آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 19, 2004

سال نو مبارک

و این هم باربد ما در آخرين روز سال

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 10, 2004

غيبتم خيلی طولانی شد . می دونم و شرمنده . اتفاق خاصی نيافتاده فقط آپ ديت کردن اينجا رو اونقدر مثل کارهايی مثلا مثل رژيم گرفتن و درس خوندن و از اين جور چيزها به فردا و به شنبه و … موکول کردم که يواش يواش ديگه اومدن و نوشتن برام کار سختی شد . البته حضور پر رنگ باربد و زمان و انرژی که لازمه صرفش بشه رو نديده نگيريم . خلاصه که ديگه مطمئن بودم حداقل برای 14 اسفندمون مي يام يه چيزی نمی نويسم که بازم نشد . خلاصه که ببخشيد … اينجانب آلوچه خانوم به همراه آقای همخونه و باربد آب آلبالوی لپ انگوری در کمال صحت و سلامت مشغول زندگی در منزل همخانگی مان می باشيم و اوضاع روبراهه …


… باربد امروز سه ماهه می شه … حالش خوبه … خوش اخلاقه … بازيگوشه … می شه گفت تلاش اوليه برای سينه خيز رو شروع کرده … منتها فعلا با زحمت زياد در جهت عقربه های ساعت و بعضی وقتها خلاف جهت عقربه های ساعت دور خودش می چرخه .. بعضی از صدا ها رو تقليد می کنه يه وقتهايی يه صداهايی از خودش در می ياره و قيافه اش رو ريختی می کنه که انگار داره باهامون درد دل می کنه … از بيرون رفتن با آغوشی ( يا آغوش بند نمی دونم کدومش درستتره ) بيشتر از گردش با کالسکه خوشش می ياد … و ما می خواهيم که به جفتش عادت کنه … اما به هر حال به هر صورتی که از خونه بيرون بياد حسابی خسته می شه … تقريبا در خواب به خونه بر مي گرده … اوضاع خواب شبش محشره … يعنی فکر می کنم شب و روز براش مفهموم داره از يه ساعتی آخرهای شب که می خوابه اگه خوابش خوب سنگين بشه هر وقت که بيدار بشه شير می خوره و حين شير خوردن دوباره به خواب می ره . حتی ساعتهای بيدار شدن وسط شبش داره يه نظمی پيدا می کنه … اوضاع خيلی زودتر از اونی که فکر می کردم يه روند منطقی پيدا کرد … عادت کرده يعنی عادتش داديم ساعتهايی که بيداره باهاش سر و کله بزنيم . يه جورايی خوبه … يعنی پيشرفتش رو توی همه چی حتی ماهايی که مدام باهاشيم حس می کنيم اما خب يه وقتهايی واقعا نمی نتونم به موقع به کارهای ضروری برسم مثلا پريشب تازه ساعت 1 بعد از نصفه شب شروع کردم به شام درست کردن !!! البته همچين چيزی اصلا توی اين خونه تازگی نداره و يه جورايی عرف شده ولی خب يه وقتهايی بايد بشه يه کاريش کرد … بخاطر همين يه دو روزی هست دارم سعی می کنم يه کمی به حال خودش تنهاش بذارم ياد بگيره خودش هم سر خودش رو گرم کنه … بد ک نيست … فکر می کنم بزودی می شه يه تايم قابل قبولی که بش توش يه کاری کرد ( مثلا وبلاگ نوشت ) به حال خودش بذاريمش …

ما ها رو به خوبی می شناسه … مادرم , خواهرهام و تا حدی پدرم رو می شناسه و لبخندهای آشنايی تحويلشون می ده … حتی پای تلفن به ابراز احساساتشون جواب می ده . با مامانم ميونه اش خيلی خوبه باهاش ارتباط کلامی برقرار می کنه ( اگه به صداهايی که از دوتايی از خودشون در جواب هم در می يارن بشه گفت کلام ) اما وقتی من يا آقای همخونه رو می بينه از ته دل می خنده … چشماش برق می زنه … يه وقتايی که خيلی سرحاله و حوصله بازی و گپ زدن رو داره وقتی دوتايی باهم روبرش قرار می گيريم با تمام وجود ابراز احساسات می کنه … يه جور خوبيه … يه وقتهايی يه لحظه هايی منظره پدر و پسر از دور … يه تک لحظه هايی که من از دور نگاه می کنم … وسط بدو بدو هام برای رسيدن به کارهام توی اون فرصت هايی شيرش و خورده و می شه به باباش سپرد … وقتی بی خبر بر می گردم و نگاهشون می کنم که دارن باهم بازی می کنن … وقتهايی که روی سينه همخونه خوابيده و اينقدر جفتشون راحت خوابيدن که نمی شه فهميد کدوم يکی اون يکی رو خوابونده … يه جور خوبيه … انگار هوا بوهای خوب خوب می ده … يه صدايی از ته وجودم می گه اين دو نفر خانواده من هستند … خانواده کوچک وعزيز من … يه مفهوم ديگه از خانواده … خانواده ای که از من شروع می شه … از ما شروع می شه … انگار اين صدا توی وجودم طنين می اندازه … اينجور وقتها نمی تونم نبوسمشون .