آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 25, 2003

يادداشتهام تکراری شدند ! حتی برای خودم هم دیگه جذابيتی ندارند . فکر می کنم باید برم مرخصی وبلاگی !

Advertisements

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 25, 2003

ما امروز يه سر رفتيم بازارچه خيريه که دوستان وبلاگی رو ببينيم ! فکر کنم يه کمی زود رفتيم چون هيچکس نبود ! يعنی راستشو بخواهيد غرفه بلاگر ها تشکيل شده از يک ميز!! که پشتش چند تا صندلی خالی افتاده , خلاصه يه کمی اين پا اون پا کرديم تا يه خانومی اومدند که گويا مسئول غرفه بودند, توضيح دادند که بچه ها 5 بعد از ظهر به بعد می يان و اون موقع هنوز ساعت 4 نشده بود ! من و آقای همخونه هم بعد از اينکه يه گشتی زديم حوصله مون سر رفت و برگشتيم ! هيجان انگيز ترين غرفه هاش غرفه های غذای آمادهء خونگی بود! انواع سالادهای سرد ! کتلت و لوبيا چيتی ! که البته ما بعد از پرس و جوی تلفنی از آشپزخانه هتل مامان, که هميشه با رويی گشاده , آماده سرويس به آلوچه خانوم اينا می باشد! ترجيح داديم اونجا چيزی نخوريم !
خلاصه که برای قرار گذاشتن جای خوبی بود ولی برای خريد کردن نه ! فقط يه غرفه بود کنار غرفه وبلاگی ها که کارت اينترنت می فروخت . من همچين قيمت هايی تا حالا نديده بودم ! 10 ساعت شبانه از 2 تا 9 بامداد همش 800 تومن از قرار ساعتی 80 تومن !!!! اينقدر اين قيمت عجيب بود که فکر کردم نخريم بهتره و لی من بعدش پشيمون شدم ! خلاصه فردا هم وقت هست برين کارت اينترنت بخريد!

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 25, 2003

داشتم صفحه آمار مون رو چک می کردم , ببينم از کدوم لينک ها کليک داشتيم ! برای اولين بار کنجکاو شدم ببينم کسانی که از طريق گوگل search می کنند , دنبال چی می گردند که سر از آلوچه خانوم در می يارند ؟! کلمه ها در اون زمانی که من صفحه رو به يونيکد برگردوندم اينها بود :
سکس و سکسی 10 مورد . عکس 4 مورد . ليست , کتابها , جديد و خانوم هر کدوم 2 مورد و کلمه هايی مثل منتظر , بارداری , نونهالی , گمنام , پاتر , هری , اينترنت , صدام , خانه , دختر, کاف , شهيد و سالمندان هر کدوم يک مورد !!!
واقعا يه نگاهی به اين لغتها بندازيد !! فکر نمی کنم هدف هيچکدوم از اين search کنندگان عزيز تامين بشه .

***

راستی دکوراسیون کامنتم رو با کمک پاورقی عوض کردم !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 21, 2003

سينا مطلبی بابای مانی بازداشت شد !!!!!!


سينا مطلبی را آزاد کنيد

روی لينک بالا کليک کنيد , و طومار رو امضا کنيد . می تونيد کد لينک رو از وبلاگ حسين درخشان برداريد و توی وبلاگهاتون بذارين !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 21, 2003

بنام خدا
مسابقه
به کليه کسانی که به سوال زير پاسخ صحيح بدهند 10 ساعت اينترنت رايگان از طرف آقای همخونه هديه ميگردد

منظور آلوچه خانوم از واژه زير که پريروز خطاب به من گفته شد چيست :

«دودی»
بجنبيد که جايزه ها رو بردن

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 20, 2003

من ديروز هاپوی مليحی بودم . از اون مدلهايی که پارس نمی کنند اما نمی تونن دندونهاشونو نشون ندند ! نشسته بودم پای کامپيوتر صفحه بلاگر رو باز کردم و تايپ کردم : » فکر می کنم دچار افسردگی وبلاگی شدم ! … » آقای همخونه که برگشتند خونه نگاهی به من بعد نگاهی دو خطی که تايپ کرده بودم انداختند و پيشنهاد کردند:» بزنيم بيرون !» , خيلی خوب بود … با چند سيخ دل و جيگر حالم اومد سر جاش و خلقم محمدی شد ( من با بوی هر کوفتی که در حال کبا ب شدن باشه حالم خوب می شه) … و با بررسی محيط اطراف کلی تفريح کردیم :
اين روزها بيرون که می رين يه نگاهی با دقت به دور و بر خودتون بندازين ! ايمان می يارين که : بهار, فصل جفتگيري پستانداران می باشد!… شهرک ما که از اين قراره : مقادير زيادي جوان , نو جوان , نوباوه , نوپا و غيره در حالی که هنوز لباسهای عيدشون تنشونه و کوچکترها در حالی که کفشهای اسکيت پاشونه و حتی گربه ها ! در حالی که خودشون رو به شدت برق انداختند و چشماشونو خمار کردند … در گروههای دو يا چند نفری , البته خواهران جدا و برداران جدا, با رعايت کامل موازين !! در حال متر کردن محيط پيرامون هستند ! بعد هر چی پيش می ره اين دسته جات به هم نزديک تر می شن, از يه ساعتی به بعد وقتی هوا رو به تاريکی می ره … اين دسته جات در هم قاطی شده تبديل به زوج های مرتب می شن ! و يه کم بعد, غيبشون می زنه ! هر کدوم سعی می کنن خلوت ترين مکان رو پيدا کنند که ماشاالله اينقدر تعدادشون زياده مکان خلوتی باقي نمی مونه ! گربه ها از همه موفق ترند … بلاخره می تونن زير شمشادی , جايی, قايم بشن ! … خلاصه هر کدوم از برو بچه های دور رو بر رو که فکرشو بکنی دقيقا در آستانه امتحانات آخر سال به شدت عاشق و درگير می باشند … البته اين ماجرا پيامد هايی هم داره ! معمولا وقتی گندش در می ياد, می يآن سراغ آقای همخونه با سالها تجربه در زمينه حل مسائل عاطفی و عقشولی !!! دنبال آخرين راه حل ها برای فراموشی می گردند !
برای گربه ها نمی شه کاری کرد, چون آخرهای شب که حسابی همه جا خلوت می شه صدای مرنو مرنو شون رو به وضوح شنيد !!! … پريروز آقای همخونه با سه تا بچه گربه ای که احتمالا چند ساعت بيشتر از تولدشون نمی گذشت اومدند خونه ! سعی کردند با سرنگ بهشون شير بدن که کار خيلی سختی بود …

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 17, 2003

بازگشت اژدها
خواندن اين مطلب برای دانشجويان سال دوم به پايين نسبتا ممنوع است
سلام علم ! سلام دانش ! سلام تحصيلات ! من برای N امين بار برگشتم ! اگه نفهميدين يعنی چی پس گوش کنيد .
در مهرماه يکهزار و سيصد و شصت و ده (1370) , با اولين شکاف در لايه اوزون کون آسمان سوراخ شده و حقير وارد دانشکده فنی شدم و افتخار آفرينی آغاز شد : 2 مقام قهرمانی در مسابقات گل کوچک , 1 قهرمانی در جام رمضان , خوردن 4 پرس چمن پلوی دانشکده در يک وعده , برگزاری ليگ حرفه ای خرپليس در حوض وسط دانشگاه , تشکيل گروه آپاچی , طرح نامگذاری تمام دختران دانشکده ( که با اعطای عنوان » بلبل سر درخت نارگيل» از طرف خواهران عزيز جبران شد) و موارد بسيار که در اين مقال نمی گنجد . ليکن از آنجا که اين مملکت هيچگاه نوابغ خود را درنمی يابد , برای من در طول مدت تحصيل 4 بار حکم اخراج صادر شد آنهم بدلايل واهی زير :
تعداد 15 ترم مشروطی از کل 16 ترم گذرانده در مقطع کارشناسی ( تمام اعداد و ارقام صحيح ميباشد . لطفا به گيرنده های خود دست نزنيد , اشکال سالهاست که از فرستنده است ) . افتادن در دروس رياضی 1 و 2 و مهندسی جمعا 26 بار که ميکند بعبارت 106 واحد ( تقريبا يک فوق ديپلم رياضی ) . وجود 5 ترم در بين 15 ترم مشروطی که مجموع معدلشان هم 10 نميشود و …. خلاصه به اين دلايل واهی , هی ما را از در بيرون کردند و ما از پنجره برگشتيم تا 4 سال پيش که نگارنده خودش از رو رفت و در حاليکه يکی دوتا درس بيشتر نمانده بود که گوساله گاو شود , اقدام به ترک دانشگاه نموديم . تا امروز که فهميديم با همت دستهای پشت پرده , طی ابلاغی رسمی به بنده اعلام شده که: «خير سرت بيا قال رو بکن گورتو گم کن». بله بسلامتی ما باز هم برگشتيم . اما برای آن عده از عزيزان دانشجويی که بدليل 3 ترم ناقابل مشروطی تشريف برده اند قاطی باقاليها و الان مات مانده اند که اين آقای همخونه داره مزخرف ميگه و يا اگه راست ميگه چه جوری ميشه اينجوری ميشه عرض ميکنم که من با سند ثابت ميکنم که از سران مشروطيت هستم و شوخی هم ندارم . اما اينکه چطور تا اينجا دوام آورده ام را بعلت بدآموزی از بيانش معذورم . همينقدر بگويم که از تعهد و حذف ترم و تغيير نمره بگير تا کميسيون خاص دانشگاه و وزارت و شورای عالی امنيت ملی و تشکيل پرونده جنون گاوی … در مورد اين دفعه آخر هم نيروهای آمريکايی تحت پوشش حمله به صدام وارد عمل شدند . خلاصه اگر دارند اخراجتون ميکنند کوتاه نياييد , مملکت قانون داره الکی که نيست . ولی خداييش ما در اين 11 سال کارشناسی ناپيوسته (بدليل اخراجهای مکرر) همه کار کرديم بجز تقلب که اگر کرده بوديم الان مثل بقيه همکلاسيها فارق التحصيل بوديم , اما عيب نداره اين ترم ميرم جبران ميکنم .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 14, 2003

اين فيلم روحتما ببينيد ! (البته با اين سرعتی که فيلمهای روی پرده اون سر دنيا می رسن اينور, احتمالا بعيده تا حالا نديده باشينش ! ) دو تا زن اول فيلم نمی دونن چرا زندگی می کنن . يعنی دنبال اين می گردن که چرا و چه جوری بايد زندگی کرد ! و زن سوم فيلم به نتيجه می رسه :

«That is what people do ! … they stay alive for each other»
اما نمی تونه اينو حالی آدمی بکنه که درگير اين سئواله . نمی تونه جلوی خودکشی اون رو بگيره :

«I’ve stayed alive for you ! … but now , you have to let me go «
فيلم پر از تکرار يک سری رفتار روزمره در زمان و مکانهای متفاوت توسط آدمهای متفاوته ! تکراری که درگيرتون می کنه ! فيلم انسانی و با وقاريه ! البته نمی دونم چرا ؟ ( شايد چون سه تا شخصيت اصلی فيلم زن هستند ) برای من تو رده فيلمهای زنونه دوست داشتنی ام قرار گرفته و بهش فکر می کنم !

***

پی نوشت : نمی دونم شما هم دوستش خواهيد داشت يا نه !؟ ولی اميدوارم مثل من شب قبل از روزی که در حال تدارک برای مهمونی مهم خانوادگی هستيد اين فيلم رو نبينيد ! … هيچ خوب نيست آدم در حالی که داره شنبليله پاک می کنه ! بادمجون ها رو توی روغن اين رو اون رو ميکنه و هر از گاهی قطره های داغ روغن می پاشه رو سر و صورت و دستش … وقتی داره توی فلفل های گنده رو از مواد دلمه پر می کنه … و خلاصه اونقدر کار سرش ريخته که قيافه اش وقتی مهمونها می رسن, عين کوذت وقتی که توی قهوه خونه تنارديه ها کار می کرد, شده . صحنه ها و ديالوگ های فيلم رو با خودش مرور کنه و بهشون فکر کنه ! … خلاصه که آقای همخونه به موقع به دادم رسيد! وگرنه … !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 14, 2003

بارون قشنگی داره می ياد . خب! بارون هميشه قشنگه . راستش من فروردين ماه رو دوست ندارم, ولی بشدت برام نوستالژيکه . يعنی اصولا بهار رو دوست ندارم ! بهار عين نوزاد مي مونه ! کسل کننده است اين همه منتظرش بودی حالا همش خوابه ! من آدم پائيزم . اصلا پائيز به دنيا اومدم . اين وبلاگ رو هم تو پائيز شروع کردم ! به هر حال … داشتم از فروردين می گفتم , هواش هر طور که باشه, بارونی باشه ! … ابری باشه ! … آفتابی باشه !… نوستالژيکه, خلاصه فرقی نمی کنه ! بيشترين پياده روی های زندگيم توی اين ماه بوده !… بيشترين کوه رفتنها ! … بوی لباسهايی که توی سايه خشک شدند ! … و … و … و …
امروز صبح مشنگِ سر حالی بودم ! … زدم بيرون … راه رفتم … راه رفتم … دست آخر با يه دسته سبزی خوردن برگشتم خونه ! دلم می خواست بوی ريحون دم دستم باشه ! جدا» فقط به همين خاطر سبزی خريدم ها… دلم بوی سبزينگی می خواست ! … چند وقتيه که احساسات ناشناخته ای که درست حسابی هم ازشون سر در نمی يارم, زده بالا! … صبح بيدار می شم به گلدونها آب می دم . کوچولوترين برگ اون خانوم گل لوسه رو می بوسم و يادش می اندازم که اگه گل بده براش جايزه دارم ! دارم اينجا قول می دم اگه گل بده براش يه گلدون خوشگل می گيرم و جاشو عوض می کنم … با ماهی قرمز مونده از هفت سين سلام و عليک می کنم ! ميونه مون خوب شده ! اون دو تای ديگه مردند … اون سياهه با اون چشم های ورقلمبيده اش که من خيلی دوستش داشتم زودتر از همه مرد ! اين يکی , ماهی قرمز خوشگليه . دمش قشنگه و خيلی بامزه شنا می کنه ! يه ور يه ور دم گنده شو تکون می ده , گوزو! دمش دو برابر هيکلشه ! از وقتی اون دو تای ديگه مردن انگار حسابی جاش وا شده روشهای مختلف شنا رو امتحان می کنه ! می ره ته تنگ بعد يه دفه عين پری دريايی سرشو می گيره بالا صاف خودشو می رسونه سطح آب و اين بازی رو بارها و بارها تکرار می کنه تا از نفس می افته می ره ته تنگ و تخت می گيره می خوابه ! …

http://music.gardoon.com/music/oldsong/rain.swf

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 10, 2003

امروز در لحظاتی که همه شبکه های خبری دنيا بدون استثنا مشغول پخش مستقيم پايين کشيدن مجسمه صدام از ميدان اصلی بغداد بودند , شبکه خبرجمهوری اسلامی از يک متخصص تغذيه دعوت کرد تا چه ميدانم , مثلا در مورد خواص شيردهی توضيح دهد . لطفا اگر در شبکه خبر کسی را ميشناسيد از طرف من تحقيق کنيد ببينيد که آيا به روح اعتقاد دارند يا نه …….

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 10, 2003

نوشته آخری آلوچه خانوم ( همين پايينی ) رو می خوندم , ديدم چه پپسی باز کرده برای خونمون . يه چيزی تو مايه قربون خودمون بريم. خيلی ببخشيد ولی خداييش راست ميگه .در خانه ما يه چيزايی اگر نيست يه چيزای ديگه ای بجاش هست . ما 4 سال در آرزوی سقف مشترکی که ميفرمايند بوديم , لذا انرژی مثبت داشتنش بيراه نيست . خونه ما آخه خيلی باحاله . خونه ما يعنی مسافرت خارج از شهر , يعنی شهر در دست بچه ها , يعنی زندگی بدون بزرگتر , يعنی ساعت 2 نصفه شب هوس جوجه کباب کردن , يعنی ستاد امر به منکر , يعنی تا صبح بيدار نشستن و تا لنگ ظهر پای تلويزيون خوابيدن , يعنی پهن کردن سفره رو رختخواب , يعنی 1 هفته ظرف نشستن , يعنی تنها مکان رسمی برای رفتن به مهمانی با دوست پسر يا دوست دختر و کلاس گذاشتن برای طرف ( بيچاره طرف !) , يعنی بشقاب سمت راست و گيلاس سمت چپ ….. بازم بگم ؟ بياين خونمون ديگه (ما رو داشته باشين که با اين دک و پز ميخواستيم مامان و بابا بشيم , طفلک نی نی , يه چيزی ميدونست که بی خيال ما شد) . و نکته اخلاقی اين حکايت اينجاست که در فصل امتحانات پدر و مادر ها بچه هايشون رو ميفرستند خانه ما پانسيون شوند تا ضمن تدريس کليه دروس , بچه ها زندگی ما رو سرلوحه خودشون قرار بدن !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 9, 2003

تنبلی منو بابت دير به دير آپ ديت کردن اينجا ببخشيد . از شما چه پنهون ماهنوز هم در حال مهمون بازی هستيم به اضافه سنگينی بار يه عالمه عيد ديدنی نرفته . اصولا ما در محاسبات عيدديدنی بزرگترها چه از نوع چکشی و چه فرسايشی جز آخرين ها هستيم و باز از اونجايی که خونه مون دوره! رومون نمی شه بندگان خدا رو که اين همه می کوبن می يان اينجا , چکشی بفرستيم برن . … ما رو در زمينه عيد ديدنی با اين صغر سنمون همينجوری نبينيد ! برای خودمون بزرگتر يه عالمه جوجه ايم … که نگرانند مبادا سال نو رو به ما تبريک نگفته باشند ! و باز از اونجايی که خونه مون انرژی مثبت يا يه چيزی شبيه اين داره !! … معمولا کسی عيدديدنی خونه ما رو از دست نمي ده … و ما با جديت روزهای متوالی در حال چيدن بشقابها در سمت راست و گيلاسهای پايه بلند سمت چپيم !… نهايتا اين کار رو دوست دارم . ولی يه وقتهايی که از بابت رفتن به عيد ديدنی های فرسايشی کم می ياريم و فرسايشدونمون از بابت ديدن چهره های همخون که از اول عيد هی داريم می بينيشون , دچار فرسودگی مفرط می شه! به دوستامون زنگ می زنيم و ازشون می خواهيم يا دعوتمون کنند يا بيان خونمون ! … صواب يا شايد هم ثواب داره بخدا … خلاصه که راه دوری نمی ره !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 9, 2003

از ليلای ليلی :

… پس
من همه چيز را گذاشتم و آمدم. به پيش رو نگاه نکردم …که همه می گفتند رفتنی است و ديدنی است و ماندنی ست…به پشت سر نگاه نکردم که همه ی آنچه به آن دلبسته بودم به جا مانده بود و حاصل دسترنج جوانی … من فقط آمدم … و به اينجا که رسيدم، نشستم تا زمان بگذرد … تيک تاک … تيک تاک … و تقويم های فارسی عکسداری که دوستانم از ايران برايم فرستادند، يکی يکی ورق خوردند و تمام شدند و من تقويم های ديگر را باز کردم و روی ميز گذاشتم و شب عيدها سبزی پلو با ماهی پختم و هفت سين چيدم به انتظار اين روز … می دانی … روزها گذشته اند … ماه ها … سالها … به ياد می اورم هشت ماه را … و يکسال و نيم را و سه سال را … واکنون می نشينم و به تصوير اين زن جوان که موهايش به طرز شرارت اميزی کوتاه است، بر روی اين کارت مستطيل شکل کوچک چشم می دوزم تا به من بگويد که چه می خواهد …

می داند که چه می خواهد. می داند. می گويم: می دانی که در پشت سر رنج هست. می داند. می دانی که در پشت سر تنهايی بيداد می کند. می داند… که در پشت سر بدون هيچ همراهی بايد همه ی پلهايی را که شکسته ای با چنگ و دندان بسازی … می داند … که ان نگاه را که از عشق خالی ست تاب اوری … و قضاوتها را … که … که … که. می داند. می دانی که هرگز شادمان نخواهی بود؟ سرش را بالا گرفته است برايم انگار: شادمانی؟کار دل از شادمانی جداست…

و می دانی … من امسال هيچ تقويم فارسی از کسی هديه نگرفته ام و عکس دخترکان کوچک روستايي و پسران شيطان تيره رو به من نمی خندند و من نشسته ام و به زمان فکر می کنم …. و به بازگشت.نمی دانم امروز چندم فروردين است … می دانم … نوزدهم فروردين ماه پارسال پدرم مرد و ششم مرداد پيارسال مادربزرگ قصه هايمان مرد و پنجم شهريور پس پيارسال احسان مرد … و من حتی ديگر تقويمی ندارم تا قطره های اشک را با سرانگشتانم از روی آن پاک کنم … و دخترک با موهای کوتاه وحشيانه اش از روی کارت لبخند می زند: بزودی ديگر به تقويم نيازی نخواهد بود … راست می گويد؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 6, 2003

بشقاب ها رو , رو هم می چينم طرف راست ميز, ليوانها رو هم می ذارم همون گوشه قاشق چنگالها رو هم عين شعاعهای خورشيد نقاشی های بچگی ها مون دور بشقابها می چينم ! گيلاس های پايه بلند رو هميشه می ذارم گوشه چپ ميز با ظرف چيپس و ماست و خيار . يادم باشه توی ماست و خيار نعناع تلخون خشک با گل بريزم ! کاسه های کوچيک رو می ذارم کنار ظرف ماست خيار با قاشق های مربا خوری (چرا بهشون می گن مربا خوری! ) يادم باشه وقتی همه اومدن سمت چپ ميز مواظب باشم برای ماست و خيا رو چيپس از بشقابهای گوشه راست برندارند ! البته اگه يادم بمونه . هميشه اين قرار رو با خودم می ذارم اما تا به خودم بجنبم می بينم همه بشقابها و قاشقهای اونور رو هم برداشتند و قبل از شام دوباره يه سری ظرف شستن دارم !
قراره خاطره يک روز تابستانی رو تکرار کنيم ! اينکار هميشه به نظر م غير ممکن می ياد ولی امروز قراره اينکارو بکنيم ! يه روز عجيب و غريب و پر از ديونه بازی ! تقريبا همه هستند جز اونی که نقطه مشترک همه مونه و اون روز تابستونی بخاطر اون جمع شده بوديم ! داشت بر می گشت سر خونه و زندگی اش !
قرار شد اونو با هشت و نيم ساعت فاصله زمانی بين خودمون داشته باشيم . با يه تماس ممکن بود .تقريبا بيشتر زمان مهمونی رو با اون گذرونديم ! ما اينجا و اون اونجا از دريچه مونيتور ها مون به مدد گراهام بل و بيل گيتس و همراهان …
اينوری ها موفق شدند خاطره اون روز رو تکرار کنند همونقدر ديوونه بازی …. همه يک صدا … خيال نکن نباشی … بدون تو می ميرم … و من به اونی نگاه می کردم که از اونور از پشت شيشه مونيتورمون نمی تونست تلخی لبخندشو بپوشونه ! … به اون دوتا ی ديگه که تا چند ماه ديگه می رن که از پشت شيشه مونيتور بهمون نگاه کنن ! و فکر می کردم …

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 6, 2003


<img src="http://www.sharemation.com/aloocheh/Golestan.jpg&quot; align= "right"


نوشته جيم ميور درباره آخرين لحظات زندگی کاوه گلستان رو توی وبلاگهاتون لينک کنيد اين پیشنهاد حسين درخشان
هستش و علتش رو هم خودش توضيح داده .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 3, 2003

http://anazel52.tripod.com/13-Be-dar.wma

قبل از اينکه برای سيزده بدر بزنيم بيرون, خیلی سعی کردم اين عکس رو اينجا بذارم. تا اگه کسی, به جای دامن پر مهر طبيعت اومد پای درخت آلوچه سيزده اش رو در نکرده از پیشمون نره ! ولی خب بخاطر اشکال بلاگر نشد که نشد ! حالا ما هم اينجا با تاخیر سيزده بدری می کنيم . به بزرگی خودتون ببخشید . امید وارم به شما ها هم خوش گذشته باشه ! اگه خونه مونده بودين هنوز وقت هست, تعطیلات تموم نشده . عجله کنيد !