آلوچه خانوم

آقای سینما پارادیزوی من !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 12, 2013

یک وقتی‌ هم بود که مهرجویی فقط کارگردان مورد علاقه نبود . آدمِ پشتِ فیلم‌هایش بود , آدمی که دلت می‌خواست قاطی معاشرت‌های زندگی‌ات باشد . مثلن یک طوری باشد که یک جماعتی باشیم که " عمو داریوش " صدایش بزنیم . گاهی بروی دیدنش , گوش‌ات بکشد که چه کردی این چند وقت که پیدایت نبود ؟ که بخواهی یک غلطی بکنی که به چشم‌اش بیایی !
دلم می‌خواست ( هنوز هم می‌خواهد ) پُستچی را با خودش ببینم . برام بگوید که چه طور شد دوبار در دوفیلمِ متفاوت داد یکی بخواند " پروردمت به ناز … " ! همیشه فکر می‌کردم یک شاخه گلی بدجوری از پی خورشیده باید دوانیده باشدش . شاید یک وقتی هم تعریف می‌کرد برایمان .
گاهی نمی‌دانم دلم برای آن مهرجویی تنگ شده یا خیالی که خودم ازش می‌بافتم . آن مهرجویی که نشستن پای فیلم‌هایش توی تاریکی سالن سینما وقتِ جشنواره یک جور یک مراسم آیینی بود , مثل تحویل سال . بعد یک‌هو گم شد . تیتراژ پایانی "سنتوری" روی مونیتور که بالا می‌آمد من مهرجویی‌ام را یک‌طوری از دست دادم که دیگر دلم نخواست هیچ‌کدام از فیلم‌های بعد از آن را ببینم ( و ندیدیم ) … بعد فقط این نبود , انگاری اتصال‌م را با سالن سینما از دست دادم . برایم فرقی نمی‌کند بشود فیلمی را (هر فیلمی, حتی همین " گذشته"ی فرهادی را ) سر وقت‌ش توی سینما ببینم یا شبی , بعد ازظهری پای مونیتور قاطی ریفرش کردن گاه و بیگاه صفحه‌های باز اینترنت !

گویا نشر مرکز یک کتابی درآورده از گفتگوی طولانی مانی حقیقی (اگر اشتباه نکرده باشم) با داریوش مهرجویی . گاهی فکر می‌کنم بروم بگیرم‌ش شاید کمک کرد آن بُهتِ بعد از سنتوری سامان بگیرد . شاید فهمیدم آن شلختگی غیرقابل باور از کجا آمده بود . بعد می‌ترسم . نکند آن آدمی که یک وقتی دلم می‌خواست می‌شد با او معاشرتی داشته باشم هم , از دست برود .
خودم جرات خریدن‌اش را ندارم . از همین الآن می‌گذارمش توی ویش لیستِ تولد چهل سالگی‌ام , یکی‌تان برایم بگیردش .

Advertisements

ژوکوند غمگین است

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 4, 2013

یک وقتی هم بود که ژوکوند غمگین بود، دیگر لبخند نمی‌زد، توی یک فیلم داستانی دنیا را نگران کرده بود … کمی بعد دیگر هیچ‌کس لبخند نمی‌زد، دبیر کل سازمان ملل طی پیام زنده‌ی تلوزیونی از مردمِ دنیا می‌خواست تلاش کنند بخندند، حتی شده یک لبخند کوچک!

کودکی توی آغوشِ مادرش، شاید هم پدرش (درست یادم نیست) جیغ کشید و گریه کرد. دنیا کن فیکن شد … این همه‌اش نبود، چندتایی دختر دبیرستانی بودیم که زیر تیر بسکتبال مدرسه‌ای که می‌رفتیم عزا گرفته بودیم برای ژوکوند که بر ویرانه‌ی دنیا اشک می‌ریخت، هیچ‌کس هم بالای سرمان نبود که بگوید، لعنتی‌ها هیچ‌وقت دیگر در زندگی هفده ساله نیستید، خندیدن یاد بگیرید وقت زیاد است برای سوگ و سوگواری.

دخترها امسال چهل ساله می‌شوند … امروز بعد از گپ و گفت با یکی‌شان وقتی گوشی را قطع کردم ، دیدم باید بروم سروقتش یقه‌اش بچسبم که لعنتی دیگر هیچ ‌وقت در زندگی چهل ساله نخواهی بود … که تو فقط چهل سال‌ت است. این را بفهم.

هذیان

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 17, 2013

اسمش خواب است اما کابوس من است , همیشه از فشار چیزی توی گلویم بیدار شده‌ام , وحشت زده ! چند وقتی بود فراموش کرده بودم‌ش , نمی‌دانم چه‌طور به خاطرم آمد ! وقتی نمی‌دانم چیزی چه‌طور و از کجا دنباله‌ی ذهنم را می‌گیرد پله پله برمی‌گردم عقب , انگار که روی تصویر برگردانی , یادم آمد خوابم نمی‌برد , یادم آمد چند وقت پیش هم همین‌طور از این پهلو به آن پهلو می‌شدم و خوابم نمی‌برد. به فاصله‌ی چند لحظه پلک‌هایم به هم چسبید, پسرک سیاه چشم را دیدم, دختربچه‌ای مو فرفری توی بغلش گرفته با یک جفت از همان چشم‌ها به همان سیاهی به همان براقی , یک طوری توی خواب دل‌م مالش رفت که ریختم , تنم سر جایش بود اما ریختم , بیدار شدم . این‌ها را باخودم مرور می‌کردم که یادم آمد این اولین بار نبود که این‌طوری شدم بعد خواب‌هایم یادم آمد , همه‌ی ریختن‌هایم بین خواب و بیداری . قاطی‌اش یک‌هو این یکی خواب/کابوس پررنگ شد , ترسیدم ! بعد یادم آمد این کابوس را راستی راستی یک‌بار از سر گذرانده‌ام . بعد یک چیزهایی یادم آمد که اصلن وقت‌اش نبود .
بعد فقط این‌ها نیست , یک چیزهایی است که اگر وبلاگ نوشتنم می‌آمد باید می‌آمدم سروقتش می‌گفتم . بعد من نمی‌ترسم , بعد از این‌که نمی‌ترسم یک‌هو خیلی می‌ترسم … از همین روزها که می‌گذرند ! بعد دلم می‌خواهد بیاییم بنویسم زندگی خیلی ناخن خشک و خیلی بی‌سخاوت است , دانه دانه پس می‌گیرد , تار به تار موهایت را یا سفید می‌کند یا پس می‌گیرد , طراوت را از تک تک سلول‌های پوستت پس می‌گیرد و سلامت و توانایی را از سانتی‌متر به سانتی‌متر وجودت , بعد پشت‌بندش این یادم می‌آید که یاد گرفته‌ام پس نمی‌ارزد به تلخی گذراندن پس بی خیال , به سلامتی شما … بعد اصلن الان از ناخن خشکی‌اش بیشتر می‌ترسم , زندگی را می‌گویم . حتی از نوشتن این‌ها. انگار که این‌ها را می‌خواند و به ریش من می‌خندد که حال‌ت را می‌گیرم … بعد من نمی‌دانم چه‌طور حالی‌اش کنم تو زندگی هستی خیر سرت , خجالت نمی‌کشی این‌طور حساب صاف می‌کنی !
بعد اصلن این‌ها همه‌اش نیست یک عالمه چیز که با آن ها می‌شود زمستان را سر کرد حتی همین زمستان دود زده را … تکراری می‌شود, گفتنش ملال می‌آورد از خوشگلی‌اش از داغی‌اش کم می‌شود , بی‌تعریف بماند بهتر است . وقتی هنوز جمله نشده , وراندازش که می‌کنی یک گوشه‌های بکری پیدا می‌کنی که خودت می‌مانی ! اصلن مگر می‌شود تعریف کرد زندگی چه‌طور یک‌هو رگ می‌کُند ؟!

نیکیِ من

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 25, 2012

 

اینها را می‌نویسم که روزی بخوانی. شاید حوصله نکنی هیچ وقت به خواندنش. شاید فارسی خواندن را یاد نگیری. شاید فراموش شود این نوشته. به همه‌ی اینها که گفتم شک دارم. اما شک ندارم به بودنِ تو. شک ندارم به ماندنت. امشب که اینها را می‌نویسم تو 5 ساله‌ای. سخت بیماری و هزاران کیلومتر دور از من و سرزمین مادرت شیمی درمانی می‌شوی.

 

عشقِ من به تو اما 5 ساله نیست نیکی. بیست و پنج ساله است. از یک روز پاییزی که منِ شر و شیطان با پسرک بلند و لاغر و محجوبی در حیاط تنگ و شلوغ مدرسه دست به یقه شدیم سرِ بازی، مثل همه‌ی پسرها. اما بعد که سوای‌مان کردند فحش ندادیم و برویم مثل همه‌ی پسرها. اخم کردیم و نشستیم کنار هم و بدون این که به هم نگاه کنیم بحث کردیم و حرف زدیم و او شد امیدِ من، پدرِ تو. با هم بزرگ شدیم. با هم شاعر شدیم. با هم عاشق شدیم. با هم خیابان‌های تهران را خسته‌ کردیم از راه رفتن. با هم یاد گرفتیم زندگی را و تلخی‌های زیاد و شیرینی‌های اندک و غنیمتش را. آن روز که فهمیدم این بختکِ ناخوانده میان شکمت پیدا شده … آن لحظه که فهمیدم و هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد بکنم را می‌گویم. همان لحظه که شده بودم مرغ سرکنده و داشتم می‌ترکیدم و دستم از همه جا کوتاه بود، که حتی زنگ بزنم و با مادرت حرف بزنم و با پدرت، دهانم باز نمی‌شد و پیش چشمم روزهای بی‌خیالِ جوانی چرخ می‌خورد و حرف‌ها و بحث‌هایمان. می‌دیدم پدرت را که سر به دیواری هزاران فرسنگ دور، این جمله به سرش کوبیده می‌شود که آوردن کودکی به این جهان جنایت است. این جمله را ما گفته بودیم دخترکم. ما که تو را و پسرک مرا به دنیا آورده‌ایم. غصه‌ی نفَسِ پدرت که قفل شده در سینه‌اش هنوز دارد خفه‌ام می‌کند. آن روزها که همه چیزمان با هم و برای هم بود، چه می‌دانستیم روزی حتی دستمان کوتاه است از هم را در آغوش گرفتن. از به هم تکیه دادن و گوشه‌ای گریه کردن.

 

من اما، از همان روزها که بچه‌ای داشتن را جنایت می‌دانستیم و می‌خواستیم دنیا را عوض کنم هم قند توی دلم یواشکی آب می‌شد از خیال روزی که دختر من با تو روزی هم‌بازی شود و دعوا کند و من و پدرت بخندیم به تکرار اولین روز خودمان. زندگی با ما اما ناساز بود نیکی! سخت جلو رفتیم و تنها. تنها بودیم و تنها ماندیم و چاره‌ای نداشتیم جز پر کردن تنهاییِ هم. این پر کردنِ تنهایی هم بود که ریشه کرد بین رفاقت من و پدرت. رویین تنمان کرد در رفاقت. می‌دانی عزیزکم؟ رفاقت پیدا کردنی نیست. رفاقت ساختنی است. یک ساختنیِ سخت. یک بنای تاریخی است پشت آشنایی‌ها و دوستی‌ها و خوشی‌ها و قهر‌ها و دلگیری‌ها. رفاقت جایی است درست پشت با هم ماندن در سختی‌ها و تنهایی‌ها. مامان مریم تو و خاله آنا و امید و من از سخت‌ترین راه، این راه را با هم آمده‌ایم. ما رفاقتِ تنیده در همیم. باربد فرزند پدر و مادرِ توست و تو دخترکِ منی که همیشه می‌خواستم. ما راهی نداشته‌ایم غیرِ با هم بودن و پشت هم ماندن. ما سالهاست نه راهِ دیگری داریم نه کسِ دیگری. برای هل دادن این زندگیِ بد دست و بد قلق چیزی نداشته‌ایم جز همین رفاقت. زندگیِ ما پر بوده از دست اندازها و دیوارها و سنگ از آسمان باریدنها و ما بی وقفه آمده‌ایم. اگر این‌بار بارِ این سختی به تن نازنین تو نبود، باز هم خم به ابرو نمی‌آوردیم از با هم پنجه به پنجه انداختنش. اما درد دارد که تو این درد را بکشی عزیزکِ من. درد دارد که ما این درد را دور از هم به دوش می‌کشیم، هر چند با هم. درد دارد وحشت از دست دادنت.

 

تقدیر ما این بود که تو سخت دنیا بیایی، که سختی بکشی تا به اینجا برسی. که مهاجرت لذت داشتن تو و پدر و مادرت را از ما دور کند. نمی‌دانم لعنت کنم این دوری را که مرا کرده مرغ پرکنده‌ی در قفس و هیچ کاری از دستم نمی‌آید برایت، یا شکر کنم که اینجا نیستی تا دلمان بترکد برای دارو و دستگاه و داشتن خرج درمان و دلسوزی و پیگیری. گمانم باید شکر کنم. اما می‌خواهم روزی که این غول را خاک می‌کنی و بزرگ می‌شوی و اینها را می‌خوانی، بدانی که تو تنها نبودی در این جنگ. ما تنها نبودیم.

 

من قصه‌ی زندگی‌مان را روزی نوشتم. نامش شد آلوچه خانوم. آنچه بود که بر من و پدر و مادرت و خاله آنا گذشته بود. با پدرت ساعتها بالا و پایین کردیم، قصه‌هایمان را به هم قرض دادیم. پدرت علی عابدینی قصه بود. آنجا که زندگی داشتیم و یخچال نداشتیم قصه‌ی پدر تو است. گل عروس که گندیده بود دسته گل عروسی مادر تو است. اولین خواننده و ویراستار آن قصه پدر تو است. تو میوه‌ی درخت آلوچه خانومی نیکی! تو فرجامِ آلوچه خانومی! می‌دانم خطر بیخ گوش‌مان است. می‌دانم پس گرفتنت از این بیماری امید است و امید و امید. اما ما چاره‌ای نداریم جز جنگیدن برای پس گرفتنت. ما چیزی نداریم ارزشمندتر از تو برای باختن. ما راهی نداریم غیر از داشتنت.

 

قصه‌ی آلوچه خانوم هیچ وقت کتاب نشد. اگر می‌شد جایی در صفحه‌ی اولش نوشته بود: تقدیم به علی عابدینی قصه‌ام، امیدِ رفاقتم. می‌خواهم این کتاب را از آلوچه خانوم و پدر و مادرت پس بگیرم و صفحه‌ی اولش بنویسم. به امیدِ ماندنِ نیکی! باش و کتابت را از عمو تحویل بگیر! باش و بجنگ دخترکم. باش و بدان هر چه قدر سخت، هر چه قدر دور، ما آدمهایی که با قصه‎‌ی آلوچه خانوم خندیده‌ایم و گریه کرده‌ایم، تو را که حاصلِ این قصه‌ای رها نمی‌کنیم و تا آخر این مبارزه کنار تو و پدر و مادرت هستیم. دوست داشتن ما از بیماری تو بزرگتر است. قوی‌تر است. ماندگارتر است. تو آن قدر عمو و خاله‌ی ندیده داری که حتی فکرش را هم نمی‌توانی بکنی. ما تو را رها نمی‌کنیم. ما تو را از دست نمی‌دهیم. ما تو را تنها نمی‌گذاریم عزیزِ نازنینِ بیمارِ من. بمان نیکی. با امید بمان.

 

.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on دسامبر 1, 2012
یکم : صبح یک روزی وسط هفته‌ی «بعدازظهری» نیمه‌ی آبان است . از خواب می‌پرم .  کسی خانه نیست . نباید هم باشد . مامان و بابا باید سر کار باشند . خواهر کوچک‌تر خواب است . باید بیدارش کنم کارهای مانده‌مان را تمام کنیم . پلوپز را بزنیم به برق, ناهار گرم شود , نباید به گاز دست بزنیم , حواس‌مان باشد که دیر از خانه بیرون نرویم تا دیر به مدرسه نرسیم . از هفته‌های بعدازظهری متنفرم .  من  نه ساله‌ام  کلاس چهارم . او پنج ساله‌ است , کلاسِ آمادگی . خانه مثل هر روز صبح است اما من مثل هر روز صبح نیستم . ناخود‌آگاه می‌روم زیر زمین . دنیال مامان بابا می‌گردم . می‌دانم سرکارند اما دنبال‌شان می‌گردم , دو گونی سیب زمینی و پیاز می‌بینم باز و پهن شده وسط زیر زمین . یادم نمی‌آید متوجه شده باشم کی خرید کرده‌اند … خواهرم را بیدار می‌کنم مامان یک‌هو می‌آید خانه . به من می‌گوید که من امروز به مدرسه نخواهم رفت , مادر بزرگ دارد از رشت می‌آید من باید قوی باشم , بابا را دیشب که ما خواب بودیم آمده‌اند گرفته‌اند … شاید دنبال مامان هم بیایند . می‌فهمی که ؟ … می‌فهمم ! بندِ دل‌م ‌پاره می‌شود اما هیچی نمی‌گویم ,  ساکتم .  مادربزرگم می‌آید که اگر این‌طور شد تنها نباشیم یک وقت … مامان گریه می‌کند , تند تند سیگار می‌کشد !  نمی‌آیند دنبالش  چند روز بعد برمی‌گردد سر کارش آرام و بی‌صدا , سیگار می‌کشد , دعا می‌کند , سیگار می‌کشد , موهایش سفید می‌شود , سیگار می‌کشد .سه شیفت کار می‌کند  سیگار می‌کشد . می‌رویم ملاقات ,  سیگار می‌کشد , حکم بابا می‌آید, سیگار می‌کشد ,  مادربزرگ برمی‌گردد رشت , اوضاع قرار است تا وقتی کلاس دوم راهنمایی را تمام می‌کنم همین ریختی باشد .  شب‌ها سه‌تایی می‌خوابیم پیش‌ هم,  نمی‌تواند بین ما دوتا بخوابد عادت دارد گوشه‌ی تخت بخوابد . خواهرم هر شب با من وارد معامله می‌شود که همین یک شب, نوبت او باشد , حساب نوبت‌های من به هزار و دویست شب رسیده باز با من چانه می‌زند.  یادم نمی‌آید دستِ آخر نوبتِ من شده باشد ! اما از همان فاصله هم بوی سیگار می‌دهد … من را بستری کرده بیمارستان , جلوی رویم سیگار نمی‌کشد سیگار برای مریض قلبی ضرر دارد . من را می‌بوسد بفرستد اتاق عمل , نفس‌ش بوی سیگار می‌دهد , من را برمی‌گرداند خانه , توی بالکن سیگار می‌کشد .  حکم انفصال دائم از خدمات دولتیِ بابا را همان شب هم‌کارش می‌آورد خانه . مامان می‌گوید «بچه‌ام را زنده از بیمارستان برگردانده‌ام خانه , به آن کمیته‌ی تصمیم گیری بفرمایید هیچ چیزی نمی‌تواند خوشی امشب‌م را خراب کند . » روی بغض‌اش دود را قورت می‌دهد … بمباران است ما نفهمیده بودیم , شاید شب بیست و دوی بهمن , جشنی تولدی چیزی  است,  تلویزیون خاموش بود یک‌هو یک چیزی در آسمان درخشید , ما فکر کردیم آتش بازی‌است. رفتیم توی بالکن با ذوق آسمان را نگاه کردیم یک هو دیدیم همسایه‌ی روبرویی می‌کوبد به در که » منافق چراغ را خاموش کن » به همسایه‌ها توضیح می‌دهد این‌ها دارند با چراغ روشن جای ما را راپورت می‌دهند به خلبانِ صدامِ  بعثی . همسایه‌های دیگر صدای‌شان درمی‌آید که خجالت بکش مرد . همسایگی این خانه افتخار دارد برای ما ! چه افتخاری ؟ من بابایم فقط بابایم است نه منافق است نه مایه‌ی افتخار,  بیشتر از هر چیزی قایم‌ش می‌کنم این روزها , هم خودش را هم دلتنگی شطرنج بازی کردن , فوتبال تماشا کردن و ویگن گوش کردنِ با او را !   مامان زیر راه پله‌ی تاریک وسط هیاهوی بیرون و ضد هوایی‌ها  سیگار می‌کشد با هم به نفهمی همسایه‌ی بدترکیب می‌خندیم با آن دختر خر گندِ دماغش … تنبل , گاو و درس‌نخوان است , همش می‌ترسیدم به بقیه بگوید بابایم کجاست ! خوب شد بعد از عمل جراحی مدرسه‌ام را عوض کردم آمدم نزدیک‌تر از شرش در امان‌م . می‌دانم به بابای خوش‌تیپِ قد بلند و جوان من حسودی‌اش می‌شود , بچه‌ی آخر خانواده است , هم‌سن من است اما دوبار عمه شده , بابایش پیر است کمربندش را زیر شکم گنده‌اش می‌بندد , بابای من روزی دوبار هر نوبت بیست تا دراز نشست می‌رفت که شکم‌ش را تخت نگه دارد , من و خواهرک نوبتی روی پاهایش می‌نشستیم . گاهی هم دوتایی . با هم دراز نشست‌ها را می‌شمردیم …برف آمده مدرسه‌ها تعطیل است , مامان زود آمده خانه , تا شب نشده پارو را برمی‌دارد. ما هم با یک خاک انداز و یک بشقاب لعابی  می‌رویم کمک‌ش . همسایه‌ی بغل دستیِ ارتشی,  بالا سر پارویی ایستاده یک‌هو شرمنده می‌شود .تعارف می‌کند که کمک کند , مامان تشکر می‌کند می‌گوید که بچه‌ها کمک می‌کنند , مامان زورش زیاد است حتی از آقای پارویی سریع‌تر است به چشمِ من . چند تا خاک انداز برف گل و شل شده را سعی می‌کنم پرت کنم روی ماشین همسایه‌ی نکبتِ روبرویی . موفق نمی‌شوم . مامان به محض این‌که همسایه‌ی بغل دستی و پارویی غیب‌شان می‌زند سیگارش را روشن می‌کند … برف نشسته روی مقنعه‌اش . سرش مثل وقتی که روسری سرش نیست سفید است . همه‌اش سی و سه چهار ساله است .
دوم : از وقتی مطابق تقویم بارداری می‌دانیم گوشش در حال شکل گیری‌ست و می‌شنود شب‌ها فرجام برایش قصه می‌گوید . به دنیا که آمد  صدایش را می‌شناسد  توی همان بیمارستان چشم می‌گرداند به صاحبِ صدا نگاه می‌کند ,  روی سینه‌ی فرجام می‌خوابد , بهترین بابای دنیا را دارد , عاشق‌ترین , خوددارترین , دست‌پاچه‌ترین , رفیق‌ترین , هم‌قد‌ترین , پر انرژی‌ترین … یک‌هو ورق برمی‌گردد, این بهترین‌بابای دنیا باید دویست کیلومتر دور شود برای کار , با دل کوچک سه سال و نیمه‌اش باید دل‌تنگی را تاب بیاورد . این‌قدر می‌دانم که خیلی کوچک است برای تحلیل این تغییر, پس باید برایش دغدغه‌ی شخصی ایجاد کنم . می‌دانم خیلی اتفاقی چند قسمت از کارتون «بابا لنگ دراز» را دیده,  اصلن فوبیای ترک شدن دارد , توی شلوغی اگر دستم را ول کند مضطرب می‌شود, باید خیالش را راحت نگه دارم تا جایی که می‌شود , «من» نباید از دوری بنالم , باید سهم قابل توجهی از زمان مکالمات تلفنی را به او داد خیالش راحت باشد که او هست,  جایی نرفته ما را ترک نکرده فقط چند وقتی ( تا کی ؟ )  شرایط این‌طور است . مثل یک ماموریت . عوضش آخر هفته‌ها خوش می‌گذرانیم .   روی پل عابر می‌ترسد به رویم نمی‌آورد , می‌گویم «من از بچگی از پل عابر می‌ترسیدم  دست کسی را می‌گرفتم , دستم را می‌گیری ؟» دست کوچکش توی دستم عرق کرده اما به رویم لبخند می‌زند می‌گوید «من هستم نترس .»  ما با هم از هیچ چیز نمی‌ترسیم . روال همه چیز عوض شده , وقت خواب دست می‌اندازد دور گردنم می‌گوید من مواظب توام وگرنه سرجایم می‌خوابیدم . آخر هفته‌ها می‌چپد بغلِ فرجام که من یک هفته است بابا را ندیدم , دل‌م تنگ شده . خرِمان می‌کند … جدای این دوری باید با عینک و کفش طبی هم کنار بیایید . درست یادم نمانده که دل‌مان نمی‌آید به دلِ کوچکِ همیشه تنگ‌ش راه نیاییم , یا نه! می‌خواهیم خیالش راحت باشد که او از همه چیز, از کار, از دوری, از دنیا ,  مهم‌تر است , مهم‌ترین دغدغه‌ی ما دو نفر است!
سوم : من نمی‌دانم «نیما» دقیقن چند ساله است . این‌قدر یادم می‌آید که یک‌بار  جایی خواندم فکر می‌کند مادرش دیگر هرگز برنمی‌گردد , نمی‌دانم «رضا خندان»  شغلش چیست  , چه جور پدری است !؟ نمی‌گویم می‌دانم چه طور و چه‌قدر! اما می‌فهمم خیلی باید سخت باشد, گرم کردن سرِ پسربچه‌ای که فکر می‌کند مادرش دیگر هیچ‌گاه برنمی‌گردد , نمی‌دانم چه‌طور به نیمای کوچک اطمینان می‌دهد که مادرش او را از هر چیزی در دنیا بیشتر دوست دارد . » مهراوه » این‌طوری که در خبرها آمده انگاری دوازده سال دارد . مجسم‌ش می‌کنم صبح به صبح بیدار که می‌شود روزهای اعتصاب غذای مادرش را می‌شمرد به خاطر حقی که از او  سلب شده . «مهراوه» حتی اگر بداند حق خروج از کشورش  بهانه است باز از حجم چیزی که روی دل کوچک دوازده‌ساله‌اش سنگینی می‌کند , کم نخواهد کرد . فارغ از هر رنگ و مرام و مسلکی  او «مادرش » را می‌خواهد ,  نکند شوخی شوخی مادرش از دست برود! این‌ها به‌کنار دلم می‌گیرد از غربت روزی که بفهمد این «زود بزرگ‌شدن » چه‌قدر بد کوفتی‌ست .  نسرین ستوده را اصلن نمی‌شناسم,  انگاری  یک روزی در شهریور 89 برای پیگیری پرونده‌‌ی موکلانش راهی زندان شد , خودش را نگه داشتند و آن حکم عجیب و غریب را برایش بریدند . نمی‌دانم چند ساله است چه‌طور آدمی است . این‌قدر می‌فهمم  زنی که دست با دستبند بسته شده‌اش را دور گردن مردش حلقه می‌کند با آن لبخند زیبا  , زنی که آن سوی شیشه‌ی چرک سالن ملاقات برای پسرک‌ش قصه می‌گوید , زنی که آن تو عروسک بافتن یاد گرفته برای نیمایش , زنی که بعد از یک ماه اعتصاب غذا, بوسه می‌گذارد روی لُپ بچه‌اش تا ببرد بچسباند روی صورت مردش , زنی که چهل وچند روز است لب به غذا بسته برای حقِ انسانی دخترک‌ش ,  پر از «زندگی» است … » زندگی» در خطر است … «زندگی» باید بماند … باید بماند !

.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on سپتامبر 21, 2012

آلوچه خانوم گاهی عکس‌بازی می‌کند .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژوئن 11, 2012

فاصله‌ی دوم تا بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت است , وارد مهمانی جمعِ صمیمیِ چند زن و مردِ بین چهل تا شصت ساله می‌شوم , آدم‌هایی که دهه‌ی شصت مثل صاعقه وسط زندگی , دنیا و روزگارشان فرود آمده . دستنبد سبزم را چپ چپ نگاه می‌کنند , از این سبز سیدی هیچ دل خوشی ندارند . دست آخردر میانه‌ی مهمانی یکی‌شان مودبانه می‌گوید درش بیاور لطفن , عوضی آمده‌ای, اینجا جایش نیست , حال من / حال ما بد می‌شود . درش می‌آورم و می‌گویم " چشم , اما یک چیزی را فهمیدم !" می پرسد چی ؟ می‌گویم اسمش دموکراسی‌ست , احترام به باور دیگران هست هر چه که هست هرچه که نیست از مسیر تو و رفقایت قطعن به آن نمی‌رسیم . یک‌هو جا می‌خورد , ما‌بقی آن مهمانی به توحیه می‌گذراند, مرغ من اما یک ‌پا دارد , بد جایی بدگیری داده و من دلم گرم است و آرام به آن چه روی دستنبدم نوشته ,
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
نشانش می‌دهم , می‌گویم انتخاب من همین است , مدار , بدون عصبانیت , بدون گوشت تلخی , بدون نگاه از بالا , بدون زهر پاشیدن , مدارا و گفتگو ! من به این دوتا ایمان دارم . گفت حرفم را می‌فهمد , گفت دلش برای معصومیت من و ما می‌سوزد , گفت سگ زرد برادر شغال است , شاید هم گفت دم سگ را هفت سال گچ بستند باز کج بود درست یادم نیست , من هم گفتم حرفش را می‌فهمم , او یک‌بار به راه خودش رفته , بگذارد من هم به راه خودم بروم , شاید یک جایی به هم برخوردیم …
ما به هم برخوردیم , توی خیابان ! هم را ندیدیم بعدترها گفت اولش از سر کنجکاوی سرکشده بود توی زنجیره‌ی شمال تا جنوب شهر , بعدش توی خیابان آزادی , پای صندوق نرفت اما فردای بیست و دوم بجای اینکه آفتاب صبح بیست سوم درنیامده با طلبکارترین لحن دنیا بگوید " دیدید گفتم ؟ " توی خیابان مثل ما دنبال رای ما می‌گشت , رای ما را قبول نداشت اما خودِ ما را باور کرده بود . این‌ بزرگ‌ترین داشته‌ی ما از آن خرداد خروشان است .

روزهای اول خرداد مثل خاطرات خوش یک ماه عسل شروع می‌شود , پر از خاطره‌ی امیدها , آرزوها , زمزمه‌ها , عشق‌ها و زندگی‌هاست , بیست و دوم به اوج می‌رسد , چند روز پایانی مثل هتک حرمت در ملا عام است , یا نه مثل خیانت است , استیصالی توی خودش دارد که به سی‌ام که می‌رسی مچاله‌ات می‌کند, , خرداد زهرِِ عسل است , خرداد که می‌شود پر از کلمه می‌شویم . طوری که گاهی فکر می‌کنم مردم کجای دنیا خاطرات وقایع سیاسی روزگارشان این‌طور عاشقانه می‌نویسند ,
می‌دانی ؟ خرداد, روزگارِ وصلِ ماست . در اوج درماندگی حتی , با هم بودن‌هایمان را یادمان می‌آورد . یک عالمه عکس دست جمعی برایمان مانده که تویشان امید موج می‌زند , حتی اگر سال‌مرگ عزیزانِ مادرانِ عزادار را توی خودش داشته باشد .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 27, 2012

‌می‌دانی پسرجان , نمی‌دانم حال من این روزها زیادی خوب است یا بد ؟
می‌توانم بنشینم ساعت‌ها بنویسم از این‌که چه قدر همه چیز سخت است ! چقدر زندگی سخت و بی‌خود است , چقدر کوتاه است , وسط این کوتاهی چه یک‌نواختی کش‌دار خسته کننده‌ای را دست و پا می‌زنیم .
هفته‌ی پیشش فکر می‌کردم چه‌قدر ایرانی بودن سخت است , دوم خرداد بود بعدش سوم خرداد بود , چند روز دیگر سال‌مرگ آن پدر و دختر نازنین است , یک سوم پایانی‌اش را که نگو و نپرس , چه خرداد باشد چه شهریور و آن قبرستان بی‌نشان گوشه‌ی پرت این شهروقتی نشود مادری سر سنگ سهرابش بنشیند یا بچه‌ای سر قبر بی‌نشان پدرش . فکر می‌کردم ایرانی بودن چه‌قدر بد کوفتی است . مگراعصاب آدم از فولاد است ؟ وقتی قاصدک دلش پر می‌کشد برای اصفهانش وقتی … وقتی … وقتی ! چقدر آدمیزاد باید تاب بیاورد این جان کندنِ مداوم را که اسمش ایرانی بودن است ! حالا با هر چند ساعت اختلاف زمانی که شده .

تا رسید به پریشب . پریشب وسط آن گیجی دیدم آن عصبانیت یک‌هو گم شد . فکر می‌کردم رفاقت چه‌قدر خوب است , فکر می‌کردم رفاقت چه ‌قدر شیرین است , وقتی دست و دل‌ت می‌لرزد برای روزگار اویی که بی خیال پادگان و هر چه که منتظرش است با دلبرش برایت جنوبی می‌رقصند , چه‌قدر دل‌چسب است وقتی آن یکی با چمدان خودش را از یک شهر دیگر برای مهمانی خداحافظی تو رسانده, وقتی آن یکی کتاب کنکورش را برای ساعتی بسته آمده تا باشد , حتی وقتی هم‌خانه‌ام وسط هجوم یک عالمه کلمه نمی‌تواند حتی پای تلفن دو کلمه حرف بزند .
حالا دیگر مطمئنم به پشتی همین‌ است که این زمستان را تاب می‌آوریم , همین زمستان نفس گیر را وسط داغی خردادماه زیر آسمان پر از ریز گرد خفقان آور . هر کجا که باشی دل‌مان گرم است به آن چیزهایی که پیش هم امانت گذاشته‌ایم .
سفر سلامت

زندگی شاید همین است

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 10, 2012

مامان‌های خانه‌دار در آستانه‌ تعطیل شدن مدرسه‌ها خوش‌اند , بعد از تابستان طولانی مدرسه‌ها که باز می‌شود هم خوش‌اند شاید این‌ها بزرگترین تغییر روزگارشان است و از آن استقبال می‌کنند , من هم از همین دسته مادران هستم . دیگر می‌دانم این به دلخواه است نه کسی گلوله پشت سرم گذاشته نه که چاره‌ای جز این نباشد . تازه چیزهای دیگری هم کشف کرده‌ام , این‌که چه‌طور این همه وقت زیر این عذر است یا بهانه یا هرچی, تنبلی‌ام را قایم کرده‌ام . به هر حال این یک بحث جداست اصلن یک وقتی باید به آن مفصل پرداخت .
گاهی فکر می‌کنم پس این کار نیست ؟ گاهی به خودم نهیب می‌زنم ابله حالا که این عنوان را داری اگر خیلی آدمی اندازه‌‌اش باش جر نزن . گاهی دلم می‌گیرد از روزهایی که از کفم رفته این‌اش خیلی احمقانه است افسوس روزهایی را بخوری که به افسوس گذشت . هاه ! خوبی‌اش این است که این‌جا خیلی گیر نمی‌کنم , خوبی‌ این روزهایم این است که هیچ جا خیلی گیر نمی‌کنم انگار قدری از چسبناکی شاخک‌های نامرئی روی سرم کم شده . می‌دانید این چقدر خبر خوبی‌ست ؟ می‌دانید من قدر خبرهای خوب را می‌دانم ؟ همان‌طوری که سرهرمس به نقل از یک نفر دیگر می‌گفت , آدم که می‌آید هی نک و ناله می‌کند باید این چیزها را هم بگوید حتمن! حالا نوشته‌ی خوشگلی درنیامد, نثرش وزین نشد که نشد ! جهنم اصلن .
به آدم‌های دور رو برم نگاه می‌کنم ما همه مثل کاراکترهای یک سریال هستیم که در مقایسه با سیزن‌های اول که انگاری به یک سکون رسیده‌ایم جدا جدا, اسمش بزرگ شدن است یا هرچی یک اتفاقی دارد می‌افتد خیلی خزنده خیلی آرام. انگاری که سرناسازگاری نداریم دیگر پذیرائیم … شاید این همان حالی‌ست که 5 سال پیش فکر می‌کردیم اسمش " کنار آمدن با همین است که است " است و از آن شرم داشتیم . حالا آن شرم گم شده یک چیزی جایش آمده , انگار که مرحله‌ی مهمی پشت سر گذاشته شود,
این‌ها را گفتم که بگویم من, آناهیتا مهر امسال سی و نه سالم تمام می‌شود با خوشی منتظر تعطیلات پسرکم هستم . یک حرف‌های با هم زده‌ایم یک قرارهای نیم‌بندی با هم گذاشته‌ایم هنوز متن قراردادمان را ننوشته‌ایم امضا نکرده‌ایم , یعنی کلن خیلی حرف نزده‌ایم درباره‌اش می‌ترسم هیجان‌اش زیاد شود تمرکزش سر امتحان دیکته‌ی روز یکشنبه به حداقل برسد , باور کنید امتحان روز دیکته‌ی یکشنبه‌اش به اندازه‌ی نشست بعدی پنج به علاوه‌ی یک برای من اهمیت دارد و حساس است . بس که قادر است هر کلمه‌ای را هر جوری بنویسد الی درست !

بی‌خوابی در میانه‌ی اردی‌بهشت

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مه 6, 2012

آرشیوم را بالا پایین می‌کردم یک ماه‌هایی را رج زدم می‌خواستم بهشان نزدیک نشوم , بعد دیدم نمی‌شود , پس بی‌خیالش شدم , کله ام را کردم توی فیس‌بوک! آنجا هم تایم لاین دارد , تایم لاین پر از سیاه‌چاله است با کروکی برای دسترسی آسان برای سری که درد می‌کند برای دردسر . این‌جا اگر آرشیوش با همان نثر نیم بند آلوچه‌خانوم‌نشان , مکتوب است آن‌جا یک جور تاریخ شفاهی وک و ولو شده برای خودش … باز برگشتم به آرشیو , با حس متناقضی که نمی‌دانستم برای پرهیز از نوشتن است یا فرار از ننوشتن … بعد انگار که دست خودت را بگیری خودت را از روی کول خودت پایین بیاوری, بلند شدم , که مثلن آب نمک درست کنم برای تسکین گلودرد, نمک توی کوزه‌ی نمک تمام شده بود . آسمانِ پشتِ پنجره مهتابی بود, یادم آمد بچه‌ها نوشته بودند ماهِ امشب / بامداد 17 اردی‌بهشت را از دست ندهید, از همیشه به زمین نزدیکتر است , نفهمیدم چرا چشم نمی‌گرداندم در آسمان . توی سر من صدایی با سوز می‌خواند » ماهِ من تو چاه عشقه «… شوری که سُر خورد روی صورتم آمد پایین , اتنهای لیست خرید روی پیشخوان آشپزخانه نوشتم , نمک !
.
.
.
ماه را, نزدیک‌ترین ماه به زمین را دستِ آخر ندیدم . آن‌قدر دست دست کردم تا خوابم برد , شبِ مهتابی‌اش اما, یادم ماند .

.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 20, 2012

او برای من عین بزرگواری‌ست
او طاقت است و تحمل
او خود رفاقت است
او طاقت است و کوتاه نیامدن
او اسطوره‌ی صبر است
او طاقت است
او بزرگ است و بزرگوار
او طاقت است
او تلاش است , کم نیاوردن است
او طاقت است
او مادر است
او طاقت است
او , اوست !
او جنگ‌جوی عاشق است

دوربین توی دستم, یک به یک مهمان‌هایش را توی قاب دارم , ما چند نفر را خبر کرده آخرین شب پنجاه سالگی‌اش را کنارش باشیم . حالا مهمان‌ها دارند یک به یک می‌گویند او برایشان چیست ؟ شبیه چیست !

یکی درمیان مهمان‌هایش می‌گویند او شکل طاقت است و من یک درمیان دلم کش می‌آید بابت چیزهایی که او تاب آورده , از روزگاری که همه چیر را برایش طوری چید که یا باید طاقت می‌آورد , یا باید طاقت می‌آورد, یا باید طاقت می‌آورد . طاقت آورد وقتی نگاه مصمم مردهای هم‌خونش سه تا قاب شد روی دیوار ! طاقت آورد یک ردیف دیگر از توی قاب نگاه می‌کردند این‌بار مردانی که هم‌خون پسربچه‌هایش بودند , طاقت آورد … طاقت آورد . آنقدر که وقت آخرین شبیخون طاقتش تمام شده بود ,.. سنت شکسته بود , نخواسته بود که تنها بماند, نشد اما , نمی‌شد , جور درنمی‌آمد , قابل پیش‌بینی بود , هرچه که بود هر چه که هست … طاقتش دیگر تمام شده بود , فهمیدن این‌که طاقتش تمام شده برای دیگران همان‌قدر غیر ممکن بود که برای خودِ او , آن باختن آخر ! من دیده بودمش وقت‌هایی که زیر بار " نمی‌شود " ها نمی‌رفت , می‌فهمیدم این را بگذاری کنار پر شدن پیمانه‌اش همین می‌شود که شده , منظره‌ای دور از او . تلخ بود اما حقیقت داشت , او داشت وا می‌داد همه چیز را , دقیقن همه چیز را .

اما او زیر بار " وا دادن " هم نرفت , طول کشید , خیلی طول کشید اما زیر بار نرفت . دیشب شبیه خودش بود , خودش, بعد از پشت سر گذاشتن خیلی چیزها , میان سه مرد جوانش می‌رقصید , گیرم بغض غریبی گلوی همه , حتی خودش را فشار می‌داد , او کمر راست کرده , بانوی اردی‌بهشت کمر راست کرده این بهترین خبر این بهار است ,

.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 18, 2012

امروز داشتم می‌مُردم … موهایم کوتاه و قرمز‌طور است , خواهرم می‌گوید رنگت را بردار ببر آرایشگاه درِ خانه بگو برایت سرت را رنگ کنند , بعد من می‌پرسم یعنی ده روز یکبار ؟ خواهرم یک طور سرزنش باری نگاهم می‌کند , که خوب داشت بلند می‌شد , اما من توی دلم خوشحالم که نصف چتری‌ام یک‌هو جلوی آتشِ سیزده به‌در کز خورد که چاره‌اش این‌طور کوتاه کردن بود. صلح کرده بودم با موهایم, فکر کرده بودم دشمن‌ت است ؟ روی اعصاب است ؟ دشمن را که دوست داشته باشی همه چیز آسان‌تر است , اما دیگر جا برای این یکی نداشتم , با خود کوفتی‌اش کنار آمده بودم اما آن نیمه‌ی کز خورده‌ی بد بو را کجای دلم می‌گذاشتم ؟ این‌ها را وقتی که نمردم و بلند شدم یادم آمد . خنده‌ام گرفت که این دشمن آخر مرا به کشتن می‌دهد ! می‌گفتم , موهایم یک جور قرمز است و کوتاه, وقت رنگ ریشه‌اش بود بعد الان کوتاه است نوک‌هایش هی رنگی می‌شود و چندین درجه تیره تر است انگاری موهایم شرابی باشد اما کف سرم آب انار ریخته باشد . کسی خانه نبود به ذهنم رسید که نوک موهایم را خودم کوتاه کنم . از زیر دوش آمد بیرون با قیچی برگشتم حمام , لیز خوردم , پایم را که نتوانستم نگه دارم فهمیدم یک طور بدی زمین می‌خورم . گردنم را محکم نگه داشتم سرم جایی نخورد اما یک طور بدی افتادم که اگر قیچی از دستم ول نشده بود شاید نوکش می‌رفت توی جانم مثلن قفسه‌‌ی سینه‌ام حتی یک جای خطرناکی توی گردنم یا چانه‌ام . . بلافاصله بلند شدم جلوی آینه مشغول چیدن نوک تیره‌ی موهایم شدم , توی آینه دیدم دستم می‌لرزد , ترسیده بودم ؟ نمی‌دانم ! فکر می‌کردم اگر می‌مردم مثل این مرگ‌های شصت ثانیه‌ای اول اپیزودهای شش پا پایین‌تر* می‌شد . نوک موهایم را چیدم بعد دیدم دارم پشت سرم را هم می‌چینم بعد فکر کردم همچین کاری ندارد آدم موهای خودش را کوتاه کند آخرهایش بود که یادم آمد اگر موهایم خشک می‌شد این‌قدر اختلاف رنگ نوک و ریشه به چشم نمی‌آمد اصلن … باز فکر کردم ترسیده بودم ؟ نمی‌دانستم !

توی خانه صدا پیچیده بود :
نداری ی ی ی
خبر ز حال من نداری ی ی
که دل به جاده می‌سپاری ی ی
سحر ندارد این شب تاااار
مرا به خاطرت نگه داااار
مرا به خاطرت نگه داااار

* Six Feet Under

.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 14, 2012

هشدار: این نوشته نتیجه‌ی یک تحلیل تاریخی و تحقیق میدانی شخصی در حوزه خودشناسی بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد. هرگونه هم‌زاد پنداری، موافقت جزئی و کلی، احساس صدور قوانین کلی و گرفتن نتیجه‎‌ی اخلاقی از آن به عهده‌ی مخاطب فریب خورده بوده و بنده مسئول آن نخواهم بود.

بنده که آقای هم‌خونه باشم از عنفوان کودکی علاقه‌ی غریبی به تولید مثل داشتم. نه که خدای نکرده خیال بد کنید و برای خودتان تصور کنید بنده را در مهدکودک که مثلن یک عروسک بادی را تنگ در آغوش گرفته و به اعمال منافی عفت مبادرت کرده باشم ها! خیر! حتی اگر این گونه بوده باشد هم منظور عرض بنده چیز علیحده‌ای است. فارغ از این قضایا بنده از بچگی بچه داشتن را خیلی دوست داشتم. در عوالم کودکی و بعد از چک و چانه و تخفیف دست کم خودم را پدر سه بچه می‌دانستم . زبان بسته‌ها حتی اسم هم داشتند: کوروش و داریوش و ماندانا. ماندانا کوچیکه بود و سر دو تا پسر آمده بود و خلاصه خیلی به دل بابا می‌نشست. مخصوصا آن وقت‌هایی که بابا هنوز دوازده سالش هم نشده بود و به صرافت نیافتاده بود نکته‌ی کنکوری ظریفی به نام مامان هم مطرح است.

سرتان را درد نیاورم. بابای کوچک بزرگتر شد و تازه به میزان کره موجود در یک من ماست این روزگار وانفسا واقف گشت و با خود عهد کرد که تا عمر دارد به زن و بچه و زندگی و سایر تعلقات دنیای فانی نپرداخته و سری که درد نمی‌کند را دستمال نبندد. نتیجه‌ی این عهد البته بستن یک فروند دستمال کردی دبل ایکس لارج به سر مربوطه بود و شخص شخیص ایشان در 21 سالگی در حالی که از همه جا از جمله چار دست و پایشان در هوا معلق بودند ازدواج فرمودند. البته به دلیل هوش سرشار بلافاصله متوجه شرایط نه چندان مناسب خود و همسر گرامی شده و از تقسیم شادی حاصله با فرزند یا فرزندان احتمالی جلوگیری به عمل آمد. این جلوگیری تا سن سی سالگی به طول انجامید.

صد البته که آن عشق دیرین به کوروش و داریوش  و ماندانا هم‌چنان در وجود آقای هم‌خونه شعله می‌کشید و گاه گداری نیز این شعله به بیرون از ایشان سرایت می‌کرد که با درایت آلوچه خانوم عملیات اطفاء حریق با موفقیت به انجام می‌رسید. اما به مصداق آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست، بالاخره این آتش دامن آلوچه مربوطه را گرفت و جناب پسرک تاسیس گردیده و پس از طی مدتی که زمان آن بر کسی پوشیده نیست از دل آلوچه خانوم به دامن پر مهر پدر و مادر نزول اجلال فرمودند.

ما حتی پیش از تولد جناب ایشان به شیرینی و ناپایداری دوران زودگذر نوزادی بچه اشراف داشته و حتی از لحظه لحظه پیش از تولد پسرک هم با بصیرت و چشم باز بهره بردیم. به گونه‌ای که بنده هر شب برای دل آلوچه خانوم یا همان جانونی که نی‌نی در آن قرار داشت شاهنامه می‌خواندم و تا جاهای جالبی هم پیش رفتیم ( کور بشوم اگر کلمه‌ای اغراق کرده باشم) که متاسفانه یا خوشبختانه ایشان تحت همین تعلیمات ضاله به شیوه رستمانه تصمیم به خروج از مادر مربوطه گرفته و به دنیا آمدند. بنده و آلوچه خانوم در تمامی لحظات نوزادی باربدک به صورت هماهنگ و برنامه ریزی شده شیفت عوض کرده و یک نفر در حال غش و ضعف برای جناب ایشان بوده و نفر دوم به عکاسی از این لحظات ماندگار می‌پرداخت. لازم به ذکر است تصاویر باقی مانده گویای آن است که سهم غش و ضعف بنده با سهم عکاسی کردن آلوچه خانوم کاملن مساوی و بسیار هم زیاد بوده است.

حضرت ایشان به مانند بسیاری از کودکان عزیز به سرعت برق و باد بزرگ شدند و مراحل چشم بازکردن و خندیدن و شناختن و حرف زدن و چهاردست و پا رفتن و یا علی گفتن و روی دو پا بلند شدن چشم به هم زدنی گذشت. هر چند از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان این قسمت بلند شدنش برخلاف مواردی که طفل از شکم مادر در نیامده یاعلی را گفته، مال ایشان در حد نگران کننده‌ای طول کشید اما شکر خدا بالاخره این هم شد. واضح و مبرهن است که ما هم مثل بسیاری پدر مادرهای دیگر خیلی زود دچار نوستالژی دوران کودکی کودک‌مان شدیم … و همین جا، درست همین جا بود که نور حقیقت به من چشمک زد و مرا به خود جلب کرد و از آن‌جا بود که من بدو حقیقت بدو! شک نکنید که دست آخر حقیقت از نفس افتاد و من به او رسیدم.

دو سوال کلیدی ذهن جستجوگر مرا دنبال خود می‌کشید. سوال اول این که آیا واقعن منِ پدر و مادر در جستجوی زمان از دست رفته‌ام؟ و دوم این که آن زمان از دست رفته‌ی لامروت چه دارد که الان نیست؟ مسئله این بود که بنده هم‌زمان با دلتنگی برای کوچک‌تری‌های پسرکم دلم غیجوجه می‌رفت برای بچه‌های جوان و نوجوانی که با پدر و مادرشان رفاقت می‌کردند و پدر و مادرهای مربوطه آن‌ها هم در حال غیجوجه رفتن برای حالای پسرک بنده بودند. این گونه بود که جواب به این سوال که آدم دلش دقیقن برای چی تنگ می‌شود یک کمی سخت شد. با تجزیه تحلیل شرایط به این نتیجه رسیدم که اولن این قضیه هم تابع همان قاعده‌ی کلی است که مرغ همسایه غاز می‌باشد و چیزی که من ندارم حتمن بهتر است و البته همه مستحضریم که این درد بی‌درمانی است و چاره‌ای هم ندارد. فلذا این که هیچ. این گونه بود که روی سوال دوم تمرکز کردم.

حتمن می‌دانید این سوال کلیدی یکی از بزرگترین عوامل رشد جمعیت از آغاز تا امروز بوده است. چه بسیار پدر و مادرها که با دیدن نوزادی شیرین یا یادآوری شیرینی نوزاد خودشان فیل‌شان یاد هندوستان کرده و اقدام به آوردن فرزند یا فرزندان دیگری کرده‌اند. پس شروع کردم به  مرور روزهای گذشته از تولد پسرک. روزهای بارداری آلوچه خانوم که البته خیلی خوش گذشت ولی صد سال دوباره طاقت ایستادن پشت در اتاق زایمان و شنیدن خبر سلامت مادر و فرزند را اگر من یکی داشته باشم. این از این. چهل روز اول را هم که قربان آن نیم وجب قدش بروم تمامی گناهان دنیا و آخرت‌مان را تسویه حساب کرد بسکه نیم ساعت یک بار آژیر کشید و یک ساعت و نیم طول می‌کشید تا کشف علت کنیم. این هم که شدیدن هیچ. همین طور می‌رویم جلو تا می‌رسیم به دوره‌ی طلایی شش ماهگی تا یک سالگی. به‌به! یعنی به‌به! اول خیال کردم فقط خودم عاشق این دوره‌ام. اما کم کم با تحقیقات نامحسوس میدانی دیدم نخیر! آب از لب و لوچه‌ی هر کس که کودکی را در این سن در بغل یاد دارد نیز راه می‌افتد و اصولن انگار آن دوره‌ی آخ! فلان سن! که همه می‌گوییم همین چند ماهه است. تو بگو دست بالا تا یک سال و نیم. بعد یادم آمد وقتی بزرگتر شد. راه رفت. حرف زد. شیطنت کرد. فهمید. فهماند. یاد گرفت. بحث کرد. این‌ها پس چه؟ دیدم همه خوب است. اما آن شش ماه اصلن دنیای دیگری بود. همین است که الان با داشتن یک پسرک شیرین زبان و مهربان هفت و هشت و نه ساله باز هم فیل کذایی را در چراگاه خاطرات هندوستان می‌چرانم. پس به اینجا رسیدم که به قول این رفیق‌مان چرا؟ چرا؟ چرا؟

این‌جا بود که مچ خودم را گرفتم و دیکتاتور درونم را کشف کردم. قضیه خیلی ساده بود. تا قبل از شش ماهگی یک موجود پر سر و صدا و بی واکنش بود که تو را نمی‌شناخت و واکنش نداشت و تحویلت نمی‌گرفت. بگو اصلن آدمت حساب نمی‌کرد. خیلی که حال می‌داد وقتی شیر می‌خورد انگشتت را بگیرد تا بخوابد. یا یک وقت‌هایی جهنم ضرر یک صدای شبه خنده دربیاورد و جیگر کیف شوی. همین! بیشتر وقتی خواب بود دل می‌برد و وقتی بیدار بود زهره. بعد از یک سالگی هم که زبان درآورد و راه افتاد و یاد گرفت بگوید نه! و دم در بیاورد و مخالفت کند و یک وقت‌هایی تحویلت بگیرد و یک وقت‌هایی نه. یک وقت‌هایی حرف گوش کند یک وقت‌هایی نه. یک وقت‌هایی با دلت راه بیاید و یک وقت‌هایی نه. کارهایی بکند که تو نمی‌خواهی و این که تو نمی‌خواهی را به جای قابل توجهی از خودش حساب نکند. یاغی شود خلاصه.

در حالی که پس یقه خودم دستم بود نمی‌دانستم چکار کنم با خودم. دیکتاتور درون من یک عروسک زنده می‌خواست که من را به عنوان کس و کارش بشناسد و فرقم را با بقیه بداند و بفهمد و نشان دهد. از آن طرف دربست با چند تا حرکتی که بلد بودم و  حوصله‌اش را داشتم راه بیاید و پخ بگویم از خنده ریسه برود. توقعش کم باشد. پر حرفی نکند. مخالفت نکند. تنوع طلب نباشد. حرف گوش کند و کاری که نمی‌خواهم نکند و از همه مهم‌تر نه نگوید و از دست من در نرود و دیگران به چشمش بیشتر از من نیایند. همین. وگرنه شیرینی یک طفل هشت ماهه کجا و عشقی که این کودک هشت ساله با چند جمله بلد است در آغوشت بگوید کجا. ریسه رفتن کودک یک ساله کجا و گریه‌ی یک پسرک هشت ساله که غرورش جریحه‌دار شده از باختن توی بازی و دلت قنج می‌رود و ریش می‌شود برایش کجا.

کاری نمی‌شد کرد. من مچ خودم را گرفته بود. این پسرک بزرگ می‌شود. مرد می‌شود . همان می‌شود که الان وقتی دختر و پسرهای دوش به دوش پدر و مادرهای‌شان را می‌بینم کیف می‌کنم. بزرگ می‌شود و نه می‌گوید و راه خودش را می‌رود و اگر اشتباه کرده باشم در بزرگ کردنش اشتباه می‌کند و من طاقت ندارم و خوشم نمی‌آید. من جای این که لذت ببرم با همین روزهایی که می‌گذرند ترجیح می‌دهم بگویم آخ! فلان سنش! و آن قدر بگویم تا روزی برسد که یاد همین روزها کنم و باز بگویم آخ! فلان سنش!

بعد؟… بعد بلند شدم. با کوروش و داریوش و ماندانا برای همیشه خداحافظی کردم. با خودم تکرار کردم که معلوم نیست چند روز دیگر مانده باشد که من و او و مادرش هم را داریم. معلوم نیست چقدر مانده تا داشته باشمش. یادم بماند او امروز و فردا هر چه هست و خواهد شد و خواهد بود، خوب یا بد،حاصل جان من است و سعی من است و بضاعتی که من برایش داشته‌ام. یادم بیاید که قرار داشتم با کسی مقایسه‌اش نکنم. این یعنی حتی با خودش و قبل‌تر خودش. تقصیر او نیست که هر چه بزرگتر می‌شود من پیرتر و بی‌حوصله‌تر می‌شوم. تقصیر او نیست که هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر خودش را پیدا می‌کند. تقصیر او نیست که من همیشه می‌خواهم حسرت دیروز را بخورم و لذت امروز را نبرم. قرار گذاشتم دوباره اولویت اولم باشد. از داشتنش لذت ببرم و داشتنم را حس کند. رابطه فرزند و مادر و پدر یک جوری از رفاقت است. مگر نیست؟ رفاقت هر چه کهنه‌تر سفت‌تر. هر چه پیرتر بهتر. کودکم را به کودکیش نمی‌فروشم. سعی می‌کنم. چیزی قشنگ‌تر از این که روزهای جوانی یک بار دیگر جلوی چشمت راه برود هست؟ گیرم نه آن طور که من می‌خواهم و خوش دارم. خودم را یادم نرفته وقت جوانی که؟

این که خواندید اولش به آخرش نمی‌خورد. نه؟ اولش خنده‌دار تر بود؟ نه؟ همین است. اما اگر از حرف مخالف شنیدن نترسیم آخرش حتمن همیشه بهتر است. بچه‌ها بادبادک‌هایی هستند که ما تا جایی می‌دویم همراهشان برای پراندنشان. خوب بدویم و غصه‌ی خوب ندویدن‌مان را سر خوب نپریدنشان خالی نکنیم.

با من مخالفید؟ گفتم که! اولش گفت!بند اول را پس دوباره بخوانید لطفن!

.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 10, 2012

ما هفده سال است که ازدواج کرده‌ایم. یک زوج دوام آورده میان همه سختی‌های سختی که بوده و هست و باشد که بعد از این نباشد. ما با کمبود و مانع و بی‌مهری جنگیدیم برای گرفتن حقی که شاید می‌شد این قدر سخت و گرفتنی نباشد. قصه‌ای هم گذاشته‌ایم تنگ این آمدن و برای چند نفری شده‌ایم نشان و الگو از چیزی که سخت به دست می‌آید و ساده از دست می‌رود این روزها. پای هم ماندن را می‌گویم.
ما با روزگار و جامعه و خانواده پنجه به پنجه شدیم برای با هم ماندن. راهی را آمدیم که نه دلخواه خودمان بود نه ایده‌آل بزرگترهای‌مان. حالا اما جایی ایستاده‌ایم که کسی نمی‌تواند بگوید اشتباه کرده‌ایم. همین! آن قدر از آن طوفان گذشته و آن قدر غبار نشسته بر روزها و رفتارها و رفته‌ها که باورت نمی‌شود. نه ما دیگر آن جوان‌های نترس و کله‌شق آن روزیم نه بزرگترها آن قدر سخت‌گیر و کم انعطاف و ریزگیر نه روزگار آن قدر بی‌رحم و بی‌راهِ دررو برای آدم‌های بر سرِ دوراهیِ تصمیمِ با هم ماندن. همیشه همین است. چیزی که تا دیروز آرزوست امروز باید بشود حق. اما من یک قصه به خودم بدهکارم. این قهرمان پای هم ماندن خودش می‌داند همان قدر که امروز رسیده به آن چه رسیده، می‌شد سرِ هزار بزنگاه بماند و بیافتد و نرسد به چیزی که می‌خواست. و این ربطی به دوست داشتن و خواستن و طاقت و عشقش نداشت. قهرمان‌ها رسم نیست از ترس‌ها و بخت‌هایشان بگویند. اما من یک قصه کوتاه غمگین به خودم بدهکارم.
پسرک 21 ساله‌ای یک روز صبح حمام کرد و اصلاح کرد و لباس مرتب پوشید و از خانه بیرون آمد. با پدر و مادرش بسیار بسیار جنگیده بود و پدر و مادرش با او. همه راست می‌گفتند و این راست‌ها کنار هم جور درنمی‌آمد و کسی هم کوتاه نمی‌آمد. پسر در را باز کرد که برود به تعهدی تن بدهد که به قیافه‌اش نمی‌خورد. برود زن بگیرد در 21 سالگی با جیب خالی و آینده‌ی پا در هوا و درس نخوانده و خدمت نرفته. شما پدر و مادر باشید چه می‌کنید؟ آن پدر و مادر البته در را قفل نکردند، اما هم‌راهی هم نکردند و آن پسر رفت و تن داد و از کمتر از هیچ آغاز کرد و تنها رفت و تنها با هم خانه‌اش و دوست‌هایش جنگید و دوام آورد و امروز آدمی است با یک زندگی میانه و یک خانه کوچک با چراغی که روشن مانده و روشن است. همه ذوق می‌کنند و دست می‌زنند و چپ چپ به آن پدر و مادر نگاه می‌کنند که چه کاری بود کردید. کسی باور می‌کند اما که این همه امروز برای من خوشی و افتخار ندارد؟ کسی باور می‌کند هفده سال است بوی بهار برای من دل آشوبه می‌آورد؟ می‌خواهید بدانید چرا؟ می‌شود بعد این همه سال اعترافی کنم؟ می‌شود چیزهایی بگویم که بغض کرده در دلم و مانده این همه سال و هیچ شبیه حرف برنده‌ها نیست؟
هیچ کس وقتی دارد می‌دود و می‌رود نمی‌داند آخرِ بازی برنده است یا بازنده. رسیده است یا در راه مانده. من می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم که می‌خواهم برسم. همان پدر و مادری که همراهم نیامدند یادم داده بودند روی پای خودم ایستادن را. با همه‌ی بچگی می‌دانستم آن چه دست من است رفتن است، نه ماندن. چه کسی مگر می‌تواند ماندن را ضمانت کند؟ می‌شد این سالها گذشته باشد و این دو نوگل خندان که امروز با هم مانده‌اند با هم نمانده باشند. باور کنید که می‌شد و ربطی به جسارت و طاقت و خواستن ما نداشت. گاهی زندگی جایی می‌رود و می‌برد که می‌خواهد و تو فقط دنبالش می‌روی. ما پای هم مانده‌ایم چون خواسته‌ایم بمانیم و شده که بمانیم و باور کن می‌شود که بخواهی و نشود که بمانی.
اما اگر بپرسی این راه را که رفته‌ای دوباره حاضری بیایی، می‌گویم بله… اما نه با این همه خسارت و هزینه. این همان بغض پیچیده و کهنه است که گفتم. آن روز پیش از آن که درِ خانه‌ی پدری را ببندم و بروم که زن بگیرم، نگاه پدر و مادر کردم و گفتم می‌روم! گفتند خداحافظ! و در را بستم. جنگ نه به جایی رسیده بود نه تمام شده بود. گاهی نه صلحی در میان است نه پیروزی نه شکست نه حتی آتش بس. گاهی آدم‌ها فقط آن قدر خسته‌اند که دیگر نمی‌جنگند. می‌دانستند که می‌روم و می‌دانستم که نمی‌آیند. ولی نمی‌دانستم در که بسته می‌شود صدایش ماه‌ها و روزها در گوشم می‌پیچد و تمام نمی‌شود. صدای سوتِ آغازِ ناگهانِ یک تنها شدن و شروع ناگهان یک با هم شدن. تصویرهای آن روز پر افتخار برای من تکه تکه و گیجند. ما با هم شروع کردیم و پشت به پشت هم دادیم و همه چیزمان با هم شد و با هم ماند. اما این صدای سوت را نه می‌شد گفت، نه می‌شد شریک کرد، نه می‌شد شریک شد. من از تنهایی نیامده بودم. پدر و مادری داشتم که آخر هر ماجرایی باز بودند. می‌شود پدر و مادر نداشته باشی و تلخ است. اما این که پدر و مادرت ناگهان تو را نداشته باشند هم خیلی تلخ است. نداشتنت جلوی چشمت راه می‌رود و لمس می‌شود و باورت نمی‌شود. حس کسی که در یک زمان پدرش از دست رفته و پسرش به دنیا آمده. بدتر که این رفتن و آمدن به هم مربوط باشند. پررو تر از این‌ها بودم که بخواهم کم بیاورم یا به روی خودم بیاورم و کوچک‌تر از آن بودم که بشود کنار بیایم با باری که رویم آوار شده. سالها گذشت و هزار بلا سر ما آمد و هزار بار روی دنیا را کم کردیم. این تنها ماندن آدم را سرسخت‌تر و جری‌تر می‌کند. اما کجا می‌شود نوشت بلاهایی را که آن نیامدن سرت می‌آورد …. همین. آن چه می‌خواستم بگویم را گفتم. بیشتر گفتنش روضه خواندن است. می‌شود یک قصه سوزناک از لحظه لحظه‌ی آن روزِ پر افتخارِ این آدمِ رها شده نوشت. بگذارید مرد باشم و ننویسم.
من آن قدر بخت داشته‌ام که زندگیم سرپاست. هم خانه‌ام و پسرکم را دارم. دوستی پدر و مادر را هم دوباره دارم و بیشتر و عاقل‌تر. اما گار شد این خواهش من را به وقتش یاد کنید. اگر پدر و مادرید، اگر پدر و مادر شدید، اگر پدر و مادری هستند که حرفتان را می‌خرند، یاد بیاورید که هیچ وقت فرزندتان را رها نکنید. حتی اگر اشتباه می‌کند، حتی اگر توی چاه می‌پرد. او هر بلایی سر خودش بیاورد به قدر این رها شدن زخم و جراحت ماندگار ندارد. فرزندتان را هیچ وقت رها نکنید. هیچ وقت.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 10, 2012

هفده سال پیش همچین روزی , که مثل امروز گرمای زودتر از موعد حتی عصبی‌ات می‌کرد , توی محضر زیر پل گیشا شاهد کم آورده بودیم … تا رسیدن دیگران , محضردار مبهوت نگاه‌مان می‌کرد , بعد که دید نه ماجرا اصلن شوخی نیست تمام سعی‌اش را کرد تا رای مادرم را بزند . وقتی دید اصلن این‌که ما این‌جائیم فقط و فقط به اصرار مادرم است و این‌که آن یکی پدر و مادر غایب‌اند به این علت بود که ما اصرار مادرم را پذیرفته بودیم نه منطق آن‌ها را، تمام سعی‌اش را کرد که این عقد مهریه داشته باشد, می‌گفت برای حفظ زندگی لازم است . وقتی دید مادرم اصرار می‌کند که ما به مهریه اعتقادی نداریم اما حق طلاق مساوی با زوج را برای زوجه می‌خواهیم رسمن گُرخید که » خانوم یک کاغذ پاره به چه دردتان می‌خورد؟ اصلن من تا به حال همچین عقدی نخوانده‌ام با همچین شرطی » . بعد من همش منتظر بودم حرف‌اش تمام شود, دید این پا آن پا می‌کنم فکر کرد شاید بهتر است به من گوش کند آرام زیر گوشش ازش پرسیدم اشکالی دارد عروس از کسی اجازه نگیرد ؟ یک طوری نگاهم کرد که دلم برایش سوخت , مستاصل مانده بود این دیوانه‌ها از کجا آمده‌اند.
چانه‌ زدن‌های اوبه نتیجه‌ نرسید و نتوانست مادرم را متقاعد کند ، بند مورد درخواست مادرم را به شروط ضمن عقد در دفتری که ازدواج‌ها در آن ثبت می‌شد, اضافه کردند و ما دوتا پایش را امضا کردیم همراه با شهود .اما محضر دار زیر بار نرفت که به عقدنامه اضافه‌اش کند . بعد گفت نمی‌شود مهریه نباشد یک چیزی باید باشد , همه من را نگاه کردند , گفتم فرقی نمی‌کند ! آن موقع نمی‌دانستم می‌شود یک سکه نوشت , گفتم خب 5 تا سکه قابل قبول است ؟ محضر دار در حالی که سرش را تکان می‌داد گفت بله .
من همان بار اول بدون اینکه از کسی اجازه بپرسم «بله» گفتم, یادم می‌آید بعدش وقتی خطبه را می‌خواند بغضم ترکید , عین وقت تحویل سال که گاهی آدم نمی‌داند چرا منقلب است . یا دلم برای معصومیت خودمان سوخته بود شاید , یا حتی قدری حواسم پیش آن دونفری بود که نیامدند و تنهایی پسرکی که کنارم نشسته بود .
از آن روز هیچ تصویری موجود نیست نه عکس نه فیلم . شاید بی‌اهمیت‌ترین مناسبت بین ما دونفر باشد. تنها تاریخ تقویم دونفره‌ی ماست که مناسبات بین ما را به قبل و بعدش تقسیم نمی کند , حتی حلقه را گذاشتیم دو روز بعد بین دوستان‌مان دست کردیم . اما آن روز آرایش نیروهای متخاصم را تغییر داد . تنها یادگار آن روز روسری رنگ روشنی است که از خاله‌ام امانت گرفته بودم و بعد ازش خواستم هروقت که داغان شد و خواست بندازدش دور بدهد به من و او در کمال مهربانی و سخاوت دقیقن همین کار را کرد وقتی سوراخ و داغان و دور ریختی شد دادش به من .
دیشب چند تایی از عکس های آن مهمانی دوستانه را گذاشتم روی فیس بوک . می‌آیند پای عکس‌ها با یک عالمه تعجب می‌نویسند چقدر کوچک بودید !!!! می‌آیند می‌نویسند حتی کوچکتر از سن آن وقت‌تان به نظر می‌رسید ! می‌آیند می‌نویسند شما آدم را به زندگی امیدوار می‌کنید ! بعد من سعی می‌کنم حال آن روزم را به خاطر بیاورم . یادم می‌آید » بله » را که گفتم صدایم را ذزه ذره از دست دادم ,به طوری که رسمن روز مهمانی صدا نداشتم .فکر می‌کنم خیلی عصبی بودم . یادم می‌آید اصلن به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که دارم تصمیم مهمی می‌گیرم ! می‌دانستم او را می‌خواهم و انگاری راهش توی این مملکت در اتمسفر اطراف من , همین است . یادم می‌آید به تنها چیزی که ایمان داشتم, او بود و رفاقتی که بین‌مان بود ! رفاقتی که با دوست داشتن توفیر دارد . می‌شود رویش حساب کرد . یادم می‌آید که نمی‌ترسیدم از هیچ چیز ! می‌دانستم هرچه که پیش بیاید با هم یک کاری‌اش می‌کنیم . یادم می‌آید که می‌دانستم آدم بزرگ‌های هر دو طرف اشتباه می‌کنند . بعدترها دیدم بله , ما , همان بچه‌های کوچک با همه‌ی بچگی‌مان کم اشتباه‌تر از آن‌ها رفتار کردیم, چه با هم و چه با آن‌ها !
ما هفده سال است که پای آن برگه را امضا کردیم . حفظ آن امضا‌ها سخت است ؟ ساختن یک زندگی با دست خالی سخت است ؟ راستش نه ! هیچ‌وفت هیچ کدام از این‌ها به چشم من سخت نیامد … سختی‌اش یک جای دیگر است, که هیچ کدام از آن آدم‌های نگران درباره‌اش چیزی نمی‌گفتند . بله ، ما هم یک جاهایی گیر کردیم ، رسید به یک وقتی که درباره‌ی چیزهای مهمی درک مشترکی نداشتیم ، این حتی با اختلاف نظر هم فرق دارد ، درباره‌ی اختلاف نظر می‌شود بحث کرد اما وقتی درک مشترک از چیزهای مهمی دچار خدشه می‌شود رفاقت را نشانه می‌رود . آدم‌ها را از هم دور می‌کند , طول کشید، خیلی زیاد طول کشید چیزی حدود ۹-۱۰ سال شاید ، تقریبن همین سال‌هایی که ما را به نشانی این صفحه می‌شناسید… چیزهایی فرساینده , آزار دادند ! آزار دیدیم , حتی هم را آزار دادیم , بدون این‌که قصدش را داشته باشیم .این‌که آزار دیده‌ای اما آزارنده قصدش را نداشته , فقط با همان رفاقت بود که حالی‌ات می‌شد و یادت می‌ماند . اما با همه‌ی این‌ها یک وقتی هم رسید که تا مرز شکستن خم شدیم , رفاقتمان کم‌رنگ شد ! سخت ترین قسمت‌ش همین‌ بود . رفاقت که تحلیل می‌رود ، خیلی سخت می‌شود . وقتی رفاقت به حداقل می‌رسد آدم نگران آن سند امضا شده نیست … اصلن فرقی نمی‌کنم جایی را امضا کرده باشی یا نکرده باشی . آدم نگران از دست دادن رفیق‌اش است. آدم می‌بیند دارد بزرگترین دارایی‌اش را از دست می‌دهد . آدمِ رنجیده خاطر نگران و گاهی دلگیر از رنجشِ رفیقش است , بعد وقتی دوتا آدم قصه در رنج مدام هستند دیگر خیلی سخت است … بله ! ما این روزها را هم داشتیم, شاید بشود حالا بدون واهمه گفت که ازسر گذرانده‌ایم . سخت و طولانی و فرساینده با ردی ماندگار و گزنده , اما گذراندیم . چیزهایی که ما از سرگذراندیم را فقط با رفاقت و برای باقی ماندن رفاقت بود که می‌شد تاب آورد . همان بزرگترین داشته‌ی روز اول , که با ژست عاقل‌طور نفی‌اش می‌کردند و زیر سوال می‌بردند … این‌ها را هیچ‌کس به ما نگفته بود . این‌ها را هیچ کس به آدم نمی‌گوید ، هیچ‌کدام از آدم‌ بزرگ‌های نگران . اما من امروز هفده سال بعد از آن بیست و دوی فروردین ، فکر کردم موظفم این‌ها را این‌جا به صدای بلند برای همان جماعتی که قصه را خوانده‌اند، بگویم . در واقع فکر کردم نگفتنش ریاکارانه است .
پ . ن : راستی همین نیم ساعت پیش پستچی سند خانه را آورد ، انگاری بیست و دوم فرودین برای ما روز ثبت احوال است . مبارک است رفیق قدیمی ، هم‌خانه‌ی صمیمی . خسته نباشی پسر !

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on آوریل 2, 2012

سه کله سیر را گذاشتم توی طبقه‌ی پیازها , سمنو رو گذاشتم خیس بخورد بلکه وربیاید بشود ظرفش را شست , سبزه‌ها را رفیق میزبان سیزده‌بدرمان گفته می‌سپرد به آب روان . سرکه را خالی کردم توی سینک , سیب‌ها را که می‌گذاشتم قاطی میوه‌های یخچال فکر کردم راستی چرا سیب سبز نگرفته بودم برای هفت سین ؟ بعد یادم آمد این حوالی فقط سیب قرمز آورده‌بودند. گشته بودم, نبود . نصف ظرف سماق را دیشب پاشیده بودم روی کباب تابه‌ای . تخم‌مرغ‌هایی که همراه باربدک تند تند با پاستل روغنی خط خطی کرده بودیم روی کانتر آشپزخانه مانده بود معطل . هنوز گلدان سر سفره بود . همین‌طور آینه و شمع‌ها و ظرف سنجد . فکر کردم هنوز خواهرم دانه دانه سنجدها را می‌خورد تا سیزده‌به‌در یا نه ؟ باربد مدرسه بود , فرجام کارخانه . ایستادم رو به پنجره, نگاه کردم . هوا شفاف نبود مثل روزهای قبل . یک چیزی از یک جایی توی دلم هول می‌انداخت … شاید یک جور خیال , روزهای عید لیوان پشت لیوان مهارش کردم انگاری . حالا راه می‌رفت توی جانم . توی خانه‌ی خالی از مردانم . دلم خواست مچاله شوم زیر پتو , بعد دلم خواست که دلم نخواهد بخزم زیر پتو . می‌دانستم خیال, گوشه‌ی پتو را کنار می‌زند محکم بغلم می‌کند از پا می‌اندازدم . توی خانه راه می‌رفتم , چشمم به خودم توی آینه افتاد , یاد شب قبل افتادم که چقدر از خودم بدم آمده بود توی آینه . بعد فکر کردم تخم مرغ‌ها را چه کنم خب ! نگه داشتنی که نیستند , توی سطل که انداختم‌شان دیدم نه به دیروزشان , نه به سیزده روز گذشته‌شان نه به امروز , چه تاریخ مصرف کوتاهی ! فکر می‌کردم چیزهایی که سر هفت سین می‌گذاری چه سرنوشت دلخراشی دارند . آن همه ارج و قرب و سلام و صلوات یک‌هو به روز سیزدهم که می‌رسد خاک برسر می‌شوند … بعد فکر کردم مثل حال آدمیزاد است شاید . نه به شر و شور دیروز ! چه مرگت شده آنا ؟ نگذار یک مرگی‌ات بشود , از خانه زدم بیرون , خیال ماند توی خانه . وقتی برمی‌گشتم از یک مسیر کج و کوله از وسط پارک یک‌هو دیدم پایم را گذاشته‌ام وسط "فراموشم نکن‌‌"های ریز آبی . همان‌جا گرفتم نشستم , صبح که باربد را می‌رساندم به ماشین مادرِ دوستش تمام محوطه‌ی مجتمع قبلی را جوریدم . غنچه‌های ریزش لای سبزه‌ها بود اما خودش نه , دیروز جایی که برای در کردن سیزده رفته بودم پی‌شان گشتم, نبودند . اصلن هنوز سرما به بهار اجازه‌ نداده بود جولان بدهد خودش را پهن کند , حالا یک‌هو ! بی‌هوا … نازشان کردم , دست کشیدم به چهار پر خوشگل‌ و آبی بی‌نظیرشان , یک دل سیر تماشایشان کردم, یک نفس راحت کشیدم . برگشتم خانه, خیال بود , اما یک گوشه سرش به کار خودش بود .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 30, 2012

چیزهایی هم هست , موسیقیِ هست , لیوان نیمه‌پر هست . رفاقت هست , چیزهایی هم هست !

بهاران خجسته باد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 19, 2012

روزهای آخر اسفند عجیب‌اند . غریب‌اند . از خاک بدت‌ می‌آید . خاک , روزهای آخر اسفند یعنی فاصله . چه وقتی خودت جایی هستی و دل‌ت جایی دیگر , چه وقتی دل‌ت برای آن‌که خاک توی یک عمق چند‌متری‌اش در بر گرفته , پرپر می‌زند . می‌دانی اما ؟ خاک کاری به این‌کارها ندارد . به دل داغان کاری ندارد … خاک , دغذغه‌های دیگری دارد , تویش یک جنب و جوشی است . مشغول معجزه است . دانه سبز می‌کند . هر چقدر هم ندیده بگیری تلاش نرم نرم‌ش را , کارش را می‌کند … همان روزهایی که از بخل خاک بیزای , سخاوتمندانه مشغولِ کاری‌ست کارستان .

امسال هنوز شکوفه ندیده‌ام . درخت‌های نحیف آن حیاط حتمن شکوفه داده‌اند . گندم‌ها را دیروز پهن کرده‌ام . زیر آقتاب گرمِ پشتِ پنجره با سرعت اعجاب آوری مشغول سبز شدن‌اند . بیرون که می‌روم چشم می‌گردانم پای درخت‌های توی پیاده‌رو! گل‌های ریز میلیمتری را وارسی می‌کنم . باربد به من می‌خندد . بی‌تاب دیدن آن فراموشم نکن‌های ریزِ آبی هستم . انگاری که خیالم را حت می‌شود , بابت طپش چیزی زیر خاک که نمی‌دانم چیست ! اما می‌دانم هست .

بهاران خجسته باد

بهشت آرزوی تو … بوی بهار می‌دهد

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 16, 2012

سرپوش روی چرخ تیغه‌ها را بلند می‌کند سبزی‌های خرد شده را زیر و رو می‌کند , می‌داند این حرکت تاثیر گذار است . یعنی ببینید , سبزی‌هایم پرپر می‌زند . زن کنار دستی یک طرف چادر مشکی‌اش را به دندان گرفته با تحسین نگاه می‌کند و زیر لب صلوات می‌فرستد . می‌توانم مجسمش می‌کنم نوه‌اش را وقت حمام می‌گیرد زیر آب و صلوات می‌فرستد می‌پیچد توی حوله یا توی آشپزخانه دم‌کنی روی قابلمه برنج را که بر‌می‌دارد صلوات می‌فرستد مثل یک مراسم آیینی یا صوتی که نشان از احساس رضایت دارد … .من اما هنوز تحت تاثیر قرار نگرفته‌ام , حواسم پرت این است که شنبلیله‌اش زیاد بود , نکند تلخ شود . خاله‌جان می‌گفت یک دانه پیاز ریز ریز قاطی سبزی کنید وقت سرخ کردن تلخی‌اش را می‌گیرد . خاله‌جان توصیه‌هایش برمی‌گردد به زندگی بدون فریزر , با خودم می‌گویم ریسک نمی‌کنم پیازِ قاطی سبزی که بماند توی فریزر نمی‌دانم چقدر ممکن است بویش عوض شود . باز غر می‌زنم شنبلیله‌اش زیاد است . مرد پشت دخل با لهجه‌ی آذری می‌گوید این بهترین سبزی‌ست . زن کنار دستی یک طوری چشم غره می‌رود که یعنی حرف زیادی نزن … کیسه‌های سبزی را برمی‌دارم برمی‌گردم خانه . دلم می‌ماند پیش خیال خاله‌جان. اصلن سبزی بهانه است . از دو روز قبل‌تر که اتفاقی «به بوی بهار می‌دهد» برخوردم همین‌طور توی خانه‌اش پرسه می‌زنم … این صدای آن خانه است, 5 ساله‌ام توی اتاق که می‌دوم شیشه‌های پنجره‌ی قدی می‌لرزد, اجازه نمی‌دهد کسی دعوایم کند یا حتی تذکر بدهد … تشتک‌چه‌های کوچک روی صندلی‌های فلزی را برمی‌دارم برای خودم خانه می‌سازم .گاهی از بالکن‌اش به حیاط طبقه‌ی پایین نگاه می‌کنم و آن رَز در هم پیچیده که راهش را گرفته بود تا طبقه‌ی دوم رسیده بود . یا من اینطور خیال می‌کنم … دست مرا می‌گیرد می‌بردم خرید برایم کاسه و بشقاب سفالی لعابدار می‌خرد و یک طالبی کوچک. توی خانه کارد کُند میوه‌خوری می‌دهد دستم, تاکید می‌کند مواظب باشم . من از پاره کردن طالبی خودم کیف می‌کنم او از کیف کردن من یک شعفی می‌آید توی صورتش , توی چشم‌های مهربان و بی‌نظیرش … به خودم می‌آیم می‌بینم یک چیزی جمع شده توی سینه‌ام به خیالِ خاله جان می‌گویم , آخر چرا روزهای آخر اسفند آمدی سراغم ؟ من خودم نزده دلم می‌شنگد …
سبزی‌های نیمه تفت داده را کیسه می‌کنم, سه تا بزرگ یک دانه کوچک . باقی مانده را بیشتر تفت می‌دهم یک بسته گوشت می‌گذارم کنار سینک , پیش از کشیدن شام, قرمه را می‌چشم. مثل زهر مار تلخ است , پیاز یادم رفت . اصلن نیمه تفت داده‌ام که به وقتش پیاز را اضافه کنم . نمی‌دانم چرا یادم رفت , فردایش با یک کیسه بادمجان برگشتم خانه درشت‌ها را سوا کردم برای کباب کردن بقیه را پوست کندم نمک زدم برای سرخ کردن . کباب شده‌ها مثل زهر مار تلخ است باید ریختشان دور اصلن . به قطره‌های روی بادمجان مانده نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم دیوانگی‌ست سرخ کردن‌شان حیف روغن . باز یاد بسته‌های قرمه‌ی زهر مار توی فریزر می‌افتم . حالم بد می‌شود … کارهای نیمه مانده‌ام را از سر می‌گیرم . سبد فنجان‌های کوچک توی کابینت را می‌آورم پایین ببینم شستن لازم دارد یا نه , همان‌هایی که نه می‌دانی چرا نگه می‌داری نه می‌دانی چرا دور نمی‌ریزی با به کسی نمی‌بخشی . قاطی فنجان ها دو تا دانه فنجان است یک دانه لب پر شده یکی دیگر دسته اش شکسته است . انگاری همین لبه‌تیز دسته‌ی شکسته‌اش جانم را می‌خراشد یک‌هو ! فنجان‌های چینی کوچک با گل‌های درشت قهوه‌ای . هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید نعلبکی‌هایش چه ریختی بودند . شاید سفید ساده … بیست و سه ساله‌ام . عاشقم , عاشق و دیوانه . توی چهار چوب در آشپزخانه‌اش ایستاده‌ام که حرف فنجان‌ها می‌شود . می‌گویم دوتای‌شان را به من بده همیشه دوستشان داشتم . می‌گوید نعلبکی ندارندها همه شکسته . می‌گویم اشکالی ندارد . نگاهشان که می‌کنم یک دختربچه‌ام . توی آن خانه پرسه می‌زنم . بچه‌های جوانش وسط میز ناهار خوری جلد نوار کاست چیده‌اند به جای تور میز پینگ پونگ … خاله جان بالاسر سرخ کردنی ایستاده . با حوصله این‌ور آن‌ورش می‌کند . وقت آشپزی تماشایش کنی انگاری در حال خلق اثر هنری‌ست , به ما که با شکم‌های پر از سفره‌اش دست می‌کشیدیم در جواب دستتان درد نکند می‌گوید حلالِ جان !

از بیرون برگشته‌ام یک ماهی‌تابه بادمجان را همین‌طوری به امان خدا ول کردم رفتم بیرون یادم نمانده گاز را خاموش کنم . توی دلم می‌گویم بهتر یک بسته زهر مار دیگر می‌خواهم چه کنم . برش می‌گردانم توی سطل . صدا با من است , صدای نادر گلچین همین‌طور با من است , دستم را می‌گیرد می‌برد صبح سر میز آشپزخانه , روی نان کره مالیده‌ام رویش شکر می‌پاشم با کیف می‌خورم دانه‌های شکر زیر دندانم قرچ قرچ صدا می‌دهد مامان اشاره می‌کند که صدا نده . خاله جان هیچی نمی‌گوید ,
خاله جان هر چیزی به دلش نمی‌ نشنید مخصوصن وقت پخت و پز آداب خودش را دارد برای خریدن ماهی‌سفید دلخواهش چهار راه استامبول را زیر و رو می‌کند . از مزه‌ی پنیرهای بازار خوشش نمی‌آید آن لیقوان مورد نظرش را پیدا نمی‌کند خودش شروع می‌کند به پنیر زدن . با مادرم نشسته یک دسته سبزی جلویشان است .می‌خواهم کمک کنم مامان می‌گوید نه .از وسواس خاله‌جان خبر دارد . خاله جان هیچی نمی‌گوید یک مشت سبزی می‌گذارد جلوی من , ساقه‌هار گرفته‌ام تکه تکه می‌کنم نمی‌دانم بعدن یواشکی می‌ریزدشان توی سطل آشغال , مامان ساکت است . در حضورش کسی جرات ندارد به بچه‌ها حرفی بزند . بچه‌ها توی خانه‌اش فرمانروای مطلق‌اند . من این شانس را دارم خیلی قبل‌تر از اینکه نوه‌هایش دنیا بیایند توی آن خانه جولان بدهم . لوسم می‌کند مرا انگور سیاه صدا می‌زند , چشم‌هایم را می‌گوید , وقتی آن‌جایم شب‌ها کنارش می‌خوابم به سقف نگاه می‌کنم پوشیده از نقش هندسی‌است , مربع‌هایی که چهار طرفشان را یک شکل دیگری در برگرفته … خودم را میکُشم شکل ها را بشمرم. مربع ها را می‌شود شمرد اما آن چهارتای مجاور چهار ضلع را قاطی می‌کنم چون هرکدام مجاور یک ضلغ از مربع کناردستی‌شان هستند . این ها مال وقتی‌ست که گذشته از روزگار خوشی . خاله جان سیاه پوشیده . خاله جان دلش چروک شده اصلن . نشانه‌ها را از جلوی چشمش جمع کرده‌اند … من با عقل دبستانی‌ام این‌قدر می‌فهمم که این یک مدل سوگ مخصوص خاله جان است که خیلی هم سخت است . می‌بینم لام تا کام درباره‌اش حرفی نمی‌زند و می‌فهمم که باید خیلی سخت باشد
می‌گوید «می زای» , یعنی بچه‌ام یا بچه‌ی من ! این را فقط درباره‌ی بچه‌ی غایبش می‌گوید , اسمش را نمی‌برد وقتی می‌گوید که نمی‌داند چطوری بدون او این همه سال دوام آورده . فقط می‌گوید «می‌ زای» طاقت به زبان آوردن اسمش را ندارد .

صبح تولد بیست سالگی‌ام توی خانه‌اش بیدار می‌شوم , یک طوری نازم می‌کند انگار که هنوز 5 ساله باشم . همان‌جا مطمئن می‌شوم او سهم من است از جنس عطوفت مادربزرگانه, گیرم یک نسبتی با بابا دارد که به تبعیت از او خاله جان صدایش زده‌ایم , عاطفه‌ی نابش شانس من بود … بچه‌ام را ندید , یازده سال است که رفته .

من را به نام کوچکم صدا بزنید

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 12, 2012

به دنبال این نوشته  و این  و این   قدری از نام  و  نام‌خانوادگی‌ام می‌نویسم , یک وقت  تصور نکنید  خیلی توهم «خود وبلاگ‌نویس مهم بینی» دارم . در واقع  از این سوژه‌ی  به دست آمده جهت به روز کردن این‌جا استفاده می‌کنم .
اسم من آناهیتاست .متولد خاکِ پاکِ رشت . پدر و مادرم هم همان‌جا دنیا آمدند . اجداد پدرِ مادرم انگاری کاشی و مادر پدرم به جایی اطراف قزوین می‌رسند یک جایی به اسم کوزان , شاید هم من اشتباه می‌کنم , نمی‌دانم . پدربرزرگ پدری و مادربزرگ مادری به گیلان زمین وصل‌اند . اسمم از کجا آمده؟ واقعن نمی‌دانم پیشنهاد کی بود , انگاری مادرم . مامان و بابا در دوران طفولیتِ رفاقتشان می‌خواستند اسم دخترشان را الهام و اسم پسرشان را امید بگذارند , حالا نمی‌دانم چرا فکر هر دو جنس را کرده‌اند.  آمار زاد و  ولد در خانواده‌ی پدری کمبود دختر و زیادبود پسر را نشان می‌داد. اما پسرانِ پدربزرگم همه دختر دار شدند و نام خانوادگی جفنگ ما از نسل پدربزرگم امتداد پیدا نخواهد کرد . من برای نسل‌های آینده خیلی خوشحالم . هان اسمم , اصلن نمی‌دانم چه‌طور اسم الهام از صحنه‌ی روزگار محو شد ! من البته یک عمه دارم به این اسم اما سه سالی  از من کوچکتر است … بعله همچین پدر بزرگی دارم . حالا هی در مورد مردان شهر من حرف های نامربوط بزنید .  داشتم می‌گفتم وقتی من دنیا آمدم عمه‌ام حتی در دست احداث هم نبودند . گزینه‌ی بعدی رکسانا بوده انگاری , پدر بزرگ پدری در تلفظ آن دچار مشکل بودند ک را خ می‌گفتند.  نمی دانم چرا!  بعد  مادرم انگاری آناهیتا را از آستین‌شان بیرون آوردند به دل همه نشست یک‌هو .  من نوه‌ی اول دو خانواده بودم مهم بوده به دل همه‌شان بنشیند انگاری . بابا می‌گوید پدربزرگم خیلی استقبال کرده و فرمودند آناهیتا به عنایت که اسم پدرم باشد نزدیک است یک جورهایی ! چه جوری را هیچ گاه نفهمیدم .
من اسمم را بی اندازه دوست دارم  هم خودش را هم خلاصه‌اش را هم پیشینه‌اش را . اگر بخواهم برایش حد تعریف کنم , باید بگویم اندازه‌ی ماه تولدم . این دوتا, اسم و ماه‌ام مایملکم هستند , هیچ کس نمی تواند از من بگیرد.  این‌قدر اسمم را دوست دارم که از خیر شنیدن » مامان » از جانب پسرک گذشتم از اول یادش دادم به اسم صدایم کنم .- همه اش این نیست البته از مادرانگی با اسم کوچک خوشم می‌آمد بچه که بودیم یک دوستی داشتیم مادرش را به اسم صدا می‌کرد خوشم می‌آمد –  باربد به من   گاهی آناهیتا , گاهی مامان و بیشتر  می‌گوید آنا , گاهی ازم می‌پرسند آیا ترک‌ایم که به من می‌گوید آنا ؟ انگاری آنا به ترکی مادر یا یک همچین چیزی می‌شود . هرچه که هست هر چه که نیست من مناسبات بین خودمان را دوست دارم . خودش در لحظه تصمیم می‌گیرد من آناهیتایم یا آنا یا مامان . مهم این است که در لحظه آنچه که مرا می‌نامد به احساس کلی‌اش از آن چه بین‌مان می‌گذرد مرتبط است .
کسی می‌گفت همه تو را به اسم صدا می‌زنند بگذار یک نفر بهت بگوید مامان !  خوش‌حالم که گول این را نخوردم . مادرها یک رازی را می‌دانند . مادرها خودشان در مواقع متعددی بچه را مامان صدا می‌زنند, می‌دانستید ؟  هیچ بچه‌ای هم نیست که به هر حال گاهی به مادرش مامان نگوید . یکی دیگر  می‌گفت پس تکلیف احترام چه می‌شود وقتی بدون هیچ قیدی اسم‌ت را به زبان می‌آورد ؟ گفتم این صمیمیت می آورد , صمیمیت یک وقتی به احترام منجر می‌شود اما اینکه از احترام به صمیمیت برسی به عقل ناقص من بعید و دور  است . هم کلاسی‌های دبیرستانم گاهی مرا آنی صدای می‌کنند حتی آن راهم دوست دارم . اسمم بعدها ذائقه‌ام را تغییر داد طوری که احساس میکنم اسامی دختری که با الف شروع شوند و به الف ختم شوند را  یک طور دیگر دوست دارم . حالا با الف شروع نشدند  خیلی مهم نیست اما اینکه با الف تمام شوند یک هو انگاری اسم را برایم بولد می‌کند بیشتر به چشمم می‌آید .
شهرت یا اسم خانوادگی یا فامیل  : اسم فامیلم را نمی نویسم اینجا , یک کوفت عربی مزخرف و سختی است که هیچ به آناهیتا نمی‌آید . خیلی بر احساس رضایت  از  بندگی وناچیز بودگی تاکید دارد.  به نظر من جفنگ است! می گویند وقت ثبت نام و فامیل پیشنهاد آقای ثبت احوال بوده, من این ایده را در بست می‌پذیرم چون در زادگاه من اصلن این همه احساس ارادت به حضرت باریتعالی یافت نمی‌شودکه کسی بخواهد همچین اسم فامیل مزخرفی را برای خاندانش انتخاب کند .  فکر می‌کنم طرف خیلی درگیر ثبت و نوشتن و این‌ها بود ذهنش هم همین‌طور کار می‌کرده این ترکیب مسخره را ساخته به نظرش قشنگ آمده خواسته به یکی  بقبولاند آن وقت مشنگ‌تر از احداد من پیدا نکرده  … گفتم که یک کوفت عربی چرند است بی خیالش شوید.
اسم به نظر من مهم است . هفت پشت غریه که خبر زائیدنش می‌رسد همیشه اولین سوال من این است که اسم‌  بچه  چیست . اسامی خانواده‌ی کوچک خودم را دوست دارم یک الف داریم یک ب و یک فرجام که انتها و آخر هرچیزی‌ست .
موهبت است اینکه اسم‌ت را دوست داشته باشی من این موهبت را دارم .

شاعر چه از سر گذرانده ؟

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on مارس 2, 2012

لغت‌نامه‌ی دهخدا  را که جستجو کنی می‌گوید هنوز کسی برای این کلمه  – شب‌زده – معنی ننوشته . فکر می‌کنم  شاعر باید خودش این ترکیب بی‌نظیر را ساخته باشد .

شاعر را مجسم می‌کنم ,  بعد از یک بغل تعریف و تمجید که ردِ کم‌رنگی از حادثه هم توی خودش دارد , یک‌هو  خیلی کوتاه شرایط  را طی چند کلمه  توصیف می‌کند  » تو مونده ‌بودی »  و بعد  با احتیاط و  پرسش‌گرانه اما پر از تعجب طوری که انگار ماتش برده باشد ,  می‌نویسد » تو هم شکستی » .

شاعر  آرمان‌گرایانه , طوری که فقط از یک ذهن بی‌آلایش برمی‌آید , معصومانه  یادآوری می‌کند : » تشنه و مومن به تشنه موندن , غرورِ اسمِ دیارِ ما بود»  … این «بود» خودش را  به رخ می‌کشد , انگار که شاعر یک رازی را می‌داند  که پیش‌تر نمی‌دانسته … می‌داند انسان خیال می‌کند که در اوجِ تمنا , نمی‌خواهد , حالا می‌فهمد آدمیزاد  آن چه را که می‌خواهد , می‌خواهد ! اما شاعر هر چه که می‌دانسته و نمی‌دانسته به کنار,  لجبازی می‌کند و ملامت‌گرانه ادامه می‌دهد » اون‌‌چه سپردی به باد حسرت , تمام دار و ندار ما بود »

شاعر یقه‌ی عاشقِ خسته از شبِ ترانه‌اش  را می‌چسبد که چرا طاقت نیاورده تا صبح , شاعری که در طول ترانه این هجرت را می‌فهمد و نمی‌فهمد .  یعنی می‌فهمد اما گاهی صبوری‌اش را برای مدارا با آن از دست می‌دهد ,غر می‌زند, مثال می‌آورد » هزار پرنده مثل تو عاشق … گذشتن از شب به نیت روز »

شاعر خودش عاقبت این را هم می‌داند وقتی که اعتراف می‌کند آن هزار پرنده «نیامدند باز » اما انگاری  مستاصل مانده  سر از  حال خودش در نمی‌آورد  .مثل یک آونگ گاهی هم‌دلانه آرزوی خیر می‌کند اما در آن سو می‌داند خیری در کار نیست , شاعر گاهی این ‌سوست گاهی آن سو . وقتی می نویسد » خدا به همراه ای خسته از شب , اما سفر نیست علاج این درد »   شاعر نا‌امیدانه آروزی محال بازگشت مهاجر شبِ زده را دارد . شاعری که می‌داند سفر, علاجِ درد نبود, حتمن می‌داند که برگشتی در کار نیست.  اما همانطور که می‌نویسد «خدا به همراه,  ای خسته از شب  «, نمی‌تواند آخرش هم ننویسد » شب‌زده برگرد «.

شاعر سوال می‌کند   کدام خزان عاشقِ شب‌زده‌ی ترانه را به جستجوی شقایق فرا‌خوانده ,  شاعر قطعن  جوابِ  پرسشش را می‌داند , عاقبتش را هم می‌داند , شاعر لو می‌رود وقتی که می‌نویسد » کنار ما باش که محزون , به انتظار بهاریم » آن «محزون » دست شاعر را رو می‌کند ,  انگاری برای شاعر آن روز خوب موعود خیلی دور از دسترس است اما نمی‌خواهد ایمانش را به آمدنش از دست دهد ,  خسته است , محزون است ,  و حالا داغان‌تر از آن است که با این جای خالی کنار بیاید ,  جایِ خالیِ همانی که کنارش / کنارشان نمانده تا با هم محزون به انتظار بهار بمانند و خورشید را بیرون بیاورند .

علی رغم لحن هم‌دلانه‌ای که شاعر با وسواس کلمه به کلمه  تلاش در حفظش دارد , تمام ترانه داد می‌زند شاعر دل‌گیر , دل‌خون و دل‌تنگ است … شاعر دل‌ش پاره پاره است .

دلم می‌خواهد بدانم » زویا زاکاریان » چه از سر گذرانده که سال‌ها  پیش این را نوشته . این ترکیب بی‌نظیر را که در لغتنامه کسی برایش معنی ننوشته چه‌طور ساخته !؟  یا دست کم چطور به ذهنش رسیده که برای توصیف حالِ آدمیزاد این‌قدر می‌تواند گویا باشد .؟  شاهد کدام حادثه بوده که این‌طور ملموس  دو سوی آن را روایت کرده .؟ شاعر چه کشیده ؟

اسکار داریم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 27, 2012

ما اسکار داریم … سینمای ایران اولین اسکارش را دشت کرد . مبارک است , اهالی محترم خانه‌ی سینما , گوارایِ وجودتان . حلالِ جان‌تان .
آقای فرهادی متشکریم ! مبارک‌تان … مبارک‌مان

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 24, 2012

بچه‌ها بزرگ شده‌اند , هر کدام‌شان چندتایی دندان شیری را با دندان‌های سفت و محکم و ریشه‌دار عوض کرده‌اند , با سوادند , می‌شود دیگر به‌شان کتاب هدیه داد , با خواننده هم‌خوانی می‌کنند می‌رقصند, کسی با بشقاب غذا دنبال‌شان نمی‌دود , نشسته‌اند با هم گپ می‌زنند شام می‌خورند , گاهی خالی می‌بندند شاید از اتفاقات مدرسه‌شان , تعریف می‌کنند از دیده‌ها و شنیده‌ها علاقمندی‌ها … بچه‌ها بزرگ شده‌اند

ما می‌رقصیم , آخرین قیمت‌ها را با هم چک می‌کنیم , خبر آخرین بارداری‌ها را رد و بدل می‌کنیم … چندتایی دومی را حامله‌اند , ساعت‌های بیولوژیک بوق بوق می‌کند انگاری, نکند دیر شود , نکند از نیاوردن هم‌خون برای‌شان پشیمان شویم , لیوان‌های کاغذی یک‌بار مصرف را به هم می‌زنیم بی خیال دنیا . آن وسط روی پارکت‌ها بپر بپر می‌کنیم … گیرم سنگین‌تر از قبل ! آن آدم‌های لق‌لقوی باریک , صورت‌های لاغر که یک وقتی انگاری سیبیل‌ها را به‌شان چسبانده‌ بودی, جایشان را داده‌اند به آدم‌های دور و بر چهل سالگی , جاافتاده که بیشتر از هرچیزی شبیه پدر و مادرهای بچه‌های دبستانی هستند با یک خروار فیلمِ روز ندیده …

جهت ثبت در تاریخ

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 11, 2012

من یک علی دارم . بالاخره زنده ماندم , دیدم علی تولدش را در خانه‌اش جشن گرفت . شمع روی کیکی را فوت کرد که سلمازش روشن کرده بود … یک وقت‌هایی دلِ آدمیزاد برای جا دادن حجم خوشی کوچک است . مثل دلِ من , دیشب

.پ . ن : مردمانِ سرزمین پارس هر وقت دل‌شان بخواهد می‌لاگند

عکس بازی

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 6, 2012

 

 

 

 

 

 

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 5, 2012
نور می‌زند تو , از پنجره‌ای رو به جنوب ! پایِ سینک که می‌ایستم آفتاب پشت گردنم را  می‌سوزاند گاهی ! نور انگاری افتاده روی  سایه‌های دست نیافتنی‌ آن تهِ جان‌م ! ترسناک نیستند دیگر . آفتاب یک طور خوبی گرمم کرده  بعد از انجمادی طولانی . این‌قدر که شش ماه است اینجاییم و فکری به حال پرده نکرده‌ام … به چشم من دید ندارد اصلن . فوقش داشته باشد . نور دارد و آفتاب  وقتی آدم پاییزیِ سازگار با ابر و باران این‌طور آویزان آفتاب می‌شود  تا ته‌اش را می‌توانی بخوانی .
همه چیز همان اول سر جای خودش قرار گرفت . بدون اینکه امتحان کنیم حتی تلوزیون این ور باشد یا آن ور ؟ همان اول ایستادم وسط خانه کارگرها که بار را می‌آوردند بالا, گفتم این را اینجا بگذارید ,  را آن جا . و تمام!  کاکتوس‌های کوچک را گذاشتم پای پنجره . یک گلدان پونه هم بود که خشکید , فرجام می‌گفت هر کاری کنی روی کابینتِ آشپزخانه , باغچه نمی‌شود ,  آفتاب از پشت شیشه پونه را می‌خشکاند . فرجام خاک را بلد است . من اما  لج کردم , گفتم می‌شود . بیل زدیم به باغچه‌ی خانه‌ی خاله‌اش یک کُپه پونه را با خاکِ پایش کردیم توی گلدان – انگاری خاله‌اش یک روزی  یک کیه از خاک باغچه‌ی باغ کرج را کرده بود توی گلدان آورده بود تهران چپانده بود توی حفره‌ای از باعچه‌اش –  عطرش سرت را بر‌می‌داشت . من یکی را پرت می‌کرد به‌ آن بهار که پنجشنبه‌هایش شانه به شانه ‌ی  پسرکی  آبی پوش سربالایی درکه را بالا  می‌کشیدم و یک عالمه چیز دیگر  …  فرجام راست می‌گفت ! ساقه‌های پونه‌ی در هم پیچیده  جلوی چشمم خشک شد  و کاری از دستم برنیامد .  لاشه‌ی گلدان را بردم گذاشتم توی انباری‌ , جلوی چشمم نباشد . به جایش جای دوتا گلدان دیگر را بزرگتر کردم بتوانند ریشه‌هایشان را وک و ولو کنند . نقشه کشیدم این بهار ریحان بکارم , هم سبز هم بنفش! فکر کردم اصلن پونه خودرو  و وحشی‌ست نمی‌شود بندش کرد توی گلدان . بی‌عار است, راهش را می‌گیرد یک راسته را سبز می‌کند , اما آن قدر بی‌رگ  نیست که گلدان را تاب بیاورد.
گاهی یادم می‌رود این‌جا خانه‌ی من است .  همین‌جا را که دوستش دارم , دنج است حتی بدون پرده , به آسمان نزدیک‌تر است. دور نمای پنجره‌ی رو به جنوبش را دوست دارم . اما  گاهی پاهایم بی‌اختیار راه خانه  را پی نمی‌کند . هنوز آن را از بر نشده.  گاهی سرگردانم وسط خیابان . یک‌بار راننده‌ی ‌تاکسی تلفنی را  سمت خانه‌ی قبلی راهنمایی کردم . هنوز هم گاهی آخر شب که از جایی برمی‌گردیم تعجب می‌کنم پس چرا فرجام سمت خانه نمی‌راند . انگاری آنجا یک چیزی جا گذاشته‌ام  مثل یک جور جان پیچ* , یا من آن جا جان‌پیچِ چیز دیگری شده‌ام , نمی‌دانم  ! …   حتی می‌توانم با اطمینان بگویم دل‌م برای آن جا تنگ نمی‌شود, چون بیشتر از هر چیز خودم را آن‌جا یادم می‌آید , خودِ آن‌جایم دلخراش است , رقت انگیز است , اصلن دل‌تنگ شدن ندارد .  اما یک بخشی از من انگاری توی آن حیاط کوچک پرسه می‌زند , روی پله می‌نشیند  و به آسمان نگاه می‌کند . به سکو تکیه می‌دهد برگ‌های خشک را می‌زند کنار پامچال‌ها را چک می‌کند آن زیر حال‌شان خوب است یا نه … چشم می‌گرداند دنبال گل‌های ریز چند‌پرِ دلبر . آن فراموش‌م نکن‌های آبی‌ِ ریز .

*جان پیچ  یا جاودانه ساز : باید هری پاتر خوانده باشید توضیح دادن ندارد.

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on فوریه 1, 2012
 
 
خواهر کوچک بیست و چهار ساله شد  . به مامان گفتم یادت می‌آید شمع بیست و چهار سالگی را توی خانه‌تان فوت کردم و دو ماه بعدش از پیش‌تان رفتم ؟ پیش‌تر , دو سال و نه ماه قبلش توی آن محضر زیر پل گیشا پای یک چیزهایی را امضا کرده بودم . چه‌ قدر کوچک بودم پس ! چه‌قدر کوچک بودیم ! چرا هیچ‌وقت حس نکرده‌ام این را . مامان با یک لحنی که تویش یک جور تحسین دارد و ربطی هم  به رفتن  و ماندن در آن خانه ندارد, می‌گوید تو یک طور دیگر بودی!  تو از همان اول‌ش بچه نبودی .  بعد من ماندم توی این جمله‌ی آخر ! این یک طور دیگر که مامان می‌گوید را می‌دانم یعنی چه,  اما منظورِ من چیز دیگری بود فرصت نبود برای مامان توضیحش بدهم . این‌که هیچ‌وقت بچه نبودن خیلی اتفاق غمگینی‌ست , چون همان وقت  آقای نانوا نان بربری داغ از تنور در آورد داد دست‌مان . مامان کیسه نایلون را باز کرد . نان‌ها را گرفتم توی بغل‌م گفتم عرق می‌کند بیات می‌شود یک ‌هو .
 
خواهر وسطی موهایم را براشینگ می‌کند . کوتاه است برای این کارها . فِر است برای اینکه همینطوری رهایش کنی ( که همیشه می‌کنم ) حالا یک طور خنده داری پُف کرده . خواهر کوچک کلاه بافتنی می‌گذارد سرم تا پف‌ش بخوابد , به نظرم به لباسم می‌آید همین‌طوری با کلاه بنشینم یک جور احمقانه‌ی خوبی کول است . مامان می‌گوید برداری‌ها . سربه سرشان می‌گذارم لحن جدی به خودم می‌گیرم که چرا ؟ به این خوبی ؟ خواهر کوچک تایید آمیز می‌گوید خوب است , خواهروسطی  می‌گوید خوب است ولی نه برای نشستن توی خانه . اینجا که کافه نیست .  کلاه را از سرم بر می‌دارد موهایم بر اثر الکتریسته‌ی ایجاد شده سیخ سیخ شده . همه می‌خندیم باز کلاه را می‌کشم سرم . خواهر کوچک رژ قرمز می‌مالد.  همینطور که نگاهش می‌کنیم کلاه را با احتیاط برمی‌دارم . پف موهایم بهتر شده به خواهر وسطی می‌گویم خودمان را که توی آینه نگاه می‌کنم شبیه خواهرهای بزرگتر متاهل هستیم امشب , خودمان منظور خودمان را می‌فهمیم , انگار که از دست انداختن خودمان خوش‌مان آمده باشد ,  شریرانه می‌خندیم .
 
آخر شب است , مهمانی‌ای  که  طرح اولیه و اجرای نهایی‌اش هیچ ربطی به هم نداشتند  یک طور خیلی خوبی  به یاد ماندنی شده و  خوش گذشته .   مخصوصن وقتی  صدای  رَسای آن پسرکِ محجوب,  خانه را پر می‌کند  که می‌خواند : 
اما من , دل برنداشتم 
غیرِ تو , دلبر نداشتم  
 …
 

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 28, 2012
  

 

ما آدم‌های روزگارِ بد شده‌ایم، گرچه آدم‌های بدِ روزگار نبوده‌ایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دل‌تنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را می‌گویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خسته‌ایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصه‌های‌مان را می‌گوییم تا هم‌غصه‌ای پیدا کنیم؟ که بغض‌های‌مان می‌شکند پیِ شانه‌ی غایبی؟ که فراقهای‌مان ناله می‌کند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمی‌گویم غمگین نباشیم. نمی‌گویم آن روز خوب همین پشت در است. نمی‌گویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال می‌کند غم را می‌شود پنهان کرد غم‌کشیده نیست. آن که فکر می‌کند هر بغضی را می‌شود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمی‌فهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پاره‌ای از جان‌مان از روزگار جلو زده، گوشه‌ای از ذهن‌مان در گذشته جا مانده و تکه‌ای از تن‌مان در امروز دارد تکه‌تکه می‌شود. ما تبعید شده‌ایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. می‌شود مگر غمگین نباشیم یا بی‌خیال شادمانی کنیم؟

اما گمانم می‌شود غم را تکثیر نکنیم. می‌شود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی می‌کند. می‌شود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کرده‌ایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینه‌های غمگینی شده‌ایم که نشسته‌ایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم می‌کوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم می‌آوریم. ما غصه را کاشته‌ایم در گلدانِ دل‌مان و پایش نشسته‌ایم و آبش می‌دهیم و تیمارش می‌کنیم تا ریشه کند و دل‌مان را ریشه‌کن کند. ما به غصه‌های دیگران‌مان نور می‌دهیم و بال می‌دهیم تا بپیچد به غصه‌های‌مان و تناور شود و زیر سایه‌اش گم شویم و تمام شویم انگار.

راستی اگر غصه مهار ما نمی‌شود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمی‌شویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموش‌مان نمی‌کند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچه‌ی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمی‌توانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگین‌تر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوست‌مان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمی‌کنید همیشه توی سایه و نیم سایه‌ها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، هم‌راه و رفیقی. چشم‌های نگرانی که از سایه نگاه می‌کنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه می‌کنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آن‌جا که می‌شود.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در خانه‌ی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آن‌ها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشم‌هایش که می‌خندد هنوز می‌شود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما هم‌خانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشته‌مان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کرده‌ایم و میان همه‌ی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانه‌ای زمستان را امیدوار سر می‌کنیم. همه‌ی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوباره‌ی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمی‌بارد. حتی اگر غمگین است. می‌بوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانه‌ات!

دو عکس

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 27, 2012

 

 

 

پیروزی بر رنج‌های ناچیز

دو عکس

آیدین آغداشلو / مجله‌ی سینمایی فیلم / شماره‌ی صد / دی‌ماه 1369

روی میزم پر از عکس مرده‌هاست . مرده‌هایی که زندگی‌شان را روی لبه‌ی این میز کار و زیر نور تند چراغ رومیزی ادامه می‌دهند . در سکوت محض , در تاریکی , و درون ذهن من .
در گوشه‌ی راست میزم عکس نیم‌تنه‌ی مهدی کفایی, از میان قاب پلاستیکی ساده‌ای تماشایم می‌کند . با لبخندی تام و تمام و صورتی شاد و بی‌خیال . پشمباف قهوه‌ای رنگ یقه بسته‌ای پوشیده است و دستهایش را در جیب شلواری که در عکس پیدا نیست فرو کرده, و آدم نامعلومی آرنجش را به شانه‌اش تکیه داده است . این همه سرخوشی و اعتماد و استقرار , حالا دیگر چه دور و غریب به نظر می‌آید .

*
مهدی کفایی را دوازده سال بود که می‌شناختم . کارگردان و فیلمساز تلویزیون بود و پیش از این کارش , در جوانی تن به هر شغلی داده بود . از پادویی تا کارمندی سازمان تربیت بدنی , تا کارمندی سد منجیل . سربازی‌اش را در شیراز , در هنگ چتر بازهای کلاه سبز گذرانده بود . پایش که می‌افتاد از هیچ کس باکی نداشت . شَری بود .
سینما و فیلمسازی را دوست داشت و دانشکده‌ی هنرهای دراماتیک را تمام کرده بود و مدتی هم دستیار سهراب شهید ثالث در فیلم طبیعت بیجان بود. ده سالی از من کوچکتر بود و ندانستم چطور شد که رفاقتمان اینطور سخت ریشه گرفت . رفاقت‌های این‌طوری به تماشای حرکت شهابی می‌ماند در شبی تاریک و پر ستاره : یک مرتبه از جایی که انتظارش را نداری پیدا می‌شود و درجایی دوردست گم می‌شود , اما یاد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقی می‌ماند .
عادت کرده بودم دائما ببینمش . زنگ در منزل را که می‌زد اندام تنومندش جارجوبه‌ی در باز شده را پر می‌کرد . همیشه لبخندی شکسته گوشه‌ی لبش بود و کیف گنده‌ای روی کولش . زیر بینی درشتش سبیل پرپشتش به خاکستری می‌زد و موی زبر فنری و انبوه سرش به سفیدی . بیشتر دور خودش می‌چرخید و یا این در و آن در می‌زد . بی‌حوصلگی یک پسربچه‌ی ده ساله را داشت . جوانیش داشت هدر می‌رفت و کاری هم از دست من برنمی‌آمد که اغلب راه حلم به صورت سخنرانی‌های پند آمیز پر طول و تفصیلی بودکه درمیانه‌اش می‌دیدم چطور توجه و حوصله از چشمانش می‌رود و خسته می‌شود و مطلب را درز می‌گرفتم .
اما وقتی به حرف می‌افتاد می‌درخشید . جوشش همه‌ی آن آرزوهای غریب و امیدهای واهی از دست رفته‌اش سر ریز می‌کرد . از آدم‌هایی که دوست داشت و فیلم‌هایی که می‌خواست بسازد می‌گفت . ( چندتایی فیلم کوتاه مستند برای تلویزیون ساخت که بی‌نام و نشانی نمایش داده شدند – یا نشدند . اسم سازنده‌شان هم یاد کسی نماند ) رفیق باز بود و مهربان . ماجرا جو بود و همراه . بزرگواری بود که در دنیای کوچکی گیر کرده بود و گریز راهی هم نداشت . کل مایملکش یک کیسه خواب بود و یک ساک دستی و کتاب‌هایی که هر وقت می‌خواست خلاص شود می‌فروخت‌شان . نشانه‌ی نسل پریشان احوالی بود با آرزوهای دو و دراز و مقدورات ناچیز , که خودش هم این را می‌دانست و تلخی این وقوف , طعم ذهنش را برگرداند . می‌دانست که فیلم ساختن آسان نیست . اما می‌توانست بسازد . جاهایی که باید کمکش می‌کردند , نکردند . شاید هم درست نمی‌شناختندش . این‌طور شد که در هم شکست . ( نوشته‌ام را که دوباره می‌خوانم می‌بینم وصفی‌است کلی و دور از آدمی ناشناخته مانده که عیبی ندارد. می‌خواهم حق رفاقتی را بجا بیاورم که در ادای دینش سال‌ها قصور کرده‌ام )
در این سال‌های آخر بود که شروع کرد با خودش بد تا کردن . و روزگار هم بدتر تا کرد . بی‌کار شد و بی‌پول و – تنها که همیشه بود – و تنهاتر . نمی‌دانست با خودش چه کند . باری بود مانده بر دوش خودش . بیمار که شد تتمه‌ی طاقتش را از کف داد و لبخندش شکسته تر و مختصرتر . پوزخندی شد کنار دهانش .
دیسک کمر داشت که مدتی طولانی زمینگیرش کرد . می‌دید که من سخت دلواپسم . دلداریم می‌داد و هیچ به روی خودش نمی‌آورد . کمی که بهتر شد ( طبیبی از دوستانش در بیمارستان خواباندش و برای معالجه دست و پایش را با تسمه می‌کشید ) , باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع کرد . زنگ در را که می‌زد دیگر چارچوب در را پر نمی‌کرد . اما همچنان کیف گنده‌اش روی شانه‌ی راستش بود و لبخند کج بی‌حوصله‌اش کنار لبش . با مهربانی نگاهم می‌کرد – عینا همین‌طوری که در عکسش دارد نگاه می‌کند – و من با نگرانی کمر منحنی مانده‌اش را نگاه می‌کردم و می‌گفتم هنوز که کجی ؟ او هم به زور کمرش را صاف می‌کرد و راست می‌ایستاد و دستانش را باز می‌کرد و می‌گفت : خیلی هم صافم !
اما نشاط زورکی‌اش ناپایدار بود . به حرف که می‌افتاد کم کم نگرانی‌هایش را بروز می‌داد . از زمین‌گیر شدن و تنهایی و بی‌پناه ماندن سخت واهمه داشت – مگر من نداشتم یا ندارم ؟ – اما چه تنگ حوصله و شکننده شده بود . چنان هیبتی به تلنگری بند بود . با هیچ شرارت و شوخی و دلقک بازی‌یی نمی‌توانستم بخندانمش .
این اواخر رفت در بلندی‌های «درکه » اطاق مختصری کرایه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گندیده‌ی شهر به کوهستان پاکیزه‌ی لطیف گریخت . رفقای همیشگی‌اش را دیگر کمتر می‌دید و به چند‌تایی آشنا و هم اطاق و قهوه چی همان حوالی دل خوش کرد . روزهای آخر زده بود به سرش که فیلمی بسازد از کار دسته جمعی مردم آن‌جا که نهر کشی می‌کردند . کارش را بعد از مدتها با چه شوقی شروع کرد و به چه سختی . اما به هر حال شروع کرد .
همه چیز داشت درست پیش می‌رفت که یک مرتبه پرید و حوصله‌اش سر رفت . دیسک کمر و بی‌پولی و تنهایی هم علاوه شدند . دویست تایی قرص خواب را یکجا بلعید و یک شیشه سم نباتی هم رویش سرکشید و رفت توی رختخوابش به انتظار آن خواب طولانی تاریک و بی‌رویایی فرو رفت که هیچ نیازی به پیشواز رفتنش نیست و دیر یا زود , به تانی یا به تعجیل , خود خواهد آمد و حضور قطعی‌اش را با گذاشتن دست تیره و سنگینش بر صورت ما اعلام خواهد کرد .
وقتی می‌شستندش هم‌چنان یلی بود کوه پیکر , با غرور و هیبت و آرامش تمام دراز کشیده بود و پروایی نداشت از اینکه دست غریبه‌ای جابجایش کند .
انگار که در خواب بود و در خواب ماند . وقتی مهدی کفایی در تابستان سال 1365 مرد , 38 سالش بود .

*

گوشه‌ی سمت چپ میزم عکس سیاه و سفیدی‌است از پی‌یر اوگوست رنوار, نقاش فرانسوی , متولد 1841 و درگذشته به سال 1919 میلادی از میان همه‌ی نقاشانی که دوست دارم تنها عکس او را روی میزم گذاشته‌ام . او , که همیشه ستایشگر سرخوشی و خوشدلی و زیبایی بود , که همه‌ی عمرش را در ستایش لحظه‌های لطیف و شادمانه , گذراند . نقاش ساده‌ای که کارش را با ترسیمد ر  نقش‌های تزئینی روی ظروف چینی آغاز کرد و از راه این کشف و شهود , چنان شیفته‌ی هنر نقاشی ماند که تا به آخر عمر قلم مورا از دستش رها نکرد . لطف را با رنگ‌های درخشان روی بوم‌های سپید دوباره‌سازی کرد, با شگفتی به گل‌ها و میوه‌ها و آدم‌‍ها خیره ماند و مشتاقانه , مانند کودکی به صید پروانه‌ای, بازی نور و سایه را روی پوست دختر بچه‌ها دنبال کرد .
هر اثرش تلالو صدف‌های هفت رنگ را یافت و چنان مالامال از شیرینی و حس شد که اثر هر ضربه قلمش بر بوم , به نشت قطره‌های عسل بر سطح شیر درون فنجان صبحانه تبدیل شد .
هربار تماشای عکسش , برایم حادثه‌ای یگانه و شگفت‌انگیز است . این عکس را در سال 1914 گرفته‌اند . پنج سال پیش از مرگش. در این عکس, پیرمرد هفتاد و سه ساله, با جبروت تمام روی صندلی چرخدارش نشسته است . کت یقه‌دار ضخیمی که تا زیر گلویش دگمه می‌خورد بر تن دارد و کلاه کپی چهارخانه‌ای بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سرش ایستاده است و دست چپش , به نرمی , شاه‌ی او را لمس می‌کند .
پیرمرد با دقت و وقار مرا نگاه می‌کند با ابروانی بالا کشیده و دهانی فشرده که زیر سبیلی بلند پنهان شده است .
انگشتان دستانش مفلوج و کج و معوج درهم پیچیده‌اند و به پنجه‌های درهم تنیده پرنده‌ای مرده می‌مانند . بیست سال آخر عمرش را دور از پاریس گذرانده است و در سراسر آن درد شدید آرتروز و روماتیسم را بر دستان و انگشتانش تحمل کرده است . بیماری لاعلاجش انگشتانش را چنان منقبض می‌کند و درهم می‌تاباند که می‌دهد قلم‌مو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غریب است ! این که بسیاری از زیباترین و درخشان‌ترین نقاشی‌هایش را در همین حال و روز تمام می‌کند . (قلم را می‌گذارم و از جایم برمی‌خیزم تا کتاب نقاشی‌هایش را بیاورم و تماشا کنم : چه‌طور می‌شود آثاری چون » شبان» , » قضاوت پاریس » , » گابریل با پیراهن قرمز » یا » بانوی کنار چشمه » را در این » در عین رنج و بیماری و ناتوانی » نقاشی کرد ؟ یا آن نقاشی بسیار جذاب و لطیف » دختر با ماندولین » را درست در سال مرگش , در سال 1919 )
اوهمه‌ی جانش را برای کارش گذاشت . می‌خواست جهان را به نقاشی‌هایش شبیه‌تر کند و نه بر عکس! دوست داشت صورت پسر کوچکش ژان را – که بعد کارگردان بزرگی شد – شبیه دختر بچه‌ها بکشد و نمی‌گذاشت موی سر پسرک را کوتاه کنند ! مدل‌هایش را رها نمی‌کرد و از این شهر به آن شهر , همراه خانواده‌اش می‌بردشان . مدت‌ها گابریل را به للگی و پرستاری ژان واداشت , همه دنیا را برای نقاشی می‌خواست . پیرمرد جوهر صلابت بود , بیهوده نیست که چنین چالشگر مرا نگاه می‌کند و انگشتانش را – که انگار از سوزش فرو رفتن میخ صلیب در هم پیچیده‌اند – با غرور تمام به چشمم می‌کشد . می‌داند که دستانش چقدر شبیه دستان از درد تیر کشیده و چنگال شده‌ی نقاشی » مسیح مصلوب » , کار ماتیس گرونه والد آلمانیِ قرنِ شانزدهم میلادی است .
دست‌های رنوار – که هر مفصل انگشتش به درشتی گردویی متورم شده است – «ستیگماتا» , یا نشانه‌ی ایمان عظیم اوو به خلاقیت و پویایی‌ست . ایمانی که تحمل هر رنج طاقت فرسایی را مقدور می‌کند . که معنا و توجیه کننده‌ی حضور آدمی بر روی زمین است . که لحظه‌های سخت را بر دیگران نرم و سهل می‌کند .
پی‌یر اوگوست رنوار , وقتی که مرد 78 سالش بود .

*
کسی که خودش را می‌کشد , می‌خواهد زنده‌ها را تنبیه و تحقیر کند و دلشان را بشکند . به این خاطر است هر بار که عکس مهدی کفایی را تماشا می‌کنم دلم می‌شکند . می‌بینم که او خجول و مهربان دارد می‌خندند و دستانش را در جیب شلوارش ( که از طرز قرار گرفتن جیب‌هایش باید بلوجین باشد فرو کرده است .) می‌پرسم نمی‌توانستی صبور‌تر باشی ؟ می‌توانستی ؟
پاسخ خودم را جستجو می‌کنم . اگر پیرمردی در حوالی هشتاد سالگی , بتواند رنجور و ناتوان , قلم مو را به دستش ببندد و با چشمانی تار شده , بی هیج تلخی یا کینه‌ای پوست‌های شاد و جوان را نقاشی کند و به ستایش جریان سیال و پایان ناپذیر زندگی بنشیند و تاوان رنج خود را از دیگران نطلبد و مردمانی را که انگشتان چالاک و کشیده دارند تحقیر و تنبیه نکند , پس می‌شود کمی کج‌تر راه رفت و قدری درد کشید چندی هم با قناعت و فقر و شکست زیست .
نباید کسی با مرگ عمدی خود , دل دوستانش را بشکند , پهلویشان را خالی کند و از درون عکسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان کند و برای ابد تنهایشان بگذارد .

*
هر چه بیشتر عکس رنوار را تماشا می‌کنم , آسوده‌تر می‌شوم , رنج‌های ناچیز من در پیش روی دستان و انگشتان او رنگ می‌بازد , بی‌بها می‌شوند و معنایشان را از دست می‌دهند , می‌فهمم پیروزی در » ماندن » است .
چراغ را خاموش می‌کنم و می‌روم تا بخوابم .

****************************
بالاخره نشستم تایپش کردم . گفته بودم که , یکی از همین روزها!
این نوشته را اولین بار همان دی‌ماه 1369 در 17 سالگی خواندم . خیلی دوستش داشتم , خیلی دوستش دارم . یادم می‌آمد همان وقت هم دلم می‌خواست دو بخش آخر یادداشت در کار نباشد , فقط شرح دو عکس باشد بدون قضاوت و نتیجه گیری . حالا هم !همان وقت هم فکر نمی‌کردم کسی که آن‌طور می‌رود می‌خواهد دل دوستانش را بشکند و آن‌ها را تحقیر و تنبیه کند ؛ حالا هم ! فقط این‌قدر می‌دانم کسی که کلک خودش را می‌کند بیشتر از هر چیزی می‌خواهد که نباشد یا نمی‌تواند باشد یا نمی‌شود که باشد … نمی‌دانم .
نمی‌دانم چند نفر از شما این را به وقتش خوانده‌اید نمی‌دانم چند نفرتان دوستش داشته‌اید . این نوشته بعدتر در کتابی به نام » خوشی‌ها و حسرت‌ها » که مجموعه یادداشت‌های آیدین آغذاشلوست چاپ شد . بدون عکس البته . یک طور بدی ناقص است . فکر می‌کنم وقت خواندش گاهی باید نگاهت روی عکس‌ها سر بخورد . باید وقت خواندن این یادداشت عکس‌ها هم دم دستت باشند .

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 24, 2012

ما هیچ جا نیستیم . روزگارِ ما هیچ جا ثبت نمی‌شود , هیچ کتابی نیست که حال و روز ما را روایت کند , همانطور که هستیم نه آن طور که مجوز می‌گیرد برای چاپ ! هیچ تصویر ثبت شده‌ی مجوز داری نیست که آدم‌هایش شبیه ما باشند , ادبیات رایج‌شان مثل ما باشد , دغدغه‌هایشان شبیه ما باشد ! روزگار ما گاه بین خطوط ترانه‌های بی‌مجوز نوشته می‌شود , همان ترانه‌هایی که همتی و حمایتی نیست تا به‌شان صدا بدهد ! مگر به ندرت آن‌هم با خونِ دلِ پاره پاره و داغان به قیمتِ جلایِ وطن از زیرزمینِ وطن . دوستان مهاجر ما -همانطوری که زندگی می‌‍‌‌‌‌کنند – هیچ جا تصویر نشده‌اند … این‌که چه‌طور صبح‌شان را با تن‌لرزه‌ی اخبار این‌جا شروع می‌کنند این‌که شب چه‌طور سرهای در حال انفجارشان را به بالین می‌گذارند این‌که چه‌طور بین این‌جا که دل‌شان بابتش همین‌طور آویزان است , و آن‌جایی که باید با قواعدش تلاش کنند تا دیده شودند و موفق باشند , توازن برقرار می‌کنند , این‌که چه پوستی ازشان کنده می‌شود … بلایی که دهه‌ی شصت سرِ ما آورده با همان مختصات هیچ جا تصویر نشده . عاشقیت‌های ترس‌خورده‌ی ما هیچ جا نیست … این روز گذران قسطیِ نیم بند ! بیم‌های فراوان و امیدهای اندک, امید‌های نا امید . درد و دوری‌هایمان , دل‌تنگی‌هایمان , افسوس‌هایمان خوشی‌های گاه به گاه اتفاقی‌مان , خوشبختی‌هایی خودمانی که پایش جان گذاشته‌ایم با عرق جبین به رنج خویش پیدا کرده‌ایم با چنگ و دندان نگه داشته‌ایم , بدبختی‌هایی که آوار شده‌اند چه علی‌رغم تلاش‌مان چه از سر یک لحظه غفلت … هیچ کجا نیستند این‌ها , همانطوری که از سر می‌گذرانیم نه آن طور اجازه‌ی تصویر و نشر می‌گیرند… شصت و هفت ! هشتاد و هشت …در محاسبات رسمی این جغرافیا انگاری اتفاق نیفتاده .

دو ماه است که اندازه‌ی بضاعتم با هم وبلاگ می‌خوانیم , خسته نشده‌ام , خسته نمی‌شوم … واقعن بیشتر وبلاگ می‌خوانیم واقعن بیشتر وبلاگ می‌نویسند , بیشتر می‌نویسم … واقعن وبلاگ نوشتن را از سرگرفته‌اند … واقعن با خودشان دو دوتا می‌کنن که از سر بگیرند یا نه … واقعن می‌گویند دل‌شان برای صفحه‌هایشان تنگ شده . این تنها جایی است که ما ثبت می‌شویم همانطور که هستیم یا دست کم همانطور که خودمان دل‌مان می‌خواهد دیده شویم … اگر ماسک است , خودمان انتخاب کرده‌ایم , کسی نداده دستمان که بگوید سرمان را چقدر کج یا راست بگیریم وقتی جلوی صورت‌مان می‌گیریم‌ش

. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم قدراین صفحه‌ها را بدانید . بدون سردبیر بدون ممیزی تنها جایی‌ست شاید که روزگارمان را همانطوری که هست ثبت می‌کنیم . این‌که ایرانی بودن -کاری به افتخار و شرمساری‌اش ندارم – چقدر سخت است! ثبت این جان کندنِ مداوم کم چیزی نیست .