آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by فرجام on ژانویه 28, 2012
  

 

ما آدم‌های روزگارِ بد شده‌ایم، گرچه آدم‌های بدِ روزگار نبوده‌ایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دل‌تنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را می‌گویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خسته‌ایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصه‌های‌مان را می‌گوییم تا هم‌غصه‌ای پیدا کنیم؟ که بغض‌های‌مان می‌شکند پیِ شانه‌ی غایبی؟ که فراقهای‌مان ناله می‌کند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمی‌گویم غمگین نباشیم. نمی‌گویم آن روز خوب همین پشت در است. نمی‌گویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال می‌کند غم را می‌شود پنهان کرد غم‌کشیده نیست. آن که فکر می‌کند هر بغضی را می‌شود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمی‌فهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پاره‌ای از جان‌مان از روزگار جلو زده، گوشه‌ای از ذهن‌مان در گذشته جا مانده و تکه‌ای از تن‌مان در امروز دارد تکه‌تکه می‌شود. ما تبعید شده‌ایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. می‌شود مگر غمگین نباشیم یا بی‌خیال شادمانی کنیم؟

اما گمانم می‌شود غم را تکثیر نکنیم. می‌شود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی می‌کند. می‌شود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کرده‌ایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینه‌های غمگینی شده‌ایم که نشسته‌ایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم می‌کوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم می‌آوریم. ما غصه را کاشته‌ایم در گلدانِ دل‌مان و پایش نشسته‌ایم و آبش می‌دهیم و تیمارش می‌کنیم تا ریشه کند و دل‌مان را ریشه‌کن کند. ما به غصه‌های دیگران‌مان نور می‌دهیم و بال می‌دهیم تا بپیچد به غصه‌های‌مان و تناور شود و زیر سایه‌اش گم شویم و تمام شویم انگار.

راستی اگر غصه مهار ما نمی‌شود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمی‌شویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموش‌مان نمی‌کند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچه‌ی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمی‌توانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگین‌تر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوست‌مان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمی‌کنید همیشه توی سایه و نیم سایه‌ها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، هم‌راه و رفیقی. چشم‌های نگرانی که از سایه نگاه می‌کنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه می‌کنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آن‌جا که می‌شود.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در خانه‌ی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آن‌ها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشم‌هایش که می‌خندد هنوز می‌شود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما هم‌خانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشته‌مان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کرده‌ایم و میان همه‌ی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانه‌ای زمستان را امیدوار سر می‌کنیم. همه‌ی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوباره‌ی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمی‌بارد. حتی اگر غمگین است. می‌بوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانه‌ات!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.