آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 31, 2005

راستی اين وبلاگ دو روز پيش , سه ساله شد !

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 28, 2005

آقای محترمی رو که عکسشون گوشه سمت راست صفحه است می شناسيد ؟ بزرگ شده نه ؟ عکس قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی ديگه خيلی قديمی شده بود مال یکسالگی اش بود .

راستی بالاخره طلسم شکست و پسرک داره تندتند دندان های باقی مونده رو در می ياره . سه چهارتايی باهم . دندون های مشکل و سخت نيش و آسيا که با از شير گرفته شدگی اش هم قاطی شد و کمی اعصابش رو به هم ريخت , شايد بخاطر همينه که هنوز شب ها يکی دو باری از خواب بيدار می شه .اما اوضاع رو به بهتر شدن می ره از اين گذشته پيشرفتش توی حرف زدن باور نکردنیه و خيلی بيشتر از چيز هايی که می گه می فهمه . زندگی با قندی قندی ای که زبون داره و زبون می فهمه عالمه داره .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 13, 2005

شنبه که بياد می شه دو هفته که باربد شير مادر نمی خوره . از اون صبر زرد استفاده نکردم فکر کردم اول با رژ لب دو تا خط می کشم می گم اوخ شد اگه باور نکرد می رم سراغ صبرزرد , که البته بدجوری باور کرد دو دستی کوبيد توی سر خودش که اوخ شد, حتی فکر کرد لازمه منو دلداری بده . صحنه بامزه ای بود, آقای همخونه پشت سر من نشسته بود از عکس العمل هاش فيلم می گرفت اگه می تونستم تبديلش کنم به فايل اينجا می ذاشتم تا ببينيد . خلاصه که ديگه اصلا پافشاری نکرد البته تا شير می خواست قبل از اينکه به زبون بياره ابروهاشو تو هم می کشيد و می گفت که » اوخ شده «… مشکل من از روز دوم شروع شد . حجم وحشتناک شير تخليه نشده . طوری که دستمو نمی تونستم تکون بدم . سعی کردم به گفته های همه مخصوصا دکترم اعتماد کنم نه بدوشم نه کاری کنم فقط صبر کنم تا اين فرايند طبيعی سپری بشه . مشکل اصلی تاوقتی هست که هنوز شير توليد می شه در حالی که تخليه نشده, بعد وقتی ديگه هيچ فضايی برای جمع شدن شير باقی نمی مونه توليدش متوقف می شه و در مرحله بعد کم کم شير تخليه نشده جذب می شه . حتی بافتی که سفت و سنگ شده يواش يواش به حالت عادی برمی گرده اصلا نترسيد . نه کمپرس سرد نه گرم نه ماساژ فقط صبر کنيد . البته من از باربد فاصله گرفتم و بيشتر اوقاتش رو با آقای همخونه گذروند چون حتی نمی تونستم بغلش کنم و بچه عصبانی از شير نخوردن به توجه ويژه احتياج داره چون به هر حال درگيری روحی بزرگی رو می گذرونه . مثل کسی که داره مخدر ترک می کنه . جدا آقای همخونه خيلی کمک کردند هم به من هم به باربد .
چيزی که ازش می ترسيدم خوابوندنش بود که به طرز غير قابل باوری دارم می بينم بچه بدون شير زودتر به خواب می ره . البته هنوز نصفه شب بيدار می شه بايد بريم و پشتش بزنيم تا بخوابه در حد همون يک تماس کوچولو انگار که آرامش خاطر پيدا می کنه . البته دفعاتش داره انصافا کمتر می شه , می گن بزودی ديگه اصلا بيدار نمی شه . يه کم که پرس و جو کردم متوجه شدم اين يکی در مورد باربد بيشتر از حد معمول طول کشيده . بچه های ديگه بعد از يک هفته ديگه يکسره تا صبح می خوابند .

و اما خودم … يه وقتهايی دلم می خواد بگيرمش بغلم و بهش شير بدم . آدم دلش تنگ می شه . رابطه شخصی قشنگيه . لحظه ها, نگاه ها, خنده ها و بازگوشی ها همه خاطره شدند. اما آدم راحت می پذيردش . انگارهيچوقت شير نمی دادم . مثلا اينو قبلا هم گفتم وقتی تنهايی می رم بيرون انگار اصلا هيچوقت بچه نداشتم . حتی وقتی 4 ماهه بود هم همين احساس رو داشتم . قبل از بچه دار شدن مفهوم مادرانگی براي من چيزی توام با دلشوره ای دائمی بود . ولی در مورد باربد اصلا دلشوره ندارم . نمی دونم همه همينطورن يا نه ؟ اصلا نمی دونم واقعا اين مدل حس های حاد مادرانه واقعا وجود دارند يا کليشه و جلدی پذيرفته شده هستند که آدم ها به راحتی نقش رو با همون مشخصات تعريف شده می پذيرند و بازی می کنندش … قبل از دنيا اومدن باربد همش دلم می خواست اولين ديدارمون در تنهايی اتفاق بيفته . کسی که منو می شناسه اونجا نباشه . دور از نگاههای کنجکاو . چون اصلا نمی دونستم بينمون چه اتفاقی می افته . نمی دونستم عکس العملم چه مدلی خواهد بود . می گن مادرها در نگاه اول عاشق بچه هاشون می شن و من نگران اين لحظه بودم . کمی ترسيده بودم طوری که از يه جايی به بعد ديدم به حضور آقای همخونه احتياج دارم . ايشون هم کمک کرد با وجود کارناوالی که در بيمارستان دقايق پشت در اتاق عمل رو باهاشون گذرونده بودند, وقتی باربد رو آوردند پيشم , جز خودمون و پرستار بخش نوزدان کسی توی اتاقمون نباشه . يادمه وقتی باربد رو ديدم حس می کردم من چقدر می شناسمش وقتی بغلش کردم فکر می کردم چقدر تنش رو می شناسم . همونی بود که توی دلم بود و همون موجودی که مدتهاست بامنه و نسبت بهش حس دارم . حسی شبيه دوست داشتن شايد . خيالم راحت شد . و از اون لحظه به بعد خيالم راحته . وقتی بقيه اومدن توی اتاق اولين سوال مامانم اين بود که: خوشگله, نه ؟ من واقعا جوابی برای اين سوال نداشتم . هنوز هم اگه ازم اين سوال رو بپرسند براش جوابی ندارم . اينو نمی فهمم که می گن مادر ها به محض ديدن روی بچه هاشون عاشقشون می شن . مگه قبلش توی اون 9 ماه حسی نداشتند که حالا يه دفه !… يا شايد اگر من هم اين مدل عشق آنی رو تجربه می کردم برای سوال مامانم در همون لحظه جواب داشتم… شايد هم زيادی با حس هام سر و کله می زنم تا ازشون سر دربيارم, يادمه خيلی طول کشيد تا بتونم بيام اينجا و به عاشقيتهايم نسبت به جناب قندی قندی اعتراف کنم .
ولی حس ها از خيلی وقت پيش وجود داشتند, حس هايی که از قبل از دنيا اومدنش متوجهشون بودم . حس هايی که سرمايه مادرانگی من شدند و از همه مهمتر رفاقتی که خيلی زود پاگرفت … آرشيو اين وبلاگ رو يه وقتهايی خيلی دوست دارم .
اصلا چی داشتم می گفتم ؟ نمی دونم سر و ته حرفهام رو گم کردم .

از شيرگرفته شدگی کادوی تولد باربد بود به اينجانب . اين طفلی کادوهاش به من با دودر شدگی خودش همراهه . روز مادر هم به عنوان کادو !! گذاشتمش پيش مامانم, کادوی من هم اين بود که همون روز با آقای همخونه رفتيم تاتر بيضايی رو يکی دو روزی قبل از توقيفش می شد, ديديم و بعدش رفتيم يک رستوران خاطر انگيز که البته خاطره انگيزناکيش به مادرانگی اين

جانب کاملا مربوط بود

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اکتبر 7, 2005

حالم خوب است . مدتها بود اين ريختی نبودم . يک دوست قديمی داره بهم جرات می ده تا به چيزهايی که سالهاست به تعويق انداخته ام درست فکر کنم . بجای اينکه به فکر کردن بهشان فکر کنم به خودشان نگاه کنم. ممنونم همخونه عزيز .
تولدم خوش گذشت . خوش بودم . همه چيز طور ديگه ای بود . بيشتر از اونکه اين حس رو داشته باشم اين شب و فرداش مال منه از اينکه بهانه ای پيش اومده برای خوش گذروندن , خوشحال بودم . شايد اين خاصيت سن و سال باشه , شايد مال حال اين روزهای من… نمی دونم ! … چند قطره بارونی که ديروز وقتی هوا تازه تاريک شده بود روی سر و صورتم باريد آخر ين کادوی خوشگل 14 مهر امسال بود. 32 سالم تموم شد .