آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 18, 2005

سيب گلاب تابستونی توی بساط ميوه فروشی يهو گم می شه . اونقدر ناگهانی که حتی متوجه عدم حضور ش نمی شی . بعد يه روزی توی هفته های آخر شهريور سيب های درشت قرمز و زرد رو که می بينی يه چيزی توی دلت هری می يزه . انگار بهش گاز زده باشی مزه عجيب و غريبش دويده باشه توی دهنت , بعد در حالی که مطمئنی چيزی که داری می خوری حتی يه جورايی شيرينه غدد بزاقی پرکار می شن و دهنت رو پر می کنند . همه اينها در يک لحظه اتفاق می افته . شايد توی فاصله بين دو تا نفس کشيدن … پائيز داره می ياد … مدرسه … اين سيب ها مال زنگ تفريحند !
نشانه ها زيادند . پلاکاردهای : کتاب درسی رسيد ! روپوش مدارس ! ازدحام دم لوازم تحرير فروشی ها ولی هيچی مثل اون وقتها نيست … نه کتابها . نه روپوش ها نه حتی دفترها! من هنور اون دفترهای خط دار بی حاشيه رو که خط بالائيشون قرمز بود و بقيه آبی بيشتر دوست دارم . همانهايی که جلدشون از يه جور نايلون ضخيم بود ولی بهشون می گفتيم جلد چرمی ! از اين کادر بندی صفحه های دفتر های جديد متنفرم از اون Date و Subject که بالاشون نوشته هم همينطور .
من دفترهامو خط کشی نمی کردم . يه مدل می نوشتم که حاشيه صفحه خالی می موند منطبق با اصول پاراگراف نويسی . يادمه اواخر دفترهای کاهی رو بيشتر هم دوست داشتم , با خودنويس هم می نوشتم . نوشتن قوانين نيوتن و جدول تناوبی عناصر با خودنويس قابل تحمل تر بود مخصوصا از با اون رنگ آبی به خصوص اون موقعها . جوهر های آبی اينطوری زنده نبودند يه جور سبز و آبی ترکيبی . روی کاغذکاهی – به شرط اينکه پخش نمی شدند – حس قشنگتری ايجاد می کردند . فکر می کردم آدم های مهم حتما همينطور می نوشتند روی کاغد های کاهی با جوهر و قلم .

***

ديروز رفتم اسمم رو توی کلاسی بنويسم . ساختمونی که قبلاهاکه دبيرستانی بودم می رفتم . با يه کيف عحيب و غريبی کارهای ثبت نام رو اونقدر لفتش دادم که ممکن بودکلاس مورد نظرم پر شه و مجبور شم يه چيزديگه انتخاب کنم . خب خيلی هيجان انگيزه از هفته اول مهر يه کلاس يک روز در هفته , 8 تا 10صبح . ساعتی که باربد و آقای همخونه خوابند. حتی اگه خواب هم نباشند هم مشکلی نيست چون فصل مدرسه, گيم نت راس ساعت 12 کارشو شروع می کنه و فکر می کنم پدر و پسر از يک صبح تا ظهر دو نفره مردانه در اين منزل همخانگی کلی لذت خواهند برد و من هم بدون اينکه لازم باشه با کسی بابت باربد هماهنگ کنم, می تونم هفته ای يک بارفاصله چهار راه وصال تا ميدون انقلاب رو پياده بيام و به ويترين کتاب فروشی ها نگاهی بندازم . به سر در سينما ها نگاه کنم و با تاسف سرمو تکون بدم که اين چه وضعشه !!! پوسترهای تاتر چسبانده شده روی در کتاب فروشی ها رو نگاه کنم و فکر کنم هنوز کسی پيدا می شه که منتظر تموم شدن زمان نمايششون باشه تا بشه از صاحب کتابفروشی گرفتشون !!! به آدمها و مدل کتاب خريدنشون نگاه کنم و فکر کنم آدم ها وقتی تنهان, وقتی با کسی اند و وقتی با عزيزی هستند که می خوان بهش بفهمونند چقدر عزيزه , چقدر فرق دارند !!! تازه می تونم از قنادی فرانسه شيرینی گردويی هم بگيرم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: