آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 11, 2012
من پر از کلمه‌ام . راه که می‌روم گاهی صدای به هم خوردنشان را هم می‌شنوم حتی . گاهی بی‌هوا از دهانم می‌پرند بیرون . گاهی می‌دوند می‌آیند نوک انگشتانم . انگشتانم برای تایپ کردن‌شان درد می‌کند اصلن . بعد جلوی خودم را می‌گیرم . چون یک کشفی کردم, وقتی این‌طوری می‌شود دلم نمی‌خواهد بروم سراغ مداد و کاغذ یا حتی صفحه‌ی ورد کامپیوتر , د‌لم ادیتور همین وبلاگ کوفتی را می‌خواهد یا دست کم یک جایی که یک دگمه‌ی پابلیش داشته باشد . به همین خاطر است مقاومت می‌کنم . از عادت کردن به بازخورد فرار کرده‌ام اما الان احساس می‌کنم این وضعیت نشان‌دهنده‌ی اولین مراحل ابتلاست . شاید هم اصلن خودِ ابتلاست و من به خودم لطف دارم که می‌گویم اولین مراحل , این بد است . باید جلویش را گرفت . نوشتن برای نوشتن را دوست‌تر دارم و همیشه بیشتر پسندیده ام … حالا نیایید به من بگویید اصلن مگر تو چه می‌نوشتی حالا ! … هر کسی پیش خودش یک حساب و کتاب‌هایی دارد . این روزها حتی این برایم سوال است که آدمیزاد آن طور که است را می‌نویسد یا سعی می‌کند آنطور می‌نویسد باشد ؟ واقعن کدام ؟ من از افتادن در دامی که خودم می‌شناسم می‌ترسم … این ها را گفتم که بگویم این روزها جلوی نوشتن پست‌های سی و دو اینچی را می‌گیرم . حتی می‌توانم در مورد درز دیوار جفنگ ردیف کنم . که نمی‌کنم . بعد متوجه شده‌ام به جایش جفنگ می‌گویم . اما بدون اخم! یک جور خُل مِلوی خوبی‌ام . با کلمه‌ها کلنجار می‌روم جلویشان را می‌گیرم تا یک راه آبرومندی برای بیرون ریختن پیدا کنند . سر آرامش باهاشان ور بروی . خط بزنی , جابه جا کنی … مانده برسم به این مرحله فعلن نگهشان داشته‌ام انگاری اسیرشان کرده باشی تا اعتراف بگیری . وادارشان کنی به کاری که نمی‌دانی اصلن ازشان برمی‌آید یا نه ! اما نمی‌خواهی کوتاه بیایی . 
 
 
سال‌ها پیش یک استادی سر یک کلاسی رو به ما ردیف هنرجویانِ سیبیلوی مقنعه به سر که مطمئن بودیم دنیا را تکان می‌دهیم یک روزی, گفت جلوی خودتان را هیچ وقت نگیرید . هیچ وقت ! بنویسید , بعد یک کاری‌اش می‌کنید سر و شکلی می‌دهید که بشود ارائه‌اش کرد . فکر می‌کنم آن استاد پیش‌بینی این روزها را نکرده بود که ارائه این‌قدر سهل الوصول باشد … یک رفیق خیلی کاربلد دارم این روزها که می‌گوید یک چیزی مثل یک دفترچه‌ی یادداشت باید همراه آدم باشد تا تک جمله ها را بنویسد . هرچیزی که به نظرش جالب آمد . بعد بهشان نگاه کند ببیند وسوسه‌اش می‌کنند یا نه ! هیچ کس هیچ راهی برای وسوسه‌ی دائمی ندارد که بستر ارائه هم دارند به آسانی . این که چطور مهارش کنید . که زرد و سِری دوزی نشود نوشته‌هایتان . مجبورم یک راهی پیدا کنم . راهش سکوت است ؟ صبر است ؟ نمی‌دانم . فکر کردم شاید راهش شنیدن و دیدن و خواندن است اصلن . بعد متوجه شدم نه تحریک کننده‌تر است . فکر می‌کنم نکند این از اثرات ناشناخته‌ی آلوگی هواست ! مرکز کنترل یک چیزهایی را مختل می‌کند یا به پر کاری یک چیزهایی منجر می‌شود که همچین اوضاعی پیش می‌آید ؟! بعد این‌ها یک طرف ماجراست . بدی اش وقتی است که می‌افتی به حرف زدن . می‌بینی همین‌طور یک‌سر داری در و دیوار را به هم می‌بافی . اوائل هفته خیلی اتفاقی یک آشنای قدیمی را اندازه‌ی نیم ساعت دیدم . همین‌طور یک سر حرف زدم به سوالات سه کلمه‌ای اش جواب های 6 دقیقه‌ای می‌دادم . دست آخر وقت رفتن طبق معمول جوابی نداشتیم برای اینکه چرا هم را اینقدر کم و دیر به دیر می‌بینیم و چرا روزگار این‌طوری شده . دستهایم را گرفت همین‌طور تکان می‌داد و می‌گفت که چقدر از دیدنم خوشحال است . من نمی‌دانستم چطوری بگویم که من خیلی خوشحال‌ترم . می‌گفت خوب به نظر می‌آیم . گفتم بله خوبم . روزگار بدم را ندیدی! یک‌هو یک طور خوبی لپم را گرفت کشید , گفت همیشه خوب باش . یادم آمد روزگاری بود بایک دستم مراقب بودم باد دامن اسکاتلندی ام را نزند باز نکند . دست دیگرم محکم دست مردانه‌اش را گرفته بود عرض خیابان را می‌گذشتیم . یادم آمد در ده دوازده سالگی تنها دست مردانه‌ای بود که دستم را در خیابان می‌گرفت . خندیدم و گفتم چشم !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.