آلوچه خانوم

.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 14, 2012

هشدار: این نوشته نتیجه‌ی یک تحلیل تاریخی و تحقیق میدانی شخصی در حوزه خودشناسی بوده و ارزش قانونی دیگری ندارد. هرگونه هم‌زاد پنداری، موافقت جزئی و کلی، احساس صدور قوانین کلی و گرفتن نتیجه‎‌ی اخلاقی از آن به عهده‌ی مخاطب فریب خورده بوده و بنده مسئول آن نخواهم بود.

بنده که آقای هم‌خونه باشم از عنفوان کودکی علاقه‌ی غریبی به تولید مثل داشتم. نه که خدای نکرده خیال بد کنید و برای خودتان تصور کنید بنده را در مهدکودک که مثلن یک عروسک بادی را تنگ در آغوش گرفته و به اعمال منافی عفت مبادرت کرده باشم ها! خیر! حتی اگر این گونه بوده باشد هم منظور عرض بنده چیز علیحده‌ای است. فارغ از این قضایا بنده از بچگی بچه داشتن را خیلی دوست داشتم. در عوالم کودکی و بعد از چک و چانه و تخفیف دست کم خودم را پدر سه بچه می‌دانستم . زبان بسته‌ها حتی اسم هم داشتند: کوروش و داریوش و ماندانا. ماندانا کوچیکه بود و سر دو تا پسر آمده بود و خلاصه خیلی به دل بابا می‌نشست. مخصوصا آن وقت‌هایی که بابا هنوز دوازده سالش هم نشده بود و به صرافت نیافتاده بود نکته‌ی کنکوری ظریفی به نام مامان هم مطرح است.

سرتان را درد نیاورم. بابای کوچک بزرگتر شد و تازه به میزان کره موجود در یک من ماست این روزگار وانفسا واقف گشت و با خود عهد کرد که تا عمر دارد به زن و بچه و زندگی و سایر تعلقات دنیای فانی نپرداخته و سری که درد نمی‌کند را دستمال نبندد. نتیجه‌ی این عهد البته بستن یک فروند دستمال کردی دبل ایکس لارج به سر مربوطه بود و شخص شخیص ایشان در 21 سالگی در حالی که از همه جا از جمله چار دست و پایشان در هوا معلق بودند ازدواج فرمودند. البته به دلیل هوش سرشار بلافاصله متوجه شرایط نه چندان مناسب خود و همسر گرامی شده و از تقسیم شادی حاصله با فرزند یا فرزندان احتمالی جلوگیری به عمل آمد. این جلوگیری تا سن سی سالگی به طول انجامید.

صد البته که آن عشق دیرین به کوروش و داریوش  و ماندانا هم‌چنان در وجود آقای هم‌خونه شعله می‌کشید و گاه گداری نیز این شعله به بیرون از ایشان سرایت می‌کرد که با درایت آلوچه خانوم عملیات اطفاء حریق با موفقیت به انجام می‌رسید. اما به مصداق آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست، بالاخره این آتش دامن آلوچه مربوطه را گرفت و جناب پسرک تاسیس گردیده و پس از طی مدتی که زمان آن بر کسی پوشیده نیست از دل آلوچه خانوم به دامن پر مهر پدر و مادر نزول اجلال فرمودند.

ما حتی پیش از تولد جناب ایشان به شیرینی و ناپایداری دوران زودگذر نوزادی بچه اشراف داشته و حتی از لحظه لحظه پیش از تولد پسرک هم با بصیرت و چشم باز بهره بردیم. به گونه‌ای که بنده هر شب برای دل آلوچه خانوم یا همان جانونی که نی‌نی در آن قرار داشت شاهنامه می‌خواندم و تا جاهای جالبی هم پیش رفتیم ( کور بشوم اگر کلمه‌ای اغراق کرده باشم) که متاسفانه یا خوشبختانه ایشان تحت همین تعلیمات ضاله به شیوه رستمانه تصمیم به خروج از مادر مربوطه گرفته و به دنیا آمدند. بنده و آلوچه خانوم در تمامی لحظات نوزادی باربدک به صورت هماهنگ و برنامه ریزی شده شیفت عوض کرده و یک نفر در حال غش و ضعف برای جناب ایشان بوده و نفر دوم به عکاسی از این لحظات ماندگار می‌پرداخت. لازم به ذکر است تصاویر باقی مانده گویای آن است که سهم غش و ضعف بنده با سهم عکاسی کردن آلوچه خانوم کاملن مساوی و بسیار هم زیاد بوده است.

حضرت ایشان به مانند بسیاری از کودکان عزیز به سرعت برق و باد بزرگ شدند و مراحل چشم بازکردن و خندیدن و شناختن و حرف زدن و چهاردست و پا رفتن و یا علی گفتن و روی دو پا بلند شدن چشم به هم زدنی گذشت. هر چند از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان این قسمت بلند شدنش برخلاف مواردی که طفل از شکم مادر در نیامده یاعلی را گفته، مال ایشان در حد نگران کننده‌ای طول کشید اما شکر خدا بالاخره این هم شد. واضح و مبرهن است که ما هم مثل بسیاری پدر مادرهای دیگر خیلی زود دچار نوستالژی دوران کودکی کودک‌مان شدیم … و همین جا، درست همین جا بود که نور حقیقت به من چشمک زد و مرا به خود جلب کرد و از آن‌جا بود که من بدو حقیقت بدو! شک نکنید که دست آخر حقیقت از نفس افتاد و من به او رسیدم.

دو سوال کلیدی ذهن جستجوگر مرا دنبال خود می‌کشید. سوال اول این که آیا واقعن منِ پدر و مادر در جستجوی زمان از دست رفته‌ام؟ و دوم این که آن زمان از دست رفته‌ی لامروت چه دارد که الان نیست؟ مسئله این بود که بنده هم‌زمان با دلتنگی برای کوچک‌تری‌های پسرکم دلم غیجوجه می‌رفت برای بچه‌های جوان و نوجوانی که با پدر و مادرشان رفاقت می‌کردند و پدر و مادرهای مربوطه آن‌ها هم در حال غیجوجه رفتن برای حالای پسرک بنده بودند. این گونه بود که جواب به این سوال که آدم دلش دقیقن برای چی تنگ می‌شود یک کمی سخت شد. با تجزیه تحلیل شرایط به این نتیجه رسیدم که اولن این قضیه هم تابع همان قاعده‌ی کلی است که مرغ همسایه غاز می‌باشد و چیزی که من ندارم حتمن بهتر است و البته همه مستحضریم که این درد بی‌درمانی است و چاره‌ای هم ندارد. فلذا این که هیچ. این گونه بود که روی سوال دوم تمرکز کردم.

حتمن می‌دانید این سوال کلیدی یکی از بزرگترین عوامل رشد جمعیت از آغاز تا امروز بوده است. چه بسیار پدر و مادرها که با دیدن نوزادی شیرین یا یادآوری شیرینی نوزاد خودشان فیل‌شان یاد هندوستان کرده و اقدام به آوردن فرزند یا فرزندان دیگری کرده‌اند. پس شروع کردم به  مرور روزهای گذشته از تولد پسرک. روزهای بارداری آلوچه خانوم که البته خیلی خوش گذشت ولی صد سال دوباره طاقت ایستادن پشت در اتاق زایمان و شنیدن خبر سلامت مادر و فرزند را اگر من یکی داشته باشم. این از این. چهل روز اول را هم که قربان آن نیم وجب قدش بروم تمامی گناهان دنیا و آخرت‌مان را تسویه حساب کرد بسکه نیم ساعت یک بار آژیر کشید و یک ساعت و نیم طول می‌کشید تا کشف علت کنیم. این هم که شدیدن هیچ. همین طور می‌رویم جلو تا می‌رسیم به دوره‌ی طلایی شش ماهگی تا یک سالگی. به‌به! یعنی به‌به! اول خیال کردم فقط خودم عاشق این دوره‌ام. اما کم کم با تحقیقات نامحسوس میدانی دیدم نخیر! آب از لب و لوچه‌ی هر کس که کودکی را در این سن در بغل یاد دارد نیز راه می‌افتد و اصولن انگار آن دوره‌ی آخ! فلان سن! که همه می‌گوییم همین چند ماهه است. تو بگو دست بالا تا یک سال و نیم. بعد یادم آمد وقتی بزرگتر شد. راه رفت. حرف زد. شیطنت کرد. فهمید. فهماند. یاد گرفت. بحث کرد. این‌ها پس چه؟ دیدم همه خوب است. اما آن شش ماه اصلن دنیای دیگری بود. همین است که الان با داشتن یک پسرک شیرین زبان و مهربان هفت و هشت و نه ساله باز هم فیل کذایی را در چراگاه خاطرات هندوستان می‌چرانم. پس به اینجا رسیدم که به قول این رفیق‌مان چرا؟ چرا؟ چرا؟

این‌جا بود که مچ خودم را گرفتم و دیکتاتور درونم را کشف کردم. قضیه خیلی ساده بود. تا قبل از شش ماهگی یک موجود پر سر و صدا و بی واکنش بود که تو را نمی‌شناخت و واکنش نداشت و تحویلت نمی‌گرفت. بگو اصلن آدمت حساب نمی‌کرد. خیلی که حال می‌داد وقتی شیر می‌خورد انگشتت را بگیرد تا بخوابد. یا یک وقت‌هایی جهنم ضرر یک صدای شبه خنده دربیاورد و جیگر کیف شوی. همین! بیشتر وقتی خواب بود دل می‌برد و وقتی بیدار بود زهره. بعد از یک سالگی هم که زبان درآورد و راه افتاد و یاد گرفت بگوید نه! و دم در بیاورد و مخالفت کند و یک وقت‌هایی تحویلت بگیرد و یک وقت‌هایی نه. یک وقت‌هایی حرف گوش کند یک وقت‌هایی نه. یک وقت‌هایی با دلت راه بیاید و یک وقت‌هایی نه. کارهایی بکند که تو نمی‌خواهی و این که تو نمی‌خواهی را به جای قابل توجهی از خودش حساب نکند. یاغی شود خلاصه.

در حالی که پس یقه خودم دستم بود نمی‌دانستم چکار کنم با خودم. دیکتاتور درون من یک عروسک زنده می‌خواست که من را به عنوان کس و کارش بشناسد و فرقم را با بقیه بداند و بفهمد و نشان دهد. از آن طرف دربست با چند تا حرکتی که بلد بودم و  حوصله‌اش را داشتم راه بیاید و پخ بگویم از خنده ریسه برود. توقعش کم باشد. پر حرفی نکند. مخالفت نکند. تنوع طلب نباشد. حرف گوش کند و کاری که نمی‌خواهم نکند و از همه مهم‌تر نه نگوید و از دست من در نرود و دیگران به چشمش بیشتر از من نیایند. همین. وگرنه شیرینی یک طفل هشت ماهه کجا و عشقی که این کودک هشت ساله با چند جمله بلد است در آغوشت بگوید کجا. ریسه رفتن کودک یک ساله کجا و گریه‌ی یک پسرک هشت ساله که غرورش جریحه‌دار شده از باختن توی بازی و دلت قنج می‌رود و ریش می‌شود برایش کجا.

کاری نمی‌شد کرد. من مچ خودم را گرفته بود. این پسرک بزرگ می‌شود. مرد می‌شود . همان می‌شود که الان وقتی دختر و پسرهای دوش به دوش پدر و مادرهای‌شان را می‌بینم کیف می‌کنم. بزرگ می‌شود و نه می‌گوید و راه خودش را می‌رود و اگر اشتباه کرده باشم در بزرگ کردنش اشتباه می‌کند و من طاقت ندارم و خوشم نمی‌آید. من جای این که لذت ببرم با همین روزهایی که می‌گذرند ترجیح می‌دهم بگویم آخ! فلان سنش! و آن قدر بگویم تا روزی برسد که یاد همین روزها کنم و باز بگویم آخ! فلان سنش!

بعد؟… بعد بلند شدم. با کوروش و داریوش و ماندانا برای همیشه خداحافظی کردم. با خودم تکرار کردم که معلوم نیست چند روز دیگر مانده باشد که من و او و مادرش هم را داریم. معلوم نیست چقدر مانده تا داشته باشمش. یادم بماند او امروز و فردا هر چه هست و خواهد شد و خواهد بود، خوب یا بد،حاصل جان من است و سعی من است و بضاعتی که من برایش داشته‌ام. یادم بیاید که قرار داشتم با کسی مقایسه‌اش نکنم. این یعنی حتی با خودش و قبل‌تر خودش. تقصیر او نیست که هر چه بزرگتر می‌شود من پیرتر و بی‌حوصله‌تر می‌شوم. تقصیر او نیست که هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر خودش را پیدا می‌کند. تقصیر او نیست که من همیشه می‌خواهم حسرت دیروز را بخورم و لذت امروز را نبرم. قرار گذاشتم دوباره اولویت اولم باشد. از داشتنش لذت ببرم و داشتنم را حس کند. رابطه فرزند و مادر و پدر یک جوری از رفاقت است. مگر نیست؟ رفاقت هر چه کهنه‌تر سفت‌تر. هر چه پیرتر بهتر. کودکم را به کودکیش نمی‌فروشم. سعی می‌کنم. چیزی قشنگ‌تر از این که روزهای جوانی یک بار دیگر جلوی چشمت راه برود هست؟ گیرم نه آن طور که من می‌خواهم و خوش دارم. خودم را یادم نرفته وقت جوانی که؟

این که خواندید اولش به آخرش نمی‌خورد. نه؟ اولش خنده‌دار تر بود؟ نه؟ همین است. اما اگر از حرف مخالف شنیدن نترسیم آخرش حتمن همیشه بهتر است. بچه‌ها بادبادک‌هایی هستند که ما تا جایی می‌دویم همراهشان برای پراندنشان. خوب بدویم و غصه‌ی خوب ندویدن‌مان را سر خوب نپریدنشان خالی نکنیم.

با من مخالفید؟ گفتم که! اولش گفت!بند اول را پس دوباره بخوانید لطفن!

.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 10, 2012

ما هفده سال است که ازدواج کرده‌ایم. یک زوج دوام آورده میان همه سختی‌های سختی که بوده و هست و باشد که بعد از این نباشد. ما با کمبود و مانع و بی‌مهری جنگیدیم برای گرفتن حقی که شاید می‌شد این قدر سخت و گرفتنی نباشد. قصه‌ای هم گذاشته‌ایم تنگ این آمدن و برای چند نفری شده‌ایم نشان و الگو از چیزی که سخت به دست می‌آید و ساده از دست می‌رود این روزها. پای هم ماندن را می‌گویم.
ما با روزگار و جامعه و خانواده پنجه به پنجه شدیم برای با هم ماندن. راهی را آمدیم که نه دلخواه خودمان بود نه ایده‌آل بزرگترهای‌مان. حالا اما جایی ایستاده‌ایم که کسی نمی‌تواند بگوید اشتباه کرده‌ایم. همین! آن قدر از آن طوفان گذشته و آن قدر غبار نشسته بر روزها و رفتارها و رفته‌ها که باورت نمی‌شود. نه ما دیگر آن جوان‌های نترس و کله‌شق آن روزیم نه بزرگترها آن قدر سخت‌گیر و کم انعطاف و ریزگیر نه روزگار آن قدر بی‌رحم و بی‌راهِ دررو برای آدم‌های بر سرِ دوراهیِ تصمیمِ با هم ماندن. همیشه همین است. چیزی که تا دیروز آرزوست امروز باید بشود حق. اما من یک قصه به خودم بدهکارم. این قهرمان پای هم ماندن خودش می‌داند همان قدر که امروز رسیده به آن چه رسیده، می‌شد سرِ هزار بزنگاه بماند و بیافتد و نرسد به چیزی که می‌خواست. و این ربطی به دوست داشتن و خواستن و طاقت و عشقش نداشت. قهرمان‌ها رسم نیست از ترس‌ها و بخت‌هایشان بگویند. اما من یک قصه کوتاه غمگین به خودم بدهکارم.
پسرک 21 ساله‌ای یک روز صبح حمام کرد و اصلاح کرد و لباس مرتب پوشید و از خانه بیرون آمد. با پدر و مادرش بسیار بسیار جنگیده بود و پدر و مادرش با او. همه راست می‌گفتند و این راست‌ها کنار هم جور درنمی‌آمد و کسی هم کوتاه نمی‌آمد. پسر در را باز کرد که برود به تعهدی تن بدهد که به قیافه‌اش نمی‌خورد. برود زن بگیرد در 21 سالگی با جیب خالی و آینده‌ی پا در هوا و درس نخوانده و خدمت نرفته. شما پدر و مادر باشید چه می‌کنید؟ آن پدر و مادر البته در را قفل نکردند، اما هم‌راهی هم نکردند و آن پسر رفت و تن داد و از کمتر از هیچ آغاز کرد و تنها رفت و تنها با هم خانه‌اش و دوست‌هایش جنگید و دوام آورد و امروز آدمی است با یک زندگی میانه و یک خانه کوچک با چراغی که روشن مانده و روشن است. همه ذوق می‌کنند و دست می‌زنند و چپ چپ به آن پدر و مادر نگاه می‌کنند که چه کاری بود کردید. کسی باور می‌کند اما که این همه امروز برای من خوشی و افتخار ندارد؟ کسی باور می‌کند هفده سال است بوی بهار برای من دل آشوبه می‌آورد؟ می‌خواهید بدانید چرا؟ می‌شود بعد این همه سال اعترافی کنم؟ می‌شود چیزهایی بگویم که بغض کرده در دلم و مانده این همه سال و هیچ شبیه حرف برنده‌ها نیست؟
هیچ کس وقتی دارد می‌دود و می‌رود نمی‌داند آخرِ بازی برنده است یا بازنده. رسیده است یا در راه مانده. من می‌دانستم چه می‌خواهم و می‌دانستم که می‌خواهم برسم. همان پدر و مادری که همراهم نیامدند یادم داده بودند روی پای خودم ایستادن را. با همه‌ی بچگی می‌دانستم آن چه دست من است رفتن است، نه ماندن. چه کسی مگر می‌تواند ماندن را ضمانت کند؟ می‌شد این سالها گذشته باشد و این دو نوگل خندان که امروز با هم مانده‌اند با هم نمانده باشند. باور کنید که می‌شد و ربطی به جسارت و طاقت و خواستن ما نداشت. گاهی زندگی جایی می‌رود و می‌برد که می‌خواهد و تو فقط دنبالش می‌روی. ما پای هم مانده‌ایم چون خواسته‌ایم بمانیم و شده که بمانیم و باور کن می‌شود که بخواهی و نشود که بمانی.
اما اگر بپرسی این راه را که رفته‌ای دوباره حاضری بیایی، می‌گویم بله… اما نه با این همه خسارت و هزینه. این همان بغض پیچیده و کهنه است که گفتم. آن روز پیش از آن که درِ خانه‌ی پدری را ببندم و بروم که زن بگیرم، نگاه پدر و مادر کردم و گفتم می‌روم! گفتند خداحافظ! و در را بستم. جنگ نه به جایی رسیده بود نه تمام شده بود. گاهی نه صلحی در میان است نه پیروزی نه شکست نه حتی آتش بس. گاهی آدم‌ها فقط آن قدر خسته‌اند که دیگر نمی‌جنگند. می‌دانستند که می‌روم و می‌دانستم که نمی‌آیند. ولی نمی‌دانستم در که بسته می‌شود صدایش ماه‌ها و روزها در گوشم می‌پیچد و تمام نمی‌شود. صدای سوتِ آغازِ ناگهانِ یک تنها شدن و شروع ناگهان یک با هم شدن. تصویرهای آن روز پر افتخار برای من تکه تکه و گیجند. ما با هم شروع کردیم و پشت به پشت هم دادیم و همه چیزمان با هم شد و با هم ماند. اما این صدای سوت را نه می‌شد گفت، نه می‌شد شریک کرد، نه می‌شد شریک شد. من از تنهایی نیامده بودم. پدر و مادری داشتم که آخر هر ماجرایی باز بودند. می‌شود پدر و مادر نداشته باشی و تلخ است. اما این که پدر و مادرت ناگهان تو را نداشته باشند هم خیلی تلخ است. نداشتنت جلوی چشمت راه می‌رود و لمس می‌شود و باورت نمی‌شود. حس کسی که در یک زمان پدرش از دست رفته و پسرش به دنیا آمده. بدتر که این رفتن و آمدن به هم مربوط باشند. پررو تر از این‌ها بودم که بخواهم کم بیاورم یا به روی خودم بیاورم و کوچک‌تر از آن بودم که بشود کنار بیایم با باری که رویم آوار شده. سالها گذشت و هزار بلا سر ما آمد و هزار بار روی دنیا را کم کردیم. این تنها ماندن آدم را سرسخت‌تر و جری‌تر می‌کند. اما کجا می‌شود نوشت بلاهایی را که آن نیامدن سرت می‌آورد …. همین. آن چه می‌خواستم بگویم را گفتم. بیشتر گفتنش روضه خواندن است. می‌شود یک قصه سوزناک از لحظه لحظه‌ی آن روزِ پر افتخارِ این آدمِ رها شده نوشت. بگذارید مرد باشم و ننویسم.
من آن قدر بخت داشته‌ام که زندگیم سرپاست. هم خانه‌ام و پسرکم را دارم. دوستی پدر و مادر را هم دوباره دارم و بیشتر و عاقل‌تر. اما گار شد این خواهش من را به وقتش یاد کنید. اگر پدر و مادرید، اگر پدر و مادر شدید، اگر پدر و مادری هستند که حرفتان را می‌خرند، یاد بیاورید که هیچ وقت فرزندتان را رها نکنید. حتی اگر اشتباه می‌کند، حتی اگر توی چاه می‌پرد. او هر بلایی سر خودش بیاورد به قدر این رها شدن زخم و جراحت ماندگار ندارد. فرزندتان را هیچ وقت رها نکنید. هیچ وقت.

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 28, 2012
  

 

ما آدم‌های روزگارِ بد شده‌ایم، گرچه آدم‌های بدِ روزگار نبوده‌ایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دل‌تنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را می‌گویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خسته‌ایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصه‌های‌مان را می‌گوییم تا هم‌غصه‌ای پیدا کنیم؟ که بغض‌های‌مان می‌شکند پیِ شانه‌ی غایبی؟ که فراقهای‌مان ناله می‌کند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمی‌گویم غمگین نباشیم. نمی‌گویم آن روز خوب همین پشت در است. نمی‌گویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال می‌کند غم را می‌شود پنهان کرد غم‌کشیده نیست. آن که فکر می‌کند هر بغضی را می‌شود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمی‌فهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پاره‌ای از جان‌مان از روزگار جلو زده، گوشه‌ای از ذهن‌مان در گذشته جا مانده و تکه‌ای از تن‌مان در امروز دارد تکه‌تکه می‌شود. ما تبعید شده‌ایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. می‌شود مگر غمگین نباشیم یا بی‌خیال شادمانی کنیم؟

اما گمانم می‌شود غم را تکثیر نکنیم. می‌شود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی می‌کند. می‌شود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کرده‌ایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینه‌های غمگینی شده‌ایم که نشسته‌ایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم می‌کوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم می‌آوریم. ما غصه را کاشته‌ایم در گلدانِ دل‌مان و پایش نشسته‌ایم و آبش می‌دهیم و تیمارش می‌کنیم تا ریشه کند و دل‌مان را ریشه‌کن کند. ما به غصه‌های دیگران‌مان نور می‌دهیم و بال می‌دهیم تا بپیچد به غصه‌های‌مان و تناور شود و زیر سایه‌اش گم شویم و تمام شویم انگار.

راستی اگر غصه مهار ما نمی‌شود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمی‌شویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموش‌مان نمی‌کند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچه‌ی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمی‌توانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگین‌تر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوست‌مان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمی‌کنید همیشه توی سایه و نیم سایه‌ها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، هم‌راه و رفیقی. چشم‌های نگرانی که از سایه نگاه می‌کنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه می‌کنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آن‌جا که می‌شود.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در خانه‌ی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آن‌ها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشم‌هایش که می‌خندد هنوز می‌شود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما هم‌خانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشته‌مان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کرده‌ایم و میان همه‌ی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانه‌ای زمستان را امیدوار سر می‌کنیم. همه‌ی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوباره‌ی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمی‌بارد. حتی اگر غمگین است. می‌بوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانه‌ات!

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 10, 2011

یک جاهایی می شود عطف و بزنگاه زندگی آدم. نقطه‌هایی که خط و ربطت را معلوم یا عوض می‌کنند. مثل وقتی که به دنیا می‌آیی. وقتی راه زندگی‌ات معلوم می‌شود، شروع حرفه‌ای یا تحصیل رشته‌ای مثلاً. یا وقتی آدم زندگی‌ات را پیدا می‌کنی، آن‌جا که عاشق می‌شوی، یا دفتری را امضا می‌کنی یا لباس سپیدی می‌پوشی یا کنار لباس سپیدی می‌نشینی. این‌ها به قاعده لحظه‌های ماندگار زندگی است.

بعد از نه سال وبلاگ نوشتن معلوم است چه می‌خواهم بگویم دیگر؟ هر چه بوده قبلاً گفته‌ام. این که بالاترین‌اش وقتی است که آدمی را به دنیا می‌آوری. وقتی پدر می‌شوی یا مادر. قبلاً گفته‌ام که زندگی بخش شده برایم به پیش و پس از آن. قبلاً گفته‌ام که می‌فهمم این منطق را که به دنیا آوردن فرزند یعنی جنایت. قبلاً گفته‌ام چرا این کار را کرده‌ام. قبلاً گفته‌ام این موجود تنها کسی است که برای خودش عاشقش می‌شوی نه برای خودت. همه را قبلاً گفته‌ام. این که هشت سال پیش همین وقت‌ها بزرگترین اتفاق زندگی من رقم خورده و پسرکم به دنیا آمده و خانه‌ی هم‌خانگی من و آلوچه خانوم شما جایی شده شبیه یک باغچه. شبیه یک باغ آلوچه. با تلخی و شیرینی‌هایش.

اما یک چیزی هنوز مانده که بگویم. می‌دانید؟ پدر و مادرها انگار همیشه دریغ‌ها و آرزوهای خودشان را می‌سازند و نقش می‌زنند با بزرگ کردن بچه‌ها. آنها را که خواسته‌اند و نداشته‌اند، به هر قیمتی و به هر جان کندنی به چنگ می‌آورند و به دامن بچه‌ها می‌ریزند و منتظرند که کودکی در بهشت بزرگ شده تحویل بگیرند. پدر و مادرها همیشه یادشان می‌رود که این آرزوها و دریغ‌ها مال خودشان بوده، نه مال آن بچه. بچه‌ای که چیزی را دارد و حسرتش را نکشیده، آن را حق خودش می‌بیند نه هدیه. این اشتباه می‌دانید قرن‌ها عمر دارد. پدر در پدر که پیش برویم همین بوده. من می‌خواهم این قاعده را بشکنم و البته چشمم آب نمی‌خورد آخرش چیز دندان گیری از آب دربیاید، با این سابقه‌ی سنگین تاریخی.

من نخواسته‌ام پسرک دانشمند و نابغه باشد یا بشود. نخواسته‌ام آدم سرآمد یا متفاوتی باشد. همیشه کش آمده‌ام بین این دوراهی که بگذارم بچه بچگی‌اش را بکند و سخت نگیرم یا سعی کنم خودخواه و کم‌طاقت و نازپرورد نشود و گلیم خودش را از آب زندگی بیرون بکشد و پا روی حق کنار دستی نگذارد و پس سخت بگیرم. شده‌ام پدر سخت گیر و مهربان. تو بگو شترگاوپلنگ. اما راستش یک چیز را خواسته‌ام. این یک اعتراف است. من هم مثل همه‌ی پدر و مادرها یک دریغ و یک آرزو دارم و هرچند به روی خودم نمی‌آورم، خودم می‌فهمم همه‌ی هم و غم بزرگ کردنش برایم یک چیز است: بزرگ بشود، عاشق بشود و لذت عاشقی را بچشد. بی ترس و بی هراس و بی حسرت. آن چه سهم من است در این خیال پردازی آن است که این چند سال مانده تا عاشق شدنش را به هر جان کندنی هست کیسه‌ام را پر کنم و آماده باشم تا پشتش بایستم و راهش بیاندازم. آن چه سهم اوست این است که یاد بگیرد عاشق شدن را و لیاقت دوست داشته شدن را پیدا کند. باید موسیقی بداند. باید اهل شوخی و ادب باشد. طنز را بفهمد و سخت گیر باشد در خندیدن. زندگی را دوست داشته باشد و زنده‌ها را. خودخواه نشود. کم طاقت نباشد. از خودش خجالت نکشد. بوسیدن را دوست داشته باشد و در آغوش گرفتن را. … هزار برنامه توی سرم چرخ می‌زند. هر کاری می‌کنم قطعه‌ای از یک نقشه‌ی بزرگ است.

همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم. مثلاً سه تا. هنوز هم دوست دارم. اما دیگر می‌ترسم. و هر چه پیش می‌روم بیشتر می‌ترسم. حس می‌کنم وقت کم دارم. توان ندارم. یادم که می‌افتد چقدر کار مانده و نکرده برایش دارم، می‌فهمم که آدمِ راه بردن بچه‌ی دیگری نیستم. حجم دوست داستنش را که مزه می‌کنم هم می‌ترسم از آمدن کس دیگری که مبادا این همه دوستش نتوانم داشته باشم.

دائم یاد خودم می‌اندازم که پدرم و پدرش و پدرش هر چه بلد بودند کردند، تا آن چه فکر می‌کردند درست‌‌ترین است را به کار بزنند در تربیت و آخر هیچ کدام از پسرها راضی نشدند از آن چه پدرها کردند. سعی می‌کنم کنار بیایم که روزی پسرک خیره نگاهم می‌کند و یادم می‌یاورد چه کارها که نکرده‌ام را و چه کارها که نباید می‌کردم را. اما دروغ چرا؟ ته تهش قصه همین است که مثل پادشاه کارتون سیندرلا راه به راه می‌روم به هپروت و با لبخند پهن و شلی نگاهش می‌کنم که عاشق شده و عاشقی می‌کند و عاشقی را می‌فهمد. چون به نظرم بدیهی ترین اتفاق دنیا است. همان چیزی که خیلی دوست دارد بشنود را می‌گویم. این که مثل هری پاتر چشم‌های مادرش را دارد. هر چه بزرگ‌تر می‌شود بیشتر می‌فهمم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از مادرش ارث برده. او عاشق شدن را می‌داند. و من مانده‌ام تا مجبور نباشد بیچارگی بکشد از عاشقی. فقط می‌ماند این که شانس بیاورم و بمانم و ببینم و یاد هم بگیرم حسودی نکنم به آن که عاشقش می‌شود.

پسرک ما هشت سال را تمام می‌کند در روزهایی که خوب نیست . در هوایی که صاف نیست. به امید فردایی که باید مال او باشد.

Posted in Uncategorized by فرجام on اوت 24, 2011

نشسته‌ام روی صندلی دوتایی تاب پارک که چند صد قدم از موج‌های دریای نیمه‌شب دورتر است. سکوت است و شرجی و گیجی و بوی خاک سبز باران خورده. تاب را آرام پیش و پس ‌می‌برم و همه‌ی وجودم شنیدن است. شنیدن پسرک کوچکی که با همه‌ی وجود فکرهای کوچک و کودکانه‌اش را با آب و تاب تعریف می‌کند و گپ می‌زند به قول خودش. همه‌ی وجودم شنیدن است و هیچ نمی‌شنوم از حرف‌هایش. آرام دستم را می‌برم به موهایش و لمسش می‌کنم. آرام که نفهمد و حرفش بریده نشود که بگوید نکن بابا! گوش کن! تاب تکان می‌خورد و چشم‌های من میخکوب است روی حجم کوچکی که کنارم تاب می‌خورد و با هیجان حرف‌های کودکانه‌اش را تعریف می‌کند. تکان نمی‌خورم که مبادا این لحظه‌های کشدار و خواستنی تکان بخورد و بشکند. ناگهان می‌شنوم که می‌پرسد فهمیدی بابا؟ شرمنده می‌گویم نه. می‌پرسد چرا؟ می‌گویم داشتم نگاهت می‌کردم. عاقل نگاهم می‌کند و حرفش را می‌برد. آن قدر عاقل که حتی خجالت می‌کشم خجالت بکشم.

از وقتی که آمد حساب کردم تا بزرگ شدن و به راه خود رفتنش چند دقیقه‌ای انگار مهلت دارم و چند ثانیه‌ای می‌ماند که داشته باشم‌ش و کنارش باشم. زمان تاخته و او بزرگ‌تر شده و مهلت من تنگ‌تر. من می‌ترسم از پایان این مهلت. مانده‌ام که چه کنم با این حالی که عشق نیست. که شیفتگی است و زیبنده پدر بودن نیست و من می‌دانم و هیچ نمی‌توانم.

دست می‌اندازد به کمرم و تاب می‌خورد و دوباره شروع می‌کند به تعریف قصه‌ی کودکانه‌اش و آرام آرام سرش سنگینی می‌کند به پهلویم و من باز همه چیز یادم می‌رود و مست می‌شوم میان ثانیه‌های مانده از مهلت کوتاهم. چند صد قدم آن سوتر، دریا موج به موج می کوبد و می‌شمرد ثانیه‌های باقی‌مانده ام را.

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 30, 2011

ما ماه عسل نرفتیم. هیچ وقت نرفتیم. راستش حافظه خوبی برای حفظ چه شد چه نشد زندگی ندارم هیچ وقت. برای خاطره‌های بد بیشتر ندارم و راستش چه بهتر. اما انگار هیچ وقت سفر دوتایی نرفتیم. اولین بار همین چند سال پیش بود که با پسرک سه‌تایی رفتیم سفر. همیشه چیزی بود که نمی‌گذاشت. پول نداشتیم. وقت نداشتیم. ماشین نداشتیم. جایی نداشتیم. اما کنار همه‌ی این بهانه ها چیزی بود. چیز مهمی. من از تنهایی فراری بودم و این فرق بزرگ ما بود. هر چه او گوشه‌ی امنی و خلوت دنجی می خواست من اهل برو بیا بودم و شلوغی. همیشه راه که می افتادیم به سفر، یار غاری و کس و کاری و رفیق دسته دیزی همراهی پیدا می شد و پیدا می‌کردم که خوش تر بگذرد.

ما کنار همه‌ی با هم و مثل هم بودن فرق هایی داشتیم که حتماً داشتیم. آن قدر گرفتار روزگار و زندگی شدیم و بودیم و آن قدر سرگرم جنگیدن و نشکستن که یادمان رفت پاییدن فرق‌های‌مان. بر که می‌گردم به عقب، نه، بر که می‌گردم به عقب تر می‌بینم که من تاخته ام و او آمده. من چرخیده‌ام و او تحمل کرده و من ندیده‌ام. حتی تحمل کردنش را ندیده‌ام. آن قدر بزرگ شده‌ام که بفهمم این‌ها را دیگر و آن قدر گذشته که جبرانش نمی توانم بکنم دیگر. دیدن و حس کردنش هم کم خجالت ندارد. چه برسد به این جا نوشتنش.

رفیق من خسته است. گاهی خیال می کنم بریده است. تحملش کم شده. حتی می شود گفت بی‌تحمل شده. می‌گردم دنبال آدمی که می‌شناختم و گاهی غریبگی پیدا می‌کنم گوشه کنار زندگی. حرف می‌زنیم. بحث می‌کنیم. می‌جنگیم. پیله می‌کند به چیزهایی که روزی می‌شد بخندیم به شنیدن‌شان. تند می شوم به حرف‌هایی که می‌شد ساعت ها برای‌شان مضمون شوخی کوک کنم. به هر دری می زنم که زندگی را نگه دارم توی بغلم. حرف می زنم. کوتاه می‌آیم. کوتاه نمی‌آیم. می‌جنگم. نمی‌جنگم. سفسطه می‌کنم. سکوت می‌کنم. قهر و آشتی می‌کنم تا تو را در بیاورم از این پیله بی‌طاقتی و کم رمقی. اما من … هر چه می‌خواهم باور نکنم، آخرش رسیده‌ام به این که سر نخ این بی‌طاقتی تو، آن همه تحمل بود که من ندیدم. همین بود که ما ماه عسل نرفتیم و سفر تنهایی نرفتیم و من نفهمیدم باید می‌رفتیم. چاره تو برای نفهمیدن من تحمل بود و علاج من برای نفهمیدن من ندیدن. من نفهمیدنم را نفهمیدم که پی چاره‌اش باشم. پوستش را شاید دیدم و عمقش را حتماً ندیدم. خیلی گذشت تا تحمل تو تمام شود و بیشتر گذشت که نفهمیدن من تمام شود. فقط ای کاش این کمتر می‌گذشت از آن.

ما به خانه‌ی خودمان می رویم آخر این هفته. دارد می‌شود بیست سال که من را می‌شناسد و من آخر این هفته می‌برمش به خانه‌اش که کوچک است و می دانم باب دلش نیست و شک نکنید نمی گوید. فکر می‌کنم که همین امسال چند بار گفته‌ام بی‌تحمل است و کم طاقت شده. به او که هم‌چنان هر چه هست را می بیند و هر چه نیست را نمی گوید و لبخند زدن و بوسیدن را فراموش نمی کند. من هم‌چنان تهش فقط همین قدر می‌فهمم که ما نرفته ایم ماه عسل. این‌ها را توی هیچ کتاب مستطاب آلوچه خانومی ننوشته.

این را فقط نوشتم برای تو که خودت را اگر یادت رفته بدانی که می دانم تقصیر من است. این را فقط برای این نوشتم این جا که این صفحه یادش بماند صاحبش خیلی بیشتر از این‌ها که من هستم و دارم و بودم می ارزد و می ارزید. همین.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 16, 2011

 

پسرکم برای قصه شنیدن سخت گیر شده. به هر قصه ای نمی خندد. هر کتابی را دوست ندارد. من هم شب ها نیستم یا بودنم آن قدر نیست که کتابی بخوابیم با هم. این است که می ترسیدم از خواندنش.

سی سال رفته از اولین خواندنش. کلاس اولم تمام شده بود و میان ردیف کتاب های صورتی که پشتش عکس آن مرد عینکی سیبیلو بود با آن کلاه پشمی عجیب، کتاب جلد سفیدی چشمک می زد و وسوسه ات می کرد به خواندن. یادم نمی رود آن همه هیجان و آن همه سوال و خیال آن شب را که نمی دانم کی خواب آمد و مرا برد از میان آن همه گیجی. یادم نمی رود چقدر شبیه خودش بود و چقدر از یادت نمی کند و رهایت نمی کرد آن ماهی سیاه کوچولو. یادم نمی رود آن سالهای سخت که نزدیک ترین خبر پشت در، برنگشتن نزدیک ترین ها بود، خیال ماهی سیاه کوچولو و خنجری از جنس تیغ گل ها و رسیدن به رود و دریا تنها راه آرام شدن بود تا خواب …

با هم به شوخی و خنده قصه آدی و بودی خواندیم و خندیدیم و حرص خوردیم از گیجی شان و رندی بابا درویش. نیمه شب رسیده بود و وقت خوابم و خوابش خیلی گذشته بود. دست که انداخت به گردنم برای خواب، آرام گفتم: یک قصه دیگر هستی؟ چشمانش برق زد که هستم. گفتم این یکی خنده دار نیست. جدی است. شاید خوشت نیاید. گفت بخوان. آرام از دهانم در رفت: این بهترین قصه من بوده وقتی سن تو بودم. انگار که تا به حال چیزی نخوانده ام خفه و به زمزمه شروع کردم: شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا …

میان قصه ها معمولاً زیاد سوال می کند. بیشتر کلمه ها را ساده هم می کنم تا بفهمد. بی توقف و آرام و کلمه به کلمه خواندم و پیش رفتم. جا به جا فقط می پرسیدم فهمیدی؟ بی آن که سر بردارد از کتاب سر تکان می داد که فهمیدم. با هم از آبشار پریدیم و از کفچه ماهی ها و قورباغه و خرچنگ رد شدیم و رسیدیم به مارمولکی که چسبیده بود به گرمای سنگ زیر آفتاب. حلقه شده بودم از پشت دور بازویش و دستش را گرفته بودم و کتاب پیش رویمان. ماهی سیاه کوچولو خنجر را که گرفت انگار چیزی پرت شد از سی سال پیش. نفسش را نگه داشت و پرسید: مرغ سقا با این خنجر می میرد؟ خندیدم و قصه را ادامه دادم. صدایم کم کم در می آمد و رفتیم تا رود و مرغ سقا و ماهی خوار. غرق شده بود در بوی دریا و کشیدن تور ماهی گیر و غرق شده بودم در نفس های کودکی خودم که به سرم برگشته بود و به آغوشم ریخته بود.

خواندیم تا «اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده…» . نگران نگاهم کرد. چیزی نپرسید. مثل ماهی پیر نگاهش کردم و گفتم حالا وقت خواب است. شب بخیر… . بوسیدمش برای خواب های خوب و رفتم به خیال شبی که کتاب سبکی توی دستم سنگینی می کرد و یک دنیا سوال توی سرم. به ماهی کوچکی که نمی ترسید و می رفت. به دریا که هر چقدر شنا می کردی سرت به هیچ دیواری نمی خورد. سر خم کردم به صورتش که ببینم خوابش سنگین شده یا نه. لازم نبود دستم را بگیرد تا بفهمم هنوز بیدار است، با آن چشم ها که می درخشید در تاریکی. پرسید ماهی سیاه کوچولو مرد؟ گفتم من هم نمی دانم. خودت چه فکر می کنی؟ گفت دریا دیگر ماهی خوار ندارد؟ گفتم حتماً دارد. گفت: شک نکن ماهی سرخ صبح راه می افتد به طرف دریا. گفتم شک نکن. خندید و چشم هایش را بست و بی هوش شد.

دیشب پسرک هفت ساله ای با من تا صبح خواب ماهی سیاه کوچولو و دریا می دید. پسرک کوچکی که چیزی از قصه صمد و ارس نمی داند. پسرک کوچکی که سبز را از سرخ بیشتر دوست دارد و آرزویم برایش این است که همیشه این گونه باشد.

 

آقای ایرج جنتی عطایی

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 10, 2011

اقیانوسی به عمق یک وجب بودم
تو مثل من نباش
چراغ واره یی هم جنس شب بودم
تو مثل من نباش!
همیشه پیشتاز دایره گردی
همیشه رو به خود
همیشه سایه یی از من عقب بودم
تو مثل من نباش!

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو! تو مثل من نباش!

به خود خنجر زدم با یار بد کردم
امیدو پس زدم رویا رو رد کردم
کنار زندگی از مرگ پژمردم
نفس هامو به روی عشق سد کردم
خودگریزی کردم از تقویم تا تقویم
به شب برگشتم و پیرانگی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانگی کردم

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

- ایرج جنتی

 

امروز دوباره تولدتان بود آقای جنتی و من یک سال و یک روز و یک ساعت است کلنجار می روم باخودم. کلنجار می روم که بغضی را یا فرو بخورم یا بیرون بریزم. کلام شما همیشه تکان دهنده و تاثیر گذار، بر جان من و جان ما خط ماندگار کشیده. اما این شعر شما آواری است که ویران کرده و ویرانیش فرو می ریزد و فرود نمی آید. یک سال و یک روز و یک ساعت است کلنجار می روم جواب این ترانه را بدهم با ترانه ای و نمی توانم. این قدر شعر می دانم که بفهمم کسی نیستم که ترانه شما را با ترانه پاسخ بدهم و آن قدر بی تابم از این خط ها که نمی توانم نگویم و بگذرم. بی ترانه و با جمله می گویم پس.

من، ما، تعدادی آدمیم که ترانه می خوانیم. ترانه دوست داریم. وقتی ترانه می خوانیم و ترانه دوست داریم می گردیم دنبال آدم پشت ترانه. صاحب ترانه. گاهی دوستش داریم و گاهی نداریم. اما باز هم ترانه را دوست داریم. ولی گاهی کلمه های ترانه و حرف های ترانه سایه ای می شود از روح بلند و هوش ناب و دل نازک و تن درد کشیده و نکته سنجی کم نظیر. آن وقت ما می دانیم نام صاحب ترانه ایرج جنتی عطایی است. ما، همان تعدادی آدم که ترانه می خوانیم و دوست داریم، شما را نمی گوییم ترانه سرا. شما صاحب ترانه اید و ترانه خوان و ترانه نواز از دل شما برای مان خبر می آورند. ما عاشقانه شما را دوست داریم. خود شما را. حرف شما را . منش و مناعت و بی مانندی سخن شما را . آقای جنتی عطایی!

من آینده عشق و رویا و تلاش نیستم. من عشقم ترانه است و رویایم ترانه های شما است و تلاشم آن گونه نوشتن که نه مثل شما، که خانه آخرش شاید پسند شما شود. من می خواهم بشنوی این را که می گویم آقای بلندای ترانه! تو اقیانوسی به عمق من بودی، اگر هر چند وجب بودی. تو ماه خسته شب شکن بودی. تو نقطه پرگار دایره من بودی. تو با نوشتنت سایه سر وطن بودی… من مثل تو نمی شوم ای کوه سربلند! تو در دیار ترانه یگانه باش و یگانه بمان.

هر مصرع تازه ات جان است برای ما. هر شعر نخوانده ات درس است و درد است و حرف است. می دانی نفس مان شماره می افتد وقتی می خوانیم که نوشته ای تو بهاری یخ زده پروانگی کردم… می دانی یخ می زنیم و گر می گیریم آقای جنتی عطایی؟ می دانی می پیچند آدم هایی به خودشان با بند بند این ترانه از آن چه پیچیده در جان تو؟ می دانی چه می کند این خنجر زدنت و عشق سد کردنت و رویا رد کردنت با ما که با کلمه هایت کلام شناخته ایم؟

کاش دل داشتم و رو داشتم و نفس داشتم این ترانه را با ترانه ای پاسخ دهم. نمی توانم آقای جنتی. پیش شما ترانه نوشتن کار من نیست. پاسخ شما را دادن کار من نیست. من فقط یکی از تعدادی آدم هستم که می خواهد بگوید با شما عشق را شناخته، ترانه را شناخته و عشق را شناخته… و عشق را شناخته. حاصل عمر عزیز شما شده نسل ما و حرف ما و عشق ما. کاش فرزندان کوچکی نبودیم. کاش فرزندان کوچکی نباشیم. کاش روزی این ترانه پاسخی بشنود. از خودتان. کاش آن روز بیاید. کاش ما آن روز را بیاوریم. روز آمدنتان مبارک. بیش از خودتان به کسانی که دوست تان دارند. به خودمان.

به دوستان سابق نوری زاد

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 18, 2010

من موظفم به نوشتن این خطوط. به هر باوری که حساب کنید من موظفم به نوشتن این خطوط. سعی می کنم منصف باشم و بدون هیجان یا دخیل کردن باورهای شخصی ام حرفم را بزنم. حتی اگر هم عقیده ام یا مخالفم شماتتم کنند. امیدوارم بتوانم و امیدوارم موافقان و مخالفان باورهای شخصی من حرفم را جدای باورم بشنوند و قضاوت کنند.

محمد نوری زاد اسم غریبه ای نبوده این همه سال. علت و نسبتی باعث شد من از چند سال پیش از نزدیک بشناسمش. شاید به قاعده چند دیدار و چند دقیقه . بعید می دانم ایشان مرا به خاطر بیاورند یا خوب به خاطر بیاورند. اما هر وقت هر جا صحبتی می شد ایشان اولین مصداق من بودند از کسانی که باور قلبی دارند به حکومت جمهوری اسلامی، به ولایت فقیه، به فلسفه رهبری و شخص رهبری. برای من، و برای بسیاری شاید، او از جنس کسانی بوده که با باورهایش زندگی کرده و به باورهایش زندگی داده و جوانی.

مخاطبم کسانی اند که امروز هم از همین جنس اند. از جنس باور به نظام و جمهوری اسلامی. کسانی که در سخت گیرانه ترین نگاه هم باز می شوند دوستان سابق محمد نوری زاد. می خواهم به عنوان یک هم وطن، یک هم زبان، یک هم آسمان، اگر بقیه اش را قبول ندارید منصفانه بپرسم دوستان: آیا شایسته است این رفتار با او و خانواده اش؟ من همه باور شخصیم را کنار گذاشته ام و این جمله ها را می نویسم و می دانم شاید هم باورهای من هم این جمله ها را برنتابند و به من بتازند. اما از شما نمی خواهم چنین کنید. می خواهم همه باورهایتان، همه ایمانتان و همه عشق تان را مرور کنید و به خودتان پاسخ بدهید. آیا محمد نوری زاد می تواند مزدور باشد؟ آیا محمد نوری زاد می تواند دشمن نظام جمهوری اسلامی باشد؟

می شود پذیرفت او فریب خورده باشد. می شود پذیرفت او راه به خطا رفته باشد. می شود پذیرفت تند رفته و با بدان نشسته و پی نیکان نگرفته و جرم کرده و شستشوی مغزی شده باشد. همه این ها را می شود پذیرفت اگر باور نمی کنید که می شود هم نپذیرفت. اما آیا می شود گفت او فتنه می کند؟ می شود گفت او نوکر و مزدور و مزد بگیر کسی است؟ فتنه بکند که به کجا برسد که نرسیده بود؟ مزدوری کند برای که؟ جلوی نظامی که بدنه اش بوده و امینش بوده و قلمش بوده و تا روزی که خودش سر ناسازگاری نگذاشته کسی را با او کاری نبوده؟ آیا این توهم است که هر چند به خطا، هر چند ناصواب، هر چند به غلط، او به زعم خودش قد علم کرده برای حفظ اصول انقلاب و اعتقادی که دوستش داشته و دارد؟ رهبری که دوستش داشته و دارد؟ آیا این دروغ است که از بین کلمات آن نامه ها به رهبری، نگرانی بیرون می ریزد و علاقه و دل سوختن؟ دفاعی نمی کنم از این که حق دارد یا ندارد. آیا حرف های حتی غلط و تند و گستاخانه او، از سر دلسوزی و دل سوختگی نبوده؟ دفاع نمی کنم این جا که جرم نکرده و ضربه نزده. ولی آیا نه این است که الاعمال بالنیات؟ آیا کسی هست که سوگند یاد کند این حزب اللهی و جهادگر قدیمی با نیت شومی قلم به دست گرفته و تند روی کرده با پدر معنویش؟

بحث نمی کنم که او مجرم نیست. اگر هست که شما می دانید و او خدایتان، آیا همه آن سال ها که کنارتان و هم سنگرتان بوده، حاشیه نویس هیچ صفحه ای از پرونده اش نمی شود؟ حرمتی و حریمی برای کسان اش نمی آورد حتی اگر خودش را از دست رفته و غرق گمراهی می دانید؟ آیا سی سال به سالی می سوزد؟ آیا خدایی که عاقبت همه را مینویی بشارت داده چنین می کند با ما و شما که ما چنین کنیم با هم؟ آیا این گونه نیست که فمن یعمل مثقال ذره خیر یره؟ آیا اگر دو فردای دیگر شیطان شما را هم از راه راست و جاده سلامت و عافیت دزدید، همین بند و همین حد را کیفر خود می خواهید؟

برادر و خواهر ولایی! او می تواند دور شده باشد از حق و کور شده باشد از حقیقت و می تواند ویران کرده باشد حاصل عمرش را و پل های پشت سرش را و تکرار و اصرار نمی کنم که می تواند نشده باشد و نکرده باشد. اما آیا منکری که او این زندان و شدت را به زعم خود برای دفاع از آرمان و نظام و رهبرش آغوش گشوده؟ او عمری مدافع این نظام بوده، هر چه کرده و هر چه شده. مدافع حقوقش باشید. حتی به عنوان یک مجرم. او عاشق این نظام است و عاشق رهبرش. من می پندارم که حتی هنوز. ما که خودی نیستیم و داخل حلقه محبان این را می بینیم و می فهمیم و شهادت می دهیم و فکر کنید چرا باید نبینیم و شهادت بدهیم؟ آنان که در جبهه روبروی شما شمشیر به دست ایستاده اند شادی شان را پنهان نمی کنند از قلم خوردن نوری زاد از جبهه شما. ابایی ندارند از این طعنه که چشمت کور نوری زاد! بکش و ببین از که و چه دفاع می کردی! آیا در جبهه شما کسی نیست کاسه آبی به این سرباز قدیمی برساند یا روزه باطلش را باز کند به حرمت ایمانی که لااقل روزی داشته؟

او را این گونه رها نکنید. او زندانی باور و عشقی است که بسیاری این روزها از آن سکه می زنند. همان بسیاری که یک تاریخ است شب واقعه خیمه خالی می کنند در تاریکی. او همان بوده که امروز شمایید و آه اگر از پس امروز بود فردایی.


باربد

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 7, 2010

شاید قصه همان سوسک است که از دیوار بالا می رفت و مادرش بود یا پدرش که می گفت قربان دست و پای بلوریت… این که از کودک مان بنویسیم و ذوقی و عشقی که داریم شاید دیگر عادت شده. گفتنش، شنیدنش و هم لذت گفتن و لذت شنیدنش یا بی حوصلگی از تکرار شنیدنش. خودم خیال می کنم این ها را که می گویم منظورش این ها که گفتم نیست. نمی دانم. ضنماً عهد کرده ام اسمی از آلوچه خانوم نیاید در این ها که می گویم. قر و قاطی می شود و عشقم بالا می زند و کار دست خودم می دهم وگرنه…

هر داشتن و نداشتنی بالی از سبکی دارد و باری از سنگینی. هر چه قدر لذت می بری باید بترسی از همان قدر تلخی بابت نداشتن و از دست دادن، و هر وقت غرق غذاب می شوی و سختی باید امیدوار باشی به همان حجم خوشی که منتظر است. پس راست است که آمدن کودکی در زندگی بزرگترین لذت و عشق است و راست است که بزرگترین عذاب است و پاگیر شدن. حجم این عشق و عذاب باور نکردنی است و فکر می کنم تکرار نشدنی.

من پسرکی دارم که چیزی بیش تر از همه زندگی من است. منظورم آدمی از جنس و خون و تبارم نیست. منظورم کسی است، آدم دیگری، انسان کوچکی که مرا ویران کرده و دوباره برآورده در خودم. آدمی مثل یک رفیق، مثل یک آشنا، مثل یک آدم. یک آدم دیگر. گاهی یادم می رود چقدر کوچک است. او حتماً بهترین بچه دنیا نیست. من شاید سخت گیرترین پدر باشم. او گاهی ترسو است. گاهی شیطان و سر به هوا، گاهی شلوغ و خودنما. او کودکی است با عیب ها و خوبی های خودش. اما نفس است برای من. برای همه فرصت هایی که نصیبم کرده. که هم قدمش باشم. رفیقش باشم. کمکش باشم. می گذارد دوباره کودکی کنم و همه کارهای جا مانده و از یاد رفته و ناتمام کودکی ام را پیدا کنم. می گذارد با او بزرگ شوم و فراموش شوم از خودم با بودنش. این شاید تنها عشقی است که برای خودت نیست. تنها عشقی است که مال تو نیست. که تو مال اویی.

می گویم او پسر من است. اما راستش من پدر اویم. من مال اویم. او قراری و عهدی ندارد با من. نه امروز نه هیچ روز دیگری. قرار نیست میخی به تابوت من بزند. من او را آورده ام به این دنیا که خیلی ها می گویند آوردنش یعنی جنایت. خیلی ها می گویند مگر خودمان چه خیری دیده ایم که تکرار کنیم خودمان را. راست هم می گویند. جنایت است اگر تکرار کنیم خودمان را. اگر آن چه را که گشته ایم و نیافته ایم، نداشته باشیم برای آن که می آوریمش.

اولین بار که دیدمش، 20 آذر هفت سال پیش، حس کردم خاموش شدم و خوابیدم و مردم. از وسط مرده ام چیزی دوباره بلند شد. یادم نمی آید خودم را قبل از دیدنش. شاید باور نکنید . اما من خودم را دیگر یادم نمی آید. که چگونه بودم و چگونه تصمیم می گرفتم بدون او. شد خورشید روزم و ماه شبم. شد نفس و لبخندم. شد دلیل من. من وحشی مهار شدم انگار و اهلی شدم. حتی آسودگیش را خریدم به بهای گاهی ندیدنش.

همین است که گیج شده ام. برایش می دوم و می بینم که از خودش جا مانده ام. بزرگ می شود و می دانم که روزی می رود به راه خودش و می دانم که زود می گذرد و من کم وقت دارم برای بوییدنش. عهد کرده بودم که عشقش را بخرم و از جایی فهمیدم که از فردایش نباید غافل شوم. از فردایش که غافل نمی شوم می بینم که روزهای کودکیش را دارم گم می کنم. همین است که گیج شده ام.

باربد من پسرک شیرینی است که بهترین بچه دنیا نیست یا زیباترین یا با هوش ترینش. باربد من پسرک کوچکی است که عشقش از سر دنیای من زیاد است. دست های کوچکش گرمای شانه های خسته من است. خنده اش شیرین ترین هدیه من است و رفاقتش بزرگترین داشته من. او خوب حرف می زند. حاضر جواب است. مهربان است. آن قدر که ما بلد بوده ایم یادش بدهیم مودب است. دوست داشتن را خوب بلد است. بوسیدن را دوست دارد. از خودش خجالت نمی کشد. می داند دنیا فقط آن چه خودش می خواهد و دوست دارد نیست. می داند زندگیش مال خودش است و ما وظیفه داریم همراهیش کنیم و حمایتش. عاشق برزیل است و تن تن و موسیقی را دوست دارد و بهترین هم بازی فوتبال من است و حریف بازی های کامپیوتری من.

من پدر باربد کوچکی هستم که هر شب نیستم تا برایش قصه بگویم. گاهی یادم می رود حق ندارم بی حوصلگی کنم با کودکیش. گاهی یادم می رود کنارش باشم نه بالای سرش. گاهی یادم می رود منصف باشم و محترم وقتی دعوایش می کنم. گاهی یادم می رود فکر کنم به فکرهایش. گاهی یادم می رود اخم نکنم به کودکی کردنش. گاهی یادم می رود صبور باشم وقت شیطنتش. گاهی یادم می رود چقدر کوچک است و چقدر زود بزرگ شد و چقدر زود مردی خواهد شد و چقدر کم وقت دارم.

من پدر گیج و کلافه و شرمنده خورشید کوچکی هستم که همین روزها هفت ساله می شود. من امشب از پسرکم دورم.


Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 25, 2010

باربد کلاس اولی ما هنوز حرف نون را یاد نگرفته، ولی می شناسد. مشغول است به پیدا کردن کلمه هایی که در دیکته بعدی که نون یاد خواهند گرفت می تواند بنویسید. می پرسد بابایی فکر می کنی خانوممون باسن رو هم بگه تو دیکته بعدی؟

باربد کلاس اولی ما با خودش ناهار به مدرسه می برد و می داند که بعضی غذاها مثل سوسیس و کالباس را نباید برای ناهار به مدرسه برد. امروز از آلوچه خانوم پرسید: آنا میشه ناهار کله پاچه برد مدرسه؟ گاهی انسان از تربیت فرزندش به خود می بالد.

باربد کلاس اولی ما حسابی در جو مدرسه است. پاستیل های خرسی را می ریزد روی میز و به خط شان می کند و می گوید : از جلو نظام!

برای باربد کتاب های آستریکس را تمام کرده ام. شب ها اگر بشود تن تن می خوانیم. بدیهی است که مثل من عاشق کاپیتان هادوک شده. دیروز وسط کشتی که کوبیدمش زمین گفت: غارتگر ملعون! البته بنده فعلا قسمت نوشیدنی های کاپیتان هادوک را فیلتر کرده ام. فکر کنید که چه شود.

نمی دانم عکس یک سالگی باربد را در وبلاگ صبح شو دیده اید یا نه.

آلوچه خانوم ما خیلی روبراه نبوده این اواخر. نمی خواستم مزاحم حالش باشم یا از آن طرف به حال خودش بگذارمش. مدت طولانی گذشت و سخت هم گذشت. تا بالاخره امروز صبح که صبحانه تعطیل را کنار هم می خوردیم نیمرو و پنیر را گذاشت روی میز و به چشم های من خیره شد و آرام گفت: واقعا آدم گاهی قدر چیزهایی که دارد را نمی داند و یادش می رود. حس می کنم تازه فهمیده ام این که گفته اند:سالها دل طلب جام جم از ما می کرد/آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد، واقعا یعنی چه و لبخند زد. من، که هم شرمنده شده بودم و هم ذوق زده پرسیدم چطور؟ آنا گفت این همه انواع و اقسام پنیر خارجی و بسته بندی امتحان کردیم، واقعاً هیچ چیز مثل پنیر لیقوان کهنه نمی شه. این نیمرو و پنیر رو بخور آخه!

من تصمیم دارم این نوشته ها را دوباره از سر بگیرم این جا. خوش باشید.

آرش

Posted in Uncategorized by فرجام on اکتبر 23, 2010

گفتم به تو که عصبانیم. گفتم. چگونه باید تعریف کرد این قصه نحس را؟ قصه عزایی که صاحب عزایش نیستی و عزادارش چرا. حادثه ای که تو داغدیده و داغ دارش نیستی و هستی. قصه رفیق داغ دیده ای که میان دستان تو بود و چند ساعت بعد دیگر نبود. تا پشت هم تکرار کنی اگر می گفتم. اگر می شنفتم. اگر نمی گفتم. اگر و اگر و اگر.. همه اگر هایی که ختم می شوند به خیال بودن آدمی که خواست دیگر نباشد و دیگر نیست. تاب دوری نیاورد و بار بست و رفت. این قصه نحس را چگونه باید بگویم ؟

می خواستم به او بگویم. رفت و نشد. به تو می گویم. من خسته ام از به مرگ نگاه کردن. خسته ام از ترسیدن از مرگ. خسته ام از نترسیدن از مرگ. من خسته ام از زندگی کردن با مرگ. من آرامش مرگ را دیری است فروخته ام به توفان زندگی. توفانی که غرش و بارشش نبض زندگی این خانه است. مرگ اگر نکوبیم که زود برسد، دیر نمی رسد. بیا زندگی کنیم. بیا زندگی کنیم.

لیلی و مجنون قصه است. من و تو ولی قصه نیستیم. عاشق قصه ها شدن کار سختی است. این را همه می دانند. اما آدم زندگی ماندن کار سخت تری است. این را همه نمی دانند.

Posted in Uncategorized by فرجام on اکتبر 6, 2010

یادت هست ایستاده بودم توی صفی و آمدی؟ یادت هست خیابان فاطمی را رفتیم سال بعدش یک شبی در بهمن و حرف می زدی؟ یادت هست بهار بعدش از ونک پیاده آمدیم تا آزادی؟ یادت هست آن خانه خالی را که با اینکه هیچ نداشت از زار و زندگی، داخلش جا نبود بسکه پر از من و تو بود؟ یادت هست مرا آن قدر تحمل کردی که دیگر قهر نمی کردم و لج نمی کردم و خودزنی نمی کردم؟ یادت هست آن شب بیمارستان را؟ فردای سرد و تلخش را که هیچ کس را نداشتیم غیر از خودمان؟ یادت هست تمام روزهایی که زحمت پسرکی را در دلت با لبخند کشاندی تا آمدنش؟ یادت هست همه جنگ و جدل هایی که یا کار من بود یا کار تو یا حق با من بود یا با تو و جای شبیه هم همه شان این بود که تو به دل نمی گرفتی؟ یادت هست مرا تحمل کرده ای تا امروز؟ یادت هست؟

از روزی که پیدایت کرده ام 18 سال گذشته. نیمه مفید عمرم یعنی. هر چه می کشم از تو است دخترک! اگر نبودی من آدم زن و زندگی نبودم. آدم جنگ و دوام نبودم. آدم دردسر و سختی نبودم. میبینی که نبودم. هنوز هم کم می آورم و می برم و رو می گیرم. میبینی که خسته می شوم و بی طاقت می شوم. می بینی و می مانی و نمی گذاری که نمانم. نمی دانم چه جادویی است در این سادگیت و صراحتت و صداقتت که ماندگارم کرده. نمی دانم چه داری که تمام نمی شود.
میان همه این سختی های زندگی و جنگیدن ها و روزهای تلخ و بد که آمده و امید که دیگر نیاید، میان همه سخت و آسان هایمان، بعد از این همه روز و ماه و سال که آمده، من هنوز چیزی دارم برای داشتن. برای داشتن و از دست ندادن. چیز عزیز و بزرگ و یگانه و باارزشی. چیزی که تویی. از بودنت ممنونم. تولدت مبارک دلیل بودن این خانه. تولدت مبارک ماه شب چهارده مهر من.

Posted in Uncategorized by فرجام on سپتامبر 28, 2010

دو سال پیش آخرین بار بود که رفتم کوه. با پایی که یاری نمی کند دیگر و در وقت فراغتی که کم پا می دهد، راه هر هفته جوانی درکه را می رفتیم صبح جمعه. بین همه شلوغی های راه چند جوان گمانم سرباز ضبط دوکاسته بزرگی با دوباند به قدر هندوانه کول کرده بودند و تا ته هم به قول خودشان ولوم داده بودند و می کوبیدند و دست می زدند و می رفتند. بین همه خنده ها و تمسخر ها و تاسف ها و چپ چپ نگاه کردن ها و اعتراض هایی که تصویر غریبه این پسرها در سکوت صبح کوه ساخته بود، من پرت شدم به روزی بهاری در سال هفتاد، میدان درکه…

پسرکی آبی پوش و تنها و ریز نقش، دست در جیب کرده بود و یقه بالا داده بود و سرپایین و با سرعت، آفتاب نزده شش صبح میدان درکه را داشت رد می کرد که جناب سروان سبز پوش ایستاد روبروی سینه اش و چانه اش را با دست گرفت بالا و گفت: » چی تو گوشته؟» پسر یقه را پایین داد و سیاهی گوشی واکمن فاش شد. یک ساعت بعد پسر همچنان گوشه اتاق گشت ایستاده بود و تکرار می کرد ضبط هدیه قبولی دانشگاه است. نوار اول داریوش است. نوار دوم موسیقی بی کلام است و نوار سوم شجریان. سروان هم چنان فرم های تعهد را زیر و رو می کرد و پسر تکرار می کرد هیچ وقت هیچ کجا پرونده ای نداشته و بار اول است پلیسی سوال و جوابش می کند. سروان یک برگه تعهد پر کرد و امضا و اثر انگشت گرفت و گفت چون بار اول است می بخشیم. می بخشیم معنیش این بود که پسرک بازداشت نشود و ضبط توقیف نشود و نوار ها را روی آهن ربا بکشند تا پاک شود. پسرک فقط وقتی نوار شجریان روی آهن ربا کشیده می شد آرام ناله می کرد: » این را دیگر چرا؟» و سروان گفت: » می خواهیم درستتان کنیم»

آن روز که آن پسرها با بلندگو و ولوم کامل کوه را لرزانده بودند مطمئن بودم سروان جایی همین دور و برها است و اگر پیش نمی آید از خجالت آن پسرک است. از خجالت آن گوشی های سیاه نجیب پنهان شده زیر یقه است. از خجالت آهن ربا کشیدن بر صدای شجریان است. از خجالت طنین صدای درستتان می کنیم است…

امروز از میدان فردوسی پیاده آمدم تا حافظ. مست یاد سال پیش بودم. یاد دریایی که آمده بودیم از میدان توپخانه. بیش از این که دلم بگیرد و مایوس شوم و حسرت و خجالت بکشم، باز یاد طنین صدای جناب سروان کوه افتادم: » درستتان می کنیم» راستش چنان لبخندی به صورتم آمده بود که تصویر خودم را که دیدم در شیشه مغازه نشناختم.

ما چشم به هم زدنی هستیم به چشم تاریخ. باور کنیم روزهایی که بر ما می گذرد گرچه روزهای سختی است، اما لازم است. ما بهترین مردم دنیا نیستیم و این را باور نمی کنیم. ما پیش می آید که دروغ می گوییم . پیش می آید که ریا کاری می کنیم. پیش می آید که زود رسیدن مان از نرسیدن دیگران هم مهم تر می شود. پیش می آید که خوب حرف می زنیم و بد عمل می کنیم. پیش می آید که حال دیگران را گرفتن و روی دیگران را کم کردن از نان شب مان واجب تر می شود. پیش می آید که دورویی می کنیم. همه این ها پیش می آید و ما نمی پذیریم که چنین می کنیم و چنینیم. باور نمی کنیم که امروز خصلت های بد خود ماست که جامعه را در چنگال خود گرفته.

این خوب نیست که امروز بر جامعه این خصلت ها حکومت می کند. اما من باور دارم که لازم است. لازم است پستی ها و کاستی هایش آینه ای بشود روبروی مان. لازم است همه سیلی بخوریم از نفس کشیدنش و حاکم شدنش. لازم است حاصل و محصولش در کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت کشیده و چشیده شود. باید سیاست حال دیگران را گرفتن میوه بدهد و میوه اش چشیده شود و باید یادمان بماند. اگر پیش از این هم پیش امده و تکرار می شود مال همین است که یادمان نمی ماند. ما امروز به خیابان نمی ریزیم و نباید هم بریزیم. اما کسی هست که نبیند بازار مبتذل و چاله میدانی حرف زدن و دروغ و دغل و وعده دادن و آدم خریدن روز به روز از سکه می افتد، حتی برای پایین دست ترین لایه های جامعه؟ کسی هست که نفهمد معتقدترین ها امروز مدعی شده اند روبروی دین فروشی و دین فروشان؟ کسی هست نبیند بت ها شکسته و نقد کردن و نه گفتن حق مسلم ما شده؟

این پوسته ای است که باید بشکند و بریزد . نه با طغیان و انفجار و هیجان. که با آگاهی دادن و زمان دادن و با چشم باز دیدن. ما باید بپذیریم با تفکری فاسد می جنگیم نه فردی غاصب. با فسادی که در تک تک مان کم و بیش ریشه کرده. باور کنیم درمان جامعه ای از دروغ و دغل و ابتذال زمان می برد و هزینه. باور کنیم دغل و دروغ و ابتذال در هر لباسی اگر قدرت بگیرد روزگاری بهتر از این تحفه نمی آورد. پیروزی ما رفتن کسی و آمدن کسی نیست. پیروزی ما تبدیل اقلیتی دگر اندیش به اکثریتی نیک اندیش و دوراندیش است. وگرنه هیچ جناب سرهنگ و جناب سروانی نه توانسته و نه می تواند جلوی ضبط و ویدیو و ماهواره و اینترنت و اندیشیدن و آزادی را بگیرد. گرچه نوارهای رد شده از روی آهن ربا هیچ وقت برنمی گردند. آزادی هزینه دارد. آگاهی بیش از آن. به امید روز خوبی که این نوشته را با غرور یادآوری کنم. به امید دور نبودن آن روز.

Posted in Uncategorized by فرجام on سپتامبر 24, 2010

این صفحه صورتی یکی از مثال های به خواب رفتن وبلاگ های قدیمی فارسی است انگار و سوال این است که آیا بیدار می شود؟ من فکر می کنم که می شود. این که چرا به خواب رفته ایم دلایل عمومی و خصوصی دارد. این نظر شخصی من است در پاسخ این که آلوچه خانوم چرا خوابید.

ما وقتی این صفحه به دنیا آمد قرار نگذاشتیم دور موضوع مشخصی بچرخیم. فرزندی که هست یا نیست، کارهایی که روزانه کرده ایم یا نکرده ایم. اتفاقات روزمره شهرمان و کشورمان و دنیای مان یا حال و احوال مان. همه این ها بوده و هیچ کدام از این ها هم نبوده این صفحه. بدیهی است یک جاهایی می رسی به این که حرف هایی که دلت می خواست را زده ای و آن ها را که نزده ای یا حرفت نبوده یا دلت نخواسته یا پشیمان شده ای از گفتن شان. چیزی پیدا می کنی به اسم رابطه های مجازی واقعی شده و طول می کشد تا بفهمیش و درکش کنی و یادش بگیری. کودکی می آید که می شود زندگیت و قطعاً نمی شود موضوع فکر کردن هایت نباشد و نوشتن هایت و این کودک بزرگ می شود.سریع تر از آن که پیش بینی می کنی.

صاحب این صفحه که من نیستم، روزی تصمیم گرفت حریم شخصی نگه دارد برای کودکی که تصویرش رنگ و روح کنار این صفحه است. من که مهمان این صفحه ام هم پیروی کردم. البته با دلایل خودم. راستش فکر می کنم چند سال دیگر یک نوجوان 12 ساله بابت این که غریبه هایی قندی قندی خطابش کنند از ما سپاسگزار نخواهد بود. چند باری هم که پیش آمد در خیابان و کوچه و مهمانی کسی پیش آمد و صاحب عکس این صفحه را شناخت من هم کمی شک کردم که این کار درست باشد یا نباشد.

اما من دوست دارم وقتی این صفحه را می خوانم و یاد می آورم شیرینی هایش و شیرین کاری هایش و امید و غصه هایش را که این جا مانده و ما گمش کرده ایم در روزمره های مان. دوست دارم هنوز وقتی نکته سنجی می کند و شیرینی می کند و دلبری می کند شریک تان کنم در حسش و ماندگارش کنم با ثبتش. دوست دارم از پسرک بنویسم و گاهی فکر می کنم چرا ننویسم؟

می دانید که وقتی نظامی نظمش با نوشتن این صفحه به خطر می افتد و قفل می زند به خوانده شدن مان دست و دلت دیگر به نوشتن نمی رود. می دانید وقتی پدری اولین روز مدرسه پسرکش را نمی تواند بیاید و باشد، گفتن ندارد دیگر وقتی ندارد که مدام و مداوم این جا باشد و بنویسد. وقتی حال و روزت خوب و آفتابی نیست، می ترسی از مدام ابری کردن حال خواننده هایت با نوشتن از روزهای سخت و بد. وقتی تکرار می شوی و تکراری، ننوشتن هر چه نباشد لااقل پرهیز از تکراری است که دوستش نداری. وقتی هنوز بالغ نشده ای برای راه بردن و وزن کردن رابطه های مجازی، اولین واکنشت پرهیز و سکوت و فرار است.

اما می دانم که ما برمی گردیم. چرا که حرف این ها نیست. این ها بهانه ها است. ما روزی که شروع کردیم به نوشتن برای خودمان و شما توی این صفحه، دو جوان بودیم با کله شقی ها و عشق ها و سادگی هایی که به سختی پیدایشان کرده بودیم و حفظ شان کرده بودیم و امروز ما پدر و مادری هستیم در آستانه میان سالی با پسرکی که می رود نوجوانی شود. چه به نظر و زبان بیاید یا نیاید. ما باید خودمان را پیدا کنیم. همدیگر را هم. ما باید بفهمیم که تغییر کرده ایم و بفهمیم چه تغییری کرده ایم. می شد و می شود همه این روال و روزها را هم نوشت و عیبی هم نداشت. ما ننوشتیم و این هم عیبی ندارد. اما گمان می کنم کم کم باید آستین بالا بزنیم و گرد و خاک این جا را بگیریم و چرخش را به چرخیدن بیاندازیم. سومین صاحب این صفحه شاید بدش نیاید روزی که توانست، سومین نویسنده این صفحه باشد. آخر سومین صاحب این صفحه اولین روزهای مدرسه رفتن را و توانستن برای نوشتن را شروع کرده ناسلامتی.

وقتی این صفحه حرف تازه ای می زند یعنی در این خانه چیزی سر جای خودش است و وقتی این صفحه خاموش است انگار کسی در این خانه به سفر رفته. کسی که همیشه بوده و حالا نیست. این صفحه یکی از آدم های خانه ماست. یکی که همیشه خواهد بود. یکی که شاید روزی راوی این خانه باشد. تنها راویش. من گمان می کنم انصاف نیست هر کس که خوابید و چرتش گرفت را کفن کنیم و مراسمش را راه بیاندازیم. بگذاریم وبلاگستان فارسی چرتش را بزند و بیدار شود. در این روزهای دروغ و نافهمی و ترک تازی در دشت بی فرهنگی، شما هم اگر می توانستید چرت می زدید تا هوا کمی بهتر شود. یا لااقل مثل ما خودتان را به خواب می زدید. به هر حال گمان می کنم ما به قدر کافی چرت مان را زده ایم. پس سلام

Posted in Uncategorized by فرجام on مارس 20, 2010

شاید بی صدا ترین سال این صفحه بود. شاید تلخ ترین سال زندگی مان. شاید پایان خمودگی بود یا آغاز حرکت. هر چه بود ساده نگذشت. بوی خون داشت. بوی امید و هراس. با هم شروع کردیم و با هم تمام نشد. خاک گروهی را گرفت و بند گروهی را و غربت گروهی را. و زمین باز برگشته به نقطه شروع و ما را می خواند به شادی و نو شدن و دوباره شدن.

ما خسته ایم. ما زخم خورده ایم. ما اشک امانمان نمی دهد. اما هر چه قدر سخت و تلخ، نمی شود یادمان برود نوروز بیش از این که بهانه ای باشد برای خوشی و شادی، همیشه پرچمی بوده برای سرسختی و جنگیدن ساکنین این خاک. مگر همیشه نگفته ایم عید مال بچه هاست؟ و همین طور که زمین و زمان را ناسزا می گفتیم و غر می زدیم همیشه، می خریدیم و می دویدیم و می شستیم و می سابیدیم تا تحویل سال؟ برای سرزمینی که ترک و تازی و تاتار قرن ها لگدمالش کرده و هنوز سفره هفت سین قدیمی ترین سفره اش مانده، این نه ماه و آن داغ و آن بیداد که به گندمی هم نمی ارزد. ما ملت نامراد که انگار همیشه همه چیز داریم به جز روز خوش و دل خوش، مگر غیر از این بوده ایم که این سبد سبز سبزه را به کوری چشم تبر داران و شمشیر زنان و محتسبان تنگ چشم دست به دست کنیم نسل به نسل؟

دوست ندارم آرزوی باسمه ای بی سر و ته کنم. آرزوی فروانی در آغاز سالی که از بهارش پیداست. آرزوی صلح در لحظه هایی که تنها انتخاب مانده مان هنوز جنگیدن است یا پس نشستن. آرزوی تندرستی کنم برای پیکر زخم خورده ملتی که تازه لذت درد کشیدن از زخم هم خاکش را با همه وجود می چشد. آرزوی شادی کنم میان جای خالی این همه عزیز بی گناه و این همه سربلند در بند. دوست دارم آرزوهای کوچک و شدنی کنم برای خودمان.

آرزو می کنم لحظه تحویل سال بتوانیم بغض کنیم و بدون این که به هم نگاه کنیم به هم چند لحظه مهلت بدهیم عزای عزیزانمان را و داغ زخمهایمان را آرام بدون این که بچه ها بفهمند گریه کنیم. آرزو می کنم پس از آن وقت کنیم و نگاه کنیم به شمع و سبزه سفره که به قدر یک تاریخ منتظر نشسته بودند سر این سفره که بفهمیم شان و نگاه آشنا بیندازیم شان و لبخند بزنیم به سخت جانی شیرین مان که هیچ دیو و جادو و خزانی جلو دار بهارمان نیست. هر چند دیر هر چند دور. آرزو می کنم به رسم سال نو امسال تمام و کمال عمل کنیم و دلگیری های مان را از خودمان پرت کنیم به صورت این سال نحس و دست هم را بگیریم بی دلگیری و هم را ببخشیم و یادمان بیافتد چیزی که کم نداریم شکر خدا دشمن است و دوستان را دریابیم برای فردا. آرزو می کنم آن قدر مرد باشیم و آن قدر زن باشیم که دید و بازدیدمان جایی برای خانواده های داغ دیده و خانواده های حبس داده داشته باشد. آنها نترسیدند از مردن و در بند شدن. ما هم نترسیم از پشت خانواده هایشان بودن.

بهار را به خفاش ها و جغدهایی که زهر خند می زنند وقت پاییدن ما هم تبریک و تسلیت می گویم. همان طور که می بینید ما همچنان هستیم و زنده ایم و بیشماریم. خواستم فقط یادآوری کنم اگر هنوز مست زمستان نجوا می کنید این ملت قرنهاست به خاک می افتد و قید می خورد و داغ می شود، پیش از طوفان بفهمید این حقیقت طبیعی ترین مفهوم تالی اش این است که این ملت بارها از خاک برخواسته و قید شکسته و پوست انداخته است. برای فهمیدن این یکی نیازی به جنگ و سنگ و تفنگ نیست. در این چند روز تعطیل نگاهی به این مردم بکنید می فهمید آب در هاون می کوبید رفقا. این ملت مردنی نیست. نو شدنت مبارک هم وطنم. بگذار این زخمها جوانه بزند. این سفره امن هفت سین قرن ها خون پدران و مادران ما را قیمت دارد به بهای زنده ماندنش. روز اولمان نیست که عید زخم داریم. باشد روزهای آخر باشد. برای مان یا برای فرزندانمان. عیدتان مبارک. یادمان نرود شاد کردن بچه ها بزرگترین وظیفه این روزهای ماست

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 16, 2010

با تو روز عاشورا مجادله کردم در خیابان سردار. گفتم چه می کنید و گفتی مجبورمان می کنند. می خواهم این چند خط را لطفا بخوانی سردار.

روز قدس پیرمردی کنارمان راه می رفت و شعار می داد که مثل هر سال آخرین جمعه را آمده بود. این بار آمده بود این طرف و همراهش زن و دختری محجبه و خشمگین که سبز پوشیده بودند همراه چادرشان. آن طرف عده ای بلندگو دار و پلاکارد دار خشمگین رو به ما شعار می دادند . آن ها کاری به اسراییل نداشتند آن روز. مثل ما. ما خیلی بودیم و آنها کمی. من و پسرکم چشم در چشم جوانی پیراهن سفید و یقه بسته و ته ریش دار به هم شعار می دادیم و چشم غره می رفتیم با مشت گره کرده رو به هم. ناگهان دیدم سر چهار راه پرید جلو و پسرک را از بغل من گرفت و گفت بیا این ور! دارند می زنندتان. گفتم می مانیم. کشیدم که بیا! این ها را نمی شناسی. پسرک را در آغوش گرفت تا ما از نرده رد شویم و در بیاییم از آن شلوغی. در آن شلوغی که ما شروع نکرده بودیمش سردار.

برادر کوچکتری هست که پدرش را زندان دهه اول انقلاب گرفته. چنان بلند یا حسین میر حسین و الله اکبر می گفت که گفتمش از نفس نیافتی پسر. خندید که من فقط نگرانم جواب پدرم را چه بدهم. الله اکبر می گویم برای نخست وزیر دولتی که حکم جانش را داد. این جوان را شما نتوانسته بودی الله اکبر گو کنی سردار.

این ها را نگفتم برای جنگ و کینه. نگفتم برای خط کشی و تهییج و تحریک. این بازی دو طرف پیدا کرده. همان که می گویند. حکایت امروز ما شده مشت زنی یک حریف سنگین وزن کند و پر زور و مغرور با یک حریف چابک و سبک و پیچیده و پیگیر. نتیجه اش را نمی دانم. می دانم که مشت و مشت زنی را دوست ندارم. و خون را. و کشتن را . و نا امنی را. اما برای این ها هم نیست چیزی که می گویم. برای آرامشی است که ماه هاست نمی شود برقرارش کنی سردار.

می دانم سنگ پران و هرج و مرج طلب و تشنه درگیری همیشه و همه جا پیدا می شود سردار. اما ما برای جنگ نیامده ایم. برای انقلاب نیامده ایم یا برای محو و نابودی کسی. یا برای انتقام. من همانم که در هر تجمعی از کنارت که رد می شوم خسته نباشید می گویم. به هر طرف که هدایتم کنی می روم. هر تذکری که بدهی اجرا می کنم. من به رعایت قانون اساسی این مملکت نمی گویم عقب نشینی یا فتنه گری. این قانون حتما مقبول و مطلوب همه نیست. اما قانون است. قانونی که رعایتش می توانست این روزگار را تلخ و سخت نسازد برای این همه انسان. این که می گویم نظری شخصی است که می تواند درست نباشد. اما گمان می کنم ما از قانون گریزی بسیار بیشتر درد می کشیم تا محتوی قانون. من این میر سبز نجیب و پیگیر و شجاع را برای همین بسیار دوست دارم. او به قانون پایبند است. ما و شما ممکن است چند بیماری با هم داشته باشیم. اما کشنده ترینش بی قانونی است که شاید خود ما هم مبتلایش باشیم. باور کنیم رعایت قانون گاهی شجاعت بیشتری می خواهد از شکستنش سردار. شما که حافظ قانونی هم باور کن..

می دانی سردار. قانون شکن عمر خودش را کوتاه می کند. چون خودش را از سایه آن محروم می کند. اگر سبز پوشیدن قانونی را تاب نیاوری باید روزی خودت را با همان پوشه سبز از نگاه بیزار همان مانده اندک اطرافیانت پنهان کنی. ما آزار و تحقیر و خشونت دیدیم. ما چند وقتی پیش عده ای بودیم شبیه خودمان در خیابان های شهر و آن طرف عده ای شبیه خودشان. نمی دانم این که می گویند راست است یا نه که امروز از شبیه های ما بانوان اجاره ای و کرایه ای آمده اند به لشکر آن سمت. اما از آن طرف مردان و زنانی مومن و شجاع به ما اضافه شده اند. اما ما و آن طرف را امروز از نوع پوششمان دیگر نمی توان جدا کرد. ما رفتارهای متفاوت داریم. و ما می خواهیم آن قدر صبر کنیم تا همه شبیه ما شوند و ما هم شبیه خودمان بمانیم. شبیه نظم. شبیه آرامش. شبیه مهربانی با همه. نه فقط با شبیه های خودت سردار.نامش علی بود آن که اول بار این را آموختمان دیگر؟

راستی یک سوال دارم از تو سردار. من اگر ببینم سربازت از جماعتی در شلوغی خیابان کتک می خورد، بدون مکث خودم را و پسرکم را میانشان سپر می کنم تا سرباز تو ایمن بماند که می ماند. اما اگر مردمی از سربازان تو در همان خیابان کتک بخورند، فکر می کنی چه می شود اگر من و پسرکم بخواهیم سپر باشیم برایشان؟ … حل بحران مدیریت و تدبیر می خواهد. نه قشون مسلحی که عادت کند با مردم بی دفاع و بی سلاح تمرین کند و با اولین واکنش جماعت کلاه خود و سپر جا بگذارد.

این رشته آرامش را دریاب سردار. تا از دست نرفته دریاب. تو می توانی. هنوز می توانی حافظ جان مردم باشی نه حافظ قدرتت. قدرت تو حاصل امنیت و آرامش مردم تو است. می دانم که می دانی و باور دارم که می توانی. من همانم که اگر روزی برای حفظ این خاک هل من ناصر گفتی قرار است پشت سرت باشم و به فرمانت. ما را به یک مشت قانون شکن تشنه کشتن و آشوب نفروش سردار.

Posted in Uncategorized by فرجام on دسامبر 21, 2009

عزیز آقا پیرمرد همسایه ما بود. ما دبستانی بودیم و جنگ بود. عزیز آقا بازنشسته عالیرتبه اداره قند فلان بخش بود. همان روزها هم کراواتی بود. به حکومت زیر لب فحش می داد و هر روز غروب رادیو تک موج می چسباند دم گوشش روی سکوی پست برق کوچه و اخبار رادیو اسراییل گوش می کرد و کینه توز و عمیق اخم می کرد یا لبخند می زد وقت شنیدن. همیشه ورد زبانش بود که امسال سال آخرشانه.

یک روز غروب فوتبال بازی می کردیم که دیدیم عزیز آقای بداخم و جدی، رادیو به گوش غش کرده از خنده. پرسیدیم عزیز آقا چه خبر شده؟ گفت سخنرانی گربه نره است. و ما مات بودیم که گربه نره کجا سخنرانی کرده؟ چند وقت بعد که تلویزیون چهره پیرمرد صورت گرد عمامه سفید را با آن عینک سیاه بزرگ را نشان می داد رمزی که عزیز آقا گفته بود را کشف کردم. شکایت و مخالفت تاوان سنگینی داشت آن روزها و بچه ها عاشق کار ممنوعند. جوک گربه نره که می گفتیم احساس بزرگ بودن و جسوربودن می کردیم. یک روز سه تایی دور حیاط ساختمان می چرخیدیم و داد می زدیم: به گفته گربه نره، صدام خره صدام خره… که عزیز آقا رسید. با طعنه نگاهمان کرد و گفت: یادتان نداده اند که از این جماعت بترسید، تقصیر خودتان نیست. ولی یادتان باشد! سرتان را به باد ندهند، داغ این کارتون را از این به بعد به دلتان می گذارند.

از آن روز من و آرش و رضا زبانمان کلید شده بود. هر جا جوک گربه نره می شنیدیم فرار می کردیم. از ترس به باد رفتن سرمان، یا از آن بدتر، قطع شدن کارتون پینوکیو. خواب می دیدیم عزیز آقا رفته گزارشمان را رد کرده که جوک را شنیده ایم و دیگر بقیه پینوکیو را نشانمان نمی دهند و هیچ وقت نمی فهمیم پینوکیو که در سرزمین بازی مانده بود و خر شده بود عاقبتش چه می شود.

گذشت. بزرگ شدیم . پینوکیو قطع که نشد هیچ آن قدر تکرارش کردند که حالمان را به هم می زد دیگر. دوره عوض شد. جوک های پیرمرد صورت گرد عمامه سفید فراموش شد. او همان شکلی بود هنوز. اما دیگر به قول عزیز آقا حکومتی نبود. چرایش را بعدها فهمیدیم. کم کم خودش هم فراموش شد، مثل جوک هایش.

امروز که این را می نویسم عزیز آقا سالهاست مرحوم شده. پیرمرد صورت گرد عمامه سفید عینکی چند روز است رفته و ما هم دیگر بچه نیستیم. خواستم از شما تشکر کنم آقای پیرمرد. تشکر کنم که دستور ندادی کارتون ما را قطع کنند و خودت هم با ما خندیدی به این شوخی. تشکر کنم که یادمان دادی انسان بودن یا نبودن ربطی به لقب و لباس ندارد. ببخشید که به شما خندیدیم. ببخشید که سازی که برایت کوک کرده بودند را کودکانه نواختیم. اما تو پیروز شدی. می دانستی که ما عاقبت می فهمیم تو بهای جان انسان و آزادی انسان را می دانی. می دانی که بهایی است بسیار بیشتر از عقیده راست یا کج انسان. ما فهمیدیم تو چرا کارتون ما را ندادی قطع کنند. تو می دانستی می توانی برای ما از گربه نره تبدیل شوی به پدر روحانی. می دانستی که می توانی. گذاشتی که ما کارتون پینوکیو را تا آخر ببینیم. ببینیم تا امروز بشناسیم پینوکیو و روباه مکار را. من از طرف همه بچه های دبستانی دهه شصت از بزرگی و بزرگواریت تشکر می کنم آقای آیت الله. شاید روزی متولیان کسوتت قدر بدانند عمری را که باختی برای حفظ حرمتشان. عزیز آقا اشتباه می کرد. عزیز آقا شما را از توی آن رادیو شناخته بود. روحت شاد

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 17, 2009

بره کوچک سفید اسمش برفک بود. از کادو که در آمد چشم به چشم شدیم. کلاه توری سرش بود، کج. خود خود من بود. بریده بودم از این که مرا چقدر و چطور شناخته و به رویم می آورد با این بازی. گرفتمش بغل که دیدم صدا می دهد. خودش هم ماتش برد. نمی دانست این صدا می دهد. برداشتمش و بردمش توی بالکن. در خانه ای که مهمانشان بودم ، رسمی و با رودربایستی و می خواستم بغضم را جایی بشکنم. فکر نمی کردم کسی حتی تو آن لحظه به او فکر می کرده در آغوش من.

این که کسی تو را بفهمد، بو بکشد، حس کند، همیشه و همه جا اتفاق نمی افتد. که لازم نباشد حرف بزنی، جمله جمع کنی، نقش بازی کنی، سکوت کنی، دروغ بگویی، توضیح بدهی، مثال بزنی، سرت را به دیوار بکوبی. فقط کافی است فکر کنی تا بفهمد… یادت هست شبها پیله می کردم تشنه ام. کلافه می شدی و همانطور که یک ریز جفنگ می گفتم با حرص می خندیدی که این زورگویی است. گفتی آب شب و آب صبح داریم و نوبتی است. چه بلبشویی می کردم هر شب که نوبت را به هم بزنم و می زدم. یادت هست اعتراف کتبی گرفتم از تو یک شب که نمی خواهی نوبت دیگر به من بیافتد. می دانی آن خنده های از سرناچاری چه مزه ای داشت؟

این که نوشتی بوی آشنا داشت. بوی گرم حریم و امنیت و یقین و شکستن ترس. بوی ای تکیه گاه و پناه. قشنگ و عاشقانه بودنش را نمی گویم. این بو دیوانه ام کرد. فقط یک کلام و خلاص. وسط اجاره خانه و مهد کودک و خرید تره بار و شب کاری و دعوا و دلخوری و خستگی و دود و فامیل دسته دیزی و زخم عمیق چند ساله و رفیق بی کلک و با کلک و جمعه دسته جمعی و قحطی تنها شدن و ویزیت دکتر و قسط و شهریه… حواست به من باشد. دیدی که مواظب نباشی بادم به فوتی در می رود. سند دارم که نوشته ای تکیه گاه و پناه. یادت که نرفته رفیق جان؟

ما سالهاست به خوشی و بی خیالی ساعتی با هم تنها نبوده ایم. شاید مرگمان همین است. پایه ای برای قرار هفتگی؟ بی بهانه و استثنا؟این را بلند بلند می گویم چون انگار خیلی هایمان همین مرگمان است توی دو نفری های گم شده قدیمی مان. بلند می گویم شاید جای دیگری قرار بی خیال دونفره دیگری منتظر است تا دردی را درمان کند مثل درد ما را.

مرسی که یخ را آب کردی و طلسم را شکستی. این کار من نبود. کار خودت بود. کمک کن نمیرم رفیق. کمک کن نمیرم. مرسی از این بوی آشنا که دوباره دادی به سینه مان

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 10, 2009

یک وقتهایی که یاد مرگ میافتی یا مرگ یاد تو، همان وقتهایی که تلنگری می خوری و تکانی، فیلسوف می شوی و پوچی زندگی را با حرص جار می زنی، خودت را به زور در آغوش خدا می چپانی با منت که ببین خدا! یادت نرود چقدر به یادتم! همان وقتها را می گویم که سر و ته خط زندگی لمست می کنند و یخ می کنی. همان وقتها که می فهمی و می لرزی که همه این دم و دستگاه برای تو و من تا چند وقت دیگر سر پاست و بعد از آن، سر پاست.. بی من و تو…

فرق نمی کند، یک ترمز یک چشم به هم زدن زودتر. چند ثانیه دیرتر رسیدن. حادثه ای را به چشم دیدن. بهشت زهرا و هر قبرستان دیگری رفتن یا هر تماس نزدیک دیگری با دستان سرد مرگ داشتن. دو روز پیش بود برای من آخریش. سه نفر آدم، کارگر آواره از وطنشان که دنبال هم رفته بودند در مخزنی سوزان از حرارت و اسید و پر از گاز. صدای خر خر کردنشان هنوز می پیچد توی گوشم. امداد در راه بود و راه دور و اجل نزدیک. چوبی که دستم بود می خورد به تنشان و دستم نمی رسید. سرم را بردم توی مخزن به وسوسه پایین رفتن و بیرون کشیدن لااقل یکی شان. یک ثانیه کافی بود تا مرگ گلویم را بگیرد. نرفتم و نمردم و سه آدم جلوی چشممان مردند.

امداد که رسید و تن های سوخته و خشک شده شان را بیرون کشید به زحمت، نمی شد باور کنی چند دقیقه قبل این ها هم مثل تو صبح را آغاز کرده بودند برای بقیه زندگی. نمی شد باور کنی که فقط یک ماسک اکسیژن اگر در دسترس بود شاید بیرون می کشیدیمشان. اگر یک شیر را بسته بودند الان این همه آژیر و فریاد و خشم اینجا را برنداشته بود.

نمی دانم می ترسی از مردن یا نه. آرزوی مردن را داری یا نه. مردن را آغاز می دانی یا پایان یا یک پله. اما اگر آرزوی مرگ داری می خواهم یادت بیاندازم سه نفر کارگر افغانی دو روز پیش مردند اینجا. یکی انگار بچه یک ساله داشت و زنی و مادر و پدر علیلی. اگر هیچ دلیلی برای ادامه دادن نداری بد نیست بگردی و این خانواده را پیدا کنی و جای آدمی که مجبور بود زنده بماند برای تیمار این آدمها، زندگی کنی و تیمار کنی این چهار آدم بی سرپرست را. زندگی به این مفتی ها که ما حسابش می کنیم و جمع می زنیم و به خود کشی می رسیم نیست رفیق من. زندگی یک جنگ کامل است برای کسی که برای خودش نمی جنگد. خودکشی مال کسی است که فقط مال خودش است و خدا از این شانس ها به هر کسی نداده که فقط مال خودش نباشد تا زهر و طعم زندگی را با هم بچشد.

اما اگر از مرگ می ترسیم چه؟ نمی دانم. من واعظ و خطیب و قاضی نیستم. بهشت و دوزخ کسی را هم پای کسی بلد نیستم بنویسم. وقتی ترس و سرمای مرگ زیاد می شود اما به یک چیز فکر می کنم. این که روزی هست که روز و شب می گذرد بدون ما. درست که تلخ است. اما واقعی است. مثل صد سال پیش از این. آن قدر واقعی است که نمی شود انکار یا فراموشش کرد. اما گمانم نمی ارزد همه لحظه ها و روزهای مانده را بلرزی و ببازی از ترس چشم به هم زدنی که عاقبت می رسد و می گذرد و می گذریم. شاید حتی آن یک لحظه را هم بشود پر کرد با همه خاطره های خوش طعم گذشته، اگر داشته باشیم.

سرم را که کرده بودم توی مخزن به خیلی چیزها فکر می کردم. مثل نوشتن در این صفحه صورتی. مثل صدای شیطان پسرکی که پیله می کند با هم بازی کنیم. مثل آغوشی که هر صبح بدون استثناء در چارچوب در نگهت می دارد و صدایی که می لرزد زمزمه می کند: رسیدی زنگ بزن! و دو ساعت بعد زنگ می زند که بگویی رسیدم، یادم رفت زنگ بزنم… زندگی از مرگ واقعی تر است و بسیار بسیار طولانی تر. مثل یک نقطه پیش یک خط.

Posted in Uncategorized by فرجام on نوامبر 3, 2009

ما قرار نبود زندگی مان را بریزیم روی دایره. اصلا قرار نبود برای کسی بنویسیم. یادم نرفته اولین بار که فهمیدیم کسی غیر از خودمان هم این نوشته ها را خوانده و حس و حال عجیب این فهمیدن را. ما اصلا هیچ قراری نداشتیم وقتی این صفحه را به دنیا آوردیم. اما گیر کردیم با آنچه که شد. مثل خیلی ها. مهم ترین دلیلش هم رابطه هایی شد که پشت این نوشتن ها سر درآوردند.

می دانی؟ خیی فکر کردم به این عبارت: دوست وبلاگی. برایم هم خیلی شدنی بود سر در آوردن این یکی عبارت پشت بندش: دوست سابق وبلاگی. آدمی را می خوانی. حس هایش را. آرزو هایش را. نوع نگاهش را. حسش می کنی. لمسش می کنی. دلت برایش تنگ می شود. مدتها بدون این که بداند با بودنش همراه می شوی و با زندگیش و ذهنش. می شود همدم و امینت. بدون این که بداند. حتی گاهی بدون این خودت بدانی. در این واویلا که هیچ کس را نمی بینی حرفت را بشنود، معلوم است دلت پر می کشد برای کسی که حرفت را بفهمد و حرفش را بفهمی. می شویم دوست های وبلاگی و سر در می آوریم از پشت این نوشته ها به دیدار و رفاقت هم.

من با تو اینجا مخالفم آلوچه خانوم عزیزم. من از این در باز شده دلگیر و نگران و پشیمان نیستم. بهترین آدمهای زندگیم را اینجا پیدا کرده ام. بهترین ها را بدون اغراق. ما که رفاقت هایمان به ته دیگ خورده بود و از هم فقط خاطره داشتیم وقتی جمع می شدیم دور هم بی هیچ لذتی. این ها که بد نبود. می ماند رفاقت هایی که شروع شد و ختم به خیر نشد. دلیلش هم شاید این بود که آدمهایی هم را پیدا کردند از روی نوشته هایی و تصمیمشان را کمی زود گرفتند. نه این که آن نوشته ها دروغ باشد یا نباشد.

ما می نویسیم. چیزهایی را می نویسیم که دوست داریم. نه چیزهایی را که هستیم. حتی اگر از چیزهایی می نویسیم که هستیم، آن ها را می نویسیم که دوست داریم. و این گمان نکنم عیبی باشد برای هیچ کداممان. خواستگاری که نیامده ایم یا بازجویی. بنگاه دوست یابی و بایگانی اداره هم نبوده که یکی بیاید بگوید چرا ننوشتی وقت خواب خر و پف می کنی یا وقت خندیدن پلک چپت می پرد یا به دختر عمه ات حسودی می کنی یا چه و چه… بدیش این است که آدم دوست داشتی پشت این نوشته ها، فقط همین نوشته ها نیست. در دنیای واقعی کمی زیادی واقعی تر است و این می تواند دلت را ببرد یا حالت را به هم بزند. حتی شاید مقدر و مقدور نباشد کنار هم و با هم بودنمان. من آدم های زیادی را از این نوشته ها پیدا کرده ام. بعضی را صید کرده ام. بعضی صیدم کرده اند. بعضی را تحریم کرده ام و تحریمم کرده اند. فحش داده ام و فحش خورده ام حتی. اما هیچ کدام از این ها را امروز پشیمانی نمی دانم. حتی همه را دوست دارم. لااقل این همه یاد گرفتن را. حداقل فایده اش این است که فهمیده ایم به درد چه قماشی نمی خوریم و چه قماشی به درد ما. مگر این خودش سرمایه نیست؟ مگر سرمایه خودش داشتن نیست؟

ما گاهی کار بدی کرده ایم در نزدیک شدن به آدم ها. گاهی آدم ها کار بدی کرده اند. گاهی به ما بی انصافی کرده اند. گاهی ما بی انصاف بوده ایم. گاهی بی خود ملت را بازی داده ایم. گاهی بازی مان داده اند. بازی مان داده اند مثل همین که کاسه کوزه زندگی را بیندازیم سر نوشتن چهار خط در این صفحه صورتی که خودمان می دانیم پر و پا قرص ترین خواننده اش هستیم و هزار بار یواشکی دوباره و صد باره می خوانیم نوشته خودمان را یا هم خانه مان را. بازی می خوریم و می رسیم به سر گردنه گردن زدن این صفحه صورتی که شده قاتل آرامش و زندگی ما. غیر از این است که خودمان را گول می زنیم آلوچه خانوم عزیز؟

می رسیم به اینجا که در این صفحه قربان صدقه هم نرویم تا از رفقای سابق وبلاگی که دیده اند ما با هم دعوا می کنیم و گاهی حوصله هم را هم نداریم فحش نخوریم. می رسیم به این که ننویسیم تا گزگ به دست رفیقی که حالا اسمش رفیق سابق است ندهیم که خیال نکند این را می نویسیم به جواب فلان حرف و فلان جا. نمی نویسیم که … نمی نویسیم که چه آلوچه خانوم؟ تعارف نداریم با این صفحه که. حال باغ آلوچه خوب نیست. خوب هم نبوده که هیچ افتضاح بوده. مثل حال خودمان. و ما گاهی مغرور تر از آن بوده ایم که قبول کنیم تقصیر خودمان بوده نه تقصیر رفقای سابق و غیر سابق. زورمان آمده باور کنیم یک چیزهایی را گم کرده ایم. گم کرده ایم که اینجا برای هم نمی نویسیم رفیق من. گم کرده ایم که دعوایمان می شود. گم کرده ایم که از خط می زنیم بیرون. گم کرده ایم وقتی که دیگرانی هست میان من و تو. گم کرده ایم که روزگاری دنیا هم جا نمی گرفت میان من و تو . فارغ از این که دیگرانی که هست چرا هست و چطور می گویم. گم کرده ایم که عاشقانه نوشتنمان نمی آید. وگرنه ما مگر از روز اول که ما شدیم و عاشقانه گفتیم و رفتیم، تلخ تر و تندتر از این کنایه ها را از نزدیک ترین و عزیز ترین آدم های زندگی مان نخوردیم؟ مگر تکانمان داد ؟ چطور است حالا که درخت باغ مان ده و پانزده را رد کرده و میوه داده و ریشه کرده، طعنه رهگذر هم طوفانیش می کند؟ عیب از خودمان است رفیق. می دانم و می دانی که هست. این را می نویسم که یادمان بیندازم که قبولش کرده ایم.

اما می خواهم برای خودمان و برای هر کس که نگران یا منتظر خشکیدن این باغ صورتی است یادآوری کنم. این صفحه صورتی حاصل عشق آسمانی دو دلداده میان ابرها نبود. این صفحه روزی زاده شد که دو جوان معمولی و واقعی، خسته، شکسته و به بن بست رسیده که با همه دنیا جنگیده بودند برای داشتن هم، آن قدر کشیدند و تحمل کردند که بریدند. حتی از هم. این دو نفر که این صفحه را می نویسند گمان نکنم روزهایی بدتر و تلخ تر و سنگین تر از روزهایی که رسید به تولد این صفحه را حتی تا آخر عمرشان تجربه کنند. ما از هم بریده بودیم که تو به دنیا آمدی صفحه عزیز صورتی و تو کم کمک نکردی که ما باز هم بشویم آن چه باید بشویم. تو به دنیا آمدی که هر وقت مثل امروز کوچه به بن بست رسید، دری باشی برای رد شدن از دیوار و ادامه دادن. تو روزی که فقط دو نفر خواننده داشتی و ده نوشته این کار را کردی. چطور باور کنم چیز دیگری شده ای امروز با این همه خاطره و این همه نگاه آشنا. منظورم از نگاه آشنا حتی تویی رفیق. تو که شاید تا ابد جز بد هم را نگوییم و به هیچ قیمت هم را نبینیم و هنوز این جا را بی صدا می خوانی و مثل من شاید با چشمهای تر شده بروی تا آخر این نوشته.

جایی به کنایه نوشته بود برایت که تو با این وضع و اوضاع چه می فهمی که این همه عطر آنچنانی رنگ و وارنگ داری که هیچ وقت بویش هیچ کجا نمی آید… چرا دلگیر می شوی آنا؟ مگر تا به حال به کسی گفته ای که آرام ترین خواب فرجام در آغوش تو است با بوی آشنای تو؟ ما شاید از یک جایی اشتباه رفته ایم. اما گمان نکنم گم شده باشیم. اتفاقا جای آشنایی که این حوالی می شناسم برای برگشتن همین صفحه صورتی است با نگاههایی که مرا اینجا بهتر از خودم می شناسند. شاید مرا یاد خودم بیاورند دوباره. آلوچه خانوم عزیز. من تصمیم گرفته ام برگردم اینجا. قبولم می کنی؟

Posted in Uncategorized by فرجام on سپتامبر 21, 2009

اعترافات یک اوباش سیاسی

جمله تلخی هست که همیشه گیرم می اندازد میان هر موضوعی که به جامعه ام مربوط می شود. جمله ای تلخ که با هیچ ترفندی نمی توانی خاکش کنی و ردش کنی. «ما لیاقت دموکراسی را نداریم.» وقتی افاضات روشن فکران کوته فکر را می شنوی که روشنی فکرشان به نور چراغ قوه هم نمی رسد. وقتی جابه جا شدن مهره های قدرت را می بینی در سیاست. هر که بالاست می زند و هر که بالا نیست می نالد. وقتی رانندگی مردم را و خودت را می بینی. وقتی اولین نهاد اجتماعی را، خانواده را، به چشم می بینی… همیشه زهر خندی پی ات می آید و رهایت نمی کند که: ما لیاقت دموکراسی را نداریم.

نمی دانم چه شد. انباشت یک دنیا تحقیر بود. ناامیدی از معجزه ینگه دنیایی عمو سام بود. این همه فشار بود. نمی دانم. نمی دانم چه شد. اما ما ناگهان بزرگ شدیم. ناگهان شریف تر و جسورتر و مهربان تر شدیم. وقتی در خیابان راه را بر هم می بندیم پشت فرمان، ناگهان یادمان می آید نکند راننده کناری همان همراه راهپیمایی دیروز است. لبخند می زنیم و مهربان تر می شویم. وقتی صف می بندیم برای جیره گرفتن هر حقی که برایمان جیره بندیش کرده اند، بقیه را آشنا می بینیم. آشنایی که حتما با هم زیر بارانی فریادی مشترک داشته ایم.

ما را به قیافه ها تقسیم کرده بودند. مومن، غربی، پایین شهری، روشنفکر، دانشجو، گدا، ولنگار و … . این کنار هم بودن تقسیم ها را شکسته برایمان. این دستبند جادویی سبز خودش هم نمی داند چه کرده با فرهنگ ما و احساس ما و دل ما. این دور هم جمع شدن ها یک برش کامل است از شهر من. بدون سانسور، بدون اغراق و بدون غربال و الک. ما خودمانیم.

ما را زدند، تحقیر کردند، خورد کردند و ترساندند. ما هم خورد شدیم و تحقیر شده ترسیدیم. ما رستم نبودیم یا هرکول. ما چریک و کماندو نبودیم. نیامده بودیم برای مردن. آمده بودیم برای خفه نشدن، برای نمردن. گفتن ندارد که باز هم می زنند و تحقیر و خوردمان می کنند. ما هم می ترسیم. حتی وقتی می گوییم نترسید، ما همه با هم هستیم. اما دیگر پا پس نمی گذرایم. می ایستیم و با هم می ترسیم و این لذت غریبی دارد. حتی کودکانمان را هم میاوریم تا ببینند و فریاد بزنند ترسی را که می شود مخفی نکرد و بیرون ریخت. ما دیگر از ترسیدن نمی ترسیم. و وقتی تفنگ به دستان و قمه داران را می بینی که میلرزند وقت زدن، می فهمی که آن ور بازی هم می ترسد. بیشتر از تو، نه مثل تو از درد و زخم و مردن. او می ترسد . از تو که بیشماری و دیگر از ترس نمی ترسی.

ما همان هاییم که پیش تر وقتی یک نفر بودیم متلک می گفتیم. وقتی چند نفر بودیم دعوا می کردیم. وقتی صد نفر بودیم شیشه می شکستیم و هزاران نفر که می شدیم بانک آتش می زدیم، در گذشته های انگار نه چندان دور. ما همان ملتیم یا فرزندان همان ملت. امروز که دریا می شویم مواج و بی صدا. وقتی انسان نما هایی به تعداد انگشتان دست سنگمان می زنند و فحشمان می دهند و چاقو به رویمان می کشند، کافیست از رویشان رد بشویم تا محو شوند. و ما یاد گرفته ایم سکوت کنیم. هنوز نه کامل. اما به قدر خودمان خوب یاد گرفته ایم که ما با چیزی مخالفیم به نام منحوس خشونت. با آفتی می جنگیم که نامش فرار از قانون است. ما آرزویمان را یافته ایم: قانون و آرامش و منطق.

من با کودکی در آغوشم و زنی دست در دستم که همه معنی زندگی من است در خیابان می روم با سکوت و اوباش نامیده می شوم و روبرویم مجنونی که فحش ناموس عربده می کشد و سنگ می پراند و چاقو نشان می دهد مردم نامیده می شود. و من آموخته ام پایان این بازی این است که او شبیه من شود و با هم مردم نامیده شویم. در چشمهایش می بینم که کمتر شده، کوچتر شده و اگر از من شرم نمی کند، از کودک هراسیده ام که انگشت پیروزی نشانش می دهد به چاره وحشی گری غریبی که می بیند، نمی تواند شرم نکند. من اشتباه می کردم. ما کم کم داریم لیاقت دموکراسی را پیدا می کنیم. شاید دیر، شاید دور. اما راه ما را پیدا کرده و ما راه را.

Posted in Uncategorized by فرجام on سپتامبر 4, 2009

من همه عمرم می خواستم بشم مهدی اخوان ثالث.آخرش شدم این. تو که خودتو می کشی که بشی من آخر و عاقبتت چیه ؟ بنده فشاری خدا؟ هنوز آقا مسعود ده نمکی الگوی اخلاقیه مثکه؟ آره؟ بنده رو به جا نمیارید حتما. در دوره ارزشمداری تو دانشکده فنی دهه هفتاد خدمت شما و برادرا بودیم . سخنرانی و اینا. حالا جلوی خواننده هاتون دیگه نگم زشته

ملت همیشه در صحنه. این نوشته 15 ماه پیش من است

این هم نوشته ای که چند ساعت پیش لینکش را در فیس بوک دیدم. البته این نوشته برای من افتخاری نیست. اما از این که برای شما بشود باعث خجالت است برایم. خدا شفای عاجل بدهد ان شاالله. شعر خوب هم دارم اگه هوس شاعری داری برادر. بدم خدمتتون؟

پی نوشت:

آقای امیر فرشاد ابراهیمی محبت کردند و این مطلب را از صفحه خودشان پاک کردند. نوشته ایشان را اینجا نقل می کنم. ادامه این ماجرا از طرف من فقط یک دلیل دارد. من از دانشجویانی هستم که در دوره نوچه گری این حضرت خدمت آقای مسعود خان ده نمکی و گذاشتن سنگ بنای گروه فشار، از ایشان و رفقایشان توهین و تحقیر دیده ام. وقتی ما نوشتن یاد می گرفتیم و خواندن ،حضرات مشغول آفریدن حماسه هایی بودند که حاصلش شد موضوعی به نام اعترافات امیرفرشاد ابراهیمی که دلیل اصلی تغییر زندگی و شرایط ایشان است و هم سن و سالان من خوب می دانند. به نظرم منصفانه این است که هر کس پیشرفت کرد و تغییر کرد را بپذیریم و گذشته را به سرش نکوبیم. اما وقتی می بینی دزد همان دزد است و فقط دکورش عوض شده زخمهای کهنه سرباز می کنند.

آقای ابراهیمی عزیز! چند نصیحت می کنمت برادر:

اول اینکه کلا دزدی کار بدی است. چه عضو گروه فشار باشی و آدم و ماشین بدزدی، چه خاطرات و نوشته های مردم را. اولی را اگر یاد گرفتی ان شاالله . دومی را هم بیا و یاد بگیر.

دوم که انگار بسیاری از طرفدارانت خبر ندارند چطور شده ای امیر فرشاد ابراهیمی. چرا به جای خاطره های مردم خاطره های خودت را نمی نویسی توی وبلاگت؟ من یک نسخه کاملش را دارم اگر خودت نداری یا یادت رفته.

سوم هم که چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا. اصل اول یک نوشته شسته رفته این است که گویش یکسان داشته باشد. یا محاوره ای یا به قول خودمان ادبیاتی. وسط جمله های عصا قورت داده من این تک جمله های سر کوچه ای تو با فعلهای شکسته خیلی خوب در نیامده گمانم. اگر خوشت آمده از این جمله ها مثلش گفتن را یاد بگیری بهتر است. با چراغ بیا برادر.

چهارم هم اینکه دور از جان شما، بعضی از مردم روی خاطرات و کس و کارشان یک چیزی دارند به اسم تعصب. فقط همین قدر بدان که بلیطت تا همین جا برده که هم پدرم را دارم امروز هم خاطره اش را. اگر زبانم لال پدرم از دستم رفته بود و با خاطره اش چنین کرده بودی، به جان خودش پدرت را می سوزاندم. آخر هم که خسته نباشی و ممنون که ما را قابل دزدیده شدن دانستی.

این هم نوشته تازه از دست رفته وبلاگ شما برای کسانی که حق دارند بدانند چه خبر بوده. عینا با نوشتار خودتان نقل می کنم که فردا نگویید خیانت در امانت کردی. باقی اسنادش هم البته موجود است. از وبلاگ آلوچه خانوم هم بابت آلودنش با جمله های زیر استغفار می کنم:

Thursday، September 4، 2008

باغ زندگی من بود

سال 60 بود خواهر کوچکم هنوزدنیا نیامده بود و من بودم و اون یکی خواهرم پادشاهی ای میکریم برای خودمون !
اوج جنگ بود تهران یه جورایی دیگه امنیت نداشت بابا که خودش همیشه درگیر جبهه و جنگ و ماموریت بود یه روز بی مقدمه آمد و ما رو برد شهریار نزدیک احمد آباد ایستاد و پیچید تو یه جاده خاکی و ایستاد گفت پیاده شید همین جاست ما که اصلا از هیچ چیز خبردار نبودیم پیاده شدیم و فقط یه زمین خشک و خالی رو می دیدیم !؟
خلاصه زیر انداز انداختیم و نشستیم وسط همه آن خاک و آت و آشغال آتش درست کردیم و چای خوردیم و محو تماشای بابا شدیم که توضیح می داد این جا خانه است، این جا باغچه، این جا درخت کاری و این جا استخر و ما واقعاً همه این ها را وسط آن همه خاک و آشغال و آهن پاره می دیدیم. من و بابا و خواهر و مادر که آخرین روزهایی بود که خواهر کوچکم را در دلش جابجا می کرد. از همون روز مشغول شدیم زباله ها را سوزاندیم. بابا رفت کارگر آورد و دیوار پشت باغ را بالا بردیم. کلی چوب خشک فرو کردیم توی زمین و من مطمئن بودم بابا برای دل خوش کنک ماست که می گوید اینها درخت خواهند شد، با هزار بدبختی بالاخره تونستیم ته باغ آلاچیق چوبی را بعد دهها باری که می ساختیمش و می ریخت ، بسازیم . یک دست شویی هم با بلوک ساختیم. چند ماهی گذشت و درخت ها هنوز یک شاخه بی معنی بودند. کل باغ را سبزی کاشتیم و گوجه و خیار و یادم نیست فکر کنم سیب زمینی هم بود اولین تابستان باغ باز بابا نبود و ما هم همه مجبور شدیم برای چندمین بار از تهران بکنیم و بریم پایگاه هوائی دزفول پیشش سه ماه اونجا موندیم و برگشتیم بعدش بابا هم کمی قرض و قوله کرد و داد سقف و ستون خانه را زدند. بقیه اش با خودمان بود. مصالحش و ساختنش. قطعه های دور و برمان با سرعت ساخته می شدند ولی ما هنوز آجر نداشتیم تا خانه را دیوار دار کنیم. بابا ماه به ماه چیزی می خرید و کم کم می ساختیم.
بابا و من که پسر بزرگ بودم. همه زمستان و پاییز جمعه صبح ها راه می افتادیم و توی ماشین صبح جمعه گوش می کردیم تا برسیم. آجر می چیدیم. لوله کشی می کردیم،موزاییک می چسباندیم. برق کاری و …. شب که بر می گشتیم اخبار نماز جمعه شهرستانها بود ، من اسم بیشتر شهرستانهای ایران را با اون برنامه یاد گرفتم وقتی که خبرنگار می گفت : نماز پرشور و دشمن شکن عبادی سیاسی جمعه امروز در میبد به امامت …. برگزار شد که می پرسیدم بابا میبد کجاست ؟ می گفت تو یزده و بعد دوباره بابا علمده کجاست ؟ …..
تو همین رفت و آمدها بود که بالاخره بعد از 5 سال خانه قابل سکونت شد. گرچه هنوز گچ نداشت و تنها یک اتاقش در و پنجره دار شده بود، دری که از میدان فردوسی تهران بغل کتابفروشی دانشگاه امام حسین خریده بودیم و بسته بودیمش به باربند سقف اون پیکان آبی رنگمون و برده بودیمش با هم یادمه پائیز بود وسطهای راه نزدیک میدان آزادی هر دومون گشنمون شد و با هم رفتیم کبابی سر خیابون جیحون قشنگ همشو یادمه اون اولین باری بود که من و بابا با هم تنهایی رفته بودیم جایی غدا بخوریم اون روز احساس کردم مرد شدم ! کیفشم به اون بود که بابا نشسته بود و بمن می گفت برو غذارو بیار ، برو نوشابه بگیر و آخرشم من از پولی که بابام داده بود حساب کردم وقتی داشتیم غذا می خوردیم بابام پرسید امیر فرشاد به نظرت میتونیم در و خودمون کار بذاریم ؟ که گفتم آره بابا کاری نداره برسیم و وصلش کردیم و همون در نصب کردن تا نصفه های شب وقتمونو گرفت !
برای خودمان دیگه کلی استاد بنا شده بودیم. آخر از همه رفتیم سراغ استخر، پولی که بنا می گفت به گروه خونی مان نمی خورد. بابا گفت خودمان می سازیمش. بنا گفت نمی توانید، زمستان می شکند. شروع کردیم و آجرچین و قیر و توری و سیمان و دوباره آجر چین و قیر و سیمان. بلد نبودیم لایه آخر را سیمان نرم بزنیم و صاف و صوف در نمی آمد و من همونجور که زور می زدم و سیمان رو می کشیدم و می آوردم صدای آب تنی و جیغ و داد خودمون رو توی استخری که می ساختیم می شنیدم تیغ آفتاب مرداد بود و من ظرف سیمان را می کشیدم و می آوردم بابا هم توی شیب استخرمشغول بود پیرهنشو در آورده بود و من برای اولین بار جای سوختگی و زخمهای پشتشو که پنج شش ماه پیش تو جبهه شده بود دیدم چند قطره عرق بابا ریخت روی سیمان صاف شده و گودش کرد بابا که انگار بغضم را بو کشیده بود نگاهم کرد و گفت: این جا را صاف نمی کنم. یک روز میایی و این را می بینی و امروز را یادت می افتد و می گویی خدا بیامرز چقدر اذیتم کرد…هم خندیدم وهم اشکم ریخت کنار عرقش و صافش نکردیم. هنوز جایش را حفظم. وسط شیب، کنار ترک بزرگی که دو سال بعد سر باز کرد وای خدا کنه کسی اون گودی رو پر نکنه ….
باغ فقط قطعه بزرگ کودکی من نبود، اولین کار. اولین باغبانی. اولین سختی. اولین سرما. اولین آتش. اولین شب بیداری. اولین عاشقی اولین بوسه. اولین شکست. اولین تنهایی. باغ معنای همه زندگی من بود. معنای ساختن. معنای جنگیدن. معنای داشتن و از نداشتن شرم نکردن. وقتی واردش می شدم و تهش را نمیدیدم از لای درختها. وقتی از بالای درختها زمین معلوم نیست. وقتی تنه شان از تن من بزرگتر است باورم نمی شود این ها همان ترکه چوبهاست که خجالت لختی آن زمین بایر را بیشتر می کرد. اما کمی که نگاهشان می کنم یادم می آید این همه سال را که ردشده.
حس می کنم بزرگ شدن و جا افتادن و پیر شدن و رفتن را. حس می کنم زندگی را که می گذرد و می ماند. می میرد و زنده می کند. باغ معلم بزرگی برای من بود، باغ آخرین جایی بود که روزهای آخر ایران اونجا بودم دو هفته ای را که مخفیانه توش زندگی می کردم نه نه باغ همه چیزم بود .
صدای خواهرم دوباره تو گوشم می پیچد فردا می رویم آخرین بار باغ را ببینیم. بابا فروختش. شده بود مایه عذاب، هر وقت می رفتیم مامان بابا همش گریه می کردند و من می فهمم جای جای اون باغ خاطرات من بود از اون رنگ کردن در از اون نوشتن تاریخ تاسیس باغ در سر در از اون قاطی کاشتن درختها یا همان ساقه ها که قاطی کردم نوعشان رو و اصلا امیدی نداشتم اینها درخت بشه ، از اون کاشیکاری خنده دار دور استخر و مد این امیر فرشاد نوشتن ، از اون فرو کردن تیله ها رو سیمان نرم بالکن از اون ……
حالا این خواهرمه که میگه ….فردا می رویم خداحافظی. با درخت گردوهایی که من کاشتمشان و رفتند به آسمان. با حوضی که سر تا تهش را شنا می کردم و امروز جا نمی شوم داخلش. با دو فرو رفتگی کوچک وسط شیب استخر که هیچ وقت صاف نمی شوند، حتی اگر صاحب جدید همه را بکوبد و دوباره بسازد. فردا می روند خداحافظی ….
لعنت به این دوری از خونه ،
خدا کند عطر تنش رو هیچ وقت فراموش نکنم
www.tahdyg.com

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئیه 24, 2009

اینجا می نویسم چون جای دیگری نمی توانم بنویسم. ممنوع است. بسته است. وحشیانه محدودمان کرده اند و وحشتزده محدود کرده ایم خودمان را… چرا وحشتزده؟ چرا محدود کرده ایم خودمان را؟ بیایید زندگی کنیم. مثل قبل و شاد تر از قبل. ما تکان خورده ایم. ما داغ دیده ایم و داغ شده ایم. اما بیشتر شده ایم. این بزرگترین فرق با چند وقت پیش است.


نمی نویسم. دلم نمی رود به نوشتن دیگر. به نوشتن ایمان ندارم. به گلوله خوردن وسیلی خوردن هم. معتقدم باید در خیابان که هم را می بینیم به پهنای صورت به هم لبخند بزنیم. حتی دست هم را بگیریم و آرام فشار بدهیم . که هستیم . که زنده ایم. که زنده مانده ایم. که سبزیم. به با هم ماندنمان و دلگرم بودنمان به هم معتقدم. فکر کنید به این جواهر که بعد سالها که نصیبمان شده تا از دستمان نرود.


روزها و ساعتهای زیاد میروم و می رانم تا کار و تا خانه. در جاده ای قدیمی شده و صاف و خسته کننده. آغاز صبح و آغاز شب. برای این که خوابم نبرد می شنوم. موسیقی و خبر. بعد این روزها ضبط را خاموش کردم. اما خاموش نرفتم. پدر همیشه خوب می خواند. مرضیه می خواند. این روزها خاموش بودم وقت رفتن اما خاموش نرفتم. پدر می خواند درگوشم. پدر مرضیه می خواند. دو ساعت کامل در سکوت کامل پدر مرضیه می خواند و من می راندم و زار می زدم. برای پدری که هست و می ترسم زبانم لال نباشد. تنها بودم و می راندم و پدر مرضیه می خواند. از کودکی تا امروز.


امشب خودم نبودم و گیج بودم. بخوان دچار فرمایشات دوباره. زد به سرم و آخر شب رفتم سراغ پدر. زنگ زدم که نخواب . می آیم ببینمت. چند دقیقه ای نشستم کنارش. دستش را سفت گرفتم و نبضش را نوشیدم و نبضم نشست. گفتم دو هفته است در گوشم می خوانی و نابودم کرده ای لعنتی. گفت پنج سالم بود که پدر در شیراز روزی می رساندم به جایی. نشانده بودم جلوی دوچرخه و می بردم و می خواند. هنوز نوایش می آید به لبم و رهایم نمی کند. گفت پسر! تا پنجاه سال می آموزی و از آن به بعد دوره می کنی. من فقط دارم دوره می کنم. و باربد است که می آموزد. گرفتمش. بوسیدمش. یواشکی بوییدمش و برگشتم تا اشکم را نبیند و آمدم خانه. تولدش بود امشب. شصت و چهار سال تمام. من بغض دارم. بغض بی مروتی که از هزار جا جمع شده. از خون روی آسفالت. از سیلی وسط خیابان. از گیجی. از توهین. از هزار چیز بی ربط و زده بیرون در تولد پدری که شصت و چهار ساله شده و قلبم می زند و نمی زند وقتی در طلوع میرانم و می خواند در گوشم در تنهایی راندن در جاده.


من خورده ام به دیوار. به دیوار آخر کوچه. آخر کوچه ای که انگار دررو ندارد. اما نمی خواهم کوتاه بیایم. به لبخندی. به رویایی. به نوایی، دوباره عاشقی می زند به سرم و می خواهم دوباره شوم. می خواهم فرار کنم از بن بست ته کوچه. خیالم می رسد سوراخی، آجری، ترکی هست که خواهم خزید میانش و میزنم به دشت و بیابان بی کوچه و بی بن بست دوباره. لحظه هایی هست که نه کوچه ای هست و نه بن بستی. تو کجایی که مرا ببری به آخر شکستن و اول شکفتن؟ مرا یادت نرود نامرد.


انگار قرار است بروم به دیدن خواندن آن که می خواند مرا آتش زدی ای عشق. دارند می برندم. دارند برای اولین بار از این خاک به بهانه ای می کنندم. آیا می روم؟ آیا می شود؟ اگر بشود یعنی چه؟.. راستی هنوز کسی اینجا را می خواند؟

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئن 17, 2009

دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.

می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.

اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.

این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر… سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

فرجام

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئن 9, 2009

اگر رای می دهید لطفا نخوانید

فرزند یک خانواده سیاست کشیده ام. شش ماهه بوده ام انگار که یک نصفه روز بی سیم ساواک را قرق کرده ام تا شیر و پوشکم را ردیف کنند و مادرم را پیدا کنند و تحویلم بدهند. همراه پدرم بوده ام وقت دستگیری. و پدر سالهاست به هر شور و شورش اجتماعی و سیاسی با پوزخند نگاه می کند.

پدر به انقلابیون می گفت نمی دانید چه می کنید. شناسنامه پدر سفید است. بی مهر و نشانی از رای دادن و بازی خوردن. پیش و پس از 57.

من مثل پدر نشدم. می خواستم رای بدهم. داد بزنم. دنیا را تکان بدهم. اصلاحات کنم. رای می دادم و پدر نهیب می زد. نهیب می زد که ساختار قدرت، که مفهوم دموکراسی، مفهوم انتخابات. پدر می گفت این بازی از اساس غلط است. می گفت این انتخاب بد و بدتر نیست. این گشتن در یک حلقه باطل است . می گفت سر رشته را گم کرده اند برایتان تا از دویدنتان استفاده کنند. استفاده ابزاری، ناجوانمردانه.

می گفتم آزادی گام به گام است و آهسته. این هم یک گام. پدر می گفت این گام به جلو نیست. محکم کردن زنجیر است. پذیرفتن قیدی که مال تو نیست. تایید اصلی که اصل تو نیست. می گفتم چه کنیم اگر این کار را هم نکنیم. پدر می گفت چه می کنی مگر وقتی این کار را می کنی؟ چند سال بیشتر گشتن است دور خود. من و پدر دیگر مثل هم نشدیم.

راستش بعد از این همه زد و خورد و افت و خیز، هر بار اسم انتخابات می آید صدای پدر زنگ می زند در گوشم. شده ام دو آدم در دو سر یک عقیده. گاهی می دوم و بوق می زنم و تبلیغ می کنم. گاهی فکر می کنم و پیله می تنم و دور می شوم از این جمع همیشه هیجان زده و بی هوده.

این بار اما نیامده بودم برای هیجان و گام به گام جلو رفتن.نوشتم از جنگ آخر. از حفظ صندوق رای شکسته وسوراخی که بودنش با نبودنش فرق دارد. سایه دروغ و ابتذال که سرما می زند. صدای چکمه استبداد که محکم تر می آید در زرورقی از ریا و تخدیر. دوست داشتم پدر باورم می کرد که این همان اختلاف همیشگی نیست. یک گام به جلو من و دور خود گشتن او. دوست داشتم داد بزنم برای پدر که وقتی سیل می آید فرقی نمی کند دست به دست که گذاشته ای. می خواستم پدر باور کند من سر این گردنه عاشق خرافات رنگ سبز و تغییر رنگ مهره های 20 سال پیش نیستم. فریفته اسم اصلاحات در قالبی نشدنی دیگر نیستم.

می خواستم پدر باورم کند. لبخند تمسخر آمیز نزند به رویم. 50 سال تلخی مبارزه سوخته را، عمر سوخته را، ایمان سوخته را به رویم نیاورد. می خواستم مرا باز بازی خورده یک بازی از پایه غلط نداند. می خواستم پدر باور کند من سبز نشده ام برای شاخه کردن و میوده دادن. سبز شده ام برای به هم پیچیدن با هر سبزه ای. سبز شده ام برای ریشه کن نشدن. برای ریشه کن نشدن.

فکر می کردم به همه هم وطن هایم که روبرویم می ایستند در این جنگ. به پیرزنی که سهام گرفته . به راننده تاکسی عشق فردینی که دنبال مرد می گردد برای خشکاندن فساد. به متعصب جوانی که دلش قنج می زند با نام طالبان. به نوجوانی که حاج آقای محل گفته چه کند. می خواستم به پدر بگویم پیدا کرده ام شباهت همه هم وطن های روبرویم را. همه کتاب کم می خوانند. همه زور و ظلم بیش از من کشیده اند. همه موسیقی گوش نمی دهند. همه دستشان نمی رسد به دنیای اطلاعات. می خواستم به پدر بگویم چرا این بار رای می دهم، شاید باورم کند.
اما گفتم به تو بگویم. می دانم که مرغ هر دوی مان یک پا دارد. می دانم که نمی توانم اعتقادت را تغییر دهم و راستش نمی خواهم. همه جنگهایمان جای خود. اما طوفانی میآید بزرگ تر آن چه خیالش را می کنیم. یک کار ازما بر می آید با تضمینی کمتر از آن چه که بتوانیم رویش حساب کنیم. لکه ای می خورد روی شناسنامه مان تیره تر از آنچه لیاقت دانستنمان است. اما این سنگر شاید نماند برایمان بعد از این. من با امید کامل می جنگم این روزها. اما اگر پیام پیروزی ابتذال را بشنوم فردای این بازی، تنها حسی که ندارم تعجب است. مگر این که با هم باشیم. هر چه بیشتر با هم.

این طوفان اگر ببرد همه را می برد. نه فقط من را و تو را و معتقد را. نمی خواهم دعوا کنم. زور بگویم. می خواهم فکر کنی. بیشتر و بیشتر. از تو با همه داشته ام درخواست می کنم. خواهش می کنم. فکر کن. این شاید رویارویی همه خوانده ها باشد روبروی همه نخوانده ها. همه شنیده ها روبروی کمتر شنیده ها. این جنگ نیست. جنگ با هم وطن نیست. اما طوفان است. ریشه کن شدن اندیشه است و ریاست جمهوری مادام العمر ابتذال و دروغ . من از تو درخواست می کنم و اگر نپذیری محترمت می دانم.

اگر با ما شدی قدمت روی چشم. اگر هم نشدی فقط خوستم بگویم پدر امروز شناسنامه اش را درآورد. می گفت این جنگ آخر است. نمی گذارم 50 سال نوشتن و خواندن و اندیشه و معلمی کردنم ریشه کن شود. پدر می گوید یقین ندارد به نتیجه اش. اما نفس این مبارزه می ارزد به لکه دار شدن شناسنامه اش. طوفان که می آید ریسمان را بگیر. ریسمان از رنگ ریسمان مهم تر است وقت ریشه کن شدن

Posted in Uncategorized by فرجام on ژوئن 2, 2009

من تحریم می کنم

من در مملکتی زندگی می کنم که اگر قانون اساسیش را به رفراندوم می گذاشتند جواب من آری نبود.

من معتقدم وقتی در مملکتی زندگی می کنم که دارای یک قانون اساسی است، حضور بدون درگیر شدن من یعنی پذیرش. من رفتار دوگانه را تحریم می کنم.

من اگر ساختار حکومت را قبول ندارم، پیش از رای دادن، کار در نهادهای دولتی را تحریم می کنم. دریافت حقوق از دولت را تحریم می کنم.

من اگر با نظامی مخالفم تقویت بنیه های مالیش را پیش از و بیش از تقویت با مشارکت مدنی تحریم می کنم. من خرید خودرو با سود سیصد درصد به بالا برای حکومت را تحریم می کنم.

من خرید خطوط تلفن همراه طاق و جفت را برای همه اعضای خانواده و قصه گفتن های طولانی با زری و پری و پرداخت تعرفه های مخابراتی سنگین به چند برابر استانداردهای جهانی را تحریم می کنم. من اول سوال می کنم سرمایه گزار اوپراتور دوم کدام نهاد است بعد خرید می کنم.

من اگر آن قدر نکته سنجم که یک برگ رای را ارزان نمی فروشم، حتما وقت خرید وسایل مارک دار، درباره کودکان کار آسیای جنوب شرقی و آمریکای جنوبی و فرآیند اقتصادی آن مارک هم تحقیق می کنم. من اعتقادم را به پز دادن با مارک نایک نمی فروشم و آن را تحریم می کنم.

من برای تفریح به مراکز وابسته با ساختار قدرت نمی روم و آنجا پول خرج نمی کنم.

من مراجعه به پلیس و دادگاه حکومتی که به دنبال مشروعیت زدایی از آن هستم را تحریم می کنم. من از حکومتی که آن را نامشروع می دانم طلب امنیت و عدالت نمی کنم. چون اگر بکنم انگار دارم شوخی می کنم.

من حتی اگر به اصلاح این آب و خاک هیچ امیدی ندارم، گردن کج کردن جلوی سفارت خانه ها و شهروند درجه دوم دنیای مدرن شدن را تحریم می کنم. وقتی این خاک به من آن قدر داده تا تخصص و مزیتی داشته باشم برای فرار و این امکان را نداده تا کارگرهای روستاییم، بچه محل های پایین شهریم، همکاران متعصب و متحجرم و همه کسانی که آزارم می دهند را یا با خودم ببرم یا حمایتشان کنم یا اصلاحشان، من به دلیل تغذیه بیشتر از این خاک و برتر شدن، خودم را تافته جدا بافته از همین خاک نمی بینم. من نامردی و خودخواهی را تحریم می کنم.

من کاغذ پاره خواندن مدرک تحصیلی را تحریم می کنم

من پروژه هسته ای را برای کشور بی آب و برق و گاز و بنزین تحریم می کنم.

من نابودی ورزش توسط آقای علی آبادی را تحریم می کنم.

من تعطیلی چاپ کتاب را در کشورم تحریم می کنم.

من خاک خوردن صحنه های اجرای کنسرت را تحریم می کنم.

من نوشتن بودجه مملکت را در دو صفحه تحریم می کنم.

من توهین و پرخاشگری به کشورهای دنیا را تحریم می کنم.

من برای این که بفهمم رایم کجا شمرده می شود و کجا نه، در انتخابات ریاست جمهوری شرکت می کنم و انتخابات میان دوره ای خبرگان را تحریم می کنم. می دانم باید کلی بجنگم و چند حوزه را بگردم تا موفق شوم این کار را بکنم. اما این کار را می کنم. مثل همیشه.

من اگر به سرطان لاعلاجی بر بخورم که کسی درمانی برایش ندارد، جلوگیری از تزریق مسکن، دریغ کردن کمی شادی برای بیمار یا همت نکردن برای چند نفس کم درد تر را تحریم می کنم. من بحث کردن با کسی که مرتب سرطان را به رخ بیمارم بکشد و دارویی در پر شالش نداشته باشد را تحریم می کنم.

من توهین به امید و اعتقاد هم وطنم را حتی اگر مخالف من باشد، تحریم می کنم

Posted in Uncategorized by فرجام on مه 26, 2009

زندگیمان شده انتخابات. رای دادن. رای ندادن. به کی رای دادن. باز شده ایم هم دسته و چند دسته و خودی و نخودی و دوست و دشمن. آمده ام فقط چند جمله را یادآور و یادگار بنویسم برای خودم و شاید شما و بروم.

اول که کاش یادمان نرود که ما همه اندر خم این کوچه ایم. همه یک جا گیریم. همه یک حرف داریم. دعوای عنب و ازوم و انگور می کنیم. آزادی می خواهیم و بر سر مسیرش دعوا داریم. از پاره پاره شدن و با هم نبودن می ترسیم و به جان هم می افتیم برای دور نشدن دیگران از کنارمان. همه، هر طرفی. یادمان باشد که در وجود همه ما شعله ای است که می خواهد گر بگیرد و کاری کند تا بند پاره کنیم. نفس بکشیم و خلاص شویم از تحقیر و دروغ و ظلم. از آن طرف در وجود همه ما رونده خسته ای است که پایش تاول زده آن قدر بی هدف و سرگردان کشانده اندش و به جایی نرسیده. دونده خسته ای که نای بازی خوردن و بازی کردن را ندارد پی چیزی که همه خواسته اش نیست. شبیه آرزویش نیست. همه ما درونمان تحریمی داریم . همان قدر که امید داریم. کدامش کی بیرون می زند مانده به حال خودمان و حال روزگارمان. پس هم را پاره نکنیم. نه حرمت هایمان را نه رفاقتهایمان را نه خاطره هایمان را. ما جدای اختلاف رای، رفاقت و هم خونی با هم داریم و هم خاکیم. پس هم را خاکی نکنیم به بهانه این خاک. این نیز بگذرد.

بعد این که چرا دعوت می کنم. ما یا رای نمی دهیم یا رای می دهیم یا رای دادن را تبلیغ می کنیم یا رای ندادن را. همه را می فهمم و می پذیرم غیر از آخری. این بازی چند میلیون موافق دارد، چند میلیون مخالف، چند میلیون مردد. دعوا سر این چند میلیون مردد است. فرض که همه مرددها مخالف شوند. چه می شود؟ موافق ها که حرف من و تو را گوش نمی کنند. اگر باور نمی کنی موافق ها چند میلیون نفرند و همیشه هستند که می دانی خودت را گول می زنی. زیاد نیستند در برابر هفتاد میلیون . اما همیشه هستند. یادت باشد. اگر ما نرویم فردایش چه می شود؟ زمامداران میایند گله که چه کاری بود کردید؟ کنار صفحه سیمای میلی لوگو می زنند آبرویمان رفت؟ صندوق های خالی را نشان می دهند و نمی گویند حضور میلیونی؟ سرود و شاد باش و تبریک و حماسه و توپ و ترقه تعطیل می شود؟ … یا خودشان می فهمند کسی پشتشان نیست؟ مگر کم داشته ایم مشارکت زیر 25 درصد تا امروز؟ نتیجه اش کو؟ غیر از تولد دولت مهر ورزی در سایه قهر ما؟ رای ندادن را می فهمم. می پذیرم. اما تبلیغش عقلم جواب نمی دهد چه هدفی را هدف گرفته. آزموده ای را که آزموده ایم دوباره و چند باره تکرار کنیم. اما بدانیم چرا. رای دادن یک حق است. همین طور رای ندادن. من ایده تحریم را می فهمم و می پذیرم، اما هدف سازماندهی و تبلیغش را نه.

حرف زیاد زده اند از رای دادن. بهترینش را خشایار دیهیم گفته. گفته خسته ام از ابتذال. حرف دل مرا زده این بزرگوار. من معجزه نمی خواهم. جلوتر از خاتمی نمی خواهم. چون می بینم که برگشته ام به قهقرا. چرایش بماند. اگر می پرسی می گویم تقصیر رهبران اصلاحات بود و مردم. هر کس به سهم خود. ما هنوز یاد نگرفته ایم که حرکت اجتماعی مسابقه فوتبال نیست در 90 دقیقه. یاد نگرفته ایم که دیروز لیاخوف مجلس را به توپ بسته تا امروز رای و صندوقی باشد که من برای رای انداختنم حق داشته باشم کرشمه فلسفی کنم. صد سال خزیده ایم تا این جا. بار اول هم نیست عقبگرد می کنیم. اگر نفهمیم بار آخر هم نیست گمانم. من می خواهم باور کنم کجا ایستاده ام و قدم شدنی پیدا کنم. قدم شدنی با قدم خواستنی فرق می کند. من خیال می کنم به دنیا آمده ام که شعر بگویم و دنیا را بگردم. اما وقتی روزگارم خراب است، مثل سگ می دوم و دست در آهن و روغن می کنم به جای قلم و کاغذ و دور خودم می گردم مثل اسب عصاری به جای گشتن دور دنیا. چون برای من و خانواده ام این شدنی است و آن خواستنی مال امروز نیست. شاید چشمم بدود دنبال همسایه بی خیالی که هر هفته می رود دنیا گردی. اما این آرزو با قهر و انزوا به من وصال نمی دهد. من خسته ام و دلگیر و سرخورده. اما می دوم تا شاید به پسرم وصال داد یا پسرش این آسودگی. آنکه صد سال پیش جمهوری می خواست، اگر قهر می کرد وقتی دید به او نمی رسد، من و تو امروز خون باید می دادیم برای ساختن همین صندوق رای فکسنی بی خاصیت.

گفتم که خسته ام از ابتذال. ابتذال بد نیست. نمی گویم لازم است اما ناگزیر است. نمایش تئاتر گلریز و لاله زار. فیلم اخراجی ها. کتاب بامداد خمار( مثال امروزیش را نام نبرم). آهنگ ساسی مانکن. این ها نه می شود نباشند نه معنی دارد که نباشند. اما وقتی نماد من و تو می شوند باید بترسیم. ما فیلم بیضایی را شقه می کنیم و مهر جویی را به سیخ می کشیم سر فلان پلان و همین طور که داریم توی سر هم می زنیم، ده نمکی است که هفت میلیارد تومان دیده می شود. ابتذال از عناصر وجودی جامعه است. اما حکومت ابتذال یعنی محو من و تو. من و تو که عادت داریم فکر کنیم . نقد کنیم. ایراد بگیریم و سخت بگیریم. و نکند من و تو آن قدر سخت بگیریم که ساده انگار ترین و بی ریشه ترین ها بشوند نتیجه روزگارمان. یادمان می رود در جامعه ای که اکثریت حال خواندن و دیدن و اندیشیدن را ندارند و نیاموخته اندش، ابتذال همیشه پشت در له له می زند برای پاره کردن اندیشه.

ابتذال را نمی شود و نباید محو کرد. اما ابتذال را نمی شود گذاشت حاکم شود. حکومت ابتذال مرگ تفکر و تخصص و وجدان است. می دانیم هفت میلیارد اخراجی ها نتیجه حمایت و تبانی و دسیسه است. اما وقتی روی پرده رفت و پایین آمد نماد سینمای من و تو است. من و تویی که سرمان گرم است به نقد زمزمه زیر لب بازیگر بیضایی در فلان صحنه یا کادر مهرجویی در فلان پلان. یادمان می رود که چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من. من می روم و فیلم بیضایی را اگر ایده آل هم نیست حتما می بینم و دوستانم را هم ترغیب می کنم. من رای می دهم به قطع نوار ابتذال در حد توان خودم. می دانم باید به ازای هر یک رای آن طرف دو رای داشته باشیم تا زورمان برسد به حریف شمارش ویژه آرا شدن. می دانم پشت کسی ایستاده ام که حتی آینه بخش مهمی از خواستهای من نیست. می دانم هنوز و هنوز راه مانده، دراز و دور دست تا آرزوی من. می دانم بضاعتم ناچیز است. اما می خواهم با همین بضاعت ناچیز گلوی ابتذال را بگیرم. حتی اگر نتیجه اش فقط جای انگشتم باشد بر گلویش تا چند روز. من همین راه را بلدم رفیق. راه اگر نزدیک تر داری بگو. من رای می دهم. جنگیدن تنها معنیش پیروزی نیست. اما نجنگیدن تنها معنیش شکست است. بیا بجنگیم با چنگ و دندان. حتی اگر ببازیم، یک خسته شدن دشمن را مهمان کرده ایم.

Posted in Uncategorized by فرجام on آوریل 26, 2009

تیم آبی ناباورانه قهرمان شده. من خسته می رسم به شهر. به خانه. وسط شوخی ها تازه می فهمم بیژن ترقی دیروز یا پریروز رفت برای همیشه. چقدر مهم است که رفت؟

به رهی دیدم برگ خزان…. پژمرده ز بیداد زمان… کز شاخه جدا بود….
مادر بزرگم اشک بی صدا می ریخت وقت شنیدن این ترانه… خدا بیامرز!

به زمانی که محبت شده همچون افسانه…. به دیاری که نیابی خبری از جانانه….
مادر نفس عمیقی می کشید و گاهی خیره می شد به گوشه ای سر این جمله. خدا نگهش دارد

اشک من هویدا شد، دیده ام چو دریا شد
پدر چه خوب می خواند این ترانه را… زنده باشد و صدایش همیشه

می زده شب چو ز می کده باز آیم… بر سر کوی تو من به نیاز آیم
… اینها برایمان آهنگ مرضیه بود آقای بیژن ترقی! ما خیلی بچه بودیم برای فهمیدن شاعر.

نسیم فروردین، وزان به بستان شد…. ز نو عروس گل، چمن گلستان شد
سالهایی که همه طپش نگاه نمی کردند نواری گلچین کرده بودیم برای تحویل سال که جای سخنرانی های طاق و جفت بعد توپ سال نو می شنیدیمش، یعنی که شادمانی تحویل سال. این اولین آهنگ آن گلچین بود. یادش بخیر

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا… عاشق صحراییم بی نصیب و تنها
آقای بیژن ترقی! گلچین تحویل سال ما گلچین تو بود و نمی دانستیم!

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن… ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
نشده همه باهم نخوانند آخرش را، هر که می خواهد شروع کرده باشد دم گرفتنش را و هر کجا… بازآ چو گل در این بهار… سر را بنه بر سینه ام… چه جادویی کرده بود بهار با تو آقای ترقی؟

آتشی ز کاروان جدا مانده…. این نشان ز کاروان به جا مانده…

بهاری ترین ترانه سرا! آقای ترقی! در دل بهار رفتنت را می فهمم. اما دل کندن از بهارت را نه. حرفی اگر لازم باشد همان است که خودت سوم مهر پنجاه و دو نوشته ای. آن روز من در راه به دنیا آمدن بودم در خزان. خداحافظ آقای ترقی که بوی بهار می دهی برایمان تا آخر همیشه. فقط خواستم بگویم روزهای غصه دارم بغضش زیادتر شد با رفتنت. خداحافظ.

فرداست که از من به زمانه اثری نیست
هر جا که بگیری خبرم را، خبری نیست

کمتر ز هنر دم بزن ای مرد هنرمند
ما را که به جز مرده پرستی، هنری نیست

بی مرگ هنرمند، هنر زنده نگردد
در مرگش اگر سود نباشد، ضرری نیست

خر مهره ز گوهر نشناسند در این شهر
خون شد جگر لعل که صاحبنظری نیست

زان روز که تو بار سفر بستی و رفتی
غم گفت: نگفتم که تو را همسفری نیست؟

- بیژن ترقی

Posted in Uncategorized by فرجام on فوریه 7, 2009

11 بهمن 57 خانه ما که تا میدان آزادی راهی نداشت میزبان آدمهای زیادی بود که آمده بودند برای استقبال فردا. تصویرهای دور در ذهنم بحث و جدل های داغی دارند در خودشان بین این آدمها که از هر فرقه ای بودند. آدمهایی که هیچ جور نمی شد ربطی بین شان پیدا کرد، جز یک موضوع. همه متفق القول می دانستند چه چیزی را نمی خواهند، شاه نمی خواهند…

انقلاب پیروز شد. شاه رفت. رفراندوم شد. بگیر و ببند شد. انقلاب فرهنگی شد. جنگ شد. ترور و درگیری شد. شهرها موشکباران شد. جیره بندی شد. جنگ تمام شد. رهبر انقلاب از دنیا رفت و … امروز هم همه منتقدیم. همه ناراضی و خسته ایم و زندگی سخت و سخت تر شده. بعید می دانم کسی معتقد باشد تکرار رفراندوم جمهوری اسلامی امروز هم 98% آری داشته باشد، یا حتی نصفش یا شاید یک سومش یا… ما هنوز هم همان مردمیم. نمی دانیم چه می خواهیم و خوب دور هم جمع می شویم وقتی چیزی نمی خواهیم.

یکی از ارکان انقلاب جریان روشنفکری بود. همان جریانی که بعد از سی سال صدا و سیمای ما پذیرفته که وجود دارد و همه انقلاب همان 20 دقیقه فیلم هزار بار نشان داده شده این سالها نبوده. شاید برخورنده باشد. اما من بیشتر به خیانت روشنفکر معتقدم تاخدمتش. نماد روشنفکر ما کسی است با تحصیلات عالی و سطح اقتصادی متوسط به بالا. همین ! و این اجازه می دهد که تو برتر باشی. عقل کل باشی. متخصص سیاسی باشی بدون آنکه یک بار لااقل تاریخ مملکتت را درست خوانده باشی. تو روشنفکری پس متفاوتی. به جای این که جامعه از تو تاثیر بگیرد تو بنده جامعه ای، با یک فرمول خیلی ساده : هر کاری که همه می کنند عوامانه است و هر کاری که همه نمی کنند کاری است که تو باید بکنی. بدون فکر و تحلیل و توضیح. و این آدم شامل نویسنده این خطوط هم می شود اگر برخورنده است.

روشنفکر به جای مردم تصمیم می گیرد و نظر می دهد بدون این که مردم را بشناسد. بدون این که حتی یک آیین و حضور جمعی را لمس کند، لااقل برای آشناتر شدن با مردمی که به جایشان فکر می کند. باورش نمی شود مردم یعنی دسته سینه زنی، یعنی صف مرغ، یعنی استادیوم، یعنی جاده چالوس موقع برگشتن. باورش نمی شود خودش هم همین است. موقع رانندگی و فحش دادن. موقع زیر پا گذاشتن حقوق دیگران. موقع زیرآبی رفتن. و وقتی باورش می شود از مردم فرار می کند. و از زندگی و جامعه و حرکت.

آدمهایی که 11 بهمن 57 مهمان ما بودند مثل روشنفکر امروز نبودند. آدمهای فداکار و دانا و حاضری بودند. نمی دانم آنها به جمهوری اسلامی رای دادند یا نه. نمی دانم کنار همه کتابهای قطور مارکس و انگلس و گورکی و تحصیل در آمریکا و تاریخ انقلاب فرانسه و چین و روسیه و کوبا که خوانده بودند وقت داشتند نمایش شهر قصه بیژن مفید را هم گوش کنند یا نه. فیلم فارسی های عامه پسند نصرت کریمی را دیده بودند یا نه. درشکه چی، محلل، تخت خواب سه نفره. نمی دانم دایی جان ناپلئون دیده بودند یا نه. نمی دانم باور می کردند دیدن و فهمیدن این طنزهای عوامانه می تواند معادل سی سال تجربه اجتماعی روشنفکری برای فهمیدن یک نکته اجتماعی ساده باشد؟ نمی دانم. فقط می دانم از آن جمع شلوغ در خانه ما امروز یکی دو نفر مانده اند مثل پدر، کناره گرفته از دنیا و های و هویش. یکی دو نفر هم هستند که مقامات و حضراتند و بقیه شهیدند و شهیدند و شهید…

باور کنید در حکومت سابق وضع آزادی بیان خراب بود. و گذاشتند آن قدر خراب تر و خراب تر شود تا کار یک سره شود. و کار یک سره شد. امروز ما از چه می نالیم؟ میخواهیم چه قدر بدتر شود؟ می خواهیم چه قدر هیچ کاری نکنیم؟ حتما داشته اید پدر بزرگی که سالها گوشش قفل شده بود به رادیو جیبی باطری خوری که بی بی سی و رادیو اسراییل هر روز خبر از بد و بدتر شدن اوضاع می دادند و چشم پدرگ بزرگ برق می زد و موج را می چرخاند تا صاف شود. راستی پدر بزرگ امروز کجاست؟

آزادی طبق حلوا نیست که خیرات بیاورند. برای همین رای نصفه و نیمه که تحریمش می کنیم ( من هم گاهی تحریمی هستم). همین رای که فقط درصدی از حکومت را می پوشاند. همین رای که ضمانت صیانتش محکم نیست. همین رای که آزاد نیست و توهین آمیز است. برای همین رای صد و پنجاه سال ایرانی اعدام شده، ایرانی تبعید شده، ایرانی زندان کشیده و کتک خورده. برای همین نام نحیف جمهوری بیست نسل آدم رفته و آمده تا به اینجا رسیده. اینجا نه سویس است نه سومالی. اینجا دیاری است با بد و خوب خودش. با مردم و عجیب و غریب و تکامل نیافته خودش که من و تو هم جزوش هستیم. اینجا پرنده آزادی صد و پنجاه سال است با سرعت لاک پشت جلو می رود. اما جلو می رود. به عمر عارف و بهار و میرزاده عشقی و مصدق و علی شریعتی و صمد بهرنگی و بیژن جزنی و مصطفی چمران و ابراهیم همت قد نداده. تضمینی هم ندارد به عمر من و تو قد بدهد. ما اگر می فهمیم مسئولیم. مسئول به دوش گرفتن این پرنده پیر و زخمی و حق لگد مال کردنش را نداریم به بهانه این که شبیه آرزوهای ما نیست.

تحقق آرزوی من و تو شاید مال امروز نیست. شاید مال بچه هایمان باشد، شاید مال نوه هایمان. شاید هم دورتر. این قدر خودخواه نباشیم که چرخی را که به کام ما نمی چرخد بشکنیم. ما لااقل به تاریخ تا همین جا بدهکاریم که این چرخ را بیست سال عقب بردیم. اینها دفاع از خاتمی و مشارکت نیست. درست است. آقای احمدی نژاد حاصل شورای شهری است که اصلاح طلبان اسباب قهر و ناز و ترکتازی خودشان کرده بودند. یادم نرفته. از آقای احمدی نژاد هم گله ندارم. او رییس جمهور میهن من است. نماد من است در دنیا و حرفش حرف ملت من. من سر خم می کنم به اتحاد بسیجی هایی که هم قسم شدند روی یک اسم که انتخاب شود. پانصد هزار نفر. و هر نفر متعهد به جمع کردن 10 رای در مساجد و دوره ها و محله ها. این هم میهنان تندخو و متعصب و پرخاشجوی من چیزی دارند که من حسرتش را دارم. هم بستگی و اتحاد، و ایندوست داشتنی است. در کنار همه اختلافهای عمیق دوست نداشتنی مان.

ما تشنه لحظه های مشترکیم. روزی که شاه رفت. روزی که امام آمد. روزی که ایران به جام جهانی رفت. روزی که خاتمی آمد. ما ملت پاره پاره و دور از هم، فصل مشترک کم داریم. روزی که استرالیا حریف ما نشد مگر چه شد؟ قهرمان جام جهانی شدیم؟ چند میلیون پول فیفا چپو نشد؟ فوتبال ما از این رو به آن رو شد؟… چون نشد نمی ارزید شور روز هشت آذر 76؟ فاصله گرفتن علاج درد ما نیست. کسی امروز نمی گوید مردم ایران انتخابات 82 را تحریم کردند. کسی امروز نمی گوید بیش از تعداد رای آقای رییس جمهور، جوانهای تحصیل کرده از وطن گریزانده داریم در این چند سال از خاتمی به بعد. بیایید در سی سالگی انقلاب کمی فکر کنیم. به 50 سالگی انقلاب، به صد سالگیش. بیایید رادیو اسراییل پدربزرگ و رادیو فردای خودمان را چند دقیقه خاموش کنیم و به کارهایی که می توانیم بکنیم فکر کنیم، نه به کارهایی که نمی توانیم. بیایید به یک قدم جلو رفتن فکر کنیم. نه صد سال عقب رفتن. بیایید یک روز بسازیم آخر خرداد سال بعد مثل روزهای مال همه. از آن روزها که هر ده سال یک بار نصیبمان می شود. باور کنید نزدیک ده سال گذشته از آخرین روز اینچنینی. باور کنید زیادیمان نمی شود. باور کنید می شود از امروز فکر کرد و تصمیم گرفت و نگذاشت برگ رای مان این قدر در باد خبرها و حادثه بچرخد و بلرزد تا روز 22 خرداد. بیایید تصمیم بگیریم به با هم بودن رای بدهیم، نه به خاتمی و کروبی و موسوی و قالی باف و …. به همبستگی برای یک روز همگانی. بیایید به زنده ماندن جمهوری برای فردا رای بدهیم. به همین نام نیمه جان جمهوری که کسی قرار نیست غیر از ما به بالینش بیاید.باور کنیم حقیقت را بعد از سی سال.

سی سالی که گذشت مبارکمان باشد و خسته نباشیم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.