آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 27, 2005

درگير احساس احمقانه ای شدم ولی فکر می کنم بد نيست باهاتون در ميون بذارمش . طی دو سال گذشته در يک دقيقا در يک روز و ساعت خاص زلزله بم و سونامی اتفاق افتاد . شايد هم تاثير تبليغات تلوزيون باشه يا اينکه آدم وقتی بچه داره ترس های احمقانه اش رو جدی تر می گيره . کيف ايمنی رو فراموش نکنيد و اگه بچه کوچيک دارين ملزومات ضروری اون رو يادتون نره . کنار غذای کنسرو شده و بطری آب معدنی و بيسکوئيت , دو سه پاکت شير مدت دار رو در اندازه های کوچک رو فراموش نکنيد. دو سه تا دونه پوشک کامل رو يادتون نره و همينطور يک بسته کوچيک دستمال مرطوب آنتی باکتريال که فکر می کنم غير از بچه به درد خودتون هم می خوره . با توجه به فصل سرما برای بچه يک دست لباس گرم , يک جفت جوراب و کلاه رو يادتون نره … فکر می کنم چند روزی دورو بر اون تاريخ کذايی باربد رو کنار خودمون بخوابونم … حتی دارم فکر می کنم کجای خونه بخوابيم امن تره … اگه اين نگرانی مضحک رو بهتون منتقل کردم ازتون معذرت می خوام … می دونم حادثه بود و غير قابل پيشبينی ولی دو سال پشت سر هم در يک تاريخ خاص و به وقت محلی با اختلاف زمانی چند دقيقه … شايد هم خيلی نگرانی بی موردی نباشه

* پی نوشت : عرض نکردم خدمتتون همين الان اخبار گفت که زلزله ای حدودا 5 ريشتری ( اگه درست يادم مونده باشه ) قشم رو لرزوند !!!!!!! ……

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 27, 2005

اين چه پائيز مزخرفيه ؟ اين همه مرگ ؟! نسل قبل از من و هم نسلان من روزگاری رو گذروند که کمتر آدمها دغدغه انجام کاری درست و بی نقص رو در سر داشتند يا به قول حمید هامون : کار واسه کار ! نه واسه غايت و نهايتش ! شايد بخاطر همينه که دايره بزرگان داره کوچک و کوچکتر می شه . چه کسی قراره جای رفتگان اين پائيز رو بگيره ؟
فريدون گله … شهريار پارسی پور … منوچهر آتشی و اين آخری همين امروز مرتضی مميز …

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 19, 2005

وقتی آلوچه خانوم تنها در خانه است و مجبور نيست بخاطر حضور جوان اول اين خانه کامران و هومن و يا در خوشبينانه ترين حالت » توپ سفيدم چه خوشگل و نازی … » گوش کند
بعد از مدتها با همان سليقه ضايع عهد بوقی ….

http://www.aloocheh.persiangig.com/audio/vaziri.wma

download

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 10, 2005

نمی دونم چرا چند وقتی پستهام پابلیش نمی شدند . نمی فهميدم مشکل از کجا بود . نوشته هام می پريد . پست خالی بالا می اومد که مجبور می شدم حذفش کنم , اما پينگ می شدم . حتی ترس برم داشته بود که شاید چوب خطم با بلاگر پرشده و قرارمون از اول 3 ساله بوده و من دقت نکرده بودم . به هر حال نفهمیدم مشکل از کجا بود البته آقای همخونه برای n امین بار در طول چند ماه گذشته ديشب دوباره ويندوز نصب کردند . ولی فکر نمی کنم ماجرا ربطی به این داشته باشه . به هر حال از بين پست های بی نمکی که پريده بودند اين یکی رو که از همه بی نمک تر بود نگه داشته بودم . برای خالی نبودم عريضه به جای اون پينگ های بی خود پابليشش می کنم . همين !

*******************

شما دم اذان روز آخر ماه رمضان چه کار می کردين ؟ رژيم طولانی مدت _ اول زمستون که بياد می شه يکسال _ باعث شده که به ندرت احساس گرسنگی زودگذری داشته باشم . به خاطر همين امسال تصميم گرفتم بعد از يک وقفه ده ساله , قدری روزه بگيرم … حال و هوای دم افطار رو دوست داشتم , يک جور خوبيه, يک تک لحظه های , يک جرقه هايی … حس هايی کاملا شخصی … که دلم براشون تنگ شده بود ( نمی خوام وارد مقوله دين و ايمان و از اين حرفها بشم ) … نمی دونم چرا امسال بعد از سالها که روزه گرفتم اصلا اين حسه نيومد … همه چی برام موکول شد به روز آخر مخصوصا اينکه تلوزيون هم توی زير نويسی که اعلام برنامه می کرد همش می نوشت دعای وداع با ماه رمضان و من همش فکر می کردم اين آخرين لحظه … حتما اون حسی که من منتظرشم سراغم می ياد … اون شب شام مهمون هم داشتم بعداز ظهر مشغول کارهام توی آشپزخانه بودم که متوجه شدم چاقوی نازنين عزيزتر از جانم نيست … همه جا رو گشتم وقتی ديدم نيست , مطمئن شدم قاطی آشغال اسفناج رفته توی کيسه آشغالی که آقای همخونه چند ساعت قبل برده بودند پائين , گذاشته بودند توی محفظه آشغالها … در لحظه ای که به اين اطمينان رسيدم چند دقيقه ای مونده به اذان, باربد هم از خواب بعد از ظهر ش بيدار شد … هی هی ! … فکر کردم , حالا چه کنم ؟ هوا الان تاريک می شه با باربد برم توی آشغالها که نمی شه … يک چرخی توی کانالها زدم ديدم يه جايی داره » تو خودت نمره بَيستی « رو نشون می ده باربد نشوندم جلوش دستکش دستم کردم و يواشکی رفتم بيرون … خدا رو شکر کيسه آشغال خودمون رو در محفظه آشغالها به راحتی پيدا کردم همين موقع بارون هم شروع شد صدای اذان بلند شده بود که من چاقوی نازنين مورد نظر رو پيدا کردم … آخرين دم افطاری هم اين ريختی پريد … و اما دليل اهميت چاقو … اين چاقو دست سازه … يه آقای توی يه مغازه ای توی يکی از اين کوچه پس کوچه های رشت که تهش می رسيد به يکی از اين خيابونهای اصلی که من هيچ وقت نفهميدم کجا ست ! می ساختشون . دسته شون چوبی بود و تيغه شون از فنر فولکس واگن ! خوش دست ترين و تيز ترين چاقوهای دنيا برای پاک کردن گوشت و مرغ و ماهی و کلا مصارف خونگی هستند … هيچ وقت نبايد به چاقو تيز کن سپردشون, با کشيدن رو پشت نعلبکی ( کلا ظروف چينی ) تيز می شن … اين سايزی که من گم کرده بودم معمولا تيغه شون از جنسی هست که سياه می شه و از قسمت وسط تيغه که بيشتر استفاده رو ازش می کنی خورده می شه و به صورت هلالی می شه اما حتی وقتی عرض وسط تيغه با ناچيز ترين اندازه اش می رسه بازهم تيزه و عالی کار می کنه … مامانم تابستون گذشته که رفت رشت متوجه شد آقاهه مرده ! و ديگه امکان داشتن همچين چاقويی نيست … خدا رحمتش کنه ! حتی اسمش رو هم نمی دونيم . من دو تا از چاقوهای اين آقاهه دارم يکی شون همينی که گم و پيدا کردم و يه دونه يه سايز بزرگتر که جنس تيغه اش مدلی نيست که سياه بشه و به تيزی اين يکی نيست اتفاقا اون هم چند وقت پيش دسته اش مشکل پيدا کرده بود که يکی از آشناهايی که تو کار چوب سر رشته داشت برام روش دسته گذاشت .
عکس چاقوی مورد نظر رو می تونيد اينجا ببينيد . برای اينکه اندازه اش دستتون بياد گذاشتمش کنار سيب ها