آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on ژانویه 8, 2012

سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش می‌دهد که همین‌طور یک‌ سر می‌خواند

بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی

بعد فکر می‌کند می‌تواند همین الان بنشیند آن رساله‌ی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جان‌ش, هم می‌خواهد بنویسدش خلاص شود هم می‌داند گیر می‌افتد توی سیاه‌چاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برای‌تان می‌گوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ می‌گویند که همه چیز را حل می‌کند , هیچ چیز را حل نمی‌کند. اما یک کار مهمی می‌کند ! حالی‌ت می‌کند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزنده‌ی موذیانه‌اش حتی یک چیزهایی را فقط  برای از دست دادن می‌گذارد توی دامن‌ت ! پس حالا که داری‌شان حالا که هستند به‌شان, به عاطفه‌ای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکن‌شان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان می‌گیری که کمکت می‌کند با همین‌ها زمستان را سر کنی , دوام می‌آوری… دوام می‌آوری ! آن یک مشت ماهیچه‌ی رنجورِ تپنده تنگیِ ‌جایش را تاب می‌آورد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.