…
سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش میدهد که همینطور یک سر میخواند
بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی
بعد فکر میکند میتواند همین الان بنشیند آن رسالهی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جانش, هم میخواهد بنویسدش خلاص شود هم میداند گیر میافتد توی سیاهچاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برایتان میگوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ میگویند که همه چیز را حل میکند , هیچ چیز را حل نمیکند. اما یک کار مهمی میکند ! حالیت میکند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزندهی موذیانهاش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن میگذارد توی دامنت ! پس حالا که داریشان حالا که هستند بهشان, به عاطفهای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکنشان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان میگیری که کمکت میکند با همینها زمستان را سر کنی , دوام میآوری… دوام میآوری ! آن یک مشت ماهیچهی رنجورِ تپنده تنگیِ جایش را تاب میآورد

بیان دیدگاه