آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 22, 2006

به اينجا سربزنید و مشکل فیلتر بودن بلاگ رولینگ رو حل کنید . البته اگه وبلاگتون مجانیه . از اینجا با خبر شدم . دلیل پینگ های بی خودی هم سروکله زدن بااین بود که باید ببخشید !

Advertisements

Posted in Uncategorized by فرجام on فوریه 16, 2006

20-15 سال پيش بود . دبيرستان می رفتم و به معنی عميق و دقيق کلمه عشق داريوش بودم . يک دايی داشتم کمی از خودم بزرگتر که او از راه بدرم کرد. آن سالها با بچه های محل دار و دسته ای شده بوديم عاشق داريوش و از همه شديدترناصر لايت و ناصر راب و محمد هيکل و من و رضا . رضا همسايه طبقه بالای ما بود و ما دو نفر فقط يک نقطه مشترک در زندگی داشتيم : داريوش . من يک بچه مثبت معلم زاده پای کنکور و عاشق فوتبال بودم و رضا تا سيکل خوانده بود وکارگر کارگاه کفاشی پدرش بود و فراری از توپ و ديوانه تفنگ و اسلحه . اما داريوش شده بود اسم رمز رفاقت ما . از صبح تا شب با هم بوديم . در روزگار نوار کاست و ويديو 2 سال گشتيم تا تمام آهنگهای داريوش را جمع کرديم, 15 نوار 60 دقيقه ای يک شکل که با حروف چاپی برايشان جلد درست کرديم . تصويرمان از داريوش هم خلاصه ميشد به فيلم فرياد زير آب و کنسرت لندن و پالاس و آلمان با کيفيت زهرمار. برای اولين بار در زندگی عاشق شدنمان را برای هم تعريف کرديم و وقتی گفتيم تازه باورمان شد عاشق شده ايم . خواب برگشتن داريوش را ميديديم. کوچه بغليمان يک کوچه باغ بشدت 2 نفره بود که نميدانم چند بار تابلو شهرداری را از سر کوچه کنديم و نوشتيم کوچه داريوش( گمانم اسمش نور افکن يا همچين مزخرفی بود). آهنگ نيستی را پشت سر هم روی دو طرف يک نوار ضبط کرده بوديم وهر روز گوش ميداديم.
من و رضا داريوش را به يک اندازه دوست داشتيم اما نه به يک طريق . رضا ميخواست تا جايی که ميتوانست شبيه داريوش باشد و «تا ميتوانست» شامل اينها ميشد: موی داريوش , ريش داريوش , تيپ داريوش , درد داريوش و گرد داريوش . اول سيگاری شد ( راستش منهم مدتی شدم ) بعد حشيش و …. کم کم برنامه فوتبال توی کوچه بچه ها تبديل شد به بساط توی خونه. نوار داريوش و دود و دود و دود … . قسم خورده بودم که دودی نشوم و نشدم , ولی نميشد نرفت وقتی همه بچه ها با هم جمع ميشدند و ميخواندند و گريه ميکردند . محمد يک روز گفت عاشق راحله ناصر اينها شده , مثل فرياد زير آب … . من رفتم دانشگاه و رضا رفت سربازی . نوار جمع کردنمان همچنان ادامه داشت . «نون و پنير» را رضا پيدا کرد . «امان از» را من گرفتم و رضا که شنيد گفت پس چرا اينطوری شد؟ «سفره سين» را با هم از دستفروش خريديم . حال رضا خرابتر ميشد و من آلوچه خانوم را پيدا کردم . «آشفته بازار» که آمد من از آن محل رفته بودم . روزهای «گل بيتا» بود که رفتيم محل قبليمان عيد ديدنی . بجای رضا يک عملی تمام عيار ديدم . گفت عمو فرجام , تو و داريوش سر و سامون گرفتيد و من شدم «نيستی» . همان روزهايی که «دوباره ميسازمت وطن» را داريوش خواند رضا را در ميدان آزادی ديدم . به يک تاکسی آويزان شده بود و دشت ميخواست . آنقدر پيله کرد تا کتک خورد و رفت . مرا نديد و منهم …. . «راه من» را اما ميدانم که نشنيد , هفته پيش خبردار شدم 3 ماه قبل کنار خيابان تمام کرده . گمان نکنم از مردنش کسی حتی مادرش ناراحت شده باشد . برای خود من که سالها پيش مرده بود. اما يک جمله خيلی خرابم کرد : همسايه مشترکی که اين خبر را داد گفت خانواده اش » حتی » برايش مجلس ختم گرفتند. اينها را نوشتم به حرمت کودکی رضا و خودم و اينکه ميشد من جای او باشم . مرگ رضا و ناصر و دايی آلوچه خانوم و خانه خراب شدن دايی من و محمد و سعيد و …. نمی دانم گناه کيست ! ميدانم تنها گناه داريوش نيست . اين همه آدم که ديروز غفلت داريوش را زندگی کردند و امروز همتش را نمی بينند . اما اين بار بدوش داريوش ها هم هست به تعداد تکرار اين فاجعه . 15 سال پيش رضا گفت :تو که بلدی , بيا برای داريوش …… . من فقط خنديدم , به رضا و امروز ميخندم , به خودم .
تويی که اين مردن غصه دارت کرد اگر وقت کردی يک بار «چنان دل کندم از دنيا…» را گوش کن و يادت باشه من و رضا تقی پور اولين بار با اين آهنگ سيگار کشيديم و سعی کن سيگار نکشی . سيگار چيز بديه… ميخوام کاری که رضا بهم گفت رو بکنم . کاری خيلی بزرگتر از قد خودم . دعا کن .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 8, 2006

عجب مشت محکمی !!!!!!!!!! بابا تو که کشتی اش !!!!!!!!

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 4, 2006

ببينم حالا با اين اوصاف * يعنی چی اونوقت ؟ اوضاع ما چی می شه ! دولت مهرورز می خواد چه طوری مشکل رو حل کنه ؟!!!!!!!!!!!!!!
بی خود نبود اونهمه نگران بودم . با همه اون نگرانی وقتی خبر رو توی یورونیوز دیدم به قول بچه های گیم نت آقای همخونه گرخيدم ! به ضم گاف

* پی نوشت : بی بی سی فارسی فیلتره اگه دسترسی ندارید اصل خبر رو ببينید .
** پی نوشت بی ربط : باربد در همين لحظه حين بازی برای خودش می خونه : برو ديگه , برو دست از سرم بردار …. بعد يه کم مکث می کنه و می خونه : آرزومه … آرزومه

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 4, 2006

جشنواره امسال بی خبر اومد . بی خبر رفت . سهم منزل همخانگی ما فقط مجله فيلم ويژه جشنواره بود و برنامه نمایش فيلمها که خيلی شيک شده . برنامه رو که به آقای همخونه نشون می دادم ازش سوال می کردم فکر می کردی دنيا اينقدر پيشرفت کنه؟ … فکر میکنم سه روزش رو هر کدوم دو بار از کنار سينما های بهمن و سپيده يا همون کاپری و ديانا گذشتم … به جز یک غروب تقريبا همش سوت و کور بودند .

جشنواره سال 70 اولين سال محصل نبودن ما بود و همينطور اولين سال دانشجویی ! اون سال با ياسمين – ق اولين جشنواره زندگيمون رو تجربه می کرديم . روز 22 بهمن سينما آزادی – همون شهرفرنگ خودمون که يادش به خير- شايد 10 – 11 ساعت صف وايستاديم برای نرگس بنی اعتماد . بانوی مهر جويی – اولين فيلمش بعداز هامون که بی صبرانه منتظرش بوديم – توقيف شده بود و بجاش فيلم برنده بهترين کارگردانی رونشون میدادن که همين نرگس باشه . همون جشنواره ای که بيضايی با مسافران اومده بود و مخملباف با ناصرالدين شاه آکتور سينما , يادتونه ؟ چقدر کيف کرديم با نرگس . چقدر اشک ريختيم پا به پای آفاق اصلا … امسال روز پنجم جشنواره غروب از خونه بيرون زدم تا به ياسمين – ق سر بزنم و يک هفته مونده به دنيا اومدن نی نی اش تصوير دوستی قديمی رو در آخرين لحظه های پيش از مادر شدن به خاطر بسپرم …