آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 25, 2004

من و آقای همخونه لحظاتی پيش به هم اعتراف کرديم که از رفتار بيشرمانه خودمون نسبت به باربد قندی قندی نادم و پشيمانيم . ما غلط کرديم که فکر کرديم ايشان فکر می کنند که ما دو ناچيز رو اسيری آوردند . خب يه کمی ناله در روز به خاطر احتمالا دندان در آوردن که چيزی نيست . حتی اگه اين يه کم قدر تمام روز طول بکشه !!! از شوخی گذشته در اولين فرصت که ايشون (جناب قندی قندی) کمی حرف حاليشون شد براشون توضيح خواهيم داد که دوره برده داری تموم شده و انسانها همه باهم برابرند حتی اگه بعضی ها برابرتر باشند !

اوضاع بدک نيست, فکر می کنم بازم يه کمی غافلگير شديم . مثل اون دل درد های شبانه اش که فکر می کرديم به سراغش نخواهد اومد . اينبار هم فکر کرديم ماجرا به همين تف مالی پياپی کردن ما و مختصری بد اخلاقی ختم می شه . طفلی يه وقتهايی واقعا کلافه می شه … بدتر از همه اينه که اصلا معلوم نيست اين دندون دقيقا کی در می ياد … سراغ چند تا بچه اي رو که از باربد بزرگترند گرفتم , هنوز هيچکدوم دندون در نياوردند …
توی اين اوضاع خوشبختانه تنها چيزی که حتما جواب می ده با بيرون رفتن با آغوشی هستش … اگه هوا بازی در نياره می بريمش بيرون . توی آغوشی که هست, انگار فکر می کنه خودش داره راه می ره . مرتب به اطرافش نگاه می کنه و لبخند می زنه .


***


من هم خوبم و ملالی نيست , کله ام پره از يک عالمه ديالوگ … يک عالمه برنامه ريزی برای فردايی که نمی دونم کی می رسه . يه عالمه کار هست که می خوام از فردا شروع کنم . منظم و مرتب . اما نمی شه … اينهايی که دارم می گم به هوای غر زدن نذارين ها ! حتی درد دل هم نيست … يه جور بلند بلند فکر کردنه . دلم می خواد زودتر به يه نظم منطقی و قابل قبول برسم . چيزهای خيلی ساده برام دور و بعيد به نظر می رسه . زمان بايد بگذره … زمانی بايد بگذره که می دونم يک روزی افسوس گذشتنش رو خواهم خورد .

*******************************************

يک روزی فکر می کنم پائيز 78 بود . تلفن خونه مون زنگ زد . نمی دونم بعد از چه مدت سراغمون رو گرفته بودند . اصلا مهم نبود که چقدر گذشته بود . مهم اين بود 4 تا جمله بعد از سلام و عليک به اين نتيجه رسيديم که چقدر خوبه که شام بيان پيشمون . گفتند که پس خودشون شام می گيرند می يارن . از مون پرسيدند که چند نفريم . ما 3 نفر بوديم. کمتر از يک ساعت بعد اون دو تا هم پيشمون بودند . از وقتی که از در اومدند تو, اون چند سال بي خبری گم شد … گفتيم و خنديديم و غيبت کرديم و خورديم و نوشيديم و …

ديشب که خوابم نمی برد اينها رو يادم اومد . يعنی قبل از اينکه بخوابم از همخونه پرسيدم اونجايی که
هشت و نيم ساعت با ما اختلاف زمانی داره ساعت چنده ؟ آقای همخونه گفت که وقت خوبيه و برای اخلاق عمومی من بهتره که پاشم زنگ بزنم . زنگ زدم . دخترک خونه نبود . حساب کردم اونجايی که با ما دو ساعت و نيم اختلاف زمانی داره هم وقت خوبی برای زنگ زدن نبود . بعد ياد اون روز افتادم که اون دو تا بهمون زنگ زدند . من و همخونه بوديم و دخترک , بدون حتی يک ثانيه اختلاف زمانی … مريم و اميد هم اومدند باهم گفتيم و خنديديم و غيبت کرديم و … فکر می کردم شايد ديگه هيچوقت نشه سه تاشون باهم پيشمون باشن …

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 17, 2004

يه هفته ای می شه که باربد ما غلت می زنه . دو روز بعد از پايان 4 ماهگی شروع کرد . الان اينقدر سريع اينکار رو می کنه که برای مثال همين يک ساعت پيش بود که گذاشتمش روی زمين رفتم آشپزخانه زير غذا رو کم کنم وقتی برگشتم کاملا برگشته بود روی شکمش و داشت غر ميزد. يه ساعاتی از روز اخلاق درست و حسابی نداره و غری می زنه ها ! … همش فکر می کنيم اين غر غر ها و بد اخلاقی ها بايد به دندون در آوردنش ربط داشته باشه از وقتی بيدار می شه مثل راديو از خودش صدا در می ياره … خلاصه که چند وقتيه بهش می گيم راديو باربد ! …

باربد علاوه بر ماها , اتاق خودش و خونه مون رو می شناسه … فکر می کنم حتی خونه مادرم رو هم می شناسه . توی اين دو هفته گذشته که باهاش چند تايی مهمونی دوستانه رفتيم , متوجه اين مسئله شديم . باربد روی تخت خودش خيلی آروم از خواب بيدار می شه , مگر اينکه گرسنه باشه , تازه در اين صورت هم خيلی کولی بازی در نمی ياره … اما توی يه فضای غريبه مخصوصا وقتی توی اتاقی تنها گذاشته باشيمش , به محض بيدار شدن می زنه زير گريه .

دلم می خواد زودتر بتونه بشينه … فکر می کنم اگه بتونه بدون کمک و تکيه دادن بشينه, کلی می تونه خودش سر خودش رو گرم کنه .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 9, 2004

در حالی اين سطور رو می تايپم که باربد قندی قندی همراه با آقای پدر رفتند به خانه بهداشت شهرکمون, برای اندازه گيری و ثبت قد و وزن ماهيانه . البته باربد هر ماه پيش دکتر خودش هم می ره , ولی چون واکسن هاشو اينجا می زنيم اين مراسم هر ماهه هم زورکی بايد انجام بشه . به هر حال , اون امروز همين نيم ساعت پيش 4 ماهه شد . يه جورايی داره زود می گذره , و من واقعا نمی خوام که زود بگذزه . می دونم اين روزها رو يادمون خواهد رفت که چه شکلی بوده … خنده هاش … سرو صداش … هر چقدر هم که سعی کنی همه چيز رو ثبت و ضبط کنی بازم يه گوشه هايی می مونه که از دستت در می ره ….
پسرک احتمالا در حال دندون در آوردنه, چون لثه اش ورم کرده و تقريبا يک ماه گذشته همش آب دهنش وک و ولو بوده , و تازگی ها مطابق تصوير همش دستش توی دهنشه …
عادت انگشت مک زدن و از اين حرفا نداره, فقط تا جايی که می تونه دستشو می بره توی دهنش و يه وقتهايی اونقدر اين کارو عميق انجام می ده که حالش به هم می خوره و عق می زنه … خلاصه که بساط داريم … مشکل ديگه ای که باهاش داريم اينه که ساعت خوابش چند وقتيه مثل خود ماها با کوسه های اقيانوس آرام هماهنگی داره … بين 3 تا 4 شب خواب شبش رو شروع می کنه … البته خيلی مشکل نيست چون ما ها خودمون عادت زود خوابيدن نداريم … ولی در کل می دونم که يه جور نظم منطقی برای بچه خيلی خوب و مهمه و در اسرع وقت قبل از اينکه تا حدی عقلش برسه بايد يه کاريش بکنيم …
اما هلويی شده برای خودش … وقتهايی که قهقهه می زنه … وقتهايی که موقع شير خوردن با دقت به من نگاه می کنه بعد لبخند می زنه … حتی وقتهايی که بد قلقی می کنه و انگار منو آقای همخونه رو اسيری آورده و حتی ما ها رو لايق يه نگاه خشک خالی هم نمی دونه !!! همش شيرينه … اين جمله خيلی تکراری و کليشه ايه » بچه موجود شيرينيه » … اما وقتی به زبون می ياريش برات ويژه است …. » اين بچه » برات اينقدر شيرينه … بچه ای که مال تو يا يکی از اطرافيانت باشه …کاملا اين قابليت رو داره که اطرافيانش رو عاشق خودش کنه … پدر و مادر و خواهرهام که اسير و آواره شدند و يکی از برنامه های روزانه شون حداقل 10 دقيقه ديدن باربده … انگار باهاش دوپينگ می کنن بعد می رن سروقت کار و زندگی شون … راستی در همين لحظه پدر و پسر برگشتند قدش شده 64 سانتی متر و وزنش 7 کيلو و 200 گرم
ما ها هم خوبيم … تعطيلات رو همينجا مونديم و يه عالمه عيد ديدنی رفتيم . آپ ديت نکردن اينجا رو بيشتر به حساب تنبلی بذارين ! عين تکاليف نوروزی همش به تعويق می افتاد . می دونم که توجيه خوبی نيست و شرمنده … ولی قبول کنيد آدم بايد با وبلاگش راحت باشه …

پی نوشت : اينها رو ديروز تايپ کردم ولی فرصت نشد که پابلیش کنم .