آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 13, 2005

شنبه که بياد می شه دو هفته که باربد شير مادر نمی خوره . از اون صبر زرد استفاده نکردم فکر کردم اول با رژ لب دو تا خط می کشم می گم اوخ شد اگه باور نکرد می رم سراغ صبرزرد , که البته بدجوری باور کرد دو دستی کوبيد توی سر خودش که اوخ شد, حتی فکر کرد لازمه منو دلداری بده . صحنه بامزه ای بود, آقای همخونه پشت سر من نشسته بود از عکس العمل هاش فيلم می گرفت اگه می تونستم تبديلش کنم به فايل اينجا می ذاشتم تا ببينيد . خلاصه که ديگه اصلا پافشاری نکرد البته تا شير می خواست قبل از اينکه به زبون بياره ابروهاشو تو هم می کشيد و می گفت که » اوخ شده «… مشکل من از روز دوم شروع شد . حجم وحشتناک شير تخليه نشده . طوری که دستمو نمی تونستم تکون بدم . سعی کردم به گفته های همه مخصوصا دکترم اعتماد کنم نه بدوشم نه کاری کنم فقط صبر کنم تا اين فرايند طبيعی سپری بشه . مشکل اصلی تاوقتی هست که هنوز شير توليد می شه در حالی که تخليه نشده, بعد وقتی ديگه هيچ فضايی برای جمع شدن شير باقی نمی مونه توليدش متوقف می شه و در مرحله بعد کم کم شير تخليه نشده جذب می شه . حتی بافتی که سفت و سنگ شده يواش يواش به حالت عادی برمی گرده اصلا نترسيد . نه کمپرس سرد نه گرم نه ماساژ فقط صبر کنيد . البته من از باربد فاصله گرفتم و بيشتر اوقاتش رو با آقای همخونه گذروند چون حتی نمی تونستم بغلش کنم و بچه عصبانی از شير نخوردن به توجه ويژه احتياج داره چون به هر حال درگيری روحی بزرگی رو می گذرونه . مثل کسی که داره مخدر ترک می کنه . جدا آقای همخونه خيلی کمک کردند هم به من هم به باربد .
چيزی که ازش می ترسيدم خوابوندنش بود که به طرز غير قابل باوری دارم می بينم بچه بدون شير زودتر به خواب می ره . البته هنوز نصفه شب بيدار می شه بايد بريم و پشتش بزنيم تا بخوابه در حد همون يک تماس کوچولو انگار که آرامش خاطر پيدا می کنه . البته دفعاتش داره انصافا کمتر می شه , می گن بزودی ديگه اصلا بيدار نمی شه . يه کم که پرس و جو کردم متوجه شدم اين يکی در مورد باربد بيشتر از حد معمول طول کشيده . بچه های ديگه بعد از يک هفته ديگه يکسره تا صبح می خوابند .

و اما خودم … يه وقتهايی دلم می خواد بگيرمش بغلم و بهش شير بدم . آدم دلش تنگ می شه . رابطه شخصی قشنگيه . لحظه ها, نگاه ها, خنده ها و بازگوشی ها همه خاطره شدند. اما آدم راحت می پذيردش . انگارهيچوقت شير نمی دادم . مثلا اينو قبلا هم گفتم وقتی تنهايی می رم بيرون انگار اصلا هيچوقت بچه نداشتم . حتی وقتی 4 ماهه بود هم همين احساس رو داشتم . قبل از بچه دار شدن مفهوم مادرانگی براي من چيزی توام با دلشوره ای دائمی بود . ولی در مورد باربد اصلا دلشوره ندارم . نمی دونم همه همينطورن يا نه ؟ اصلا نمی دونم واقعا اين مدل حس های حاد مادرانه واقعا وجود دارند يا کليشه و جلدی پذيرفته شده هستند که آدم ها به راحتی نقش رو با همون مشخصات تعريف شده می پذيرند و بازی می کنندش … قبل از دنيا اومدن باربد همش دلم می خواست اولين ديدارمون در تنهايی اتفاق بيفته . کسی که منو می شناسه اونجا نباشه . دور از نگاههای کنجکاو . چون اصلا نمی دونستم بينمون چه اتفاقی می افته . نمی دونستم عکس العملم چه مدلی خواهد بود . می گن مادرها در نگاه اول عاشق بچه هاشون می شن و من نگران اين لحظه بودم . کمی ترسيده بودم طوری که از يه جايی به بعد ديدم به حضور آقای همخونه احتياج دارم . ايشون هم کمک کرد با وجود کارناوالی که در بيمارستان دقايق پشت در اتاق عمل رو باهاشون گذرونده بودند, وقتی باربد رو آوردند پيشم , جز خودمون و پرستار بخش نوزدان کسی توی اتاقمون نباشه . يادمه وقتی باربد رو ديدم حس می کردم من چقدر می شناسمش وقتی بغلش کردم فکر می کردم چقدر تنش رو می شناسم . همونی بود که توی دلم بود و همون موجودی که مدتهاست بامنه و نسبت بهش حس دارم . حسی شبيه دوست داشتن شايد . خيالم راحت شد . و از اون لحظه به بعد خيالم راحته . وقتی بقيه اومدن توی اتاق اولين سوال مامانم اين بود که: خوشگله, نه ؟ من واقعا جوابی برای اين سوال نداشتم . هنوز هم اگه ازم اين سوال رو بپرسند براش جوابی ندارم . اينو نمی فهمم که می گن مادر ها به محض ديدن روی بچه هاشون عاشقشون می شن . مگه قبلش توی اون 9 ماه حسی نداشتند که حالا يه دفه !… يا شايد اگر من هم اين مدل عشق آنی رو تجربه می کردم برای سوال مامانم در همون لحظه جواب داشتم… شايد هم زيادی با حس هام سر و کله می زنم تا ازشون سر دربيارم, يادمه خيلی طول کشيد تا بتونم بيام اينجا و به عاشقيتهايم نسبت به جناب قندی قندی اعتراف کنم .
ولی حس ها از خيلی وقت پيش وجود داشتند, حس هايی که از قبل از دنيا اومدنش متوجهشون بودم . حس هايی که سرمايه مادرانگی من شدند و از همه مهمتر رفاقتی که خيلی زود پاگرفت … آرشيو اين وبلاگ رو يه وقتهايی خيلی دوست دارم .
اصلا چی داشتم می گفتم ؟ نمی دونم سر و ته حرفهام رو گم کردم .

از شيرگرفته شدگی کادوی تولد باربد بود به اينجانب . اين طفلی کادوهاش به من با دودر شدگی خودش همراهه . روز مادر هم به عنوان کادو !! گذاشتمش پيش مامانم, کادوی من هم اين بود که همون روز با آقای همخونه رفتيم تاتر بيضايی رو يکی دو روزی قبل از توقيفش می شد, ديديم و بعدش رفتيم يک رستوران خاطر انگيز که البته خاطره انگيزناکيش به مادرانگی اين

جانب کاملا مربوط بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: