آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 18, 2004

راستی واقعا نمی شه برای نوشی کاری کرد ؟! يه چيزی مثل يه دفاع حسابی و محکمه پسند … يه نظر من صرف پدر يا مادر بودن فرقی نمی کنه , هيچکدوم دليل قابل قبولی برای صلاحيت نيست … کاشکی مبنای قضاوت اين بود که در هر مورد خاص , چی به نفع بچه است ؟ … نوشی داره روزهای سختی رو می گذرونه . خيلی سخته که بزرگ شدن بچه هات اولين چيزی که يادت می ياره نگرانی هات باشه . خدا بهت قوت بده !

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 18, 2004

قدری بيحوصله شدم . البته اوضاع حوصله عمومی ام از چند هفته پيش بهتره , احساسات مثبتی نسبت به خودم دارم . مخصوصا وقتی صبحها با تلوزيون 20 دقيقا نرمش می کنم مثبت انديشی ام به طرز غريبی می زنه بالا . ولی کلا بی حوصله ام . در اين لحظه خاص حوصله هيچ کاری رو ندارم . خوابم می اومد ها ولی حوصله خوابيدن رو هم ندارم . مدتی است حوصله آپ ديت کردن وبلاگم رو ندارم . حوصله مرتب کردن روی ميز ناهار خوری رو که ارتفاع پرت و پلاهای بی ربطی که روش جمع شده همينطور داره بيشتر می شه , ندارم . يه عالمه ای ميل بی جواب … يه عالمه لغت که بايد معنی اش رو در بيارم . يه عالمه کار شخصی … خلاصه حوصله هيچکدومش رو ندارم حتی حوصله زمستانی که درپيشه … بی حوصلگی يه وقتهايی نگرانم می کنه برای چند لحظه چشمامو می بندم و باخودم چک می کنم و متوجه می شم درکمال مسرت همخونه محترم و باربد دو دندون در دايره بی حوصلگی های اينجانب نمی گنجند … خدا رو شکر … خوب که فکر می کنم می بينم در همين لحظه خاص برم هر کدومشون رو بيدار کنم يه جورايی حوصله ام می ياد سر جاش ! … به هر حال خواستم از احوالات آلوچه خانوم بي حوصله باخبر باشيد …

***

دوشنبه شب , شب تولد آقای همخونه بود . و والدين محترم ما به صورت کاملا اتفاقی تنها مهمانان ما بودند . در طول 10 سال گذشته از شايد اين حداکثر پنجمين باری بود که اين 4 نفر زير يک سقف ساعتی رو گذروند ( بااحتساب مراسم خواستگاری و جشن عروسی و از اين حرفها ها !) . تمرين بدی نبود برای شب تولد باربد !
راستی تولد آقای همخونه بسيار مبارک بود و کادو های هيجان انگيزی دريافت کردند. روز تولدشون اگه توی لباسهای نويی که کادو گرفته بودند می ديدينشون عمرا باور نمی کردين 31 سالگی رو پشت سرگذاشتند .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 9, 2004

با صدای وول خوردنش بيدار می شم ( هيچوقت نفهميدم چطوری صدای وول خوردنش منو که روی تختم توی اتاق خودمون خوابيدم بيدار می کنه ) می رم اتاقش می بينم گيج و منگول نشسته وسط تختش . تختش اونقدر پهن هست که منم توش جا بشم البته پاهامونمی تونم دراز کنم ! می رم توی تختش , بغلش می کنم و شروع می کنم بهش شير می دم … متوجه نمی شم چقدر گذشته شايد 7-8 دقيقه, بعد سرعت شير خوردنش کم می شه ! هوا بيرون کم کم روشن می شه … و پسرک کماکمان آروم آروم شير می خوره … سرعتش بازم کمتر می شه بعد متوقف می شه, از خودم جداش می کنم , يه کم صبر می کنم … بعد از پيشش بلند می شم, يه دفعه چشمای خواب آلوش رو باز می کنه و بادقت بهم نگاه می کنه , هنوز نمی دونم چه کار کنم دوباره بخوابم پيشش يا نه !؟ هنوز عکس العملی نشون نداده … بعد انگار يه دفعه منو می شناسه … يکی از خوشگل ترين لبخندهاشو تحويلم می ده و بعد دوباره چشماشو می بنده و می خوابه … لبخندی که يه مدل عجيب و غريبی حاکی از يه جور آرامش و اطمينان خاطر بود …طوری که دلتو بلزرونه و خواب رو از سرت بپرونه … سعی می کنم اون لبخند دم صبح رو , با تمام جزئیاتش به خاطر بسپارم !