آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 31, 2004

وقتی که زلزله اومد من خونه مامانم بودم و داشتم به باربد شير می دادم , فقط يادمه که مانتو برداشتم و همانطور که داشتم می پوشيدمش 4 طبقه رو دویدم و خودم رو رسوندم پايين . پابرهنه , باربد به بغل, بدون روسری … فقط می خواستم باربد رو زودتر برسونم پايين , من از زلزله نمی ترسم … منظورم اين نيست که آدم شجاعی هستم , از سوسک خيلی بيشتر می ترسم تا زلزله , شايد درستش اين باشه که از مردن نمی ترسم … البته فکر می کنم …

***

گويا در وب سايتی يک آقای پروفسور چينی الاصل وقوع اين زلزله رو پيشبينی کرده بودند , مثل اينکه ايشون زلزله بم رو هم پيشبينی کرده بودند. دنيای يک ايرانی اساس پيشبينی ايشون رو کاملا توضيج داده , يه نگاهی بهش بندازيد ,

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 26, 2004


انسان از آنچه بسيار دوست می دارد خود را جدا می سازد . در اوج خواستن نمی خواهد .
حمید هامون روی کلمه » خواستن « خط می کشيد و می نوشت » تمنا « بعد تکرار می کرد «در اوج تمنا نمی خواهد» .

شما ها حمید هامون رو می شناسيد ؟ اصلا فيلمش رو دیدين ؟ برای هم سن های من اين فيلم يک برش مهم تاريخی هستش . يک مقطع . زمان دو پاره می شد: قبل از دیدن هامون و بعد از دیدن هامون ! می دونيد اگه همون موقع پديده ای به اسم وبلاگ وجود داشت چه اتفاق بزرگی می افتاد … چه طور بگم؟! اگه همه اون فيلسوف نماهای عاشق پيشه که تعدادشون هم کم نبود, می شد که حرف بزنند , حرفهاشون خونده بشه و کامنت بگيره …!!

يه روزگاری فکر می کردم ماها خيلی دير به دنيا اومديم . خيلی دير … حتي يه وقتهايی افسوس می خوردم که آخه چرا اينقدر دير؟!! … حالا يه وقتهايی فکر می کنم ماها خيلی زود به دنيا اومديم …خيلی زود !

هذيان می گم اين نصفه شبی … اونهم بعد از 2 ساعت وبگردی! 2 ساعته دارم دنبال يه جايی می گردم که بتونم به آسونی توش آهنگ آپ لود کنم . می تونيد راهنمايی ام کنيد ؟ جايی که قبلا ازش استفاده می کردم الان اصلا بالا نمی ياد . اگه بهم يه جا معرفی کنيد قول می دم براتون ترانه درخواستی پخش کنم !! روی قولم و آرشيوم حساب کنيد.

پی نوشت : اميدوارم باربد با حساب و کتابهای خودش به موقع دنيا اومده باشه .

بازم پی نوشت : همين الان يه جايی رو پيدا کردم . يعنی نمی دونستم همین جايی که توش عکس آپ لود می کنم هم می شه اين کارو کرد . برای اينکه تا اين موقع بيدار موندنم يه فايده ای داشته باشه , آهنگی رو که برای تست آپ لود کردم می ذارم اينجا . يعنی چند روز پيش که هوا بهاری و ابری بود, شايد به خاطر رنگ آسمون بود, نمی دونم ! بعد از مدتها ياد اين آهنگ افتادم . برای من حتی غم عجيب و غريبش هم خاطره انگيزه .

http://www.sharemation.com/aloocheh/sattar.wma

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 23, 2004

هشت و نيم ساعت فاصله زمانی رسيده به صفر ! اون الان اينجاست .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 21, 2004

نمی دونم مامان های ديگه هم مثل من وقتی بچه شون برای اولين بار کتاب مچاله کردند اينقدر ذوق زده مي شن يانه ؟ باربد ديروز برای اولين بار اينکارو کرد . قصه های من و بابام . جلد يک, صفحه نقاشی قصه بابای پهلوان رو مچاله کرد . به خاطر اين ذوق زده شدم که کتاب دور از دسترسش بود و در واقع سينه خيز خودشه به کتاب رسوند و مچاله اش کرد . سينه خيز رفتنش شاهکاره , هر دفعه يادش می ره که بايد بادستهاش جلو بره و هيکل نيم وجبی اش رو پاهاش بلند می کنه بعد که خودشو ول می کنه به جای اينکه جلو رفته باشه می ره عقب . بعد از چند باری اين ريختی گيج زدن انگار يادش می ياد که بايد با دستهاش حرکت کنه ! سر و صدايی هم از خودش در مي ياره که انگار داره کوه می کنه .


ديشب جايی مهمون بوديم که چند تا مهمون ديگه غير از ما داشتند . اون مهمونها دختر داشتند . دخترهای بامزه ای هم داشتند . دختر بچه ها رو که می بينم يادم می ياد وقتی باردار بودم دلم می خواست نی نی ام دختر باشه … حالا احساس بامزه ای دارم … هنوز هم ديدن دختر بچه ها مخصوصا لباسهاشون برام جالبه … اماوقتی به پسرکم نگاه می کنم … فکر می کنم اين مشنگ کوچولو دقيقا همونی هست که بچه من و همخونه ام بايد می بود! خودِ خودشه… تمام اين موجوديتی که اسمشو گذاشتيم باربد .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 20, 2004

می دونم اينکاری که دارم می کنم, اصولا کار درستی نيست . ولی هر کاری کردم
نتونستم جلوی وسوسه لینک دادن رو بگيرم . اونهايی که مثل من فيلم مارمولک رو نديدين آقای صفا از L.A. داره اين فيلم رو در چند بخش روی وبلاگش می ذاره . البته من به لطف اينترنت دايل آپ رايج در اين مرز و بوم امکان گرفتنش رو ندارم . يعنی روراست لازمش هم ندارم . اين روزها اينجا ويدیو کلوپی نيست که نسخه بدون سانسور جشنواره ای اش رو اجاره نده !ولی فکر می کنم به درد اونهايی که اينجا نيستند می خوره .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 18, 2004

زندگی بی سر و صدا و روستايی ما دچار تغييرات جالب و نسبتا پر سرو صدايی شده . آقای همخونه بعد از کلی تحقيق و تفکر و تفحص در کارشون تغييراتی بوجود آوردند و توی اين شهرک دور از آبادانی که توش زندگی می کنيم گيم نت (Game net)نسبتا مدرنی راه انداختند.
برای اينکار دلايل زيادی داشتند مهمترينش اين بود که نزديک ما باشند . کاری که نزديک به خونه باشه و تخصصی هم باشه اونهم اينجايی که ما زندگی می کنيم خيلی دور از ذهن به نظر می رسيد , اينکه تا ده صبح بخوابی و ده و دو دقيقه سر کارت باشی! ولی خب انجام شد . استقبال خوبی هم شده اگه همه چی همينطوری پيش بره خيلی خوبه … خيلی فضای با مزه ايه مراجعين يه مشت پسر بچه ده دوازده ساله هستند که الان در اين روزها قاعدتا بايد از اين چند روز تعطيلی استفاده کنند و بشينن درس بخونن تا يکشنبه که امتخاناشون شروع می شه ولی گويا اين تنها چيزيه که بهش فکر نمی کنند. و من همش نگران تجديدی هاشون هستم و اينکه مامان هاشون چقدر باعث وبانی اين سرگرمی جديد رو نفرين می کنند … بعضی وقتها حرفهايی می زنن که شاخ در مي ياری مثلا بعد از اينکه يک دور بازی رو امتحان کردند می گن خيلی از بيليارد بهتره ( اين شهرک دور از آبادانی ما اينقدر ها هم دهات نيست از اينجور امکانات داره ) و من نمی دونم اين نيم وجبی ها چه طوری قدشون به ميز بيليارد می رسه ؟!
ريتم زندگی من و باربد هم دچار تغييراتی شده . فکر می کنم حالا بشه که باربد رو زودتر بخوابونيم چون خودمون هم يه کمی زودتر می خوابيم . دو روز اول برای آقای همخونه ناهار برديم . باربد با ديدن بابا حسابی ذوق زده می شه ولی اصلا تحمل شلوغی اونجا رو نداره, و اينکه ده , دوازده تا پسر بچه با هم نعره بکشن و ساند افکت تيراندازی و کشتن همديگه رو در بيارن, و از اونجايی که رگ رشتی که از مامان رشتی اش که اينجانب باشم به ارث برده بسيار غليظ می باشد, بسان يک مرد رشتی* راستين رنگش می پره و نگران می شه … حتی گاهی می زنه زير گريه .
. امروز که روز سوم بود آقای هخونه برای صرف ناهار و همچنين مصاحبت با افراد خانواده ساعتی رو به منزل تشريف آوردند تا مبادا ريتم زندگی ملايم باربد قندی رشتی به هم بخوره .
من هم خوبم . نگفته بودم که رژيم غدايی رو شروع کردم وخوشبختانه يواش يواش داره نتيجه می ده! روزها با باربد در آغوشی می رم هوا خوری . هم برای من و باربد خوبه و هم روحيه آدمهايی که ما رومی بينند با ديدن پسر بچه خوش اخلاقی عين کانگورو به مامانش چسبيده وکلاهی شبيه کلاه زبل خان سرشه و به روشون لبخند می زنه, کلی عوض می شه. اگه اين هوا خوری تبديل به يه پياده روی منظم بشه خيلی خوب می شه . زمان زيادی رو پای اينترنت می گذرونم تقريبا اينطوری از اينکه توی دنيا چی می گذره خبردار می شم… میدونم که درموردشون کم می نويسم … باور کردم بدون اظهار نظر من هم همه چيز سرجاشه و شب و روز جاشون رو به همديگه می دن !!! اينی که گفتم اصلا حس منفی ای نيست ها ! چطوری بگم ؟! احساس می کنم دارم مرحله مهمی از زندگی رو می گذرونم و اينکه چطوری پشت سر بذارمش خيلی مهمه .احتمالا در اينکه آخرش چه مدل بزرگسالی از آب در می يام, نقش تعيين کننده ای داره . آره خودشه ! بزرگسالی کلمه ايه که يه وقتهايی خودشو بهم نشون می ده . نه آدم بزرگ شدن ! نه پير شدن ! نه حتی بزرگ شدن ! شايد نوع خاصی از بزرگ شدن باشه … شايد باور جديدی از مامان شدن … هنوز به درستی نمی دونم !

* پی نوشت : از همشهری های محترم مخصوصا آقايان همشهری میخوام که به دل نگيرن !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 11, 2004

باربد ما در پایان 5 ماهگی .