت نیست ! صبح شنبه ورق برگشت , اسم مهد کودکهای اطراف رو لیست کرده بودم که یکی یکی زنگ بزنم و سر بزنیم تا ببینم بالاخره کجا نظرش رو جلب می کنه ! از خواب که بیدار شد پرسید » من سخرحیز ( دقیقا همینجوری میگه ) بودم ؟ پرسیدم چطور مگه ؟ گفت بریم به بچه های مهد کودک سر بزنیم!!! ما هم از خدا خواسته به همون نزدیک ترین مهد رفتیم ( چون بعد از پرس وجوی فراوان متوجه شدیم نمی تونی جایی رو انتخاب کنی که همه ی نکات مورد نظر تو رو داشته باشه شاید برای شروع نزدیک ترین محل انتخاب خوبی باشه ! در ضمن از برنامه ارائه شده هم خوشم اومده بود) … در کمال تعجب طی دو ساعتی که اونجا بودیم یکبار هم نیومد منو چک کنه ببینه توی دفتر نشسته ام یا نه ؟! شب از هیجان خوابش نمی برد روز بعد به خاطر کمبود خواب بیدار نمی شد اما وقتی گفتم اگه دیر بیدار شی مهد تعطیل می شه بلند شد دوش گرفت و رفتیم ! و باز هم اصلا به من که توی دفتر نشسته بودم سر نزد ! حتی بر خلاف قرار قبلی ناهار رو با بچه های همکلاسش خورد و به سختی از شون دل کند ! امشب دیگه رسما وقتی بهش گفتم وقت خوابه با کمال میل رفت توی رختخواب !!! همیشه درباره باربد شوخی می کردیم مثل اون جمله توی رساله دکترای حمید هامون «از آنچه بسیار دوست می دارد خود را جدا می سازد در اوج خواستن نمی خواهد » اما امروز فکر میکردم کافیه شما تصمیمتون رو گرفته باشید بچه ها موقعیت رو به خوبی درک خواهند کرد … یادم اومد که باورم نمی شد بشه به شیردهی اش پایان داد ولی به راحتی پذیرفت ! باورم نمی شد وقتی پوشک نداره جاشو خیس نکنه اما همه چیز بسیار ساده تر از اونی که فکرشو می کردم پیش رفت … خدا رو شکر مثل اینکه ماجرای مهد با تمام افعال منفی که در موردش به کار می برد داره خوب پیش می ره ! مربی اش می گفت بسیار با محبت , مودب , آرام و در عین حال پر نشاط و انرژی است , نمی دونید آدم چقدر پر از احساس غرور می شه, وقتی در مورد بچه اش اینطور حرف می زنند ! توی فرم ثبت نام در جواب سوال از مهد کودک رفتن فرزندتان چه انتظاری دارید نوشتم : اینکه فرزندمان ویژگی های مثبتش را از دست ندهد همین !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 19, 2007

خانواده کوچیک ما در حال تجربه کردن وضعیتی بی سابقه است . فقط خونه نیست که عوض شده خیلی چیزها باهم یکجا عوض شده! جابجا شدن به خودی خود باهمه دردسر هایش , پدیده خوش آیندی است! اما یک جای کار می لنگه! هر چقدر هم که بخوای خودتو بزنی به اون راه باز خودشو نشون می ده! میگه اینهاش من اینجام . روتو میکنی اونور! به سوال های یکنواخت و تکراری جوابهای یکنواخت و تکراری میدی ! » که همه چی تحت کنترل و اوکی هستش «.» باربد ؟ البته که خوبه ! گاهی سراغ میگیره!» گاهی لازمه به کسی که زنگ زده احوالتو بپرسه دلداری بدی که «البته که می تونه تحمل کنه این همه بچه اینهمه دوری رو پس چطوری تحمل میکنند؟ تاه باربد این شانس رو داشته که در سه سال اول زندگیش بیشتر از بچه های هم سن و سال خودش اوقاتش رو با پدر گذرونده !!!» گوشی رو می ذاری به خودت میگی خوب شد زنگ زدین نگرانی هاتون رو برطرف کردم !!!!

راستش اونقدر نگران این بودم که برخورد اولیه فرجام و این کار جدید و پیامدهاش چطور خواهد بود ؟ باربد شبهای متوالی نیومدنش رو چطور از سر میگذرونه ؟… اوضاع چطور می شه ؟ خونه وجابجایی آخر به کجا میکشه ؟ که فرصت نکرده بودم به اینکه خودم چه خواهم کرد اوضاعم چطور خواهد بود فکر کنم ! شوخی نیست ما 13 سالی می شه که اوقاتمون با هم میگذرونیم! شاید بیشتر از هر دونفر دیگه ای ساعتهای روزانه مون کنار هم میگذشت … حالا همه چی محدود می شه به آخر هفته ! نمی دونم باید آخر هفته ها به مهمونی دادن و خوشگذرونی بگذره یا آرامش و در کردن خستگی یک هفته ؟ گیجم هنوز ! شاید گاهی مرز بین همخانه عزیز و قدیمی رو با مهمانی که رفیق عزیز و قدیمی است گم میکنم … نمی دونم شاید این حس آخری به این خاطر سراغم می یاد که ما توی این خونه باهم زندگی نمی کردیم … تصاویری که از همخانگی در ذهن دارم همه به مکانی دیگر بر میگرده … راهشو پیدا خواهم کرد قول می دم! می دونم راه درست چیزی است بین همه اینها ! می دونم زندگی لعنتی همینه, چیزی بین همه اینها! اینطور نگاه میکنم که همخانه ام موفق شده روتین زندگی اش رو تغییر بده حالا نوبت منو باربده که آدم های ول معطل و بی برنامه و منتظر آخر هفته نباشیم که این از هر بلا و مصیبتی بدتر خواهد بود . قول میدم این آخرین پست این ریختی ام باشه … اینجا همیشه پر از غرغرهای تکراری ام بوده می دونم, ولی در این مورد خاص غر نخواهم زد .

راستی , صفحه بلاگر رو باز کرده بودم یک سیزده تایی بنویسم که پاراگراف پائیینی اولیش بود.

1 – وظیفه خودم می دونم به عنوان یکی از ساکنان این منزل همخانگی مجازی به اطلاع دوستان و آشنایان برسونم که من از نوشته آخر فرجام اینطور استنباط نکردم که برای همیشه خداحافظی کرده اند! بلکه فاصله گرفته اند فاصله ای که اسمش مرخصی نیست حتی ! شاید آخر هر هفته شاید هر از گاهی ! نمی دونم … اینقدر می فهمم که فعلا تمرکزشون رو روی کار جدید گذاشتند ! شما دلتون توی این صفحه براش تنگ شده من توی خونه حضورش رو ندارم دلم خیلی تنگ شده و تنگ می شه . دل کوچولوی باربد هم تنگ می شه, پس لطفا همه با هم بچه های خوبی باشیم و غر نزنیم !

Posted in Uncategorized by فرجام on اوت 16, 2007

راستش را بگویم؟ قسم خورده بودم این جا ننویسم دیگر. به تو که می خوانی این صفحه را ربطی ندارد به خدا. به این روزهای بد که گذشت، به این همه غصه که بارم شد این چند سال آخر، به این که ترانه و نوشتن ساقطم کرد برمی گردد. این نوشتن امشب هم باشد به فرمایش … و منگی و راستی .
پنج شنبه: صندلیت را می چرخانی سمت میز. آخرین مطالب مجله را ویرایش می کنی. آخرین طنز مجله را می نویسی و خواهر و مادر نظارت بر بازی کامپیوتر را یکی می کنی. کامپیوتر را خاموش می کنی . از همه خداحافظی می کنی و میزنی به نیمه شب میدان ونک……
شنبه: ساعت 8 صبح 200 کیلومتر دورتر از این شهر لعنتی عزیز و کثیف، بالای مخزن و دود و بخار اسید و عرق کارگری که برای حداقل حقوق 20 ساعت در شبانه روز کار می کند و تو آمده ای تسمه از گرده اش بکشی و نمی خواهی و نمی توانی و می خواهی که بتوانی. فشار و دما و اسید و روغن و دوری و کار شبانه روزی و بیابان و باز دوری و … نیکوس کازانتراکیس و شون اوکیسی را ریخته ای توی کیفت که لحظه های خالیت را پر کنند. آخر هفته یادشان می افتی و می خندی به خودت که یازده شب جنازه ات را تحویل رختخواب می دهی تا شش صبح فردا….
همه این تغییرات در سه روز اتفاق می افتد. همه کار کرده ام در زندگی. کارگری، عملگی، معلمی، کارمندی، حسابداری، پژوهش گری، فروشندگی، مدیریت، کاسبی، تجارت و همه اش ربطی داشت به بچه ها که نفسم برایشان می رود همیشه. نوجوانهای سرکش و عاصی و آن لحظه ای که همه اداهایشان را جا می گذاشتند و درد دل می کردند … راستی با چند نفر درد دل کرده ام؟ به درد کسی خوردم این همه سال ضرر کرده؟ واقعا این همه حرام کردن عمر به درد کسی خورد؟ این همه حرف بی سر و ته که رفت و گم شد و ثمرش را ندیدم؟
شش روز از هفت روز هفته، از همه زندگیم، رفیقم و پسرم دورم. تحمل نمی کنم. حتی فکر نمی کنم که سخت است یا چقدر. کار می کنم و کار. اسمم مدیر است و کارم کارگری. با آدمهایی که وقتی می بینم شان خجالت می کشم از خودم. می خواهم یک اشتباه را جبران کنم. اشتباه نویسنده شدن و شاعر شدن را که خانه ام را به باد داد. اگر روزی از این رفیق بن بست چشیده چیزی خواندی و شنیدی و خوشت آمد، این اعتراف را بخوان. از همه شعرهایی که خواهی که خواهی شنید بیزارم و از خودم. نوشتن بیهوده ترین کار در این هوا و این روزهاست و من روزهای زیادی از سهم خانواده ام را حرامش کردم. امید وارم ان قدر دیر نشده باشد که نتوانم جبرانش کنم.
پی نوشت: راستی خواهرم جواب نوشته هایم را برای پدرم داده و تلخ و سنگین دلم را سوزانده. و خیلی سنگین و بی رحمانه و ندانسته سوزانده. و کاش این قدر بی چشم و رو بودم که همین جا جوابش را بدهم …. بگذریم. خداحافظ همه. دوستتان دارم. خداحافظ. ببخشید که این پست مثل همه پستهایی که دوست ندارم یک برگ دفتر خاطرات شخصی بود که آمد به این صفحه. ببخشید. چنان دل کندم از دنیا…… تماشا کن تماشا کن…. خداحافظ با همه غصه هایش. نیستم که تشکر کنم و خداحافظی و عرض شرمندگی. ببخشید…. نوشتن کار بیهوده ای است برای کسی که تامین ندارد و خانواده دارد. خداحافظ.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 13, 2007

روزنامه هایی که ساکن قبلی خونه کف کمد گذاشته رو جمع میکنم ! عکسی آشنا از یک فیلم که ندیده ام . «سرگذشت آدل هوگو» عنوان مطلب اینه » به بهانه نمایش سرگذشت آدل هوگو از شبکه چهار » باورم نمی شه کی این فیلم رو نشون دادند ؟ پرت می شم به شاید 17 سال پیش زنگ تفریح دبیرستان هاجر با مهسا.ق در مورد فیلمی که هیجکدوممون ندیده بودیم صمحبت میکردیم !فقط در موردش مطلب خونده بودیم ! تاجائی که یادمه سرگذشت آدل هوگو کوچکترین دختر ویکتور هوگوست . دخترک یک عاشق حرفه ای ست ! اونقدر که گندش رو در آورده حتی برای معشوق بی وفا, بی توجه و خیانتکارش , خانوم هدیه می فرسته ! چقدر دلمون می خواست این فیلم رو ببینیم ! نقش آدل هوگو رو تاجایی که یادمه ایزابل آجانی بازی میکرد انگاری ! بازیگر نقش اون آقای معشوق هم آدم معروفی بود فکر میکنم فیلم مال تروفو بود ! حالا فیلم نمایش داده شده تموم شده رفته و روزنامه به بهانه نمایش فیلم مطلب هم چاپ کرده راستی کی بوده ؟!! برمیگردم تاریخ روزنامه رو ببینم 27 شهریور 82 ! هر چقدر فکر میکنم یادم نمی یاد دقیقا حوالی اون تاریخ چه کار میکردم ! باردار بودم . درگیر امتحان پایان ترم هشت ب کانون بودم ! شاید خونه مامانم بودم چون داشتیم خونه رو برای اومدن نی نی نقاشی میکردیم ! یعنی وقتی فیلم رو نشون میدادن داشتیم چی میدیدم که فیلم رو ندیدیم ؟ مامان کانال هند رو نگاه میکردم یا خواهر کوچیکه شو خارجی ؟! هیچی یادم نمی یاد فقط اینو مطمئنم شهریور سالی که باردار بودم هر لحظه اش می تونستم در حال خوردن پسته خام بوده باشم !!!


حیف شد ندیدمش سعی میکنم خودم رو اینطور تسکین بدم از فیلم پر از عشق و خیانتی که تلوزیون دولتی اینجا نشون میده مگه چی باقی می مونه اصلا ؟

* پیام شخصی بی ربط : دوستم ! بسیار مفتخرم که در خواب شما حضور داشته و از برکات رسم خانوادگی شما سر صبحی برخوردار شدم … حالا که اینطوره خانوادگی در خواب های شما بست خواهیم نشست ! مرسی عزیزم . منتظرم و روی قول زنانه شما حساب می کنم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 8, 2007

از خانه جدید می لاگم به ساعت سه و پنجاه و هشت دقیقه بامداد. هنوز دست به ترکیب آشپزخانه نزدم … خانه کمی تا قسمتی قابل سکونت شده . جمع کردن وسائل دو نفر با سه نفری که یکی شون بچه است خیلی فرق میکنه اینو دقیقا روز اسباب کشی وقتی در برابر خرت و پرت های آخر احساس بی قابلیتی میکردم فهمیدم ! همیشه مطمئن بودم که آشغال نگه نمی دارم روز اسباب کشی _ دیروز – همش به خودم میگفتم » آخه آشغال! اینهمه آشغال رو واسه چی نگه داشتی ؟ همیشه فکر میکردم تیر تخته هایی که 6 سال پیش خیر سرم با در نظر گرفتن اینکه مستاجرم سفارش دادم جمع و جور و کاربردی اند امروز فهمیدکه گو..دم !!! خلاصه کمی تا قسمتی شبیه سمساری شدیم . میز کامپیوتر دم در ورودی است و جا کفشی دم در حموم و توالت روبروی در اتاق خواب !!! … اونقدر هم که فکر میکنید وحشتناک نشده … قدری ساختار شکنی بد هم نیست ! تازه اتاق خواب هم نداریم یعنی یکدانه اتاق خواب خونه رو دو دستی تقدیم قندی قندی مربوطه کردیم ! با همه اینهایی که گفتم اینجا رو دوست دارم همه چیزش از خونه قبلی بهتره ! قبلیه فقط بزرگتر بود تقریبا دو برابر اینجا ولی اصلا اونقدر که فکر میکردم احساس در قفس بودگی بهم دست نمیده خونه خوب و خوشگلی هستش ! بیرونش و چشم اندازش خیلی باحاله … روزها که پرده رو میزنم کنار به کل از احساس در آپارتمان بودگی فاصله میگیرم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 2, 2007

یه بار دیگه به تقلید از خانوم حنا که سام دلبرش یک ساله شده

1 – سومین باره که مجله ها را کارتن میکنم ! اول از خانه پدری به اولین منزل همخانگی ! بعد به همین خانه ! حالا برای اسباب کشی به خانه بعدی . هی وسوسه شدم ردشان کنم برود ! بعد با خودم گفتم آخه چطوری ؟ فکرشو بکنید از نوروز 1367 مجله فیلم میگیرم . همونی که روی جلدش عکس مهدی هاشمی است در فیلم درست یادم نیست «زردقناری» یا «خارج از محدوده» ! تمام آن سالهایی که به خاطر بحران کاغذ تیراژ محدود شده بود و کلی باید کشیک می دادی روزنامه فروشی ها رو چک میکردی با یکی دوتاشون سلام و علیک پیدا میکردی تا بلکه یکی شون برات نگه داره ! . یادمه یه بار یک شماره رو بابا برام توی یک سفر کاری از مشهد برام گرفت و آورد. این وسط اندازه ی سه سالی وقفه دارم همان موقع ها که شدیدا مشغول نامزد بازی با همین آقای همخانه بوده ام ! خلاصه درگیر نگهداشتن یا رد کردنشان بودم که اینو دیدم . 20 سال پیش سینمای ایران در چنین روزی ! خوشم اومد … جالبترین بجشش نامه نگاری مخملباف با بهشتی در باره اجاره نشین ها ست ! خلاصه دلم خواست مجله هامو نگه دارم احساس کردم یه روزی سند و مدرک خواهند بود.

2 – یادداشتها و غرغر های قدیمی و پراکنده خودم رو پیدا کردم ! چقدر آدم یکنواختی بوده و هستم ! هیچ از خودم خوشم نیومد ! برای اولین بار با مراجعه به کاغذهای شخصی قدیمی هیچ دچار احساس همدردی با خودم نشدم .

3 – بهترین جعبه برای اسباب کشی جعبه موز است بنابراین فصل تابستان برای اسباب کشی هیچ فصل خوبی نیست فروش موز پائین بوده و امکان دسترسی به جعبه موز به حداقل می رسه اما بابای اینجانب مقادیر متنابهی از اینور اونور برامون جور کرد.

4 – اگه جعبه موز گیر نیاوردین جعبه پودر رختشوئی هم بد نیست جواب می ده .

5 – دزد بی شرف هارد کامپیوتر ما ! عجب آدم مزخرفی هستی ! هر کی این روزها هر آهنگی ازم میخواد با اطمینان دهنم رو باز میکنم که بگم دارم وسطش یادم می یاد که داشتم . خدا ازت نگذره ! حالا من اون همه موسیقی فیلم و همینطور کلیبپ های فیلم رو از کجا پیدا کنم ؟ دلم برای کلیپ کازابلانکا تنگ شده !

6 – چی شد یوهو هم برگمان مرد هم آنتونیونی ؟ یادم افتاد یک روزی همیشه فکر میکردم یک روزی می شینیم همه فیلمهاشونو می بینم که هیچ وقت نشد . از برگمان فقط»فریاد ها و نجواها» رو دیدم از آنتونیونی فقط » آگراندیسمان» رو !

7 – توی تصاویر بدون شرح یورونیوز همین الآن اگه اشتباه نکنم از توی مراسم یه چیزی تو مایه های وداع با آنتونیونی , بازم دارم میگم اگه اشتباه نکنم «جلسومینا»ی «جاده» رو دیدم . همسر فلینی فقید ! شما هم «جاده» رو اندازه من دوست دارید؟

8 – خانوم حنا باید ببخشید داره 13 شماره ای مزخرفی از آب در می یاد.

9 – آهان خیلی وقته میخوام اینجا این فراخوان رو بذارم … مدتیه با هر خانومی همسن و سال خودامون صحبت میکنم می بینم مسولیت پیشنهاد شروع رابطه و ازدواج رو در بست می پذیرند . حالا شما خانوم متاهل وبلاگ خوان می شه در کامنت همین پست بهم بگین شما هم جز همین دسته می باشید یا نه ؟ مفهوم بود؟ می خوام ببینم چند نفراز شماها خودتون همه چیز رو شروع کردید و ابتکار عمل رو به دست گرفته و جوان دسته گل مردم رو بلند کردین ؟ نترسین از این اعتراف! من هم از خودتونم !

10 – این آقا از مواد مخدر مینویسه این پستها گویا ادامه داره عجالتا حشیش , ماری جوانا و کراک رو داشته باشید تا بعد

11- خورشید خانوم در ورد پرس رو حتما دیدین که ؟ اینقدر از این «ورد پرس » تعریف کرد من همین الان بدو بدو برای روز مبادا آی دی آلوچه خانوم رو توش باز کردم . دو نقطه دی ! تازه برای فرجام هم باز کردم ! تا farjam رو کسی برنداشته !
و مثل داستان جی میل anahita رو کسی قبل از من برداشته بود !!!! عجیب این دست من برای آی دی درست کردن واسه فرجام اومد داره !

12 – خوابم می یاد پس که کار ماشین لباس شوئی ام تموم می شه ؟

13 – جعبه تخم مرغ ! …. باور کنید از این مزخرفتر برای اسباب کشی پیدا نمی کنید !

* پی نوشت : قدری این فراخوان منو جدی بگیرید لطفا!