آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 30, 2003

از زير قرآن رد شون می کنی . پشت سرشون آب می ريزی . چمدانها چقدر سنگينند!! باز هم فرودگاه . باز هم بدرقه . باز مسخره بازی دم آخر برای کم کردن تلخی خداحافظی . از پشت شيشه که دست تکان می دن و از نظر دور می شن, طوری براشون دلتنگ می شی که انگار سالهاست نديديشون . داريم ياد می گيريم جلوی اشکهای دم آخر رو بگيريم . ID های ياهو مسنجر که چشم انتظار روشن بودن آدمکشون هستی همينطور دارند زياد می شن !

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 30, 2003

200 روز از بارداری گذشت . 80 روز ديگه تا حد اکثز زمانی که برای تولد نی نی بايد صبر کنيم مونده . ديگه چيزی نمونده ها !… طبق تقويم بارداری الان بايد قدش 35 سانتی متر و وزنش 1100 گرم باشه . نی نی اونقدر بزرگ شده که دقايق طولانی می تونم به تماشای تکون خوردنش بشنينم . و با لمس شکمم بفهمم سرش کجاست, پاهاشو کجا دراز کرده ! حتی می تونم کف دستمو کاسه کنم و طوری بذارمش روی شکمم که احساس کنم سرشو گرفتم توی دستم ! هنوز هم که هنوز با هر تکونش طوری ذوق زده می شم که انگار دفعه اولشه !
دوست داره به پهلوی چپ بخوابم و می ياد نزديک ترين جايی که می تونه پائين قلبم و می خوابه . و من تقريبا تا يک هفته پيش همش به پهلوی چپ خوابيدم . ولی ديگه نمی تونم ! فشار زيادی به استخوانهام اومده و حالا که وزن نی نی و ضمائمش و همينطور وزن خودم بيشتر شده اين فشار بيشتر می شه ! طوری که بخاطر اين درد ها خوابم هم خيلی داره کمتر از قبل می شه . دارم سعی می کنم عادت خودم و خودش رو عوض کنم . شب اول تحمل کرد. صبح بيدار که شدم برگشتم به پهلوی چپ ظرف زمانی کمتر از 2 دقيقه بيدار شد و اومد پهلوی چپم, دلم براش سوخت ! چون روزهای ديگه اولين تکان های صبحش ممکن بود حتی يکی دو ساعت بعد از بيدار شدن خودم باشه . به هر حال داره نجيبانه تحمل می کنه . وقتی می رم بخوابم اونقدر اين پهلو اون پهلو می شه تا خوابش ببره . فقط پريروز صبح, احتمالا طوری لجش در اومد . که شروع که لگد زدن و خودشو يه جوری جمع کرد و سفت شد که از درد بيدار شدم . خنده ام گرفته بود ! قيافه اش رو مجسم می کردم که در حاليکه اخم کرد و داره غر می زنه که اين چه وضعشه ؟!!

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 28, 2003

دير رسيدم . می خواستم اول مهر ماه بيام و براتون از احساسات پائيزی ام بگم . می خواستم بگم چقدر پائيز و مهر ماه رو دوست دارم . بگم اصلا تو اين ماه دنيا اومدم. شايد اين حس رو متولدين هر ماهی نسبت به ماه تولدشون داشته باشند , نمی دونم! ولی مهر برای من جز مايملکم محسوب می شه . مايملکی که دوستش دارم . از تمام سالهايی که با خودم دوست نبودم اين يادمه که از تمام موجوديتم , ماه تولدم و اسمم رو خيلی دوست داشتم . می خواستم براتون از اون سالها بگم . از سالهايی که با خودم دوست نبودم . از سالهای کفشهای قهوه ای از پائيز های اون سالها که علی رغم اون قهر تلخ با خودم آشتی می کردم . با عطوفت بيشتری به خودم نگاه می کردم و دلم برای تنهايی هام و دلتنگی هام می سوخت . سر خودم روگول می ماليدم خودم رو به سينما با يک ناهار يک نفره اساسی مهمون می کردم . برای خودم کادو می خردم و گل . و از خودم می پرسيدم چند تا پائيز ديگه کشش دارم که هوای خودم رو اين ريختی داشته باشم. نمی دونم فقط پائيز اون سالها اين ريختی آدمها رو هوايی عاشق شدن می کرد؟ يا هرکسی همچين پائيزهايی رو يه جايی گوشه خاطراتش نگه داشته .
اين آهنگ رو گوش کنيد . يادم می ياد توی اتاق اونی که هشت و نيم ساعت باهامون فاصله زمانی داره , گوش می کرديم. آخر شب , وقتی که همه طوری عميق خوابيده بودند که صدای نفسهای منظمشون رو می شد از پشت در های بسته اتاقهاشون شنيد. پائيز سالی که زمستونش پوستر جشنواره دوازدهم رفت روی ديوار! و گلهای نرگس توی گلدون خشک شدند .

http://anazel.free-host.com/paeez.wma

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 20, 2003

کار نقاشی خونه ما به خاطر سرما خوردگی ناگهانی آقای همخونه دچار وقفه هايی شد . البته اگر مصرف کننده آدامس های Love Is بوده باشيد , بايد بدونيد که love is catching cold . به همين علت واضح و مبرهن بنده هم سرماخوردگی مربوطه را از ايشان اخذ نموندم .
عالمی داره سرماخوردن توی تابستون , اونهم اگه قرار باشه بخاطر اقامت نی نی در دل , بدون دارو برطرف شه . خدا رو شکر با مراقبت و از اين حرفها به خير گذشت . پروژه قابل سکونت شدن خونه ما بعد از نقاشی به خاطر سرکار رفتن آقای همخونه به کندی پيش می ره ! تما م ديروز آقای همخونه با همراهی خانوم همشيره اينجانب موفق شدند گرد و خاک خونه بعد از نقاشی رو تميز کننده و همه وسايل رو يک دور گردگيری اوليه کنند. هنوز چيدنش مونده . داشته باشيد دو تا آدمی که حساسيت فصلی دارند بخوان با هم همچين کار خفنی رو انجام بدن . البته با مصرف يک بسته 300 برگ دستمال سه لايه چشمک و همنوازی ممتمد فين های پياپی انجام شد , خدا رو شکر! اما هنوز کلی کار مونده و ما کماکان در هتل مامان کنگر ميل نمونده لنگر انداخته ايم .

نی نی خوبه ! پدر سوخته ای شده برای خودش ! تکانهاش دوست داشتنی تر شده . يه وقتهايی که به پهلو می خوابم اگه دستمو بذارم زير همون پهلو که روش خوابيدم انگار می ياد تو دستم . يه روزهايی خيلی وول می زنه . فردای روزی رو که به اين صورت گذرونده باشه , همش می گيره می خوابه . فقط هر از گاهی انگار از اين پهلو به اون پهلو می شه .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 12, 2003

ما تقريبا سه سال پيش به اين خونه ای که الان توش زندگی می کنيم نقل مکان کرديم . تا حالا سه تا صاحب خونه عوض کرديم . يعنی اينطوری که هر دفه , سر سال خونه فروخته شده ما هم روی خونه به صاحبخانه بعدی فروخته شديم . و مبلغی از پول خونه که خريدار بايد به صاحبخونه قبلی می داد پول رهن خونه بود که صاحبخانه جديد متعهد به پرداختش در پايان مدت قرداد می شد و اين هی دست به دست چرخيد خدا امسال رو به خير کنه (آمين) بگذريم . از همون اول هم ديوارهای خونه اصلا تميز نبودند . اما صاحبخانه مسبوق آب پاکی رو روی دستمون ريخت که رو من حساب نکنيد . صاحبخانه سابق هم که از همون اول با لبخندی به پهنای صورت به ما معرفی شد و ابراز کرد که ما مثل بچه هاش می مونيم و اصلا می تونيم بهش بگيم بابا و از اين حرفها ولی ما در پايان يکسال فهميديم عجب بابای بديه و بيچاره بچه هاش . شرط تمديد قرداد ما با صاحبخانه فعلی اين بود که حتما خونه رنگ بشه چون ديوار ها قابل شستشونبودند و ديگه اونقدر چرک گرفته بودند که شبيه ديوار اتاق های مسافرخانه های ناصر خسرو شده که قهرمان های فيلم های مسعود کميايی بعد از سالها حبس به خاطر قتلی ناموسی و يا مثلا حبسی طولانی مدت که به جای دوستی بابت رفافت تحمل کردند, در روز اول آزادی می گيرند معمولا هم کنار پنجره شون يه طاقچه است که کنار پرده فلاکت باری يه گلدون پر از گل مثلا گل شمعدونی هست که به طرز اغراق شده ای وسط اون همه چرک و کثافت و نکبت سر زنده و شاداب به نظر می رسه و معمولا قهرمان قصه قبل از اينکه تصميم بگيره يه جور درست و حسابی کلکش کنده بشه , برای اينکه ما فقط به ظاهر خشنش نگاه نکنیم و بدونیم چه قلب لطیفی داره , باقی مونده ليوان آبشو خالی می کنه پای گلدون و چاقوی ضامن دار و يه دور چک می کنند و پاشنه کفش و می کشن و يا علی !…. چی داشتم می گفتم ؟ آهان ! ديوار های خونه مون شبيه ديوار ها اتاق های همچين مسافر خونه هايی شده بود . آقای صاحبخانه فعلی تلويحا شرط ما رو قبول کردند ولی تا حالا اگه شما به روی خودتون آورديد ايشون هم به روی مبارک آوردند … ما هم هرچی فکر کرديم , ديديم زشته! آبرومون پيش نی نی می ره با اين ديوارها . اين شد که از صبح روز 4 شنبه ( روز پدر ) به همراه 3 جوان برومند که دستمزدشان اين خواهد بود که نی نی (اگه دلش خواست) عمو يا دايی صداشون کنه , مشغول نقاشی خونه هستند تا مناسب و شايسته تشريف فرمايی قدوم مبارک و همايونی عاليجناب نی نی باشه , تا ساعتی پيش که بهشون سر زدم نصف کار انجام شده . البته برای هماهنگی با چرکهای یاد شده هر مرحله از کار رو با همراهی صدای سحر انگيز (!!!!!) جواد يساری شروع می کنند و وقتی حداقل یه دور آستری زدند و نکبت ها رو پوشوندن با مارک آنتونی به کارشون ادامه می دن و الی آخر !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 12, 2003

عکس العمل ها نسبت به نی نی خانوم بودن احتمالی نی نی ما تا حالا متفاوت بوده … يه سری شوکه شدند ( قبلا گفتم که همه قسم می خوردند و شرط می بستند که ايشان حتما آقا خواهند بود) يه عده هم بشکن زدند و کلی ذوق کردند … چند نفری می گن روی اين سونوگرافی ها حساب نکنيد … افرادی دليل و مدرک می يارن که وقتی گفته می شه نی نی دختره بايد روش حساب کرد وقتی مشکوک به پسر باشه احتمال برعکس بودن نتيجه وجود داره و …. و … و … که اينجانب آلوچه خانوم همينجا صراحتا اعلام می دارم که نی نی هر چی باشند قدمشون سر چشم … ما به هيچ عنوان برای برطرف شدن کنجکاوی به سونوگرافی مجدد نخواهيم رفت مگر اينکه به دلايل پزشکی آقای دکتر همچين دستوری صادر کنند . در ضمن با مقادير متنابهی پيشنهاد خواستگاری مواجه شديم که آقای همخونه تکليف همه رو اينطوری روشن کردند که دامادم بايد مثل خودم ياغی باشه و استقلال عمل داشته باشه

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 7, 2003

آقای دکتر چشمش به مونيتور بود و چيزی نمی گفت . آقای همخونه هم کنار دستش نشسته بود و نگاه می کرد . و برای اينکه بتونه خودشو کنترل کنه لبشو گاز می گرفت . سر آخر به حرف اومدم و پرسيدم . دور سرش اندازه است ؟ همه چيزش سر جاشه ؟ دکتر خنديد و گفت خيلی خوبه . بعد شروع کرد به توضيح دادن به آقا ی همخونه . اين مچ پاشه . اين زانوشه می بينی ؟ اينم کف پاش بعد مونيتور رو برای چند لحظه برگردوند که منم ببينم , يه نمای خوشگل از کف پای نی نی شايد داشت انگشتهاش رو هم تکون ميداد …. دو باره شروع کرد به توضيح دادن به آقای همخونه … با احتياط پرسيدم معلومه که چيه ؟ مکثی کردو گفت . 80 درصد , 85 , 90 , 95 درصد دختره . دو , سه هفته ديگه که چرخيد می شه 100 درصد گفت ….
ديگه نمی شنيدم . قلبم داشت از توی يقه پيراهنم می زد بيرون ! دختره … دختره … نی نی خانوم ؟!!

هيجانم مثل وقتی بود که برای اولين بار صدای قلبش رو می شنيديم . شايد در اون لحظه هر چی بهم می گفت همونقدر هيجان زده می شدم .

***

اگه ديروز ظهر توی خيابون انقلاب زنی رو با روسری و کفش تابستونی سفيد با يه شکم گنده ديديد که هر کاری می کرد نمی تونست لبخند توی صورتشو بپوشونه من بودم .

***

شب در حالی که نی نی خانوم (؟) زير دستمون لگد می زد . به آقای همخونه گفتم که گيجم . به کمک احتياج دارم تا از حس هام سر دربيارم . آقای همخونه گفت بعضی از حس ها رو نبايد معنی کرد . شايد حتی نبايد تعريف کرد … و من فکر می کردم شايد اين حس رو بايد فقط تجربه کرد … زندگی کرد …

***

خيلی کار دارم . مامان يه دختر بودن کلی قابليت لازم داره . بايد خيلی کارها بکنم . فکر می کردم برای مامان يه پسر بودن کلی بايد زحمت بکشم ولی حالا می بينم برای مامان شايسته ای برای يه دختر بودن خيلی چيزها بايد ياد بگيرم … بايد تنبل بازی رو بذارم کنار و کلی از خودم کار بکشم … يه دختر قوی يه مامان قوی لازم داره … بايد يه کمی هم قرتی بشم … اين طوری خيلی نااميد کننده به نظر می رسم … آلوچه خانوم … آماده , حرکت !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 2, 2003

دو هفته ديگه سه ماهه دوم ( بهترين ماههای باردای ) تموم می شه و وارد سه ماهه سخت و سنگين سوم می شم . من هنوز نه باد کردم نه ورم . شکمم که خب , خيلی جلو اومده ولی خودم به نظر خودم هنوز چاق نشدم . شدم مثل قبل از وزن کم کردن ماههای اول . شايد يه کوچولو بيشتر . شنبه می ريم ببينيم اين سرتق که همه می گن پسره واقعا چيه ؟! يه حسی بهم می گه دختره . نمی دونم چرا ؟ شايد چون يه جورايی از اين که همه می گن پسره لجم دراومده . ( حتی خانومی که دربان توالت عمومی پارک بود هم بهم گفت پسره ! )
اينکه کدوم رو بيشتر دوست دارم رو به درستی نمی دونم . يعنی می ترسم . خب دختر خيلی دوست دارم ولی فکر می کنم يه مامان خوب بودن برای يه دختر تو اين مملکت , کار سختيه ! می ترسم کم بيارم . می ترسم نتونم قد ادعاهام باشم . در هر صورت , دختر داشتن اونقدر جذاب هست که آدم نتونه از فکر کردن بهش خودداری کنه . از پسر داشتن هم يه جورايی می ترسم . خب ما سه تا خواهر بوديم . فکر می کنم ادبيات پسرانه و مادرانه چيزيه که بايد شخصا ياد بگيرمش . هيچ آموزشی در اين باره نديدم . از نمونه های دور و برم هم خوشم نيومده . پس الگويی برای کپی برداری هم ندارم .
نی نی هر چی که باشه , خيلی زياد روی آقای همخونه حساب می کنم ولی دوست دارم بتونم توی رابطه شخصی ام با نی نی ابتکار عمل رو به دست بگيرم . نی نی هر چی که هست دلم می خواد حسابی شيطون و آتيشپاره باشه . هر وقت اينو می گم آقای همخونه می گه » بعدا اينو يادت می اندازم .» ولی دارم اينجا می نويسم که نتونم بزنم زيرش . دلم يه بچه بلا می خواد که از پوست صورتش حرارت بزنه بيرون و توی خرابکاری هاش خوش فکر باشه . اونقدر هم سر و زبون داشته باشه که نشه بهش چيزی گفت و عملا وا بمونی . باور کنيد راست می گم . بلوف نمی زنم . همچين نی نی ای در آينده آدم جالبی می شه . من بيشتر از 10 ساله همچين آدمی رو می شناسم و 5/8 ساله که دارم باهاش زندگی می کنم پس بی ربط نمی گم .