آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 29, 2006

مراسم تدفین هنوز انجام نشده . فرداست گویا . ما نمی ريم شما رو نمی دونم … از مرثيه سرايی بدم می ياد ! می خوام براتون خاطره تعريف کنم, شايد اين خاطره مشتر ک خيلی از شماها هم باشه . دوست دارم اینجا تعريف کنم چطور اين نام توی خاطر من موند .
اسمی که برای من یادآور شادی زايدالوصفی است در روزگار قحطی شادی و شادمانی ! وگرنه جادوی ترانه هايی که با ملودی او شنيده شدند و غم غريبش رو روزگار جوانی شناختم وقتی که فکر میکنی عاشقی! ولی خوب که نگاه میکنی, می فهمی عاشق نيستی , عاشق عاشق شدنی
داشتم میگفتم , فکرکنيد اونقدر بد شانسی شاید که با آغاز دهه مزخرف شصت پابه نه سالگی گذاشتی … سالهایی که تنها چيزی که اهميت نداره شادی کودکانه بچه هاست . توی اون جو انقلاب زده درگیرجنگ . تلویزيون از ساعت 4:15 بعداز ظهر برنامه هاش شروع می شد ده دقيقه قرآن بعدش اخبار اون ه دقيقه وسط برای تنوع ! تصاوير گمشدگان با شماره تلفن پائين عکسها بعد اخبار استان و شهرستانها … در اخبار استان هم در ابتدا – نمی دونم کسی يادشه يا نه – يه لیست از اعدامی های روزگذشته استان به اطلاع بينندگان عزيز و محترم می رسيد … خب , تا اينجا که خيلی خوش گذشت ! … بعد برنامه کودک , هاچ زنبور عسل , سباستين با سگ عظيم الجثه اش بل ! دختری به نام نل , همه دنبال مادرشون میگردند … استرلینگ که مادرش جلوی چشم ما مرد … سارا کورو مادر نداشت هم پدرش مرد هم بی پول شد … حتی بنر مادر نداره و ماده گربه ای از سر لطف بزرگش کرده که بعد از همون هم دور شده همين بزرگ شدن با گربه اونو دچار ناهنجاری کرده سنجابه ها ولی دوست داره ماهی بخوره ! … خانواده دکتر ارنست که همه خدا رو شکر زنده و سالمند اما هيچی برای زندگی ندارند , بايد همه چيز رو خودشون با کمترين امکانات درست کنند … عجب پيام غير مستقيمی برای خودکفایی و صرفه جویی ! … مهاجران همه هستند توی شهر هم هستند همه چی هم هست ولی پول ندارند ! چقدر گريه کرديم وقتی عمو جغد شاخدار مرد , وقتی هاچ مادرشو پيداکرد … خدا می دونه وسط اين همه کارتون ژاپنی پر از اشک و آه اگه دل مرضيه برومندبرای ما بچه های بيچاره نمی سوخت و مدرسه موشهایی ساخته نمی شد و خدا خيرش بده اکبر عبدی کیف مدل کلاس اولی ها رو نمی انداخت روی دوشش و هر روز مدرسه اش دیر نمی شد , چه بلایی سر مون می اومد . تازه اين يک ساعت در روز تمام خوشی ما بود اگه عاشورا نبود, اگه 15 خرداد نبود و … بعد تا دلتون بخواد برنامه اقتصادی و سياسی و جنگی و اخبار و مسابقه , ديگه مسابقه » نام ها و نشانه ها «ی پنجشنبه شب ها اند هيجان بود … از هفت روز هفته حداقل 5 شب رازبقا میدیدیم , اونهم چه رازی و چه بقايی ؟ … صحنه شکار حيوان نمی ديديم شايد چون هيجانش برای مردم مناسب تشخيص داده نمی شد … صحنه دلبری برای جفتگيری و اصلا خود جفتگيری که حرفش رو نزن سکسی به حساب می اومد … صحنه به دنیا اومدن ما فقط از تخم در اومدن رو دیده بودیم کم کم دچار اين توهم می شدی که همه حيوانات از تخم درميان ! خلاصه راز بقا شامل نماهای بسته يا لانگ شات هایی می شد از جانوارنی که ایستاده اند رو به افق پلک می زنند …. الان فکر می کنم می فهمم چرا برای ما بچه ها خود پديده بمباران تنوعی محسوب می شد ! هر جور حسابش رو بکنی خيلی جذاب بود نصفه شب همه شال و کلاه می کرديم می رفتیم پائين دم در … فکر کن چه کيفی داره نصفه شب هم دوستت ندا رو ببينی و اصلا متوجه نباشی که دوست داری بابای ندا رو ببينی که نترسی از بمباران همون عيدی که سال در وضعيت قرمز تحويل شد , شايد برای اینکه بابای خودت رو هر دو هفته یک بار همش ده دقيقه می ديدی , اونهم از پشت شيشه با گوشی تلفن صداشو می شنوی اگه نوبت به تو برسه ! و هيچکدوم از همکلاسی هات نمی دونستند تو يک هفته در ميون چرا سه شنبه ها غيبت می کنی .
حادثه بزرگ اتفاق افتاد … سال 64 کلاس دوم راهنمايی بودم سريالی از جنسی متفاوت ! حتی نوای نی پر از غمش هم حالتو يه جورايی خوب می کنه , چون چيز ديگری بود از جنسی ديگر … آهنگش رو ندارم براتون بذارم اينجا اگه می خواهيد یادتون بياد اين جمله ها رو با صدای احمد آقالو به خاطر بيارين …
روزی سلطانی به قصد شکار به نخچیر شد , ناگه پيری فرزانه از ره برسيد و به وی هشدار بداد که عنقريب کشته خواهد شد ! هراسی هولناک بر سلطان چيره گشت . وزير اعظم وخوابگزار چاره آن ديدند تا در شب حادثه شخص ديگری بر تخت بنشانند , پس شبان ساده دلی بیافتند , او را بفريفتند و با خود به قصر بياوردند ….
تيتراژ روی کتابی می اومد که ورق می خورد روی يکی از ورق های کتاب نوشته شده بود , آهنگساز : بابک بيات


* پی نوشت بعد از چیزی حدود هفت ماه :
پیدا کردن ناگهانی این آهنگ به معجزه بیشتر شبیه بود ولی خب اتفاق افتاد . با هم گوش کنیم

http://www.mhbateni.com/mohammad/music/SoltanvaShaban.wma

Advertisements

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 29, 2006

بعد از طوفان…

پیش از این اتفاق آدم دیگری بودم. خودم را جور دیگری تصور می کردم. شروع که شد میدانستم می خواهم چه کنم. اصلا خودم شروع کردم. اما ناگهان دیدم دست خودم نیستم. افسار خودم را ندارم. میدانستم نباید پیشتر بروم . میدانستم لیاقتش را ندارم . میدانستم پشیمان میشوم. از خودم تعجب میکردم چرا بس نمی کنم.اصلا به من چه ؟ مگر من چه کاره اش بودم؟ آخرش را که میدانستم! اما رفتم . تا آخرش! گوشت را بیاور!حق داشتم یا نداشتمش مهم نیست. مهم اینست که پشیمان نیستم. لااقل شرمنده خودم نیستم. نمی دانید چقدر مزه دارد شرمنده خودت نباشی بعد سالها. چشم بهم زدنی آدمی بودم که دوست داشتم نه آنچه قرار است باشم. اما حالا؟ زندگی دوباره ادامه دارد. من هم بالاخره بلدم زندگی کنم. چه بدی دارد همین زندگی ؟ خیلی هم دوستش دارم. اما شک نکن چشم به هم زدنی را از این به بعد برای اندیشیدن و پریدن و پرکشیدن حرام نمی کنم وقتی آخر شاهنامه بزرگترین زندگی ها هم همین قدر خوش است. نسیمی که گذشتی و رفتی! قول میدهم فراموشت نکنم. نه خودت را نه هر چه را ساختی و زنده کردی . حتی اگر به هیچ دردت نخورده باشم….

این را برای خودم نوشتم و به خودم که باز به کسی برنخورد.حساب کنید یک یادگاری کاملا شخصی است از حسی کاملا شخصی.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 26, 2006

کابوس های مردی که بی پیانویش در یک اطاق حبس شده بود هم امروز صبح ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه تمام شد. بابک بیات پرپر شد. ما نشستیم و تماشا کردیم.
عزاداری بلد نیستم. از اینجا به بعد را سراغ من نیایید. آهنگ هایش را برای گذاشتن در صفحه هایتان که بلدید؟

خواننده عزيز: ببخش تلخي و تندي جمله ها را . آهنگ هاي او را از امروز زياد ميشنويم و عزاداران حرفه اي را بيشتر ميبينيم كه مخاطبان بي خيال اين جمله بودند. از كسي چرا طلبكار باشم؟ اولين جمله خودم را دوباره ببينيد كه نگاهش به آسمان بود. چكار ميشد كرد جز اميد دادن؟ به همه شما تلخي اين روزها را بدهكار شدم و ياد نكردن از همه رفته هاي عزيزي كه بودنشان را درست نديديم. به بزرگي خودتان اين لحظه هاي بي فكر را ببخشيد. دوست ندارم ديگر اينجا بنويسم. نه داستانم خوب بود. نه زبانم. نه توانم. به لطف خودتان اين برادر كوچتر كم انديش تند زبان را ببخشيد كه از آفتابي شدن دوباره بيزار شده.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 26, 2006

تنها خبر جدید: تیم پزشکی که قرار بود جمعه برسند فردا می آیند.


دیشب که به باربد گفتم: «وقت خوابه برو توی تختت بخواب». دهانش را چسباند به گوشم و گفت : «میشه بیام پیش تو بخوابم؟ «گفتم : «مگه خودت اطاق نداری؟» گفت : «بابایی! از پیرزن های تلویزیون که میان و سرشون باز میشه میترسم….» میدانستم چه می گوید. 28 سال بود میدانستم…


تازه ویدیو خریده بودیم . یک شب همه جمع شدند خانه ما که فیلم جن گیر ببینند و من را فرستادند بخوابم. کنجکاوی هولم داد و از زیر صندلی کنار راهرو خزیدم و همه فیلم را یواشکی دیدم . به وسطهایش که رسید نه میتوانستم ببینم نه میشد برگردم. از آن شب به بعد هر شب تا ساعتها پیرزن فانوس به دست از راهرو اطاقم می پیچید طرف تخت و میان اطاق ناپدید میشد و دوباره نور فانوسش از ته راهرو دلم را میریخت. مادر هیچ شبی نگذاشت جمله «پیش شما بخوابم» را تمام کنم و با تشری میرفت و من می ماندم و پیرزن و فانوس لعنتی. چند ماهی گذشته بود که دست به دامن عکسهای موش و گربه های دیوار اطاق شدم. هر شب جنگی تمام نشدنی میان پیرزن و موش و گربه ها ادامه داشت تا خوابم ببرد…. 15 سال بعد که داخل یک اسباب بازی فروشی پوستر موش و گربه ها را دوباره دیدم یک ثانیه هم مکث نکردم برای خریدنشان…


گفتم: باربد! بیا با هم بخوابیم توی تخت تو و پیرزن ها رو هر وقت اومدن هوف کنیم و پوف کنیم و فوت کنیم تا فرار کنن. ( قصه این شبهایمان سه بچه خوک بود) . بغلم کرده بود که یک لحظه حس کردم قلبش تند شد. گفت : بابایی اومدن! برگشتم و پیرزن لعنتی فانوس به دست را دوباره دیدم که می پیچید به چار چوب در. گفتم باربد حاضری؟ یک …دو…سه… همه صورتمان را باد کردیم و خالی کردیم سوی در. پیرزن و فانوسش برای اولین بار رفتند و دوباره برنگشتند. چند دقیقه بعد صورت باربد چسبیده بود به صورتم و موهایش خیس شده بود از عرق. آرام و شمرده نفس میزد. پسرم کاری کرد که پدر و مادرم فراموشش کرده بودند. کابوس پیرزن از دیشب تمام شد!

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 25, 2006

ناصر عبدالهی در کماست . اگر گروه خونی B- داريد و ساکن بندر عباسيد , تا دير نشده به شعبه مرکزی سازمان انتقال خون شهر مراجعه کنید که گويا در اين وضعيت کمک بزرگی است .
لینک خبر رو از آونگ خاطره های ما برداشتم که هنوز بعد از اسباب کشی براش خونه نويی نبرديم .

مرتبط : ناصر عبداللهی خواننده پاپ درکما

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 25, 2006

خبری ندارم.چرا؟ چند روز پیش تلویزیون را روشن کردم که مجری گفت انا لله و انا الیه راجعون. تا مغزم جواب بدهد که حضرات برای اهالی موسیقی فاتحه نمی خوانند و بشنوم یک روحانی مرحوم شده, به اندازه دو روز مغزم به هم ریخت. آلوچه خانوم چند ساعت بعد همین قصه را که تعریف کرد گفتم: تو چرا ترسیدی. یعنی که خودم عین خیالم نیست.

جرات نمی کنم زنگ بزنم و خبر بگیرم. میدانم هر بار این صفحه به روز میشود چند نفر دلشان میریزد تا ببینند چه خبر است. به خدا نمی دانید هر بار که زنگ میزنم و کسی جواب نمی دهد تا لحظه ای که زنگ بزنند و بگویند ببخشید دستمان بند بود چه میکشم. دوست دارم از باربد بنویسم. از زندگی . از فرق اطمینان و اعتماد در عشق جوری بگویم که یک روز تمام هربار یادتان بیاید بخندید. دوست دارم آخرین کاست خانم سوزان روشن را نقد ادبی کنم. اما فقط هر شب خواب میبینم فرهاد مهراد را که یک روز نهم شهریور از نارسایی کبدی بالاخره رها شد و رفت تا دست از سر خودش و صدایش بردارند. دست از سرم برنمی دارد آن پیانوی اجرای آخرش که همه گروهش بود. نفس که میکشید و مکث میکرد و می گفت : بوی عیدی بوی توت…. می گفت : یه مرد بود یه مرد…. می گفت : آخ اگه بارون بزنه…. رفیق نازنینم امیدک از خویشاوندی گفت امشب که در نمازی شیراز پیوند کبد شده و سلامت است .ولی من میترسم. از زنگهای موبایل صبحها که گاهی صدای بوقش را صدایی پر نمی کند متنفرم. از بیمارستان ایرانمهر متنفرم . از خیابان شریعتی و دو راهی قلهک متنفرم . از سینما فرهنگ که تنها پناهگاه آن حوالی است برای دو ساعت لم دادن و فیلم مزخرف دیدن و فراموش کردن این که تندیس موسیقی فیلم نفسش می رود و نمی آید متنفرم . از خودم متنفرم. بوی زندگی از کجا بیاورم وقتی خودم نمی شنوم. دلم برای خندیدن از ته دل تنگ شده . برای نفس راحت کشیدن بدون فراموش کردن. کو پس این اتفاق . کو پس این معجزه؟ میترسم. قلبم تیر میکشد و میسوزد…

قول داده بودم جواب خرده شیشه ها را ندهم . اما معافم کنید این یک بار را که تنها بهانه خندیدن است الان. رفیق یک خواننده: تذکرهایت و نهیب زدنت به جا بود. باور کن همه اش را قبول دارم و ممنون . بعنوان تشکر هم اگر قابل بدانی میخواهم کمکی بکنم: کاش نامت را پای حرفت گم نمی کردی چون در قرن 21 مرموز بودن فقط با تغییر نام نیست عزیزم. لااقل کمی اطلاعاتت را درباره IP افزایش بده. این جوری بیشتر شبیه کسی شده ای که عینک دودی زده ولی شلوار پایش نیست. این بار تماس گرفتی یادم بیانداز برنامه hide IP Platinum را برایت بفرستم. بالاخره این آدم بی ادب قبل از تلاش برای معروف شدن 20 سال سر و کارش با این کامپیوتر بی صاحب بوده. به همه سلام برسان.

صبح زنگ میزنم.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 23, 2006

باز هم آي سي يو. آقاي بيات در كماي كامل نيست. اما به دليل مشكل در تنفس تحت مراقبت ويژه قرار گرفته اند. روز جمعه تيم پزشكي بيمارستان نمازي راهي تهران هستند تا ايشان را ويزيت كنند. دعا كنيد اگر بلديد.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 22, 2006

بالاخره مقدمات انتقال بابک بيات به بيمارستان نمازی شيراز انجام گرفته, فقط از اآنجايی که
بيمارستان فعلی – ايرانمهر – از امکانات خوب و مناسبی برخوردار است تا پيدا شدن عضو پيوندی مورد نياز اين انتقال صورت نخواهد گرفت .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 22, 2006

برای اولين بار شايد احساس می کنم اصلا حوصله فصل سردی که تو راهه رو ندارم . صبحها مثل سگی که بزور برده باشندش به شکار از خانه می زنم بيرون به هوای پياده روی . گاهی سرخوش بر میگردم با یک سنگک کنجدی گرم و یک دسته سبزی خوردن که به فروشنده سفارش کرده ام تره ونعناع نداشته باشه , ريحانش بيشتر باشه و هر روز یادم می ره ازش بپرسم اين موقع سال چطوری هنوز ريجان و تلخون و مرزه تازه با ساقه های به اين نازکی پيدا می شه … يه روزهایی همه چيز طور ديگه ای می شه … گاهی فکر می کنم شايد ليست آهنگهای همراهم اوضاع را بدتر می کنه يا هجوم فکرهای عجيب و غريب … گاهی مصمم , تند تند قدم بر می دارم با خودم فکر می کنم امروز همان روزی است که مدتهاست منتظرش هستم , اولين روز از بقيه زندگی من !! از خودم همينجوری خوشم می یاد حتی مطمئنم موهام اگه اين دفه بلند بشه شايد به بدی دفه های قبل از کار در نياد … گاهی هم مثل اين روزها به خودم می يام می بينم که سردم شده می فهمم قدم هام کند شده … خودم رو بيشتر شبيه يک خر آسياب سنگی می بينم با گوشهایی به همان درازی و چشمانی بسته که دارم دور خودم می چرخم …

*****************************************

اين پست رو ديروز درفت کردم, راستش فکر می کردم پينگ اگر برای دوستان نگران به معنی خبری جديد باشه , پابليش پستهای بی ارتباط با اونچه که در پی اش به اينجا سر می زنند کار درستی نيست .اما آقای همخونه اصرار دارند روال هميشگی اينجا ادامه پيدا کنه و درکنارش خبر رسانی . به اميد خبر خوش !

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 21, 2006

خبر جديدي نيست . نه بد نه خوب. بدليل نارسايي؛ آب جمع شده در شكم بيمار بايد مرتب تخليه شود. ممنون از همه كساني كه لوگو را اضافه مي كنند و ممنون از داريوش اقبالي.عزيزاني كه نگران بقيه مردم دنيا هستند هم لطفاً تشريف ببرند بقيه دنيا را سريعاً نجات بدهند و وقتشان را بابت اخبار هر روزه يك پيرمرد مريض اينجا تلف نكنند چون تا اطلاع ثانوي يك ملودي ديگر از اين مرد بزرگترين آرزوي اين صفحه است. ببخشيد كه اين آخرين باري است كه به حسابتان آوردم.

پيشنهاد آلوچه خانوم تصميم عجيب و سختي است . پر كردن كارت اهداي اعضا بعد از مرگ. شما هم فكر ميكنيد؟.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 20, 2006

موقتا اين لوگو رو به جای عکس باربد می ذارم . شما هم اگه مايليد اين لوگو رو از وبلاگ اصلان بردارين و توی وبلاگهاتون بذارين , جایی که ديده بشه . هدف از اين کار فقط و فقط اطلاع رسانی است نه آرزوی مرگ برای شخص ديگری با گروه خونی – AB .
پس تو رو خدا فکر ديگه ای نکنيد . راستی سلام !

اين روزها اينجا ننوشتم راستش نمی خوام کسانی که به اميد گرفتن خبری روی لينکها کليک می کنند و به اين صفحه سر میز نند با چيزی غير از اونچه که در حال حاضر براشون مهمه روبرو بشن . نمی دونم عاقبت اين ماجرا به کجا ختم می شه … منم نگرانم مثل همه تون, نمی خوام نااميد باشم مثل همه تون , و دلم شور می زنه بازم مثل همه شماها ! ولی حالا که لزومش احساس می شه يه کمی جدی به اين ماجرا فکر کنيم, اگه اين ماجرا جايي غير از اينجا اتفاق می افتاد شايد پيدا کردن عضو پيوندی غير قابل حل ترين مسئله بيمار نبود . می دونم توی خيلی از کشورها آدمها در زمان حيات خودشون در مورد اعضاء بدنشون تصميم میگيرن . و در بعضی از کشورها اين تصميم در اوراق شناسايی مثل گواهينامه رانندگی ثبت می شه . يه چرخی توی اين سايت واحد فراهم آوری اعضای پيوندی بزنيد ! فکر می کنم از هر آدم زنده ای بپرسيد دلش می خواد در پايان راه, زندگی بخش باشه … شايد حتی با يک جور تمايل به بودن و ماندن هم بشه اينو توجيه کرد پس بهتر نيست خودمون در موردش تصميم بگيريم و ديگران رو هم تشويق به اين کار کنيم ؟

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 19, 2006

پزشك معالج آقاي بيات بايد بيايند و ترتيب انتقالشان را به شيراز بدهند. نمي دانم چرا هنوز اسم ايشان در ليست انتظار بانك پيوند اعضا ثبت نشده. اين يعني چي؟! مدير محترم تلويزيون لوس آنجلسي مورد نظر ديشب مجبور شده با خانواده آقاي بيات تماس بگيرد و توضيح بدهد. مرسي رفقا! مي دانم كه سبك وزن ديروز عاصي اش كرده بود. حس ميكنم اين دوست نديده اگر لازم باشد مي رود و هر مقامي را هركجا كت بسته با پست برايتان مي فرستد. پديده ايست در پشتكار. خسته نباشي!

چند نفر چيزهايي نوشته اند كه گمانم بهتر است به دست خانواده بيات برسد. مثل نوشته هاي مازيار عزيز كه نه كامنتش راه ميدهد نه ايميلش. اگر مي خواهيد جمله اي به بابك بيات بگوييد، تا فردا 10 صبح پيام بگذاريد كه چاپ كنيم و به دست مرد موسيقي برسانيم. اين كار كه از دستمان برمي آيد؟

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 19, 2006

ببخشید که کم آورده بودم. این پست باشد جواب رفیق رو راستی که خواسته بود خفه شوم:.من جواب خودم را داده ام. اما بگذار از طرف آدمهایی که با من دعوا کردند که خفه نشوم هم چند کلمه بگویم:



نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره؟

می شه این قافله ما رو توی خواب جا بذاره؟



دوس دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو

ببره از این جا و اون ور ابرا بذاره



دلامون قرار گذاشتن همیشه با هم باشن

رو قرارش نکنه یه هو دلت پا بذاره؟



دلم از اون دلای قدیمیه، از اون دلاس

که می خواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره



یه پا مجنونه دلم، به شوق لیلی که میخواد

بار و بندیلو ببنده،سر به صحرا بذاره



تو دلت بوسه می خواد، من میدونم، اما لبت

سر هر جمله دلش میخواد یه اما بذاره



بی تو دنیا نمی ارزه تو با من باش و بذار

همه دنیا منو، همیشه تنها بذاره



من می خوام تا آخر دنیا تماشات بکنم

اگه زندگی برام، چشم تماشا بذاره





رفیق! یک روز چهارشنبه در اردیبهشت سال 83 که حسین منزوی در تنهایی و بیماری مرد، احتمالاً این آهنگ را گوش نمی کردی؟

اگر مرگ حسین منزوی هم حق است، پس لطفاً صدای ضبط ماشینت را موقع پخش این ترانه خفه کن یا بجای توهین به زندگی هنرمند زمین من، لطف کن دهنت را ببند ! انتخابش با خودت. گفته بودی با این جوش زدن ها معروف نمی شوم. میدانم . اما خدا را چه دیدی؟ شاید تو و امثالت آدم شدید!

فردا با غزل بیات تماس میگیرم.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 18, 2006

ادامه خبرها:

مشكل مالي بابك بيات حل شده.با سر و صداها و اعتراض هاي مردم بالاخره مراجع رسمي همه هزينه ها را تقبل كرده اند و خانواده ايشان در حال حاضر هزينه اي پرداخت نمي كنند. ولي ظاهراً از ديروز يكي از كانالهاي لوس آنجلسي – گمانم آقاي سپهربند هستند – صندوقي راه انداخته اند براي جمع كردن اعانه. حال آقاي بيات كه ديشب بهتر بود به لطف شنيدن اين خبر دوباره خرابتر است. اين كمك بدون اجازه و هماهنگي و نياز ايشان جمع ميشود. كمك نكنيد و نگذاريد كسي كمك كند و لطفاً هر كس شماره اين آقايان را دارد زنگ بزند و درخواست ادامه پخش آخرين شاهكار خانم سوزان روشن را بكند به جاي اين كثافتكاري. دوستان كامنت گذار شماره داريد از شبكه هاي موج سوار در آرزوي دلار يا زورتان فقط به ما ميرسد؟ لطفاً زنگ بزنيد و نگذاريد اين كار را بكنند.فقط سئوال كنيد گروه خوني آقايان عاشق هنرمند چيست و كبد اضافه هم آيا دارند يا نه؟بخدا اينها مصداق بارز مرگ مغزي هستند.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 18, 2006

من بدین گونه نمی خواهم مرگ

من بدین گونه نمی خواهم زیست

من نمی خواهم این تلخ درنگ

من نمی خواهم خاموش گریست



میتوان چون دگران

ناله ای کرد و در این وادی خفت

میتوان داشت از این خفتن امید حیات

میتوان رفت ولی چون مردان

میتوان مرد و به لب هیچ نگفت



میخزم بر تن این شیب و فراز

کاش پا داشت توانایی من

کاش با قامت آراسته میرفتم پیش

کاش میرفتم میرفتم من



سیاوش کسرایی- خرداد 1335




میشناسیدش دیگر؟ بعد از 12 سال غربت , 1374 در وین مرد. تازه مردک ضد انقلاب هم بود. شعرهایش را شنیده اید: آری آری زندگی زیباست….ژاله خون شد. خون جنون شد…..ای سرود آوران سپیده . ای شهیدان در خون تپیده…… والا پیام دار.محمد…. این ها همه مال اوست.

مرگ حق است . مرگ تنها حق ترانه است اینجا. کجا بودیم وقتی او مرد؟

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 17, 2006

فقط يك راه مانده. از وزير بهداشت بخواهيم دستور رسيدگي ويژه به وضعيت بابك بيات را صادر كند. كبد و مرگ مغري و تيم جراحي و مراقبت هاي ويژه در اين صفحه ها پيدا نمي شود.بسيج پزشكي و سازماندهي ميخواهد. هركس ميتواند اين كار را بكند. من ديگر نمي توانم . واقعا نمي توانم. خورشيد و زيتون و نيكان و سردبير و … اين كار شماست . بسم الله . يك طومار براي وزير بهداشت جهت پيگيري سريع وضع يك هنرمند. من هم براي هر كمكي آماده ام. فقط بجنبيد كه شايد يك شنبه با دوشنبه تفاوتش زياد باشد. در غير اين صورت هم اگر به معجزه اعتقاد نداريد زياد اين صفحه را براي شنيدن خبر خوب چك نكيد.

خانم مريم عزيز كه پرسيده بودي » منظورت از خبر خوب يعني مرگ مغزي يك جوان؟!» ميداني كه ميدانم راست مي گويي. اگر لازم است بگذار بقيه اش را هم خودم بگويم تا خيالت راحت شود من چكاره ام و چقدر بدرد ميخورم: من از نظر پزشكي فقط مي دانم كبد جايي است ميان گردن و كمر.گروه خوني خودم را هم بلد نيستم. از نظر مالي چندرغاز اجاره خانه پس فردايم را طبق معمول نمي دانم چه مي كنم. از نظر هنري چهار سال پيش آخرين بار بود كه سازي دست گرفتم و به التماس بقيه زمين گذاشتم. از نظر آشنايي با اين مرد امروز كه رفتم عيادتش هيچ كس را نمي شناختم جز بابك بيات و هيچ كس هم مرا نمي شناخت حتي بابك بيات!از نظر عشق و علاقه او را بيش از فرهاد نازنين و يگانه يا اخوان بزرگ دوست نداشته ام كه روزي كه رفتند اين بغض لعنتي نمي گذاشت تا يك سال حتي قلم دستم بگيرم وحتي ميتواني به سالروزهاي رفتنشان در اين صفحه برگردي و سكوت نكبتي ام را در سنگيني شهريورهاي بد ببيني. هر شب تا صبح دارم به خودم فحش مي دهم كه چرا مثل كنه چسبيده ام به نامي اين قدر بزرگ كه دخلي به من ندارد. از نظر خبر رساني در ترافيك خبرگزاري هاي رسمي و دانشجويي و دانش آموزي وهنري و اخلاقي و هزار دكان ديگر كه فقط شايد گربه هاي كور جنوب شرق تهران از داشتن خبرگزاري رسمي بي نصيب مانده اند ، رسالت داشتن اين صفحه كوچك خصوصي كه تا امروز فقط در گوش چند نفري گفته و خنديده و عاشق بوده واقعا نوبر است. چكار كنم خانم مريم؟ الان چكار كنم؟ شماره ام را بدهم تا يك خط خبر هر روز از او را بدهم جاي مهمتري بگذاري و رهايم كني از اين فرسايش بي فرجام؟ كسي هست اين محبت را بكند؟ سايت و ايميل و تلفن آقاي لنكراني وزير محترم بهداشت را با تقاضا و درخواست بمباران كنيد. اگر نمي كنيد برويد سراغ پاك نويس كردن مرثيه هايتان. مال من آماده است.همان يك خط رفيقش ايرج : …ما نشستيم و تماشا كرديم

پی نوشت : چند کلمه ای را که نگفتم و خوردم را هم دوست روراستی با اسم یک خواننده برایم اضافه کرد در کامنت. راست می گوید . لطفا دیگر در این صفحه دنبال اخبار بیماری آقای بیات نگردید. اگر کسی مایل است میتوانم با ایمیل خبری اگر داشتم برایش ارسال کنم. این همه صبر نکرده بودم که این طور مثل لاشخورها معروف شوم رفیق. دست کم گرفتی آقای همخونه را.

پایان گزارش بابک بیات . باقیش را حتماً در خبرها میشنوید.پایان ……

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 16, 2006

حال بابك بيات ديشب بد بود. امروز اوضاع كنترل شده . مي خواسته برگرده خانه . دكتر اجازه نداده. سردار طلايي هم قرار است تشريف بياورند. همه مي آيند و مي روند و قول مي دهند. راستي نامزدهاي انتخابات كلاً چند نفرند؟ كبد پيوندي موجود نيست و هر يك روز و حتي هر ثانيه كه مي گذرد شايد جبران شدني نباشد. حس تلخ و بدي دارم. بوي نا اميدي مي آيد. . چرا خبري نمي شود؟ چرا اتفاق خوبي نمي افتد. كبد پيوندي AB- از كجا پيدا كنيم؟

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 16, 2006

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 15, 2006

بابك بيات نيار به يك كبد دارد با گروه خوني AB- كه در بانك پيوند اعضا موجود نيست. كبد بايد از يك بيمار مرگ مغري، شخصي جوانتر از او با حداقل 25 كيلو وزن بيشترو البته با رضايت خانواده متوفي اهدا شود. پيدا كردن اين عضو فعلا مهمترين مشكل است. خانواده بيات و آقاي ستار اوركي راهي شيراز هستند تا راه حلي پيدا كنند. از مطبوعات و رسانه ها و بعضي مراجعين هم ظاهرا كمي دلگيرند كه در خبر رساني موقعيت بيمار و شان او را كامل لحاظ نمي كنند و درخواست كردند كسي بدون هماهنگي اقدام به گرفتن عكس و مصاحبه و پخش خبر و خوراندن داروي گياهي!! به آقاي بيات نكند. خدايا ما ديگر چه جور موجوداتي هستيم كه تو خلق كرده اي؟ براي حل مشكل مالي ايشان هم حركتهاي مهمي شده. كمي ديگر صبر كنيم . اگر لازم شد بلافاصله خبرش را همينجا ميگذارم. عزيز نازنين كه زنگ زدي و همكلامش شدي . ناز نفست! مي گفتند جان گرفت بعد اين همه روز. دوستت دارم مرد! بيشتر از هميشه.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 15, 2006

امروز از تلويزيون براي فيلمبرداري رفته اند بيمارستان . خبرش را ميبينيد احتمالاً. بابك بيات به پيوند كبد احتياج دارد. تنها گزينه موجود بيمارستان نمازي شيراز است. ظاهراً براي اين عمل بيماربايد آمادگي داشته باشد كه با توجه به حال ايشان امكان اين عمل در شرايط فعلي نيست. گويا آقاي اوركي تا فردا به شيراز ميروند. شيرازي ها و پزشك ها و كساني كه با بيمارستان نمازي شيراز بخش پيوند كبد مرتبط هستيد اگر ميتوانيد كاري كنيد. استاد موسيقي طاقت ديوار تنگ اطاق بيمارستان را ديگر ندارد. شايد به خانه منتقل شود. كاش اين روزها زودتر تمام شوند. هم او زندگي كند و باز بيافريند ، هم ما به دلقك بازي هاي اين خانه 3 نفره برگرديم. به خدا من نمي دانم بالاخره براي مشكل مالي چكار بايد كرد يا اصلا بايد كاري كرد يا نه . اما اين طور كه حس مي كنم مسائل و موانع مهمتري هست براي انجام اين عمل. آقاي تيمسار شهردار در ملاقاتشان بابك بيات را بيمه شهرداري كرده اند كه كمك به جايي بوده . حتي اگر نمايشي است براي تبليغات انتخاباتي دستش درد نكند . نمايش عاقلانه و درستي است. امروز دوباره از دخترشان خبر خواهم گرفت.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 14, 2006

با غزل بیات صحبت کردم . تنها موجودی است که جواب یکی مثل من را در این اوضاع می دهد. گفت هنوز تصمیم قطعی گرفته نشده ولی به احتمال زیاد با انتقال به خارج به خاطر وضع جسمی ایشان موافقت نمی شود و مقصد احتمالاًشیراز است. برای کمک کردن گفت که شایسته تر است مسئولین و بزرگترها پاپیش بگذارند که قولهایی داده اند . البته فعلاً فقط قول است و هنوز اقدام نکرده اند. از غزل قول گرفتم اگر وضعیت اضطراری بود و کمک فوری لازم بود به ما اجازه بدهند کاری کنیم. قبول کرد. شماره نماینده قانونی آقای بیات راگرفتم. جواب نمی دهد. محض رضای خدا یک آدم حرفه ای یک خبرنگار یک آدم مهم پیدا نمی شود توی این اوضاع که پی این قضیه را بگیرد؟ من 25 ساعت در شبانه روز هم حاضرم . اما کسی جواب نمی دهد.در مملکت امام زمان اول نامت را چک می کنند بعد حرفت را.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 14, 2006

سلام از همه عذر خواهی میکنم.نویسندگان این صفحه دو نفرند که الزاما مثل هم عمل نمیکنند هر چند همدیگر را دوست دارند. منبع خبر آلوچه خانوم مجله بود و منبع من بیمارستان. خبررسان حرفه ای هم نیستیم و شاید درست عمل نمی کنیم. دقایقی پیش شبکه جام جم ایران زیرنویس کرد: بابک بیات برای مداوا به کانادا اعزام میشود. متاسفانه اطلاعات بیشتری ندادند. لطفاً دقت کنید . بابک بیات به هیچ وجه زیر بار فضای موجود و جمع کردن پول و اعلام شماره حساب نرفته . می خواهم اطلاعات ناقصم لااقل قطعی باشند بعد اعلام شوند. دوستانی در داخل و خارج مشغولند تا به نتیجه ای برسیم. فقط به قیمت کمک کردن, غرور یک انسان که از بسیاری از ما بزرگتر است را فراموش نکنیم. آماده کمک باشیم اما کمکی که طلبیده شود. کمی صبر کنید. راوی عزیز مرا ببخش بابت این ناهماهنگی و تو خورشید گلم. نخواستم خبری بدهم که قطعی نیست یا گفتنش حق من نیست . همگی ببخشید . صبح اگر خانواده بیات تصمیمی گرفتند و فهمیدم اینجا میگذارم. باز هم ببخشید این هیچ کس را و باور کنید فقط نمی خواهد قهرمان آسیاب های بادی دیگران باشد. قرار نبود ما منبع خبر این عزیز باشیم که حتی هنوز ناممان را هم نمی داند . از غیرت خوش غیرتهاست که ما اینجاییم

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 13, 2006

بابک بیات را امروز دیدم.

آن قدر حالش بد بود که بیش از سلامی و سپاسی به از در رسیده ای که نفهمیده بود کیست نشد بگوید و آن قدر حواسش جمع بود که میان صحبتم با دخترش بیاید و اجازه ندهد این نخاله از درآمده بیش تر از غزل نازنین که فقط به پدر و سلامتش فکر می کرد شماره تلفن و اطلاعات و خبر بگیرد و محترمانه جوابم کند. غزل داشت دنبال شماره ای می گشت در دفتر و می گفت : نمی خواهم خسته اش کنم وگرنه همین الان هم اگر بپرسم از حفظ شماره را می گوید….

من یک هیچ کسم . بلکه هم کمتر. بزرگترین افتخارم امروز رسیدنم با هزار کلک به اطاقی بود که مردی در آن خوابیده و به چشمم دیدم که چشمش به آسمان بود نه به در. آقای رفیق سردبیر ممنون که گوشی برنمی داری. آقای خواننده معروف مرسی که جواب اس ام اس را نمی دهی ( و خاک بر سر من اگر قرار باشد تو ترانه ام را بخوانی). دوست خبرنگار درود به شرفت که مرا تا ظهر گرداندی و آخر گفتی مگر حالش بد است؟…. من فقط یک شماره تماس میخواستم . نه برای خودم که 5 سال است دیده اید نخواستم.

داریوش نازنینم. این بار دیگر سکوت نمی کنم. این جا نیستی چون جای تو در این مملکت نیست, میان این همه سایه آدم. مردانگیت را و بزرگیت را دوست دارم. و برادرم اصلان که زحمت وصل شدن ها را می کشد مثل همیشه. و غزل بیات عزیز که شاید باز نشناسیم هم را اگر دوباره روبرو شویم. سادگی تو و عشقت به پدر محبت و اعتمادت به این غریبه را باعث شد. باشد که سایه اش هنوز بر سرت باشد.

و ای همه ما! ساکنان شرکت تولیدی عزیزان از دست رفته! بشتابید که باز سربلندی بستر نشین است تا ما خودمان را بزرگترببینیم. بیایید با هم خجالت بکشیم از دلسوزی و ترحم برای هنرمند. 60 میلیون را بشمارم برایتان؟ سکه های سریال نرگس؟ دستمزد کارگردان فلان مبتذل؟آمار فروش CD خام را می خواهید بدانید؟ همان که رویش آهنگ قشنگ به یامفت کپی می کنیم؟ تبلیغ فلان زهر مار بر دیوار کثیف فلان خیابان؟کنسرت دبی؟ فروش کاست؟ خجالت بکشیم از قیمت گذاشتن روی دین مان به مرد. چند با به کمتر از مفت هنرش را گوش داده ایم؟ چند بار حاصل دلش را دزدیده ایم در روز روشن؟ اگر فوریت نداشت. اگر پسرش تازه از بستر برنخاسته بود. اگر 2 نفر انسان دیگر از جنس محمد اصفهانی در دنیا وجود داشت. لزومی شاید نبود به عیان شدن فضاحت این معرکه 60 میلیونی که به هر کداممان کمتر از 1 تومان سهم برسد.
وبلاگ شهر عزیز! کمی تکان بخور! امضا و راهپیمایی و غر زدن و قربان خودمان رفتن و بهم فحش دادن را لحظه ای , چند روزی بگذار و وجود داشته باش . بگذار صدای نفس کشیدنت را خودت لااقل بشنوی . بابک بیات به پول تو نیاز ندارد. تو به جمع شدن و سبک کردن بار گناهت محتاجی. شماره حساب درست کنیم و کمک کنیم. نه به بابک بیات , به فرهاد مهراد. به ویگن . به حسین پناهی . به فریدون فروغی . به حسین منزوی… آخ که فرهاد مهراد… فرهاد مهراد…. به خدا هر چه نداریم صنف سینه زن و عزادارمان خیلی وقت است که تکمیل شده. بیایید راهی بجوییم تا هر وقت لازم بود به جای چه کنم چه کنم کمک کنیم . بگذارید وبلاگ «باشد». خجالت هم نکشیم. کمک کنیم و بگوییم :من عضو وبلاگشهر به سهم خودم زهرمار تومان وظیفه انجام دادم. بی چشم و هم چشمی و ادا و اصول . گاهی پول جمع کردن هم لازم است. اما گمانم نه برای بابک بیات. که دو مرد هم ارتفاع خودش کافی است امروز.

نگران جمع شدن پول برای بابک بیات نباشید. آدمهای خوب در راهند. نگران سرگردانی خودمان باشیم این وقتها. خانواده بیات اگر همراهی بخواهند اما اماده باشیم.

برای عزت انتظامی , جمشید مشایخی, محمد نوری و … تا هستند کاری کنید. بیایید پیراهن های مشکیمان را پاره کنیم. دست هم را بگیریم و زنده ها را دریابیم . بس کنیم سیاه را و سیاه کاری را.بابک بیات از پوپک گلدره ناکام و عزیز حتماً بزرگتر است مقامات محترم . پس بشتابید با عکاسهایتان.

داریوش عزیز , اصلان نازنین, نگار مهربان
که از ديشب تاحالا لحظه ای دست از پی گیری برنداشتی , خورشید خانوم گل,
راوی عزيز , ساکن محترم سرزمين رويایی , پارسای پارسا نوشت

بی تای مهربان و … زنده باشید و ممنون از همتتان و غیرتتان

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 12, 2006

* توضيح ضروری : اين پست طی چند ساعت گذشته آپ ديت شده است .

همه خبر رو شنيده اند . بابک بيات در آی سی يو بيمارستان ايرانمهر بستری است . نياز فوری به
پيوند کبد دارد . اما گويا همه خبر همين نيست .
هفته نامه چلچراغ , شماره 222 به تاريخ شنبه 20 آبان 1385 صفحه 17 ( موسيقی ايران) منصور ضابطيان و بابک صحرايی در دو يادداشت به بيماری بابک بيات پرداخته اند بنا به گفته پزشک معالج بابک بيات دکتر نصيری طوسی از هر چهار نفری که به علت نارسایی کبد به کما می رن یک نفر ديگه بر نمی گرده بابک بيات در چهار ماه گذشته دو بار به کما رفته …. ايشون بايد فورا عمل پيوند کبد روشون انجام بشه و مشخصا اين عمل فوری برای اينکه انجام بشه نياز به کمک مالی داره . اين دفعه اين عمل در ايران بيمارستان نمازی شيراز گويا قابل انجامه ( خدا رو شکر ) اما برای پذيرش بيمار 30 ميليون تومان بايد به عنوان پيش پرداخت به حساب بيمارستان واريز بشه . و حتما مبلغ مورد نياز از اين بيشتر خواهد شد اما باور کنيد کلش اين دفعه مبلغی نيست . چيزی بين 50 تا 60 ميليون تومن . شايد کمی بيشتر از قيمت يک دانه ماکيسمای ناقابل … ای خدا !

منصور ضابطيان به اهالی ترانه پيشنهاد کرده کنسرت برگزارکنند . گويا اشخاصی هم اعلام آمادگی کردند و هرکاری که بشه انجام می دن مثل محمد اصفهانی , خشايار اعتمادی , مانی رهنما, حامی , نيما مسيحاو ستار اورنگی … حتی گويا با تلاش محمد اصفهانی وزارت ارشاد 10 ميليون تومان کمک کرده ولی همين الان بایت هر شب آی سی يو مبلغ 450 هزار تومان بايد به حساب بيمارستان واريز بشه و از همه مهمتر اينکه زمان داره میگذره . یه کمی فکرامونو … فکراتونو رو هم بذارين ببينم چطوری خيلی سريع می شه اينکارو انجام داد ؟ … اگه اونور آب به خواننده هايی دسترسی دارين که شور مهار نشدنی کنسرتهاشون رو مديون اجرای چند باره ترانه های قديمی ای هستند که ملودی شون رو بابک بيات نوشته , خبر رو به گوششون برسونيد . شايد اگه مبلغ مورد نيازبه دلار و یور تبديل بشه خيلی فراهم کردنش کار سختی نباشه فقط عجله کنيد … اهالی وبلاگشهر اين دفعه بيشتر از کليک کردن و پتيشن امضا کردن ازمون بر می ياد . قرار نيست از کسی بخواهيم حکمی رو تغيير بده … پيشنهاد کنيد چه کار کنيم ؟ و از چه مسيری ؟ مجله چلچراغ چطوره ؟ آدم های اسم و رسم دار وبلاگشهر به جای اينکه بهم بپرين و يقه کشی کنيد آتش بس موقت اعلام کنيد و از بقيه هم دعوت کنيد بيائید با هم يه کم فکر کنيم , سريع تصميم بگيريم و تصميمون رو عملی کنيم . لطفا … لطفا … لطفا قبل از اينکه خدای نکرده … زبونم لال تنها کاری که بشه کرد اين باشه که به تمپليت وبلاگهامون نوار سياه اضافه کنيم و بنويسيم

رازقی پرپر شد

باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستيم و تماشا کرديم

در همين رابطه :

ایسنا: بابك بيات به پيوند كبد احتياج دارد

روزگار غریبیست نازنین

عیادت شهردار تهران از بابک بیات

نت‌های نیمه‌تمام یک آهنگساز

گزارش تصویری از بابک بیات در بیمارستان

همه لینک ها رو از سرزمين رویایی برداشتم .

پی نوشت یا توضيح ضروری : اطلاعات نوشته بالا رو از يادداشت های منطور ضابطيان وبابک صحرايی در مجله چلچراغ شماره 222 تاريخ 20 آبان 1385 صفحه 17 برداشتم پس لازم می دونم که اينو هم اضافه کنم که در گوشه از يادداشت بابک صحرایی اینطور نوشته شده : » خود استاد بيات از هيچ کس توقعی ندارد و شايد اگر به خواست خدا از کما بيرون بيايد از نامه ای که من نوشته ام دلگير شود اما چه کنم که پدر موسيقی ايران بر گردن ما فرزندانش حق بزرگی دارد و … »

اينو اضافه کردم که يادتون باشه, شان و منزلت استاد رو در نوشته های احتمالی تون رعايت کنيد و اگه راهی به نظرتون می رسه تلاش کنيد به بهترين شکل ممکن مطرح بشه . ما هنوز تماسی با خانواده ايشون نداشتيم و اين نگرانی شايد بدون کسب اجازه با شما در ميون گذاشته شده . دعا کنيد شايد, شايد توی پست بعدی خبر خوبی در راه باشه .


آخرين خبر تا اين لحظه : با کمک دوست سبک وزن مون و يکی ديگر از دوستان آقای همخونه و همينطور حساسيت و پی گيری متعهدانه يکی کسانی که فکر می کردم بايد خبر شود پيام رسيد و ارتباط برقرار می شه به اميد خدا . همکاران دور از وطن استاد از بيماری خبر داشتند ولی از اينکه از دستشون کاری بر مي ياد گويا تقريبا بی اطلاع بودند که حالا خبر دارند . با آقای همخونه نيم ساعت پيش صحبت کردم از بيمارستان برمیگشتند . حالا خودشون توضيح می دن حتما !شايد حالا اين اميد وجود داره که از يه مسير منطقی کاری انجام بشه . اينکه ما چه کار می تونيم انجام بديم . چيزی مثل پيشنهاد راوی و يا اينکه فکر می کردم يک حرکت مشترک که وبلاگستان و مجله چلچراغ مبلغش باشن رو – بايد از چلچراغی های وبلاگشهر کمک بگيريم شايد – آقای همخونه گفتند کمی صبر کنيم ببينيم نتيجه اين تماس ها چی می شه! تا هر کاری که می خواهيم رو از مسير واحدی انجام بديم . اينکه حال ايشون چطوره ؟ گويا از کما برگشته اند ولی حالشون هيچ خوب نيست . دعا کنيد دوستان .

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 12, 2006

شنبه ساعت 10 صبح:

آلوچه خانوم: اولی حاضره . یه کم صبر کن که هر دو رو با هم ببری.

باربد: آره بابایی . یه کم صبر کن . اولی خیلی راحت بود.

شنبه ساعت 10:30

آقای همخونه: چی شد باربد؟

باربد: هنوز نیومده بابایی . الان میاد.



شنبه ساعت 11

آقای همخونه: چی شد بابایی؟

باربد:بابایی باید اول یه شیر و بیسکویت بخورم, بعد.



شنبه ساعت 12

آقای همخونه: باربد؟

باربد: بریم بابایی .داره میاد.داره میاد.



شنبه ساعت 1 بعد از ظهر

آقای همخونه: من چه کار کنم باربد؟

باربد: اه ! بابایی چرا داد میزنی؟ اصلا امروز پی پی ندارم.

آقای همخونه: حالا من با این ظرف جیش چکار کنم؟

آلوچه خانوم : بذار فردا دو تاش که حاضر شد با هم میبری آزمایشگاه



جناب آقای سردبیر! فهمیدی چرا امروز ساعت 2 بعد از ظهر رسیدم مجله یا فردا اصل مدارک رو برات بیارم؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 11, 2006

مسابقه . فکر میکنید اين جملات رو کی کجا نوشته ؟ !!!


زن خوب و فرمان بر و پارسای ….. چیزاییه که این خانوم چندتاش هست و چند تاش نیست. پیدا کنید پرتقال فروش را . عاشق شما میباشد نویسنده این مطلب زیبا. وجود داری نذار تو صفحه ات تا از خونه بیرونت کنم . اییییننهههههه!هاهاهاهاها

یه کمی فکر کنید …. بازم فکر کنید

.

.

.

چی فکر می کنید اگه بدونید اینها رو یه آقای همخونه برای يک آلوچه خانوم به عنوان Testimonial برای ثبت در پروفایل ارکات آلوچه بانوی یاد شده تايپ نموده فرستادند … نوشته ايشون بلافاصله هم پابليش شد … البته اینو هم بگم که ايشون شخصا بدون درنگ Sign Out نموده با آی دی همسری که ذکر کردند log In کردند و خودشان شخصا نسبت به پابلیش نمودن آن مباردت ورزيدند …
گفتم حالا که اينطوره بذارمش اينجا شما هم ببينید بلکه نظرتون رو فهميدم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 10, 2006

از نيمه شب گذشته تا همين الآن تصوير دخترکی با کفش باله ساتن مشکی در بهشت زهرا ولم نمی کنه ! می دونی چيه ؟ آليس – ناتالی پورتمن – توی فیلم closer رو به پرتره گريان خودش در نمايشگاه توضيح قشنگی می داد . در جواب اينکه عکس قشنگه میگفت – چیزی که یادم مونده رو می نويسم – » اين دروغه . من ناراحت بودم . اينجا عکس عده ای آدم غمگين رو به نمايش گذاشته اند . دیگران می گن قشنگه ولی واقعيت اينه که تمام اينها غمگين بودند و … »
حالا حکايت من است و دعوت شما به خواندن نوشته ای که نویسنده اش موقع نوشتنش بسيار غمگين بوده احتمالا یا حداقل لحظاتی رو که توضيح داده لحظات بسيار غمگينی بودند …
يه نگاهی به

اين نوشته دوست قديمی سبک وزن من بندازين .

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 9, 2006

حالا که تموم شد و رفت و ما هم دیر خبر شدیم. پس بذارید یه کم شوخی کنیم تا زیاد دلمون نسوزه از این که نرفتیم برای اعتراض به فیلترینگ اینترنت در راهپیمایی اینترنتی خبرنگاران بدون مرز. لطفاً دفعه دیگه زودتر خبررسانی کنید حضرات! ضمناً لازمه بگم دارم شوخی میکنم و خیلی هم پایه هر نوع اعتراضی به فیلترینگ هستم همه جوره؟


با سلام از آنجا که همه دنیا یک لنگه پا منتظر حرکت های یکپارچه و یکدل وبلاگستان است، از شما برای شرکت در راهپیمایی اعتراض آمیز اینترنتی در اعتراض به یک سری چیزها دعوت میشود. برای شرکت در این راهپیمایی اینترنتی می توانید اینجا ، آنجا یا هر جای دیگری که دلتان خواست کلیک کنید.

راهنمای شرکت در راهپیمایی اینترنتی:

پس از ورود به سایت فلش، ابتدا چهره مورد نظر خود را در برنامه انتخاب کنید. با توجه به ضد انقلابی بودن این برنامه رعایت حجاب اسلامی تقریباً ممنوع است. طبق معمول حضورهای اینترنتی، سعی کنید چهره انتخابی شما با خودتان تفاوتهای اساسی داشته باشد. سپس وارد راهپیمایی شده و به دیگر کاربران بپیوندید. برای حرکت در راهپیمایی از کلیک چپ موس و برای دادن شعار از کلیک راست استفاده کنید. با چند بار پشت هم زدن کلیک چپ میتوانید بدوید و با محکم تر زدن کلیک چپ میتوانید بلندتر شعار دهید. در صورت فشار همزمان هر دو کلیک شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست را سرخواهید داد که متاسفانه ربطی به این برنامه ندارد و شما امتیاز منفی میگیرید. در صورت کسب امتیاز کامل این مرحله و شکست دادن غول مرحله آخر ( اسمش را عمراً بگویم! میخواهید فیلترمان کنند؟) شما به عنوان یکی از برندگان مسابقه دویچه وله معرفی خواهید شد…


به جان مادرم وقتی شنیدم راهپیمایی اینترنتی برگزار شده تا صبح داشتم همین خوابها را میدیدم. همینه دیگه! آدمی که عمرش رو پای بازی کامپیوتر تلف کرده باشه عقلش زایل میشه.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 9, 2006

بابک بیات حالش خوب نیست.

چرا الان؟ چرا بابک بیات؟ ای خدا!… چند ماه پیش بود که به قول خودم به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم … بگذارید به شما بگویمش: آن ترانه ام را که اندازه جانم دوست داشتم رساندم به کسی که عاشقانه دوستش داشتم و شنیدم که شاید با آهنگی از بابک بیات هم آزموده شود. فقط شاید. منی که تا پیش از آن داشتم روی ابرها پشتک میزدم از خوشحالی شنیده شدن ترانه، ناگهان دلم ریخت. تا صبح در اطاق راه می رفتم و نمی دانستم دستهایم را باید توی جیبم کنم یا توی دهانم. داشتم میمردم از اضطراب! از شنیدن نام او.

گذشت و هیچ خبری دیگر از آن آرزو و آن ترانه ندارم که چه شد و چه نشد… اما حالا چکار کنیم بابک بیات که موسیقیت نامت را فریاد میزند، حتی زیر آب. ای وای اگر دیر شود. چکار کنیم برایت بابک بیات؟ چکار میتوانیم بکنیم برایت مرد؟غیر از دعا که بلد نیستیم و باورش نداریم؟ چکار کنیم؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 7, 2006

ما امضا کرديم . شما هم برين اين پتيشن رو امضا کنيد حتی اگه فکر می کنيد فايده نداره اينکارو بکنيد . تاجايی که یادمه با يکی از همين پتيشن ها حکم سنگسار اشرف کلهر متوقف شد . در ضمن لطفا و حالا که تا اينجا اومدين اين يکی پتيشن رو هم به پيشنهاد خورشيدخانوم امضاکنيد . گويا دومی رو سازمان عفو بين الملل ترتيب داده .

***

راستی خبر شدين حتماکه توی نيکاراگوئه دوباره اورتگا برنده انتخابات رياست جمهوری شد ! انقلاب پديده غريبيه ! جدی چرا؟!

يه سوال بی ربط ! نظرتون در مورد اعدام صدام چيه ؟