…
میدانی پسرجان , نمیدانم حال من این روزها زیادی خوب است یا بد ؟
میتوانم بنشینم ساعتها بنویسم از اینکه چه قدر همه چیز سخت است ! چقدر زندگی سخت و بیخود است , چقدر کوتاه است , وسط این کوتاهی چه یکنواختی کشدار خسته کنندهای را دست و پا میزنیم .
هفتهی پیشش فکر میکردم چهقدر ایرانی بودن سخت است , دوم خرداد بود بعدش سوم خرداد بود , چند روز دیگر سالمرگ آن پدر و دختر نازنین است , یک سوم پایانیاش را که نگو و نپرس , چه خرداد باشد چه شهریور و آن قبرستان بینشان گوشهی پرت این شهروقتی نشود مادری سر سنگ سهرابش بنشیند یا بچهای سر قبر بینشان پدرش . فکر میکردم ایرانی بودن چهقدر بد کوفتی است . مگراعصاب آدم از فولاد است ؟ وقتی قاصدک دلش پر میکشد برای اصفهانش وقتی … وقتی … وقتی ! چقدر آدمیزاد باید تاب بیاورد این جان کندنِ مداوم را که اسمش ایرانی بودن است ! حالا با هر چند ساعت اختلاف زمانی که شده .
تا رسید به پریشب . پریشب وسط آن گیجی دیدم آن عصبانیت یکهو گم شد . فکر میکردم رفاقت چهقدر خوب است , فکر میکردم رفاقت چه قدر شیرین است , وقتی دست و دلت میلرزد برای روزگار اویی که بی خیال پادگان و هر چه که منتظرش است با دلبرش برایت جنوبی میرقصند , چهقدر دلچسب است وقتی آن یکی با چمدان خودش را از یک شهر دیگر برای مهمانی خداحافظی تو رسانده, وقتی آن یکی کتاب کنکورش را برای ساعتی بسته آمده تا باشد , حتی وقتی همخانهام وسط هجوم یک عالمه کلمه نمیتواند حتی پای تلفن دو کلمه حرف بزند .
حالا دیگر مطمئنم به پشتی همین است که این زمستان را تاب میآوریم , همین زمستان نفس گیر را وسط داغی خردادماه زیر آسمان پر از ریز گرد خفقان آور . هر کجا که باشی دلمان گرم است به آن چیزهایی که پیش هم امانت گذاشتهایم .
سفر سلامت
زندگی شاید همین است
مامانهای خانهدار در آستانه تعطیل شدن مدرسهها خوشاند , بعد از تابستان طولانی مدرسهها که باز میشود هم خوشاند شاید اینها بزرگترین تغییر روزگارشان است و از آن استقبال میکنند , من هم از همین دسته مادران هستم . دیگر میدانم این به دلخواه است نه کسی گلوله پشت سرم گذاشته نه که چارهای جز این نباشد . تازه چیزهای دیگری هم کشف کردهام , اینکه چهطور این همه وقت زیر این عذر است یا بهانه یا هرچی, تنبلیام را قایم کردهام . به هر حال این یک بحث جداست اصلن یک وقتی باید به آن مفصل پرداخت .
گاهی فکر میکنم پس این کار نیست ؟ گاهی به خودم نهیب میزنم ابله حالا که این عنوان را داری اگر خیلی آدمی اندازهاش باش جر نزن . گاهی دلم میگیرد از روزهایی که از کفم رفته ایناش خیلی احمقانه است افسوس روزهایی را بخوری که به افسوس گذشت . هاه ! خوبیاش این است که اینجا خیلی گیر نمیکنم , خوبی این روزهایم این است که هیچ جا خیلی گیر نمیکنم انگار قدری از چسبناکی شاخکهای نامرئی روی سرم کم شده . میدانید این چقدر خبر خوبیست ؟ میدانید من قدر خبرهای خوب را میدانم ؟ همانطوری که سرهرمس به نقل از یک نفر دیگر میگفت , آدم که میآید هی نک و ناله میکند باید این چیزها را هم بگوید حتمن! حالا نوشتهی خوشگلی درنیامد, نثرش وزین نشد که نشد ! جهنم اصلن .
به آدمهای دور رو برم نگاه میکنم ما همه مثل کاراکترهای یک سریال هستیم که در مقایسه با سیزنهای اول که انگاری به یک سکون رسیدهایم جدا جدا, اسمش بزرگ شدن است یا هرچی یک اتفاقی دارد میافتد خیلی خزنده خیلی آرام. انگاری که سرناسازگاری نداریم دیگر پذیرائیم … شاید این همان حالیست که 5 سال پیش فکر میکردیم اسمش " کنار آمدن با همین است که است " است و از آن شرم داشتیم . حالا آن شرم گم شده یک چیزی جایش آمده , انگار که مرحلهی مهمی پشت سر گذاشته شود,
اینها را گفتم که بگویم من, آناهیتا مهر امسال سی و نه سالم تمام میشود با خوشی منتظر تعطیلات پسرکم هستم . یک حرفهای با هم زدهایم یک قرارهای نیمبندی با هم گذاشتهایم هنوز متن قراردادمان را ننوشتهایم امضا نکردهایم , یعنی کلن خیلی حرف نزدهایم دربارهاش میترسم هیجاناش زیاد شود تمرکزش سر امتحان دیکتهی روز یکشنبه به حداقل برسد , باور کنید امتحان روز دیکتهی یکشنبهاش به اندازهی نشست بعدی پنج به علاوهی یک برای من اهمیت دارد و حساس است . بس که قادر است هر کلمهای را هر جوری بنویسد الی درست !
بیخوابی در میانهی اردیبهشت
آرشیوم را بالا پایین میکردم یک ماههایی را رج زدم میخواستم بهشان نزدیک نشوم , بعد دیدم نمیشود , پس بیخیالش شدم , کله ام را کردم توی فیسبوک! آنجا هم تایم لاین دارد , تایم لاین پر از سیاهچاله است با کروکی برای دسترسی آسان برای سری که درد میکند برای دردسر . اینجا اگر آرشیوش با همان نثر نیم بند آلوچهخانومنشان , مکتوب است آنجا یک جور تاریخ شفاهی وک و ولو شده برای خودش … باز برگشتم به آرشیو , با حس متناقضی که نمیدانستم برای پرهیز از نوشتن است یا فرار از ننوشتن … بعد انگار که دست خودت را بگیری خودت را از روی کول خودت پایین بیاوری, بلند شدم , که مثلن آب نمک درست کنم برای تسکین گلودرد, نمک توی کوزهی نمک تمام شده بود . آسمانِ پشتِ پنجره مهتابی بود, یادم آمد بچهها نوشته بودند ماهِ امشب / بامداد 17 اردیبهشت را از دست ندهید, از همیشه به زمین نزدیکتر است , نفهمیدم چرا چشم نمیگرداندم در آسمان . توی سر من صدایی با سوز میخواند » ماهِ من تو چاه عشقه «… شوری که سُر خورد روی صورتم آمد پایین , اتنهای لیست خرید روی پیشخوان آشپزخانه نوشتم , نمک !
.
.
.
ماه را, نزدیکترین ماه به زمین را دستِ آخر ندیدم . آنقدر دست دست کردم تا خوابم برد , شبِ مهتابیاش اما, یادم ماند .
.
او برای من عین بزرگواریست
او طاقت است و تحمل
او خود رفاقت است
او طاقت است و کوتاه نیامدن
او اسطورهی صبر است
او طاقت است
او بزرگ است و بزرگوار
او طاقت است
او تلاش است , کم نیاوردن است
او طاقت است
او مادر است
او طاقت است
او , اوست !
او جنگجوی عاشق است
دوربین توی دستم, یک به یک مهمانهایش را توی قاب دارم , ما چند نفر را خبر کرده آخرین شب پنجاه سالگیاش را کنارش باشیم . حالا مهمانها دارند یک به یک میگویند او برایشان چیست ؟ شبیه چیست !
یکی درمیان مهمانهایش میگویند او شکل طاقت است و من یک درمیان دلم کش میآید بابت چیزهایی که او تاب آورده , از روزگاری که همه چیر را برایش طوری چید که یا باید طاقت میآورد , یا باید طاقت میآورد, یا باید طاقت میآورد . طاقت آورد وقتی نگاه مصمم مردهای همخونش سه تا قاب شد روی دیوار ! طاقت آورد یک ردیف دیگر از توی قاب نگاه میکردند اینبار مردانی که همخون پسربچههایش بودند , طاقت آورد … طاقت آورد . آنقدر که وقت آخرین شبیخون طاقتش تمام شده بود ,.. سنت شکسته بود , نخواسته بود که تنها بماند, نشد اما , نمیشد , جور درنمیآمد , قابل پیشبینی بود , هرچه که بود هر چه که هست … طاقتش دیگر تمام شده بود , فهمیدن اینکه طاقتش تمام شده برای دیگران همانقدر غیر ممکن بود که برای خودِ او , آن باختن آخر ! من دیده بودمش وقتهایی که زیر بار " نمیشود " ها نمیرفت , میفهمیدم این را بگذاری کنار پر شدن پیمانهاش همین میشود که شده , منظرهای دور از او . تلخ بود اما حقیقت داشت , او داشت وا میداد همه چیز را , دقیقن همه چیز را .
اما او زیر بار " وا دادن " هم نرفت , طول کشید , خیلی طول کشید اما زیر بار نرفت . دیشب شبیه خودش بود , خودش, بعد از پشت سر گذاشتن خیلی چیزها , میان سه مرد جوانش میرقصید , گیرم بغض غریبی گلوی همه , حتی خودش را فشار میداد , او کمر راست کرده , بانوی اردیبهشت کمر راست کرده این بهترین خبر این بهار است ,
.
امروز داشتم میمُردم … موهایم کوتاه و قرمزطور است , خواهرم میگوید رنگت را بردار ببر آرایشگاه درِ خانه بگو برایت سرت را رنگ کنند , بعد من میپرسم یعنی ده روز یکبار ؟ خواهرم یک طور سرزنش باری نگاهم میکند , که خوب داشت بلند میشد , اما من توی دلم خوشحالم که نصف چتریام یکهو جلوی آتشِ سیزده بهدر کز خورد که چارهاش اینطور کوتاه کردن بود. صلح کرده بودم با موهایم, فکر کرده بودم دشمنت است ؟ روی اعصاب است ؟ دشمن را که دوست داشته باشی همه چیز آسانتر است , اما دیگر جا برای این یکی نداشتم , با خود کوفتیاش کنار آمده بودم اما آن نیمهی کز خوردهی بد بو را کجای دلم میگذاشتم ؟ اینها را وقتی که نمردم و بلند شدم یادم آمد . خندهام گرفت که این دشمن آخر مرا به کشتن میدهد ! میگفتم , موهایم یک جور قرمز است و کوتاه, وقت رنگ ریشهاش بود بعد الان کوتاه است نوکهایش هی رنگی میشود و چندین درجه تیره تر است انگاری موهایم شرابی باشد اما کف سرم آب انار ریخته باشد . کسی خانه نبود به ذهنم رسید که نوک موهایم را خودم کوتاه کنم . از زیر دوش آمد بیرون با قیچی برگشتم حمام , لیز خوردم , پایم را که نتوانستم نگه دارم فهمیدم یک طور بدی زمین میخورم . گردنم را محکم نگه داشتم سرم جایی نخورد اما یک طور بدی افتادم که اگر قیچی از دستم ول نشده بود شاید نوکش میرفت توی جانم مثلن قفسهی سینهام حتی یک جای خطرناکی توی گردنم یا چانهام . . بلافاصله بلند شدم جلوی آینه مشغول چیدن نوک تیرهی موهایم شدم , توی آینه دیدم دستم میلرزد , ترسیده بودم ؟ نمیدانم ! فکر میکردم اگر میمردم مثل این مرگهای شصت ثانیهای اول اپیزودهای شش پا پایینتر* میشد . نوک موهایم را چیدم بعد دیدم دارم پشت سرم را هم میچینم بعد فکر کردم همچین کاری ندارد آدم موهای خودش را کوتاه کند آخرهایش بود که یادم آمد اگر موهایم خشک میشد اینقدر اختلاف رنگ نوک و ریشه به چشم نمیآمد اصلن … باز فکر کردم ترسیده بودم ؟ نمیدانستم !
توی خانه صدا پیچیده بود :
نداری ی ی ی
خبر ز حال من نداری ی ی
که دل به جاده میسپاری ی ی
سحر ندارد این شب تاااار
مرا به خاطرت نگه داااار
مرا به خاطرت نگه داااار
* Six Feet Under
…
هفده سال پیش همچین روزی , که مثل امروز گرمای زودتر از موعد حتی عصبیات میکرد , توی محضر زیر پل گیشا شاهد کم آورده بودیم … تا رسیدن دیگران , محضردار مبهوت نگاهمان میکرد , بعد که دید نه ماجرا اصلن شوخی نیست تمام سعیاش را کرد تا رای مادرم را بزند . وقتی دید اصلن اینکه ما اینجائیم فقط و فقط به اصرار مادرم است و اینکه آن یکی پدر و مادر غایباند به این علت بود که ما اصرار مادرم را پذیرفته بودیم نه منطق آنها را، تمام سعیاش را کرد که این عقد مهریه داشته باشد, میگفت برای حفظ زندگی لازم است . وقتی دید مادرم اصرار میکند که ما به مهریه اعتقادی نداریم اما حق طلاق مساوی با زوج را برای زوجه میخواهیم رسمن گُرخید که » خانوم یک کاغذ پاره به چه دردتان میخورد؟ اصلن من تا به حال همچین عقدی نخواندهام با همچین شرطی » . بعد من همش منتظر بودم حرفاش تمام شود, دید این پا آن پا میکنم فکر کرد شاید بهتر است به من گوش کند آرام زیر گوشش ازش پرسیدم اشکالی دارد عروس از کسی اجازه نگیرد ؟ یک طوری نگاهم کرد که دلم برایش سوخت , مستاصل مانده بود این دیوانهها از کجا آمدهاند.
چانه زدنهای اوبه نتیجه نرسید و نتوانست مادرم را متقاعد کند ، بند مورد درخواست مادرم را به شروط ضمن عقد در دفتری که ازدواجها در آن ثبت میشد, اضافه کردند و ما دوتا پایش را امضا کردیم همراه با شهود .اما محضر دار زیر بار نرفت که به عقدنامه اضافهاش کند . بعد گفت نمیشود مهریه نباشد یک چیزی باید باشد , همه من را نگاه کردند , گفتم فرقی نمیکند ! آن موقع نمیدانستم میشود یک سکه نوشت , گفتم خب 5 تا سکه قابل قبول است ؟ محضر دار در حالی که سرش را تکان میداد گفت بله .
من همان بار اول بدون اینکه از کسی اجازه بپرسم «بله» گفتم, یادم میآید بعدش وقتی خطبه را میخواند بغضم ترکید , عین وقت تحویل سال که گاهی آدم نمیداند چرا منقلب است . یا دلم برای معصومیت خودمان سوخته بود شاید , یا حتی قدری حواسم پیش آن دونفری بود که نیامدند و تنهایی پسرکی که کنارم نشسته بود .
از آن روز هیچ تصویری موجود نیست نه عکس نه فیلم . شاید بیاهمیتترین مناسبت بین ما دونفر باشد. تنها تاریخ تقویم دونفرهی ماست که مناسبات بین ما را به قبل و بعدش تقسیم نمی کند , حتی حلقه را گذاشتیم دو روز بعد بین دوستانمان دست کردیم . اما آن روز آرایش نیروهای متخاصم را تغییر داد . تنها یادگار آن روز روسری رنگ روشنی است که از خالهام امانت گرفته بودم و بعد ازش خواستم هروقت که داغان شد و خواست بندازدش دور بدهد به من و او در کمال مهربانی و سخاوت دقیقن همین کار را کرد وقتی سوراخ و داغان و دور ریختی شد دادش به من .
دیشب چند تایی از عکس های آن مهمانی دوستانه را گذاشتم روی فیس بوک . میآیند پای عکسها با یک عالمه تعجب مینویسند چقدر کوچک بودید !!!! میآیند مینویسند حتی کوچکتر از سن آن وقتتان به نظر میرسید ! میآیند مینویسند شما آدم را به زندگی امیدوار میکنید ! بعد من سعی میکنم حال آن روزم را به خاطر بیاورم . یادم میآید » بله » را که گفتم صدایم را ذزه ذره از دست دادم ,به طوری که رسمن روز مهمانی صدا نداشتم .فکر میکنم خیلی عصبی بودم . یادم میآید اصلن به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که دارم تصمیم مهمی میگیرم ! میدانستم او را میخواهم و انگاری راهش توی این مملکت در اتمسفر اطراف من , همین است . یادم میآید به تنها چیزی که ایمان داشتم, او بود و رفاقتی که بینمان بود ! رفاقتی که با دوست داشتن توفیر دارد . میشود رویش حساب کرد . یادم میآید که نمیترسیدم از هیچ چیز ! میدانستم هرچه که پیش بیاید با هم یک کاریاش میکنیم . یادم میآید که میدانستم آدم بزرگهای هر دو طرف اشتباه میکنند . بعدترها دیدم بله , ما , همان بچههای کوچک با همهی بچگیمان کم اشتباهتر از آنها رفتار کردیم, چه با هم و چه با آنها !
ما هفده سال است که پای آن برگه را امضا کردیم . حفظ آن امضاها سخت است ؟ ساختن یک زندگی با دست خالی سخت است ؟ راستش نه ! هیچوفت هیچ کدام از اینها به چشم من سخت نیامد … سختیاش یک جای دیگر است, که هیچ کدام از آن آدمهای نگران دربارهاش چیزی نمیگفتند . بله ، ما هم یک جاهایی گیر کردیم ، رسید به یک وقتی که دربارهی چیزهای مهمی درک مشترکی نداشتیم ، این حتی با اختلاف نظر هم فرق دارد ، دربارهی اختلاف نظر میشود بحث کرد اما وقتی درک مشترک از چیزهای مهمی دچار خدشه میشود رفاقت را نشانه میرود . آدمها را از هم دور میکند , طول کشید، خیلی زیاد طول کشید چیزی حدود ۹-۱۰ سال شاید ، تقریبن همین سالهایی که ما را به نشانی این صفحه میشناسید… چیزهایی فرساینده , آزار دادند ! آزار دیدیم , حتی هم را آزار دادیم , بدون اینکه قصدش را داشته باشیم .اینکه آزار دیدهای اما آزارنده قصدش را نداشته , فقط با همان رفاقت بود که حالیات میشد و یادت میماند . اما با همهی اینها یک وقتی هم رسید که تا مرز شکستن خم شدیم , رفاقتمان کمرنگ شد ! سخت ترین قسمتش همین بود . رفاقت که تحلیل میرود ، خیلی سخت میشود . وقتی رفاقت به حداقل میرسد آدم نگران آن سند امضا شده نیست … اصلن فرقی نمیکنم جایی را امضا کرده باشی یا نکرده باشی . آدم نگران از دست دادن رفیقاش است. آدم میبیند دارد بزرگترین داراییاش را از دست میدهد . آدمِ رنجیده خاطر نگران و گاهی دلگیر از رنجشِ رفیقش است , بعد وقتی دوتا آدم قصه در رنج مدام هستند دیگر خیلی سخت است … بله ! ما این روزها را هم داشتیم, شاید بشود حالا بدون واهمه گفت که ازسر گذراندهایم . سخت و طولانی و فرساینده با ردی ماندگار و گزنده , اما گذراندیم . چیزهایی که ما از سرگذراندیم را فقط با رفاقت و برای باقی ماندن رفاقت بود که میشد تاب آورد . همان بزرگترین داشتهی روز اول , که با ژست عاقلطور نفیاش میکردند و زیر سوال میبردند … اینها را هیچکس به ما نگفته بود . اینها را هیچ کس به آدم نمیگوید ، هیچکدام از آدم بزرگهای نگران . اما من امروز هفده سال بعد از آن بیست و دوی فروردین ، فکر کردم موظفم اینها را اینجا به صدای بلند برای همان جماعتی که قصه را خواندهاند، بگویم . در واقع فکر کردم نگفتنش ریاکارانه است .
پ . ن : راستی همین نیم ساعت پیش پستچی سند خانه را آورد ، انگاری بیست و دوم فرودین برای ما روز ثبت احوال است . مبارک است رفیق قدیمی ، همخانهی صمیمی . خسته نباشی پسر !
…
سه کله سیر را گذاشتم توی طبقهی پیازها , سمنو رو گذاشتم خیس بخورد بلکه وربیاید بشود ظرفش را شست , سبزهها را رفیق میزبان سیزدهبدرمان گفته میسپرد به آب روان . سرکه را خالی کردم توی سینک , سیبها را که میگذاشتم قاطی میوههای یخچال فکر کردم راستی چرا سیب سبز نگرفته بودم برای هفت سین ؟ بعد یادم آمد این حوالی فقط سیب قرمز آوردهبودند. گشته بودم, نبود . نصف ظرف سماق را دیشب پاشیده بودم روی کباب تابهای . تخممرغهایی که همراه باربدک تند تند با پاستل روغنی خط خطی کرده بودیم روی کانتر آشپزخانه مانده بود معطل . هنوز گلدان سر سفره بود . همینطور آینه و شمعها و ظرف سنجد . فکر کردم هنوز خواهرم دانه دانه سنجدها را میخورد تا سیزدهبهدر یا نه ؟ باربد مدرسه بود , فرجام کارخانه . ایستادم رو به پنجره, نگاه کردم . هوا شفاف نبود مثل روزهای قبل . یک چیزی از یک جایی توی دلم هول میانداخت … شاید یک جور خیال , روزهای عید لیوان پشت لیوان مهارش کردم انگاری . حالا راه میرفت توی جانم . توی خانهی خالی از مردانم . دلم خواست مچاله شوم زیر پتو , بعد دلم خواست که دلم نخواهد بخزم زیر پتو . میدانستم خیال, گوشهی پتو را کنار میزند محکم بغلم میکند از پا میاندازدم . توی خانه راه میرفتم , چشمم به خودم توی آینه افتاد , یاد شب قبل افتادم که چقدر از خودم بدم آمده بود توی آینه . بعد فکر کردم تخم مرغها را چه کنم خب ! نگه داشتنی که نیستند , توی سطل که انداختمشان دیدم نه به دیروزشان , نه به سیزده روز گذشتهشان نه به امروز , چه تاریخ مصرف کوتاهی ! فکر میکردم چیزهایی که سر هفت سین میگذاری چه سرنوشت دلخراشی دارند . آن همه ارج و قرب و سلام و صلوات یکهو به روز سیزدهم که میرسد خاک برسر میشوند … بعد فکر کردم مثل حال آدمیزاد است شاید . نه به شر و شور دیروز ! چه مرگت شده آنا ؟ نگذار یک مرگیات بشود , از خانه زدم بیرون , خیال ماند توی خانه . وقتی برمیگشتم از یک مسیر کج و کوله از وسط پارک یکهو دیدم پایم را گذاشتهام وسط "فراموشم نکن"های ریز آبی . همانجا گرفتم نشستم , صبح که باربد را میرساندم به ماشین مادرِ دوستش تمام محوطهی مجتمع قبلی را جوریدم . غنچههای ریزش لای سبزهها بود اما خودش نه , دیروز جایی که برای در کردن سیزده رفته بودم پیشان گشتم, نبودند . اصلن هنوز سرما به بهار اجازه نداده بود جولان بدهد خودش را پهن کند , حالا یکهو ! بیهوا … نازشان کردم , دست کشیدم به چهار پر خوشگل و آبی بینظیرشان , یک دل سیر تماشایشان کردم, یک نفس راحت کشیدم . برگشتم خانه, خیال بود , اما یک گوشه سرش به کار خودش بود .
بهاران خجسته باد
روزهای آخر اسفند عجیباند . غریباند . از خاک بدت میآید . خاک , روزهای آخر اسفند یعنی فاصله . چه وقتی خودت جایی هستی و دلت جایی دیگر , چه وقتی دلت برای آنکه خاک توی یک عمق چندمتریاش در بر گرفته , پرپر میزند . میدانی اما ؟ خاک کاری به اینکارها ندارد . به دل داغان کاری ندارد … خاک , دغذغههای دیگری دارد , تویش یک جنب و جوشی است . مشغول معجزه است . دانه سبز میکند . هر چقدر هم ندیده بگیری تلاش نرم نرمش را , کارش را میکند … همان روزهایی که از بخل خاک بیزای , سخاوتمندانه مشغولِ کاریست کارستان .
امسال هنوز شکوفه ندیدهام . درختهای نحیف آن حیاط حتمن شکوفه دادهاند . گندمها را دیروز پهن کردهام . زیر آقتاب گرمِ پشتِ پنجره با سرعت اعجاب آوری مشغول سبز شدناند . بیرون که میروم چشم میگردانم پای درختهای توی پیادهرو! گلهای ریز میلیمتری را وارسی میکنم . باربد به من میخندد . بیتاب دیدن آن فراموشم نکنهای ریزِ آبی هستم . انگاری که خیالم را حت میشود , بابت طپش چیزی زیر خاک که نمیدانم چیست ! اما میدانم هست .
بهاران خجسته باد
بهشت آرزوی تو … بوی بهار میدهد
سرپوش روی چرخ تیغهها را بلند میکند سبزیهای خرد شده را زیر و رو میکند , میداند این حرکت تاثیر گذار است . یعنی ببینید , سبزیهایم پرپر میزند . زن کنار دستی یک طرف چادر مشکیاش را به دندان گرفته با تحسین نگاه میکند و زیر لب صلوات میفرستد . میتوانم مجسمش میکنم نوهاش را وقت حمام میگیرد زیر آب و صلوات میفرستد میپیچد توی حوله یا توی آشپزخانه دمکنی روی قابلمه برنج را که برمیدارد صلوات میفرستد مثل یک مراسم آیینی یا صوتی که نشان از احساس رضایت دارد … .من اما هنوز تحت تاثیر قرار نگرفتهام , حواسم پرت این است که شنبلیلهاش زیاد بود , نکند تلخ شود . خالهجان میگفت یک دانه پیاز ریز ریز قاطی سبزی کنید وقت سرخ کردن تلخیاش را میگیرد . خالهجان توصیههایش برمیگردد به زندگی بدون فریزر , با خودم میگویم ریسک نمیکنم پیازِ قاطی سبزی که بماند توی فریزر نمیدانم چقدر ممکن است بویش عوض شود . باز غر میزنم شنبلیلهاش زیاد است . مرد پشت دخل با لهجهی آذری میگوید این بهترین سبزیست . زن کنار دستی یک طوری چشم غره میرود که یعنی حرف زیادی نزن … کیسههای سبزی را برمیدارم برمیگردم خانه . دلم میماند پیش خیال خالهجان. اصلن سبزی بهانه است . از دو روز قبلتر که اتفاقی «به بوی بهار میدهد» برخوردم همینطور توی خانهاش پرسه میزنم … این صدای آن خانه است, 5 سالهام توی اتاق که میدوم شیشههای پنجرهی قدی میلرزد, اجازه نمیدهد کسی دعوایم کند یا حتی تذکر بدهد … تشتکچههای کوچک روی صندلیهای فلزی را برمیدارم برای خودم خانه میسازم .گاهی از بالکناش به حیاط طبقهی پایین نگاه میکنم و آن رَز در هم پیچیده که راهش را گرفته بود تا طبقهی دوم رسیده بود . یا من اینطور خیال میکنم … دست مرا میگیرد میبردم خرید برایم کاسه و بشقاب سفالی لعابدار میخرد و یک طالبی کوچک. توی خانه کارد کُند میوهخوری میدهد دستم, تاکید میکند مواظب باشم . من از پاره کردن طالبی خودم کیف میکنم او از کیف کردن من یک شعفی میآید توی صورتش , توی چشمهای مهربان و بینظیرش … به خودم میآیم میبینم یک چیزی جمع شده توی سینهام به خیالِ خاله جان میگویم , آخر چرا روزهای آخر اسفند آمدی سراغم ؟ من خودم نزده دلم میشنگد …
سبزیهای نیمه تفت داده را کیسه میکنم, سه تا بزرگ یک دانه کوچک . باقی مانده را بیشتر تفت میدهم یک بسته گوشت میگذارم کنار سینک , پیش از کشیدن شام, قرمه را میچشم. مثل زهر مار تلخ است , پیاز یادم رفت . اصلن نیمه تفت دادهام که به وقتش پیاز را اضافه کنم . نمیدانم چرا یادم رفت , فردایش با یک کیسه بادمجان برگشتم خانه درشتها را سوا کردم برای کباب کردن بقیه را پوست کندم نمک زدم برای سرخ کردن . کباب شدهها مثل زهر مار تلخ است باید ریختشان دور اصلن . به قطرههای روی بادمجان مانده نگاه میکنم با خودم فکر میکنم دیوانگیست سرخ کردنشان حیف روغن . باز یاد بستههای قرمهی زهر مار توی فریزر میافتم . حالم بد میشود … کارهای نیمه ماندهام را از سر میگیرم . سبد فنجانهای کوچک توی کابینت را میآورم پایین ببینم شستن لازم دارد یا نه , همانهایی که نه میدانی چرا نگه میداری نه میدانی چرا دور نمیریزی با به کسی نمیبخشی . قاطی فنجان ها دو تا دانه فنجان است یک دانه لب پر شده یکی دیگر دسته اش شکسته است . انگاری همین لبهتیز دستهی شکستهاش جانم را میخراشد یکهو ! فنجانهای چینی کوچک با گلهای درشت قهوهای . هر چه فکر میکنم یادم نمیآید نعلبکیهایش چه ریختی بودند . شاید سفید ساده … بیست و سه سالهام . عاشقم , عاشق و دیوانه . توی چهار چوب در آشپزخانهاش ایستادهام که حرف فنجانها میشود . میگویم دوتایشان را به من بده همیشه دوستشان داشتم . میگوید نعلبکی ندارندها همه شکسته . میگویم اشکالی ندارد . نگاهشان که میکنم یک دختربچهام . توی آن خانه پرسه میزنم . بچههای جوانش وسط میز ناهار خوری جلد نوار کاست چیدهاند به جای تور میز پینگ پونگ … خاله جان بالاسر سرخ کردنی ایستاده . با حوصله اینور آنورش میکند . وقت آشپزی تماشایش کنی انگاری در حال خلق اثر هنریست , به ما که با شکمهای پر از سفرهاش دست میکشیدیم در جواب دستتان درد نکند میگوید حلالِ جان !
از بیرون برگشتهام یک ماهیتابه بادمجان را همینطوری به امان خدا ول کردم رفتم بیرون یادم نمانده گاز را خاموش کنم . توی دلم میگویم بهتر یک بسته زهر مار دیگر میخواهم چه کنم . برش میگردانم توی سطل . صدا با من است , صدای نادر گلچین همینطور با من است , دستم را میگیرد میبرد صبح سر میز آشپزخانه , روی نان کره مالیدهام رویش شکر میپاشم با کیف میخورم دانههای شکر زیر دندانم قرچ قرچ صدا میدهد مامان اشاره میکند که صدا نده . خاله جان هیچی نمیگوید ,
خاله جان هر چیزی به دلش نمی نشنید مخصوصن وقت پخت و پز آداب خودش را دارد برای خریدن ماهیسفید دلخواهش چهار راه استامبول را زیر و رو میکند . از مزهی پنیرهای بازار خوشش نمیآید آن لیقوان مورد نظرش را پیدا نمیکند خودش شروع میکند به پنیر زدن . با مادرم نشسته یک دسته سبزی جلویشان است .میخواهم کمک کنم مامان میگوید نه .از وسواس خالهجان خبر دارد . خاله جان هیچی نمیگوید یک مشت سبزی میگذارد جلوی من , ساقههار گرفتهام تکه تکه میکنم نمیدانم بعدن یواشکی میریزدشان توی سطل آشغال , مامان ساکت است . در حضورش کسی جرات ندارد به بچهها حرفی بزند . بچهها توی خانهاش فرمانروای مطلقاند . من این شانس را دارم خیلی قبلتر از اینکه نوههایش دنیا بیایند توی آن خانه جولان بدهم . لوسم میکند مرا انگور سیاه صدا میزند , چشمهایم را میگوید , وقتی آنجایم شبها کنارش میخوابم به سقف نگاه میکنم پوشیده از نقش هندسیاست , مربعهایی که چهار طرفشان را یک شکل دیگری در برگرفته … خودم را میکُشم شکل ها را بشمرم. مربع ها را میشود شمرد اما آن چهارتای مجاور چهار ضلع را قاطی میکنم چون هرکدام مجاور یک ضلغ از مربع کناردستیشان هستند . این ها مال وقتیست که گذشته از روزگار خوشی . خاله جان سیاه پوشیده . خاله جان دلش چروک شده اصلن . نشانهها را از جلوی چشمش جمع کردهاند … من با عقل دبستانیام اینقدر میفهمم که این یک مدل سوگ مخصوص خاله جان است که خیلی هم سخت است . میبینم لام تا کام دربارهاش حرفی نمیزند و میفهمم که باید خیلی سخت باشد
میگوید «می زای» , یعنی بچهام یا بچهی من ! این را فقط دربارهی بچهی غایبش میگوید , اسمش را نمیبرد وقتی میگوید که نمیداند چطوری بدون او این همه سال دوام آورده . فقط میگوید «می زای» طاقت به زبان آوردن اسمش را ندارد .
صبح تولد بیست سالگیام توی خانهاش بیدار میشوم , یک طوری نازم میکند انگار که هنوز 5 ساله باشم . همانجا مطمئن میشوم او سهم من است از جنس عطوفت مادربزرگانه, گیرم یک نسبتی با بابا دارد که به تبعیت از او خاله جان صدایش زدهایم , عاطفهی نابش شانس من بود … بچهام را ندید , یازده سال است که رفته .
من را به نام کوچکم صدا بزنید
به دنبال این نوشته و این و این قدری از نام و نامخانوادگیام مینویسم , یک وقت تصور نکنید خیلی توهم «خود وبلاگنویس مهم بینی» دارم . در واقع از این سوژهی به دست آمده جهت به روز کردن اینجا استفاده میکنم .
اسم من آناهیتاست .متولد خاکِ پاکِ رشت . پدر و مادرم هم همانجا دنیا آمدند . اجداد پدرِ مادرم انگاری کاشی و مادر پدرم به جایی اطراف قزوین میرسند یک جایی به اسم کوزان , شاید هم من اشتباه میکنم , نمیدانم . پدربرزرگ پدری و مادربزرگ مادری به گیلان زمین وصلاند . اسمم از کجا آمده؟ واقعن نمیدانم پیشنهاد کی بود , انگاری مادرم . مامان و بابا در دوران طفولیتِ رفاقتشان میخواستند اسم دخترشان را الهام و اسم پسرشان را امید بگذارند , حالا نمیدانم چرا فکر هر دو جنس را کردهاند. آمار زاد و ولد در خانوادهی پدری کمبود دختر و زیادبود پسر را نشان میداد. اما پسرانِ پدربزرگم همه دختر دار شدند و نام خانوادگی جفنگ ما از نسل پدربزرگم امتداد پیدا نخواهد کرد . من برای نسلهای آینده خیلی خوشحالم . هان اسمم , اصلن نمیدانم چهطور اسم الهام از صحنهی روزگار محو شد ! من البته یک عمه دارم به این اسم اما سه سالی از من کوچکتر است … بعله همچین پدر بزرگی دارم . حالا هی در مورد مردان شهر من حرف های نامربوط بزنید . داشتم میگفتم وقتی من دنیا آمدم عمهام حتی در دست احداث هم نبودند . گزینهی بعدی رکسانا بوده انگاری , پدر بزرگ پدری در تلفظ آن دچار مشکل بودند ک را خ میگفتند. نمی دانم چرا! بعد مادرم انگاری آناهیتا را از آستینشان بیرون آوردند به دل همه نشست یکهو . من نوهی اول دو خانواده بودم مهم بوده به دل همهشان بنشیند انگاری . بابا میگوید پدربزرگم خیلی استقبال کرده و فرمودند آناهیتا به عنایت که اسم پدرم باشد نزدیک است یک جورهایی ! چه جوری را هیچ گاه نفهمیدم .
من اسمم را بی اندازه دوست دارم هم خودش را هم خلاصهاش را هم پیشینهاش را . اگر بخواهم برایش حد تعریف کنم , باید بگویم اندازهی ماه تولدم . این دوتا, اسم و ماهام مایملکم هستند , هیچ کس نمی تواند از من بگیرد. اینقدر اسمم را دوست دارم که از خیر شنیدن » مامان » از جانب پسرک گذشتم از اول یادش دادم به اسم صدایم کنم .- همه اش این نیست البته از مادرانگی با اسم کوچک خوشم میآمد بچه که بودیم یک دوستی داشتیم مادرش را به اسم صدا میکرد خوشم میآمد - باربد به من گاهی آناهیتا , گاهی مامان و بیشتر میگوید آنا , گاهی ازم میپرسند آیا ترکایم که به من میگوید آنا ؟ انگاری آنا به ترکی مادر یا یک همچین چیزی میشود . هرچه که هست هر چه که نیست من مناسبات بین خودمان را دوست دارم . خودش در لحظه تصمیم میگیرد من آناهیتایم یا آنا یا مامان . مهم این است که در لحظه آنچه که مرا مینامد به احساس کلیاش از آن چه بینمان میگذرد مرتبط است .
کسی میگفت همه تو را به اسم صدا میزنند بگذار یک نفر بهت بگوید مامان ! خوشحالم که گول این را نخوردم . مادرها یک رازی را میدانند . مادرها خودشان در مواقع متعددی بچه را مامان صدا میزنند, میدانستید ؟ هیچ بچهای هم نیست که به هر حال گاهی به مادرش مامان نگوید . یکی دیگر میگفت پس تکلیف احترام چه میشود وقتی بدون هیچ قیدی اسمت را به زبان میآورد ؟ گفتم این صمیمیت می آورد , صمیمیت یک وقتی به احترام منجر میشود اما اینکه از احترام به صمیمیت برسی به عقل ناقص من بعید و دور است . هم کلاسیهای دبیرستانم گاهی مرا آنی صدای میکنند حتی آن راهم دوست دارم . اسمم بعدها ذائقهام را تغییر داد طوری که احساس میکنم اسامی دختری که با الف شروع شوند و به الف ختم شوند را یک طور دیگر دوست دارم . حالا با الف شروع نشدند خیلی مهم نیست اما اینکه با الف تمام شوند یک هو انگاری اسم را برایم بولد میکند بیشتر به چشمم میآید .
شهرت یا اسم خانوادگی یا فامیل : اسم فامیلم را نمی نویسم اینجا , یک کوفت عربی مزخرف و سختی است که هیچ به آناهیتا نمیآید . خیلی بر احساس رضایت از بندگی وناچیز بودگی تاکید دارد. به نظر من جفنگ است! می گویند وقت ثبت نام و فامیل پیشنهاد آقای ثبت احوال بوده, من این ایده را در بست میپذیرم چون در زادگاه من اصلن این همه احساس ارادت به حضرت باریتعالی یافت نمیشودکه کسی بخواهد همچین اسم فامیل مزخرفی را برای خاندانش انتخاب کند . فکر میکنم طرف خیلی درگیر ثبت و نوشتن و اینها بود ذهنش هم همینطور کار میکرده این ترکیب مسخره را ساخته به نظرش قشنگ آمده خواسته به یکی بقبولاند آن وقت مشنگتر از احداد من پیدا نکرده … گفتم که یک کوفت عربی چرند است بی خیالش شوید.
اسم به نظر من مهم است . هفت پشت غریه که خبر زائیدنش میرسد همیشه اولین سوال من این است که اسم بچه چیست . اسامی خانوادهی کوچک خودم را دوست دارم یک الف داریم یک ب و یک فرجام که انتها و آخر هرچیزیست .
موهبت است اینکه اسمت را دوست داشته باشی من این موهبت را دارم .
شاعر چه از سر گذرانده ؟
لغتنامهی دهخدا را که جستجو کنی میگوید هنوز کسی برای این کلمه – شبزده – معنی ننوشته . فکر میکنم شاعر باید خودش این ترکیب بینظیر را ساخته باشد .
شاعر را مجسم میکنم , بعد از یک بغل تعریف و تمجید که ردِ کمرنگی از حادثه هم توی خودش دارد , یکهو خیلی کوتاه شرایط را طی چند کلمه توصیف میکند » تو مونده بودی « و بعد با احتیاط و پرسشگرانه اما پر از تعجب طوری که انگار ماتش برده باشد , مینویسد » تو هم شکستی » .
شاعر آرمانگرایانه , طوری که فقط از یک ذهن بیآلایش برمیآید , معصومانه یادآوری میکند : » تشنه و مومن به تشنه موندن , غرورِ اسمِ دیارِ ما بود« … این «بود» خودش را به رخ میکشد , انگار که شاعر یک رازی را میداند که پیشتر نمیدانسته … میداند انسان خیال میکند که در اوجِ تمنا , نمیخواهد , حالا میفهمد آدمیزاد آن چه را که میخواهد , میخواهد ! اما شاعر هر چه که میدانسته و نمیدانسته به کنار, لجبازی میکند و ملامتگرانه ادامه میدهد » اونچه سپردی به باد حسرت , تمام دار و ندار ما بود «
شاعر یقهی عاشقِ خسته از شبِ ترانهاش را میچسبد که چرا طاقت نیاورده تا صبح , شاعری که در طول ترانه این هجرت را میفهمد و نمیفهمد . یعنی میفهمد اما گاهی صبوریاش را برای مدارا با آن از دست میدهد ,غر میزند, مثال میآورد » هزار پرنده مثل تو عاشق … گذشتن از شب به نیت روز «
شاعر خودش عاقبت این را هم میداند وقتی که اعتراف میکند آن هزار پرنده «نیامدند باز » اما انگاری مستاصل مانده سر از حال خودش در نمیآورد .مثل یک آونگ گاهی همدلانه آرزوی خیر میکند اما در آن سو میداند خیری در کار نیست , شاعر گاهی این سوست گاهی آن سو . وقتی می نویسد » خدا به همراه ای خسته از شب , اما سفر نیست علاج این درد « شاعر ناامیدانه آروزی محال بازگشت مهاجر شبِ زده را دارد . شاعری که میداند سفر, علاجِ درد نبود, حتمن میداند که برگشتی در کار نیست. اما همانطور که مینویسد «خدا به همراه, ای خسته از شب «, نمیتواند آخرش هم ننویسد » شبزده برگرد «.
شاعر سوال میکند کدام خزان عاشقِ شبزدهی ترانه را به جستجوی شقایق فراخوانده , شاعر قطعن جوابِ پرسشش را میداند , عاقبتش را هم میداند , شاعر لو میرود وقتی که مینویسد » کنار ما باش که محزون , به انتظار بهاریم » آن «محزون » دست شاعر را رو میکند , انگاری برای شاعر آن روز خوب موعود خیلی دور از دسترس است اما نمیخواهد ایمانش را به آمدنش از دست دهد , خسته است , محزون است , و حالا داغانتر از آن است که با این جای خالی کنار بیاید , جایِ خالیِ همانی که کنارش / کنارشان نمانده تا با هم محزون به انتظار بهار بمانند و خورشید را بیرون بیاورند .
علی رغم لحن همدلانهای که شاعر با وسواس کلمه به کلمه تلاش در حفظش دارد , تمام ترانه داد میزند شاعر دلگیر , دلخون و دلتنگ است … شاعر دلش پاره پاره است .
دلم میخواهد بدانم » زویا زاکاریان » چه از سر گذرانده که سالها پیش این را نوشته . این ترکیب بینظیر را که در لغتنامه کسی برایش معنی ننوشته چهطور ساخته !؟ یا دست کم چطور به ذهنش رسیده که برای توصیف حالِ آدمیزاد اینقدر میتواند گویا باشد .؟ شاهد کدام حادثه بوده که اینطور ملموس دو سوی آن را روایت کرده .؟ شاعر چه کشیده ؟
اسکار داریم
ما اسکار داریم … سینمای ایران اولین اسکارش را دشت کرد . مبارک است , اهالی محترم خانهی سینما , گوارایِ وجودتان . حلالِ جانتان .
آقای فرهادی متشکریم ! مبارکتان … مبارکمان
…
بچهها بزرگ شدهاند , هر کدامشان چندتایی دندان شیری را با دندانهای سفت و محکم و ریشهدار عوض کردهاند , با سوادند , میشود دیگر بهشان کتاب هدیه داد , با خواننده همخوانی میکنند میرقصند, کسی با بشقاب غذا دنبالشان نمیدود , نشستهاند با هم گپ میزنند شام میخورند , گاهی خالی میبندند شاید از اتفاقات مدرسهشان , تعریف میکنند از دیدهها و شنیدهها علاقمندیها … بچهها بزرگ شدهاند
ما میرقصیم , آخرین قیمتها را با هم چک میکنیم , خبر آخرین بارداریها را رد و بدل میکنیم … چندتایی دومی را حاملهاند , ساعتهای بیولوژیک بوق بوق میکند انگاری, نکند دیر شود , نکند از نیاوردن همخون برایشان پشیمان شویم , لیوانهای کاغذی یکبار مصرف را به هم میزنیم بی خیال دنیا . آن وسط روی پارکتها بپر بپر میکنیم … گیرم سنگینتر از قبل ! آن آدمهای لقلقوی باریک , صورتهای لاغر که یک وقتی انگاری سیبیلها را بهشان چسبانده بودی, جایشان را دادهاند به آدمهای دور و بر چهل سالگی , جاافتاده که بیشتر از هرچیزی شبیه پدر و مادرهای بچههای دبستانی هستند با یک خروار فیلمِ روز ندیده …
جهت ثبت در تاریخ
من یک علی دارم . بالاخره زنده ماندم , دیدم علی تولدش را در خانهاش جشن گرفت . شمع روی کیکی را فوت کرد که سلمازش روشن کرده بود … یک وقتهایی دلِ آدمیزاد برای جا دادن حجم خوشی کوچک است . مثل دلِ من , دیشب
.پ . ن : مردمانِ سرزمین پارس هر وقت دلشان بخواهد میلاگند
…
*جان پیچ یا جاودانه ساز : باید هری پاتر خوانده باشید توضیح دادن ندارد.
…
دو عکس
پیروزی بر رنجهای ناچیز
دو عکس
آیدین آغداشلو / مجلهی سینمایی فیلم / شمارهی صد / دیماه 1369
روی میزم پر از عکس مردههاست . مردههایی که زندگیشان را روی لبهی این میز کار و زیر نور تند چراغ رومیزی ادامه میدهند . در سکوت محض , در تاریکی , و درون ذهن من .
در گوشهی راست میزم عکس نیمتنهی مهدی کفایی, از میان قاب پلاستیکی سادهای تماشایم میکند . با لبخندی تام و تمام و صورتی شاد و بیخیال . پشمباف قهوهای رنگ یقه بستهای پوشیده است و دستهایش را در جیب شلواری که در عکس پیدا نیست فرو کرده, و آدم نامعلومی آرنجش را به شانهاش تکیه داده است . این همه سرخوشی و اعتماد و استقرار , حالا دیگر چه دور و غریب به نظر میآید .
*
مهدی کفایی را دوازده سال بود که میشناختم . کارگردان و فیلمساز تلویزیون بود و پیش از این کارش , در جوانی تن به هر شغلی داده بود . از پادویی تا کارمندی سازمان تربیت بدنی , تا کارمندی سد منجیل . سربازیاش را در شیراز , در هنگ چتر بازهای کلاه سبز گذرانده بود . پایش که میافتاد از هیچ کس باکی نداشت . شَری بود .
سینما و فیلمسازی را دوست داشت و دانشکدهی هنرهای دراماتیک را تمام کرده بود و مدتی هم دستیار سهراب شهید ثالث در فیلم طبیعت بیجان بود. ده سالی از من کوچکتر بود و ندانستم چطور شد که رفاقتمان اینطور سخت ریشه گرفت . رفاقتهای اینطوری به تماشای حرکت شهابی میماند در شبی تاریک و پر ستاره : یک مرتبه از جایی که انتظارش را نداری پیدا میشود و درجایی دوردست گم میشود , اما یاد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقی میماند .
عادت کرده بودم دائما ببینمش . زنگ در منزل را که میزد اندام تنومندش جارجوبهی در باز شده را پر میکرد . همیشه لبخندی شکسته گوشهی لبش بود و کیف گندهای روی کولش . زیر بینی درشتش سبیل پرپشتش به خاکستری میزد و موی زبر فنری و انبوه سرش به سفیدی . بیشتر دور خودش میچرخید و یا این در و آن در میزد . بیحوصلگی یک پسربچهی ده ساله را داشت . جوانیش داشت هدر میرفت و کاری هم از دست من برنمیآمد که اغلب راه حلم به صورت سخنرانیهای پند آمیز پر طول و تفصیلی بودکه درمیانهاش میدیدم چطور توجه و حوصله از چشمانش میرود و خسته میشود و مطلب را درز میگرفتم .
اما وقتی به حرف میافتاد میدرخشید . جوشش همهی آن آرزوهای غریب و امیدهای واهی از دست رفتهاش سر ریز میکرد . از آدمهایی که دوست داشت و فیلمهایی که میخواست بسازد میگفت . ( چندتایی فیلم کوتاه مستند برای تلویزیون ساخت که بینام و نشانی نمایش داده شدند – یا نشدند . اسم سازندهشان هم یاد کسی نماند ) رفیق باز بود و مهربان . ماجرا جو بود و همراه . بزرگواری بود که در دنیای کوچکی گیر کرده بود و گریز راهی هم نداشت . کل مایملکش یک کیسه خواب بود و یک ساک دستی و کتابهایی که هر وقت میخواست خلاص شود میفروختشان . نشانهی نسل پریشان احوالی بود با آرزوهای دو و دراز و مقدورات ناچیز , که خودش هم این را میدانست و تلخی این وقوف , طعم ذهنش را برگرداند . میدانست که فیلم ساختن آسان نیست . اما میتوانست بسازد . جاهایی که باید کمکش میکردند , نکردند . شاید هم درست نمیشناختندش . اینطور شد که در هم شکست . ( نوشتهام را که دوباره میخوانم میبینم وصفیاست کلی و دور از آدمی ناشناخته مانده که عیبی ندارد. میخواهم حق رفاقتی را بجا بیاورم که در ادای دینش سالها قصور کردهام )
در این سالهای آخر بود که شروع کرد با خودش بد تا کردن . و روزگار هم بدتر تا کرد . بیکار شد و بیپول و – تنها که همیشه بود – و تنهاتر . نمیدانست با خودش چه کند . باری بود مانده بر دوش خودش . بیمار که شد تتمهی طاقتش را از کف داد و لبخندش شکسته تر و مختصرتر . پوزخندی شد کنار دهانش .
دیسک کمر داشت که مدتی طولانی زمینگیرش کرد . میدید که من سخت دلواپسم . دلداریم میداد و هیچ به روی خودش نمیآورد . کمی که بهتر شد ( طبیبی از دوستانش در بیمارستان خواباندش و برای معالجه دست و پایش را با تسمه میکشید ) , باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع کرد . زنگ در را که میزد دیگر چارچوب در را پر نمیکرد . اما همچنان کیف گندهاش روی شانهی راستش بود و لبخند کج بیحوصلهاش کنار لبش . با مهربانی نگاهم میکرد – عینا همینطوری که در عکسش دارد نگاه میکند – و من با نگرانی کمر منحنی ماندهاش را نگاه میکردم و میگفتم هنوز که کجی ؟ او هم به زور کمرش را صاف میکرد و راست میایستاد و دستانش را باز میکرد و میگفت : خیلی هم صافم !
اما نشاط زورکیاش ناپایدار بود . به حرف که میافتاد کم کم نگرانیهایش را بروز میداد . از زمینگیر شدن و تنهایی و بیپناه ماندن سخت واهمه داشت – مگر من نداشتم یا ندارم ؟ – اما چه تنگ حوصله و شکننده شده بود . چنان هیبتی به تلنگری بند بود . با هیچ شرارت و شوخی و دلقک بازییی نمیتوانستم بخندانمش .
این اواخر رفت در بلندیهای «درکه » اطاق مختصری کرایه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گندیدهی شهر به کوهستان پاکیزهی لطیف گریخت . رفقای همیشگیاش را دیگر کمتر میدید و به چندتایی آشنا و هم اطاق و قهوه چی همان حوالی دل خوش کرد . روزهای آخر زده بود به سرش که فیلمی بسازد از کار دسته جمعی مردم آنجا که نهر کشی میکردند . کارش را بعد از مدتها با چه شوقی شروع کرد و به چه سختی . اما به هر حال شروع کرد .
همه چیز داشت درست پیش میرفت که یک مرتبه پرید و حوصلهاش سر رفت . دیسک کمر و بیپولی و تنهایی هم علاوه شدند . دویست تایی قرص خواب را یکجا بلعید و یک شیشه سم نباتی هم رویش سرکشید و رفت توی رختخوابش به انتظار آن خواب طولانی تاریک و بیرویایی فرو رفت که هیچ نیازی به پیشواز رفتنش نیست و دیر یا زود , به تانی یا به تعجیل , خود خواهد آمد و حضور قطعیاش را با گذاشتن دست تیره و سنگینش بر صورت ما اعلام خواهد کرد .
وقتی میشستندش همچنان یلی بود کوه پیکر , با غرور و هیبت و آرامش تمام دراز کشیده بود و پروایی نداشت از اینکه دست غریبهای جابجایش کند .
انگار که در خواب بود و در خواب ماند . وقتی مهدی کفایی در تابستان سال 1365 مرد , 38 سالش بود .
*
گوشهی سمت چپ میزم عکس سیاه و سفیدیاست از پییر اوگوست رنوار, نقاش فرانسوی , متولد 1841 و درگذشته به سال 1919 میلادی از میان همهی نقاشانی که دوست دارم تنها عکس او را روی میزم گذاشتهام . او , که همیشه ستایشگر سرخوشی و خوشدلی و زیبایی بود , که همهی عمرش را در ستایش لحظههای لطیف و شادمانه , گذراند . نقاش سادهای که کارش را با ترسیمد ر نقشهای تزئینی روی ظروف چینی آغاز کرد و از راه این کشف و شهود , چنان شیفتهی هنر نقاشی ماند که تا به آخر عمر قلم مورا از دستش رها نکرد . لطف را با رنگهای درخشان روی بومهای سپید دوبارهسازی کرد, با شگفتی به گلها و میوهها و آدمها خیره ماند و مشتاقانه , مانند کودکی به صید پروانهای, بازی نور و سایه را روی پوست دختر بچهها دنبال کرد .
هر اثرش تلالو صدفهای هفت رنگ را یافت و چنان مالامال از شیرینی و حس شد که اثر هر ضربه قلمش بر بوم , به نشت قطرههای عسل بر سطح شیر درون فنجان صبحانه تبدیل شد .
هربار تماشای عکسش , برایم حادثهای یگانه و شگفتانگیز است . این عکس را در سال 1914 گرفتهاند . پنج سال پیش از مرگش. در این عکس, پیرمرد هفتاد و سه ساله, با جبروت تمام روی صندلی چرخدارش نشسته است . کت یقهدار ضخیمی که تا زیر گلویش دگمه میخورد بر تن دارد و کلاه کپی چهارخانهای بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سرش ایستاده است و دست چپش , به نرمی , شاهی او را لمس میکند .
پیرمرد با دقت و وقار مرا نگاه میکند با ابروانی بالا کشیده و دهانی فشرده که زیر سبیلی بلند پنهان شده است .
انگشتان دستانش مفلوج و کج و معوج درهم پیچیدهاند و به پنجههای درهم تنیده پرندهای مرده میمانند . بیست سال آخر عمرش را دور از پاریس گذرانده است و در سراسر آن درد شدید آرتروز و روماتیسم را بر دستان و انگشتانش تحمل کرده است . بیماری لاعلاجش انگشتانش را چنان منقبض میکند و درهم میتاباند که میدهد قلممو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غریب است ! این که بسیاری از زیباترین و درخشانترین نقاشیهایش را در همین حال و روز تمام میکند . (قلم را میگذارم و از جایم برمیخیزم تا کتاب نقاشیهایش را بیاورم و تماشا کنم : چهطور میشود آثاری چون » شبان» , » قضاوت پاریس » , » گابریل با پیراهن قرمز » یا » بانوی کنار چشمه » را در این » در عین رنج و بیماری و ناتوانی » نقاشی کرد ؟ یا آن نقاشی بسیار جذاب و لطیف » دختر با ماندولین » را درست در سال مرگش , در سال 1919 )
اوهمهی جانش را برای کارش گذاشت . میخواست جهان را به نقاشیهایش شبیهتر کند و نه بر عکس! دوست داشت صورت پسر کوچکش ژان را – که بعد کارگردان بزرگی شد – شبیه دختر بچهها بکشد و نمیگذاشت موی سر پسرک را کوتاه کنند ! مدلهایش را رها نمیکرد و از این شهر به آن شهر , همراه خانوادهاش میبردشان . مدتها گابریل را به للگی و پرستاری ژان واداشت , همه دنیا را برای نقاشی میخواست . پیرمرد جوهر صلابت بود , بیهوده نیست که چنین چالشگر مرا نگاه میکند و انگشتانش را – که انگار از سوزش فرو رفتن میخ صلیب در هم پیچیدهاند – با غرور تمام به چشمم میکشد . میداند که دستانش چقدر شبیه دستان از درد تیر کشیده و چنگال شدهی نقاشی » مسیح مصلوب » , کار ماتیس گرونه والد آلمانیِ قرنِ شانزدهم میلادی است .
دستهای رنوار – که هر مفصل انگشتش به درشتی گردویی متورم شده است – «ستیگماتا» , یا نشانهی ایمان عظیم اوو به خلاقیت و پویاییست . ایمانی که تحمل هر رنج طاقت فرسایی را مقدور میکند . که معنا و توجیه کنندهی حضور آدمی بر روی زمین است . که لحظههای سخت را بر دیگران نرم و سهل میکند .
پییر اوگوست رنوار , وقتی که مرد 78 سالش بود .
*
کسی که خودش را میکشد , میخواهد زندهها را تنبیه و تحقیر کند و دلشان را بشکند . به این خاطر است هر بار که عکس مهدی کفایی را تماشا میکنم دلم میشکند . میبینم که او خجول و مهربان دارد میخندند و دستانش را در جیب شلوارش ( که از طرز قرار گرفتن جیبهایش باید بلوجین باشد فرو کرده است .) میپرسم نمیتوانستی صبورتر باشی ؟ میتوانستی ؟
پاسخ خودم را جستجو میکنم . اگر پیرمردی در حوالی هشتاد سالگی , بتواند رنجور و ناتوان , قلم مو را به دستش ببندد و با چشمانی تار شده , بی هیج تلخی یا کینهای پوستهای شاد و جوان را نقاشی کند و به ستایش جریان سیال و پایان ناپذیر زندگی بنشیند و تاوان رنج خود را از دیگران نطلبد و مردمانی را که انگشتان چالاک و کشیده دارند تحقیر و تنبیه نکند , پس میشود کمی کجتر راه رفت و قدری درد کشید چندی هم با قناعت و فقر و شکست زیست .
نباید کسی با مرگ عمدی خود , دل دوستانش را بشکند , پهلویشان را خالی کند و از درون عکسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان کند و برای ابد تنهایشان بگذارد .
*
هر چه بیشتر عکس رنوار را تماشا میکنم , آسودهتر میشوم , رنجهای ناچیز من در پیش روی دستان و انگشتان او رنگ میبازد , بیبها میشوند و معنایشان را از دست میدهند , میفهمم پیروزی در » ماندن » است .
چراغ را خاموش میکنم و میروم تا بخوابم .
****************************
بالاخره نشستم تایپش کردم . گفته بودم که , یکی از همین روزها!
این نوشته را اولین بار همان دیماه 1369 در 17 سالگی خواندم . خیلی دوستش داشتم , خیلی دوستش دارم . یادم میآمد همان وقت هم دلم میخواست دو بخش آخر یادداشت در کار نباشد , فقط شرح دو عکس باشد بدون قضاوت و نتیجه گیری . حالا هم !همان وقت هم فکر نمیکردم کسی که آنطور میرود میخواهد دل دوستانش را بشکند و آنها را تحقیر و تنبیه کند ؛ حالا هم ! فقط اینقدر میدانم کسی که کلک خودش را میکند بیشتر از هر چیزی میخواهد که نباشد یا نمیتواند باشد یا نمیشود که باشد … نمیدانم .
نمیدانم چند نفر از شما این را به وقتش خواندهاید نمیدانم چند نفرتان دوستش داشتهاید . این نوشته بعدتر در کتابی به نام » خوشیها و حسرتها » که مجموعه یادداشتهای آیدین آغذاشلوست چاپ شد . بدون عکس البته . یک طور بدی ناقص است . فکر میکنم وقت خواندش گاهی باید نگاهت روی عکسها سر بخورد . باید وقت خواندن این یادداشت عکسها هم دم دستت باشند .
…
ما هیچ جا نیستیم . روزگارِ ما هیچ جا ثبت نمیشود , هیچ کتابی نیست که حال و روز ما را روایت کند , همانطور که هستیم نه آن طور که مجوز میگیرد برای چاپ ! هیچ تصویر ثبت شدهی مجوز داری نیست که آدمهایش شبیه ما باشند , ادبیات رایجشان مثل ما باشد , دغدغههایشان شبیه ما باشد ! روزگار ما گاه بین خطوط ترانههای بیمجوز نوشته میشود , همان ترانههایی که همتی و حمایتی نیست تا بهشان صدا بدهد ! مگر به ندرت آنهم با خونِ دلِ پاره پاره و داغان به قیمتِ جلایِ وطن از زیرزمینِ وطن . دوستان مهاجر ما -همانطوری که زندگی میکنند – هیچ جا تصویر نشدهاند … اینکه چهطور صبحشان را با تنلرزهی اخبار اینجا شروع میکنند اینکه شب چهطور سرهای در حال انفجارشان را به بالین میگذارند اینکه چهطور بین اینجا که دلشان بابتش همینطور آویزان است , و آنجایی که باید با قواعدش تلاش کنند تا دیده شودند و موفق باشند , توازن برقرار میکنند , اینکه چه پوستی ازشان کنده میشود … بلایی که دههی شصت سرِ ما آورده با همان مختصات هیچ جا تصویر نشده . عاشقیتهای ترسخوردهی ما هیچ جا نیست … این روز گذران قسطیِ نیم بند ! بیمهای فراوان و امیدهای اندک, امیدهای نا امید . درد و دوریهایمان , دلتنگیهایمان , افسوسهایمان خوشیهای گاه به گاه اتفاقیمان , خوشبختیهایی خودمانی که پایش جان گذاشتهایم با عرق جبین به رنج خویش پیدا کردهایم با چنگ و دندان نگه داشتهایم , بدبختیهایی که آوار شدهاند چه علیرغم تلاشمان چه از سر یک لحظه غفلت … هیچ کجا نیستند اینها , همانطوری که از سر میگذرانیم نه آن طور اجازهی تصویر و نشر میگیرند… شصت و هفت ! هشتاد و هشت …در محاسبات رسمی این جغرافیا انگاری اتفاق نیفتاده .
دو ماه است که اندازهی بضاعتم با هم وبلاگ میخوانیم , خسته نشدهام , خسته نمیشوم … واقعن بیشتر وبلاگ میخوانیم واقعن بیشتر وبلاگ مینویسند , بیشتر مینویسم … واقعن وبلاگ نوشتن را از سرگرفتهاند … واقعن با خودشان دو دوتا میکنن که از سر بگیرند یا نه … واقعن میگویند دلشان برای صفحههایشان تنگ شده . این تنها جایی است که ما ثبت میشویم همانطور که هستیم یا دست کم همانطور که خودمان دلمان میخواهد دیده شویم … اگر ماسک است , خودمان انتخاب کردهایم , کسی نداده دستمان که بگوید سرمان را چقدر کج یا راست بگیریم وقتی جلوی صورتمان میگیریمش
. همهی اینها را گفتم که بگویم قدراین صفحهها را بدانید . بدون سردبیر بدون ممیزی تنها جاییست شاید که روزگارمان را همانطوری که هست ثبت میکنیم . اینکه ایرانی بودن -کاری به افتخار و شرمساریاش ندارم – چقدر سخت است! ثبت این جان کندنِ مداوم کم چیزی نیست .
…
صبح وقت شستن دست با خودم فکر میکنم یادم باشد, رفتم بیرون مایع دستشویی بخرم . دارد تمام میشود . کسی میگفت اگر خمیر دندان خارجی مصرف میکنید , ذخیره کنید نایاب و گران میشود , فکر کنم راست میگوید , همین داروخانهی سر کوچهی ما مدتیست نخ دندان اورال بی ندارد , وقتی متعجب گفتم رنگ مو از دو هفتهپیش تا الان چه گران شده , گفت سری بعدی گرانتر هم میشود , بیشتر بخرید. خانوم اپیلاسیونی میگفت تامپون هر جا دیدید بخرید خیلی کم شده, اصلن نیست .تابستان و فصل استخر میمانید معطلها ! مادرم میگوید پودر دارد گران میشود میروی خرید یادت باشد حسابی بخری ! اصلن شوینده پاک کنندهی خانه تکانی را بخر , ردیف حبوبات شهروند را نگاه میکردم هی نگاه کردم هی باورم نشد, لوبیا چیتی 900 گرمی سه هزار و هفتصد تومان ! یکی از همین وبسایتهای خبری نوشته بود قیمت وسایل خانگی به زودی رشد چشمگیری خواهد داشت , دلنگران خواهرم میشوم که دارد ریز ریز وسایل خانهاش را جمع میکند ! هر روز با هم قیمت سکه و طلا را چک میکنیم میگوید من چه خاکی به سرم بریزم آخر ! هر روز در این مورد صحبت میکنیم هنوز در مورد خاک مورد بحث به نتیجهی نهایی نرسیدهایم . آن آقای موتلفه گفته تا شش ماه دیگر قحطی میشود . خانمی میگفت ذخیره کنیم . مادرم نگران میپرسد , برنج داری ؟ آن یکی میگفت حیف که آجیل شب عید را نمیشود الان خرید, بیات میشود . من باز فکر میکنم یادم باشد مایع دستشویی بخرم , دارد تمام میشود .
مکالمات / گفتگو با اکبر رادی / صفحات 16 تا 23
پی نوشت : » دوعکس / آیدین آغداشلو » را هم یادم مانده , یکی از همین روزها !
پیش به سوی اسکار
…
…
سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش میدهد که همینطور یک سر میخواند
بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی
بعد فکر میکند میتواند همین الان بنشیند آن رسالهی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جانش, هم میخواهد بنویسدش خلاص شود هم میداند گیر میافتد توی سیاهچاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برایتان میگوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ میگویند که همه چیز را حل میکند , هیچ چیز را حل نمیکند. اما یک کار مهمی میکند ! حالیت میکند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزندهی موذیانهاش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن میگذارد توی دامنت ! پس حالا که داریشان حالا که هستند بهشان, به عاطفهای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکنشان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان میگیری که کمکت میکند با همینها زمستان را سر کنی , دوام میآوری… دوام میآوری ! آن یک مشت ماهیچهی رنجورِ تپنده تنگیِ جایش را تاب میآورد
بعد
من هنوز روی دور پر حرفیام اعتراف میکنم از دیروز همین موقع آرامترم . شاید چون الان هیچکس اینجا نیست که مجبور باشد دست کم وانمود کند که گوشش با من است
بابا یک سری عکس کنار گذاشته بود نشانم داد, گفت ببر برایم اسکن کن بفرست برای دوست قدیمی . گفت دوست قدیمی اینبار تلفن که زد اول گفت سلام بعد گفت این را گوش کن و برایم از روی کامپیوترش آهنگ کام توگدر بیتلز را گذاشت … این را که گفت بغض نکرد با منبسط ترین لبخندی که این اواخر ازش دیدهام گفت وقتی آهنگ تمام شد گفت بگو هر چه میخواهی برایت پخش کنم بابا گفت پنی لین را میخواهد توی دلم گفتم یادم باشد یک منتخب بیتلز برایش ببرم عصرها سر کار گوش کند کیف کند همانهایی که با دوست قدیمی روی صفحههای سی و سه دور گوش میکرده یواشکی دور از چشم بزرگترهایشان آبجو میخوردند سیگار چس دود میکردند . حالا بابای من یک کسی را دارد که کارت تلفن بخرد حساب کند اختلاف ساعت را حواسش باشد که ویکند آنور آب باشد حتمن, بعد تلفن بزند ساعتها جوانیاش را , بالا پایین کردنهای خیابان شیک را در روزگارِ دور با کسی مرور کند که همراهش بوده . نمیدانید برای بابای بیکس من اینها یعنی چه ! یعنی اتصال با رشتههای گم شده از زمانی دور که هیچکس اطرافش نبود تا وقتی خاطرات روزگار طلاییاش را مرور میکند دقیقن بداند دربارهی چی دارد حرف میزند . یک طور خوبی دلم سبک میشود بابت این اتفاق خجسته در شصت و دوسالگیاش
طرفهای ده صبح زنگ زدم که دارم میآیم وقتی رفتم فسنجانِ مامان قل میزد برشهای ماهی نمک و فلفل و گلپر زده منتظر غلتیدن در ماهیتابه بودند به ارواح پدر و مادر و همینطور برادر ناکامش قسم خورد, من زنگ زدی رفتم این حوالی ماهی سفید گیرم نیامد اینها کفال است ببخش مادرجان تی شکمه ره بیمیرم ایلاهی * . بعد من اشتها نداشتم یعنی اصلن نمیتوانستم چیزی بخورم چون هنگ اور بودم و رویم نمیشد بگویم . گفتم بگذار فسنجان سر فرصت سفت شود کیفش بیشتر است بعد هی آب خوردم تا بشود بنشینم سر سفره . اما اخر دستم رو شد باقیماندهی خورش را داد بیاورم خانه دو برش ماهی سرخ نشده هم گذاشت تاکید کرد ناهار امروز ترتیب شله پلا را خودم بدهم باربد آمد بخوریم بعد حتمن بهش زنگ بزنم گزارش بدهم که به اندازهی کافی هم کیف کردم هم سیر شدم . گفتم چشم
مامان که عصر خوابید بابا برایم هر چه را که روی فلش مموری از بیبی سی فارسی , خودش ضبط کرده گذاشت ببینم , یعنی گفت یک کشفی کرده این اواخر که توش یک سورپرایز هم برای ما دارد . گفت این دختر میخواند اصلن آدم یک طوری میشود گذاشت دیدم سپیده وحیدی را میگوید . البته میخواست نوازندهی دف آن اجرا را نشان ما دهد, کیف کنیم . گفتم من فقط یک دانه آهنگ از این دختر شنیده بودم به طرز غیر قابل باور و غیر منتظرهای کیفور شدم اصلن به وضعیتی . بعدش برایم آهنگ مارک آنتونی و پیت بال را گذاشت گفت ببین چقدر قشنگ است . گفتم من هم دوست دارم برای باربد هم آهنگ جدید برو بکس را گذاشت بالاخره کامل دیدیمش . البته من کماکان تمام مدتی که اینها را نشانم میداد هم داشتم حرف میزدم . اصن من نمیدانم دیروز چه مرگم بود حتی الان هم نمیدانم چه مرگم است دقیقن اما یک مرگی ام هست حتمن . فقط حرف نمیزنم خیلی هم فحش میدهم آخر باربد به من تذکر داد که اناهیتا حرفِ بد ؟ بعد ازش عذر خواستم وبه بابا گفتم این روزها آدم اگر فحش ندهد حُکمن میمیرد . با هم به این نتیجه رسیدیم که دولت دهم مثل این شیلنگهایی که سرش یک چیز فوارهطوری دارد , روی چمن پارک ها تپ تپ میچرخد تا به همه جا آب برساند, در جمیع جهات ریده . کی و چطوری قرار است آباد شود ؟ بابا گفت میترسم به عمر باربد هم قد ندهد . گفتم من هم ! همینطور که حرف میزدم بابا یک سنگ انداز و یک گردالی آورد داد به باربد گفت آخرین بار که رفته رشت در یک مغازهی صنایع دستی اینها را دیده و اصلن دلش لرزیده . اسباب بازیهای بچگیشان بوده . به باربد توضیح داد که سنگ انداز را نگه دارد فقط بعد گفت ما ان وقت گنجشک میزدیم بعد یواشکی گفتم خیلی خوشمزه بود من چپ چپ نگاه کردم که بابا حرفهای بد رفتاری با حیوانات نزن باربد گیح نگاهم میکرد مجبور شدم توضیح بدهم که این ها قصد بدرفتاری نداشتند اصلن اصول بازی و سرگرمی فرق داشت بعد بابا از آغوز بازیهایشان برایش تعریف کرد و یک عالمه چیز دیگر . بابا که تعریف میکرد من فکر میکردم کلن چرا همه چیز یک طور دیگر بود؟ حتی زمان ما هم یک جور لمس و کلنجار با طبیعت توی بازیهایمان بود . یادم آمده آن وقتها ما خودمان که به بچه میگوییم گل جاندارد نباید بکنیاش باید مراقبش باشی همین یاسها را که من نمیدانستم بهش میگویند پیچ امینالدوله و تا همین اواخر خیلی جدی فکر میکرد پیچ امین الدوله اسم یک مکان و گذر است را میکندیم . از زیرش سعی میکردیم بین پرچمهایش آن را که سرش سبز است بعدتر توی مدرسه فهمیدیم مادگی گل است بکشیم بیرون یک قطره شیرهی ته آن را بخوریم . اگر یاس سفید بود شیره شیرین و کم بود اگر یاس به زردی میزد قطره درشتتر بود اما قدری به ترشی میزد … آیا به اندازهی کافی خوراکی نمیخوردیم ؟ آیا مرض داشتیم ؟
من یک طورِ بدِ خوبی پر حرفم . فکر میکنم یک طور اضطراب دارم که بیشکل است . همهی حرفهای مهمم مانده . دیوانهی ملیحیام بعد سرم هی درد میکند . یک هفته است سرم درد میکند آخر شبِ دیشب خانوم برادر فرجام دو تا قرص مسکن بهم داد قدری آدم شدم . هان بله آخر شبِ دیشب آنجا بودم چون تولد خانوم برادر فرجام بود . یک دخترکی است یازده دوازده سالی از من کوچکتر و مهربان که من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم . دیماهی دوست داشتنیای است . قبلن گفته بودم ؟ من پاییز را خیلی دوست دارم خیلی زیاد اما فکر میکنم برای دنیا آمدن دی, مهر و اردیبهشت بهترین ماههای سال هستند شاید چون زیبایی بینظیری دارند . دقت کردم یه طور بیعلت بی دلیلی متولدین این ماه را اصلن یک طوری دوست دارم که دست خودم نیست . یا دست کم اینطور است که بهشان یا پشت سرشان عاطفهام را یک طوری ابراز میکنم که وقتهای دیگر نمیکنم . همین الان در همین لحظه یادم آمد آن بچههم که این مهر نه مهر قبلی رفت, اردیبهشتی بود ! همان بچه که من وقتی خیلی خودمم نمیدانم یکهو چطور میآید خودش را میچپاند توی نوشتههای من . آاااااخ
من سعی میکنم کمتر حرف بزنم ور ور کردم . خودم میدانم . باید بیایم تند تند یک چیزهایی را توی این هفته برایتان بگویم . یک سری سفارش است . یک سری وبلاگ است که میخوانم حتمن شما هم میخوانید اما میخواهم بیایم تاکید کنم که بخوانید . چند تایی هم نوبرانه تازه از تنور در آمده دارم میخواهم آشنایتان کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی میخواهم بنویسم دربارهدلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک نوشتهام آناهیتا یادت نرود رسالهی دلتنگی را چسباندهام آن گوشهی کناریِ یخچال که فقط خودم میدانم کجاست که یادم نرود … یادم باشد حتمن آن چند صفحه کتاب مکالمات اکبر رادی را اینجا تایپ کنم مخمل که آن پایین کامنت گذاشته هم یک روزی به بابایش تلفن کند برایش بخواند یا صدایش را ضبط کند برایشان بفرستد سر فرصت برای خودشان چای بریزند به صدای مخلمل گوش کنند که برایشان کتاب میخواند . یادم باشد «دو عکس/ آیدین آغداشلو» را تایپ کنم اینجا بگذارم و هم بفرستم برای صفحهی شخصی ایشان در فیس بوک هر چه گشتم این متن هیچ جا روی اینترنت نبود که نبود! احساس می کنم این رسالت برعهدهام است آن نوشته را به محتوای فارسی وب اضافه کنم . یادم باشد یک سری از یادداشتهای گودرم را اینجا بگذارم حتمن . اگر اینترنت ملی شد , مینشیم سر پروژهای که همیشه توی سرم است . بهتان نگفتم! یک روزی بالاخره مینشینم تمام جراتم را جمع میکنم یک داستان بلند طنز مینویسم درمورد آدمهای اطرافم . اگرجرات این را نداشتم دست کم حتمن یک قصهی خوشگل طنز دربارهی تفاوتهای بنیادین مادرم و مادر فرجام مینویسم و همین طور تفاوت در جهانبینی دوخانه . یک چیز خوبی میشود میدانم, از وقتی «عطر سنبل عطر کاج » را خواندم دلم میخواهد اینکار را بکنم . یعنی بضاعت من شاید شاید شاید اینقدر باشد . احترام خانوم جزایری دوما سر جایش ولی من عمرن عرضهی گلی ترقی بودگی ندارم . دارم حد و سطح خودم را باور میکنم . این را هم بگویم و بروم . یک اتفاق خوبی در من افتاده هفتهی پیش فرجام رفت برای کسی گل بخرد ما توی ماشین بودیم ( بعله فرجام آنقدر تنهایی خوب گل میخرد که با خیال راحت میتوانی بنشینی توی ماشین و لذت سورپرایز شدن با یک دسته گل زیبا را از دست ندهی به جای اینکه با نگرانی هی به آقای گلفروش سفارش کنی این کار را بکن آن کار را نکن ) داشتم میگفتم ما این ور خیابان توی ماشین بودیم من نگاه میکردم سرک کشیدم توی گلفروشی بعد دیدم کنار گلفروشی یک لوازالتحریر فروشی بود که روی شیشهاش یک کاغد چسبانده بودند که تقویم نود و یک رسید . لحظهی اول ذهنم جواب نداد نود و یک ؟ چه زود ! من اینطوری ام یک وقتهایی فصل ها را گم میکنم مثلن یادم میرود منتظر فصل سردیم یا گرم! قرار است تابستانی بپوشیم یا زمستانی . در آن لحظه شاید چون گل ها را نگاه میکردم ذهنم خیلی تابستانی و گلباران بود بعد یادم آمد خب اول زمستان است الان. نگاه کردم دوباره به کاغد برای اولین بار گفتم خب ! همین . این خب همین قدر که هیج طور بدی نبود خیلی خوب بود ! نه از سر بیتفاوتی بود نه همین است که هست . یک صلحی تویش بود و افسوس نبود و این خیلی خوب است
* اعتراف میکنم دلم خواست در اینجای نوشته ادای میچکا کلی را دربیاورم عین جملهی فارسی / گیلکی مادرم را نقل کنم . اصلن هم از این کار خجالت نمیکشم حالا که اعتراف کردهام
رفیق سبک وزنم جواب سوالم در نوشتهی پایینی را داده . همچین رفقایی داریم ما . نمیگذارند سوالت بیجواب بماند.
آغوز : گردو
سنگ انداز : تیرکمان
گردالی : فکر میکنم یعنی فرفره از این مخروطهای چوبی که روی نوک میچرخد
پیام شخصی : ای کسی که عقت گرفته بود از نوشتهی قبلی , جلوی جفنگ نوشتنم را نمیتوانم بگیرم اما خیلی سعی کردم بخاطر گل روی تو کمتر » بعد » بنویسم .
هذیانهای صبح جمعه
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم
بعد از هزار سال کانالهای ایرانی را پایین بالا میکنم بلکه جایی را پیدا کنم ویدیو کلیپِ جدید » برو بکس » را نشان دهد این بچه بتواند یک وقتی بین سر و همسر بگوید این را دیده, بلد است , ضایع نشود. رفقایش مسخرهاش نکنند بس که در این خانه با ما دارد آلترناتیو و تلفیقی و از همین دست , گوش میدهد. اینهام که نباشد دارد با من و ابی داد میزند » شبزده برگرد …».
یک کانال اتفاقی پیدا میکنم دارد هری پاتر هفت بخش دوم را با زیر نویس فارسی نشان میدهد . طبعن یادم میرود دنبال چه میگشتم . طبق یک قراره نانوشته هروقت , هرجا, هرکدام از هریپاترها را نشان دهد, از هر جای فیلم که باشد مینشینم میبینم … زیر نویس فارسی دارد گاهی نگاهم میافتد آن پایین تند تند یک نواری زیرِ زیرنویس در حال حرکت است , محصولاتی را تحت عنوان مجیک یه چیزی تبلیغ میکند , فکر میکنم یک ربطی به هریپاتر باید داشته باشد با کمی دقت میبینم اینطور که میگوید به یک چیزهایی فوریت میبخشد , یک چیزهایی را به تاخیر میاندازد دو تا کار دیگر هم میکند من ذهنم البته کنار مفهوم سرعت و تاخیر با هم میماند . همان وقت رون و هرماین با هم با دندان آن مار عظیم الچثه جامی که از صندوق بلاتریکس در گرینگوتز برداشتهاند از بین میبرند. بعد بلافاصله هم را قرار است ببوسند که این شبکهی خیلی ماخوذ به حیا تشخیص میدهد بناید این لحظه را ببینیم … مات میمانم که تو داری ابزار گُشنی کردن را تبلیغ میکنی آن پایین , بعد چطور این صحنه را سانسور کردی ؟!… بینندهی نوجوان و کم سواد که چشمش به زیر نویس است تبلیغ تو را میبیند, بعد چرا نباید ببیند برای اولین بار دو نفر بعد از هفت سال و کش و قوس هم را میبوسند ؟… بعد فکر میکنم چرا هر مرجعی وقتی ریش قیچی دستش است برای ایرانی جماعت تشخیص میدهد یک چیزهایی را نبیند ؟
این جور وقتها که نگاه از بالای قیم مآب سنگینی میکند دلم برای خودمان میسوزد , برای بیکسیمان . برای بیپناهیمان . مثل همین روزها که زمزمهی اینترنت ملی هول توی جانها انداخته … یعنی این آخرین روزنه هم دارد از دست میرود؟
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم .
…
تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظههای آخر زندگی آمادئوس افتادهام توی تخت همینطور عرق میکنم . لابهلایش سرفهی خشک . باورم نمیشود خودم را خیلی وقت است اینقدر مریضطور ندیدهام … غلت میزنم بین خواب و بیداری خیالم میرود توی آشپزخانه, مانده بستهی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بستهی سینه را , سینه را ترجیح میدهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمیآید ذائقهام از کی تغییر کرده… غلت میزنم میروم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفهی اینور خشک شود … توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت میزنم عرق میکنم از صدای سرفهی خودم بیدار میشوم . گرسنهام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم میبرد خواب که نه بیهوش میشوم از شدت ضعف … وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیدهاند , آنقدر طبقه طبقه مسخره بالا میرود که فکر میکنم چند شاخه میلگرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم میتوانیم تفریحی وسط بالا انداختنهای لیوانمان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمیبفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمیکند… همین همسایهی بالاسری ما از صدای ساز باربدک مینالد, من هم هر وقت صندلیاش را کنار میکشد پشت میز مینشیند یا غذایش تمام میشود, بلند میشود, میفهمم . حتی میتوانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . اینها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه درآمد , کلن اینطور چیزها را نمیگویم, نمیفهمم مردم از کی یاد گرفتهاند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! اینقدر دلم میخواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ … باز غلت میزنم خواب میبینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم … کابوسش تا دنیا دنیاست با من میماند انگاری … همیشه مینالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار میشوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان میدهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمیآید اصلن … عرق کردهام هیکلم میلرزد همینطور مثل سگ … فکر میکنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر میلرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایهی کناری با تار «ای ایران » میزند. با خودم فکر میکنم روانتر از ماه پیش همین موقع میزند … میآیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال میکنم فکر میکنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! … باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپختهام اضافه نشده گرم میکنم یک بشقاب سالاد درست میکنم عدسی را میریزم کنارش , رویش نارنج میچلانم میگذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر میکشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز میخوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم …




بیان دیدگاه