آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on نوامبر 26, 2003

ليست عريض و طويل کارهام جلوی رومه . اين دفه قصد کردم تا آخر اين هفته همه چيز تموم بشه . بساط چرخ خياطی جمع بشه . آخرين کارهای خونه تموم بشه . الان هم برای آقای همخونه که خوابه و روحش خبر نداره , تفريحات سالمی تدارک ديدم . البته بعد از فوتبال روز تعطيل ايشان که هيچ مقام و مرجعی در اون دخل و تصرف نداره . مثل نماز وحدت بخش روز جمعه در پارکينگ مقابل منزل انجام می شه . البته امروز مثل نماز عبادی سياسی عيد فطر با چند ساعت تاخير !

بالاخره همه کارهای اتاق نی نی رو خودم کردم . منظورم درست کردن پتو و پرده و حوله و از اين حرفهاست . به خدا اينقدر خوب شد , خيلی ساده شدند و کاملا نوزادانه ! و خوشبختانه نه دخترونه شد نه پسرونه . بدون تيکه دوزی و ميکی ماوس و دانلد داک و از اين حرفها , درواقع همه چيز رو با ترکيب پارچه های چهارخونه و ساده رنگ روشن درست کردم . اگه خيلی دل نبرند از شدت بی ريختی و بی تناسبی با زندگی نوزادی نگرانت هم نمی کنند . تا روزی که نی نی خودش بخواد چه می دونم مثلا اتاقش کاملا فضای ديجيمون يا يه چيزی تو همين مايه ها داشته باشه که ديگه اون موقع سليقه خودشه و به من مربوطی نمی باشد.

آقای دکتر کماکان نگران هستند که نی نی ما زود تر از موعد به دنيا بياد بابت اين نگرانی ايشون که از شهريور ماه به اينجانب ابلاغ شد . جز در مواقع ضروری رنگ شهر رو نديدم . و در حال زندگی روستايی بی سر و صدايی هستم . هر دفعه که رفتيم خدمتشون اين نگرانی بيشتر شد و محدوده حرکت من کمتر و آخرين باری که ملاقاتشون کرديم چنانی ما رو ترسوندند که الان محدوده حرکت من سطح اين منزل همخانگی هستش و بيشترين ناپرهيزی ام اينه که می رم توی راهرو ( همين طبقه خودمون ) و به همسايه روبروی چيزی و که برای پختن افطار کم داشته مثل تخم مرغ يا گوجه و در آخرين اقدام رشته فرنگی که من بعدا فهميدم منظورش همون ورميشل خودمونه , تحويل بدم .
خلاصه عين راپونزل اين بالا ( طبقه چهارم ) گير افتادم . شانس آورديم اف اف اختراع شده و در مواقعی که خرابه آقای همخونه خودشون کليد دارند وگرنه موهای فرفری ام قد 15 ساله شدن نی نی زمان می برد تا به سطح زمين برسه و ايشون بتونن بگيرنش بيان بالا .

و اما نی نی ! حسابی بزرگ شده و طبيعتا شکم من هم . اين که بدونی توی دلت يه موجودی هستش که حالا اگه بيرون باشه اونقدر بزرگه که می شه بدون هيچ ترسی بغلش کرد يه حس عجيب و غريبی به همراه داره يه وقتهايی آدمو حتی می ترسونه . نی نی حرکتش بيشتر و ضربه هاش پر قدرت تر شده و اندامی ازش رو که می تونم از روی شکمم لمس کنم جوندار تر و سفت تر شدند . کماکان از اون تو در حال دلبريه . به ضربه ها سريعتر جواب می ده . و بيشتر از قبل سکسکه می کنه . تعجب نکنيد ! سکسکه نی نی ها رو به وضوح می شه فهميد . يه جور حرکت با ريتم منظم , يعنی هم شدت حرکت , در واقع حرکت که نه تکانی که ايجاد می شه و هم فاصله های زمانی اش منظمه اونهم در يک نقطه ثابت از شکم احساس می شه . کاملا معلومه اين حرکت نمی تونه ارادی باشه و نی نی کنترلی روش نداره . اونهم بخاطر نظمشه و اينکه حرکت درونی هستش يعنی مثل ضربه به سطح شکم از تو وارد نمی شه . کاملا معلومه يه اتفاقاتی اون تو داره می افته که اين بازتابشه . معمولا خيلی هم طولانی نيست . نمی دونم نی نی بيچاره چطوری اين مشکل رو حلش می کنه . از تصور اينکه با هر سکسکه چقدر از مايع اطرافشو می بلعه دلم براش می سوزه . اصلا کلا آدم دلش برای نی نی ها که اينقدر جاشون تنگه و زمان طولانی ای که بايد بگذرونن تا آماده تولد بشن می سوزه . و اين روزهای آخر به نظرم يه قدری کندتر می گذرند …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: