…
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خستهایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصههایمان را میگوییم تا همغصهای پیدا کنیم؟ که بغضهایمان میشکند پیِ شانهی غایبی؟ که فراقهایمان ناله میکند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمیگویم غمگین نباشیم. نمیگویم آن روز خوب همین پشت در است. نمیگویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال میکند غم را میشود پنهان کرد غمکشیده نیست. آن که فکر میکند هر بغضی را میشود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمیفهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پارهای از جانمان از روزگار جلو زده، گوشهای از ذهنمان در گذشته جا مانده و تکهای از تنمان در امروز دارد تکهتکه میشود. ما تبعید شدهایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. میشود مگر غمگین نباشیم یا بیخیال شادمانی کنیم؟
اما گمانم میشود غم را تکثیر نکنیم. میشود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی میکند. میشود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کردهایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینههای غمگینی شدهایم که نشستهایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم میکوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم میآوریم. ما غصه را کاشتهایم در گلدانِ دلمان و پایش نشستهایم و آبش میدهیم و تیمارش میکنیم تا ریشه کند و دلمان را ریشهکن کند. ما به غصههای دیگرانمان نور میدهیم و بال میدهیم تا بپیچد به غصههایمان و تناور شود و زیر سایهاش گم شویم و تمام شویم انگار.
راستی اگر غصه مهار ما نمیشود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمیشویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموشمان نمیکند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچهی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمیتوانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگینتر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوستمان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمیکنید همیشه توی سایه و نیم سایهها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، همراه و رفیقی. چشمهای نگرانی که از سایه نگاه میکنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه میکنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آنجا که میشود.
همهی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در خانهی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آنها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشمهایش که میخندد هنوز میشود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما همخانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشتهمان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کردهایم و میان همهی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانهای زمستان را امیدوار سر میکنیم. همهی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوبارهی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمیبارد. حتی اگر غمگین است. میبوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانهات!
دو عکس
پیروزی بر رنجهای ناچیز
دو عکس
آیدین آغداشلو / مجلهی سینمایی فیلم / شمارهی صد / دیماه 1369
روی میزم پر از عکس مردههاست . مردههایی که زندگیشان را روی لبهی این میز کار و زیر نور تند چراغ رومیزی ادامه میدهند . در سکوت محض , در تاریکی , و درون ذهن من .
در گوشهی راست میزم عکس نیمتنهی مهدی کفایی, از میان قاب پلاستیکی سادهای تماشایم میکند . با لبخندی تام و تمام و صورتی شاد و بیخیال . پشمباف قهوهای رنگ یقه بستهای پوشیده است و دستهایش را در جیب شلواری که در عکس پیدا نیست فرو کرده, و آدم نامعلومی آرنجش را به شانهاش تکیه داده است . این همه سرخوشی و اعتماد و استقرار , حالا دیگر چه دور و غریب به نظر میآید .
*
مهدی کفایی را دوازده سال بود که میشناختم . کارگردان و فیلمساز تلویزیون بود و پیش از این کارش , در جوانی تن به هر شغلی داده بود . از پادویی تا کارمندی سازمان تربیت بدنی , تا کارمندی سد منجیل . سربازیاش را در شیراز , در هنگ چتر بازهای کلاه سبز گذرانده بود . پایش که میافتاد از هیچ کس باکی نداشت . شَری بود .
سینما و فیلمسازی را دوست داشت و دانشکدهی هنرهای دراماتیک را تمام کرده بود و مدتی هم دستیار سهراب شهید ثالث در فیلم طبیعت بیجان بود. ده سالی از من کوچکتر بود و ندانستم چطور شد که رفاقتمان اینطور سخت ریشه گرفت . رفاقتهای اینطوری به تماشای حرکت شهابی میماند در شبی تاریک و پر ستاره : یک مرتبه از جایی که انتظارش را نداری پیدا میشود و درجایی دوردست گم میشود , اما یاد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقی میماند .
عادت کرده بودم دائما ببینمش . زنگ در منزل را که میزد اندام تنومندش جارجوبهی در باز شده را پر میکرد . همیشه لبخندی شکسته گوشهی لبش بود و کیف گندهای روی کولش . زیر بینی درشتش سبیل پرپشتش به خاکستری میزد و موی زبر فنری و انبوه سرش به سفیدی . بیشتر دور خودش میچرخید و یا این در و آن در میزد . بیحوصلگی یک پسربچهی ده ساله را داشت . جوانیش داشت هدر میرفت و کاری هم از دست من برنمیآمد که اغلب راه حلم به صورت سخنرانیهای پند آمیز پر طول و تفصیلی بودکه درمیانهاش میدیدم چطور توجه و حوصله از چشمانش میرود و خسته میشود و مطلب را درز میگرفتم .
اما وقتی به حرف میافتاد میدرخشید . جوشش همهی آن آرزوهای غریب و امیدهای واهی از دست رفتهاش سر ریز میکرد . از آدمهایی که دوست داشت و فیلمهایی که میخواست بسازد میگفت . ( چندتایی فیلم کوتاه مستند برای تلویزیون ساخت که بینام و نشانی نمایش داده شدند – یا نشدند . اسم سازندهشان هم یاد کسی نماند ) رفیق باز بود و مهربان . ماجرا جو بود و همراه . بزرگواری بود که در دنیای کوچکی گیر کرده بود و گریز راهی هم نداشت . کل مایملکش یک کیسه خواب بود و یک ساک دستی و کتابهایی که هر وقت میخواست خلاص شود میفروختشان . نشانهی نسل پریشان احوالی بود با آرزوهای دو و دراز و مقدورات ناچیز , که خودش هم این را میدانست و تلخی این وقوف , طعم ذهنش را برگرداند . میدانست که فیلم ساختن آسان نیست . اما میتوانست بسازد . جاهایی که باید کمکش میکردند , نکردند . شاید هم درست نمیشناختندش . اینطور شد که در هم شکست . ( نوشتهام را که دوباره میخوانم میبینم وصفیاست کلی و دور از آدمی ناشناخته مانده که عیبی ندارد. میخواهم حق رفاقتی را بجا بیاورم که در ادای دینش سالها قصور کردهام )
در این سالهای آخر بود که شروع کرد با خودش بد تا کردن . و روزگار هم بدتر تا کرد . بیکار شد و بیپول و – تنها که همیشه بود – و تنهاتر . نمیدانست با خودش چه کند . باری بود مانده بر دوش خودش . بیمار که شد تتمهی طاقتش را از کف داد و لبخندش شکسته تر و مختصرتر . پوزخندی شد کنار دهانش .
دیسک کمر داشت که مدتی طولانی زمینگیرش کرد . میدید که من سخت دلواپسم . دلداریم میداد و هیچ به روی خودش نمیآورد . کمی که بهتر شد ( طبیبی از دوستانش در بیمارستان خواباندش و برای معالجه دست و پایش را با تسمه میکشید ) , باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع کرد . زنگ در را که میزد دیگر چارچوب در را پر نمیکرد . اما همچنان کیف گندهاش روی شانهی راستش بود و لبخند کج بیحوصلهاش کنار لبش . با مهربانی نگاهم میکرد – عینا همینطوری که در عکسش دارد نگاه میکند – و من با نگرانی کمر منحنی ماندهاش را نگاه میکردم و میگفتم هنوز که کجی ؟ او هم به زور کمرش را صاف میکرد و راست میایستاد و دستانش را باز میکرد و میگفت : خیلی هم صافم !
اما نشاط زورکیاش ناپایدار بود . به حرف که میافتاد کم کم نگرانیهایش را بروز میداد . از زمینگیر شدن و تنهایی و بیپناه ماندن سخت واهمه داشت – مگر من نداشتم یا ندارم ؟ – اما چه تنگ حوصله و شکننده شده بود . چنان هیبتی به تلنگری بند بود . با هیچ شرارت و شوخی و دلقک بازییی نمیتوانستم بخندانمش .
این اواخر رفت در بلندیهای «درکه » اطاق مختصری کرایه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گندیدهی شهر به کوهستان پاکیزهی لطیف گریخت . رفقای همیشگیاش را دیگر کمتر میدید و به چندتایی آشنا و هم اطاق و قهوه چی همان حوالی دل خوش کرد . روزهای آخر زده بود به سرش که فیلمی بسازد از کار دسته جمعی مردم آنجا که نهر کشی میکردند . کارش را بعد از مدتها با چه شوقی شروع کرد و به چه سختی . اما به هر حال شروع کرد .
همه چیز داشت درست پیش میرفت که یک مرتبه پرید و حوصلهاش سر رفت . دیسک کمر و بیپولی و تنهایی هم علاوه شدند . دویست تایی قرص خواب را یکجا بلعید و یک شیشه سم نباتی هم رویش سرکشید و رفت توی رختخوابش به انتظار آن خواب طولانی تاریک و بیرویایی فرو رفت که هیچ نیازی به پیشواز رفتنش نیست و دیر یا زود , به تانی یا به تعجیل , خود خواهد آمد و حضور قطعیاش را با گذاشتن دست تیره و سنگینش بر صورت ما اعلام خواهد کرد .
وقتی میشستندش همچنان یلی بود کوه پیکر , با غرور و هیبت و آرامش تمام دراز کشیده بود و پروایی نداشت از اینکه دست غریبهای جابجایش کند .
انگار که در خواب بود و در خواب ماند . وقتی مهدی کفایی در تابستان سال 1365 مرد , 38 سالش بود .
*
گوشهی سمت چپ میزم عکس سیاه و سفیدیاست از پییر اوگوست رنوار, نقاش فرانسوی , متولد 1841 و درگذشته به سال 1919 میلادی از میان همهی نقاشانی که دوست دارم تنها عکس او را روی میزم گذاشتهام . او , که همیشه ستایشگر سرخوشی و خوشدلی و زیبایی بود , که همهی عمرش را در ستایش لحظههای لطیف و شادمانه , گذراند . نقاش سادهای که کارش را با ترسیمد ر نقشهای تزئینی روی ظروف چینی آغاز کرد و از راه این کشف و شهود , چنان شیفتهی هنر نقاشی ماند که تا به آخر عمر قلم مورا از دستش رها نکرد . لطف را با رنگهای درخشان روی بومهای سپید دوبارهسازی کرد, با شگفتی به گلها و میوهها و آدمها خیره ماند و مشتاقانه , مانند کودکی به صید پروانهای, بازی نور و سایه را روی پوست دختر بچهها دنبال کرد .
هر اثرش تلالو صدفهای هفت رنگ را یافت و چنان مالامال از شیرینی و حس شد که اثر هر ضربه قلمش بر بوم , به نشت قطرههای عسل بر سطح شیر درون فنجان صبحانه تبدیل شد .
هربار تماشای عکسش , برایم حادثهای یگانه و شگفتانگیز است . این عکس را در سال 1914 گرفتهاند . پنج سال پیش از مرگش. در این عکس, پیرمرد هفتاد و سه ساله, با جبروت تمام روی صندلی چرخدارش نشسته است . کت یقهدار ضخیمی که تا زیر گلویش دگمه میخورد بر تن دارد و کلاه کپی چهارخانهای بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سرش ایستاده است و دست چپش , به نرمی , شاهی او را لمس میکند .
پیرمرد با دقت و وقار مرا نگاه میکند با ابروانی بالا کشیده و دهانی فشرده که زیر سبیلی بلند پنهان شده است .
انگشتان دستانش مفلوج و کج و معوج درهم پیچیدهاند و به پنجههای درهم تنیده پرندهای مرده میمانند . بیست سال آخر عمرش را دور از پاریس گذرانده است و در سراسر آن درد شدید آرتروز و روماتیسم را بر دستان و انگشتانش تحمل کرده است . بیماری لاعلاجش انگشتانش را چنان منقبض میکند و درهم میتاباند که میدهد قلممو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غریب است ! این که بسیاری از زیباترین و درخشانترین نقاشیهایش را در همین حال و روز تمام میکند . (قلم را میگذارم و از جایم برمیخیزم تا کتاب نقاشیهایش را بیاورم و تماشا کنم : چهطور میشود آثاری چون » شبان» , » قضاوت پاریس » , » گابریل با پیراهن قرمز » یا » بانوی کنار چشمه » را در این » در عین رنج و بیماری و ناتوانی » نقاشی کرد ؟ یا آن نقاشی بسیار جذاب و لطیف » دختر با ماندولین » را درست در سال مرگش , در سال 1919 )
اوهمهی جانش را برای کارش گذاشت . میخواست جهان را به نقاشیهایش شبیهتر کند و نه بر عکس! دوست داشت صورت پسر کوچکش ژان را – که بعد کارگردان بزرگی شد – شبیه دختر بچهها بکشد و نمیگذاشت موی سر پسرک را کوتاه کنند ! مدلهایش را رها نمیکرد و از این شهر به آن شهر , همراه خانوادهاش میبردشان . مدتها گابریل را به للگی و پرستاری ژان واداشت , همه دنیا را برای نقاشی میخواست . پیرمرد جوهر صلابت بود , بیهوده نیست که چنین چالشگر مرا نگاه میکند و انگشتانش را – که انگار از سوزش فرو رفتن میخ صلیب در هم پیچیدهاند – با غرور تمام به چشمم میکشد . میداند که دستانش چقدر شبیه دستان از درد تیر کشیده و چنگال شدهی نقاشی » مسیح مصلوب » , کار ماتیس گرونه والد آلمانیِ قرنِ شانزدهم میلادی است .
دستهای رنوار – که هر مفصل انگشتش به درشتی گردویی متورم شده است – «ستیگماتا» , یا نشانهی ایمان عظیم اوو به خلاقیت و پویاییست . ایمانی که تحمل هر رنج طاقت فرسایی را مقدور میکند . که معنا و توجیه کنندهی حضور آدمی بر روی زمین است . که لحظههای سخت را بر دیگران نرم و سهل میکند .
پییر اوگوست رنوار , وقتی که مرد 78 سالش بود .
*
کسی که خودش را میکشد , میخواهد زندهها را تنبیه و تحقیر کند و دلشان را بشکند . به این خاطر است هر بار که عکس مهدی کفایی را تماشا میکنم دلم میشکند . میبینم که او خجول و مهربان دارد میخندند و دستانش را در جیب شلوارش ( که از طرز قرار گرفتن جیبهایش باید بلوجین باشد فرو کرده است .) میپرسم نمیتوانستی صبورتر باشی ؟ میتوانستی ؟
پاسخ خودم را جستجو میکنم . اگر پیرمردی در حوالی هشتاد سالگی , بتواند رنجور و ناتوان , قلم مو را به دستش ببندد و با چشمانی تار شده , بی هیج تلخی یا کینهای پوستهای شاد و جوان را نقاشی کند و به ستایش جریان سیال و پایان ناپذیر زندگی بنشیند و تاوان رنج خود را از دیگران نطلبد و مردمانی را که انگشتان چالاک و کشیده دارند تحقیر و تنبیه نکند , پس میشود کمی کجتر راه رفت و قدری درد کشید چندی هم با قناعت و فقر و شکست زیست .
نباید کسی با مرگ عمدی خود , دل دوستانش را بشکند , پهلویشان را خالی کند و از درون عکسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان کند و برای ابد تنهایشان بگذارد .
*
هر چه بیشتر عکس رنوار را تماشا میکنم , آسودهتر میشوم , رنجهای ناچیز من در پیش روی دستان و انگشتان او رنگ میبازد , بیبها میشوند و معنایشان را از دست میدهند , میفهمم پیروزی در » ماندن » است .
چراغ را خاموش میکنم و میروم تا بخوابم .
****************************
بالاخره نشستم تایپش کردم . گفته بودم که , یکی از همین روزها!
این نوشته را اولین بار همان دیماه 1369 در 17 سالگی خواندم . خیلی دوستش داشتم , خیلی دوستش دارم . یادم میآمد همان وقت هم دلم میخواست دو بخش آخر یادداشت در کار نباشد , فقط شرح دو عکس باشد بدون قضاوت و نتیجه گیری . حالا هم !همان وقت هم فکر نمیکردم کسی که آنطور میرود میخواهد دل دوستانش را بشکند و آنها را تحقیر و تنبیه کند ؛ حالا هم ! فقط اینقدر میدانم کسی که کلک خودش را میکند بیشتر از هر چیزی میخواهد که نباشد یا نمیتواند باشد یا نمیشود که باشد … نمیدانم .
نمیدانم چند نفر از شما این را به وقتش خواندهاید نمیدانم چند نفرتان دوستش داشتهاید . این نوشته بعدتر در کتابی به نام » خوشیها و حسرتها » که مجموعه یادداشتهای آیدین آغذاشلوست چاپ شد . بدون عکس البته . یک طور بدی ناقص است . فکر میکنم وقت خواندش گاهی باید نگاهت روی عکسها سر بخورد . باید وقت خواندن این یادداشت عکسها هم دم دستت باشند .
…
ما هیچ جا نیستیم . روزگارِ ما هیچ جا ثبت نمیشود , هیچ کتابی نیست که حال و روز ما را روایت کند , همانطور که هستیم نه آن طور که مجوز میگیرد برای چاپ ! هیچ تصویر ثبت شدهی مجوز داری نیست که آدمهایش شبیه ما باشند , ادبیات رایجشان مثل ما باشد , دغدغههایشان شبیه ما باشد ! روزگار ما گاه بین خطوط ترانههای بیمجوز نوشته میشود , همان ترانههایی که همتی و حمایتی نیست تا بهشان صدا بدهد ! مگر به ندرت آنهم با خونِ دلِ پاره پاره و داغان به قیمتِ جلایِ وطن از زیرزمینِ وطن . دوستان مهاجر ما -همانطوری که زندگی میکنند – هیچ جا تصویر نشدهاند … اینکه چهطور صبحشان را با تنلرزهی اخبار اینجا شروع میکنند اینکه شب چهطور سرهای در حال انفجارشان را به بالین میگذارند اینکه چهطور بین اینجا که دلشان بابتش همینطور آویزان است , و آنجایی که باید با قواعدش تلاش کنند تا دیده شودند و موفق باشند , توازن برقرار میکنند , اینکه چه پوستی ازشان کنده میشود … بلایی که دههی شصت سرِ ما آورده با همان مختصات هیچ جا تصویر نشده . عاشقیتهای ترسخوردهی ما هیچ جا نیست … این روز گذران قسطیِ نیم بند ! بیمهای فراوان و امیدهای اندک, امیدهای نا امید . درد و دوریهایمان , دلتنگیهایمان , افسوسهایمان خوشیهای گاه به گاه اتفاقیمان , خوشبختیهایی خودمانی که پایش جان گذاشتهایم با عرق جبین به رنج خویش پیدا کردهایم با چنگ و دندان نگه داشتهایم , بدبختیهایی که آوار شدهاند چه علیرغم تلاشمان چه از سر یک لحظه غفلت … هیچ کجا نیستند اینها , همانطوری که از سر میگذرانیم نه آن طور اجازهی تصویر و نشر میگیرند… شصت و هفت ! هشتاد و هشت …در محاسبات رسمی این جغرافیا انگاری اتفاق نیفتاده .
دو ماه است که اندازهی بضاعتم با هم وبلاگ میخوانیم , خسته نشدهام , خسته نمیشوم … واقعن بیشتر وبلاگ میخوانیم واقعن بیشتر وبلاگ مینویسند , بیشتر مینویسم … واقعن وبلاگ نوشتن را از سرگرفتهاند … واقعن با خودشان دو دوتا میکنن که از سر بگیرند یا نه … واقعن میگویند دلشان برای صفحههایشان تنگ شده . این تنها جایی است که ما ثبت میشویم همانطور که هستیم یا دست کم همانطور که خودمان دلمان میخواهد دیده شویم … اگر ماسک است , خودمان انتخاب کردهایم , کسی نداده دستمان که بگوید سرمان را چقدر کج یا راست بگیریم وقتی جلوی صورتمان میگیریمش
. همهی اینها را گفتم که بگویم قدراین صفحهها را بدانید . بدون سردبیر بدون ممیزی تنها جاییست شاید که روزگارمان را همانطوری که هست ثبت میکنیم . اینکه ایرانی بودن -کاری به افتخار و شرمساریاش ندارم – چقدر سخت است! ثبت این جان کندنِ مداوم کم چیزی نیست .
…
صبح وقت شستن دست با خودم فکر میکنم یادم باشد, رفتم بیرون مایع دستشویی بخرم . دارد تمام میشود . کسی میگفت اگر خمیر دندان خارجی مصرف میکنید , ذخیره کنید نایاب و گران میشود , فکر کنم راست میگوید , همین داروخانهی سر کوچهی ما مدتیست نخ دندان اورال بی ندارد , وقتی متعجب گفتم رنگ مو از دو هفتهپیش تا الان چه گران شده , گفت سری بعدی گرانتر هم میشود , بیشتر بخرید. خانوم اپیلاسیونی میگفت تامپون هر جا دیدید بخرید خیلی کم شده, اصلن نیست .تابستان و فصل استخر میمانید معطلها ! مادرم میگوید پودر دارد گران میشود میروی خرید یادت باشد حسابی بخری ! اصلن شوینده پاک کنندهی خانه تکانی را بخر , ردیف حبوبات شهروند را نگاه میکردم هی نگاه کردم هی باورم نشد, لوبیا چیتی 900 گرمی سه هزار و هفتصد تومان ! یکی از همین وبسایتهای خبری نوشته بود قیمت وسایل خانگی به زودی رشد چشمگیری خواهد داشت , دلنگران خواهرم میشوم که دارد ریز ریز وسایل خانهاش را جمع میکند ! هر روز با هم قیمت سکه و طلا را چک میکنیم میگوید من چه خاکی به سرم بریزم آخر ! هر روز در این مورد صحبت میکنیم هنوز در مورد خاک مورد بحث به نتیجهی نهایی نرسیدهایم . آن آقای موتلفه گفته تا شش ماه دیگر قحطی میشود . خانمی میگفت ذخیره کنیم . مادرم نگران میپرسد , برنج داری ؟ آن یکی میگفت حیف که آجیل شب عید را نمیشود الان خرید, بیات میشود . من باز فکر میکنم یادم باشد مایع دستشویی بخرم , دارد تمام میشود .
مکالمات / گفتگو با اکبر رادی / صفحات 16 تا 23
پی نوشت : » دوعکس / آیدین آغداشلو » را هم یادم مانده , یکی از همین روزها !
پیش به سوی اسکار
…
…
سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش میدهد که همینطور یک سر میخواند
بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی
بعد فکر میکند میتواند همین الان بنشیند آن رسالهی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جانش, هم میخواهد بنویسدش خلاص شود هم میداند گیر میافتد توی سیاهچاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برایتان میگوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ میگویند که همه چیز را حل میکند , هیچ چیز را حل نمیکند. اما یک کار مهمی میکند ! حالیت میکند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزندهی موذیانهاش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن میگذارد توی دامنت ! پس حالا که داریشان حالا که هستند بهشان, به عاطفهای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکنشان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان میگیری که کمکت میکند با همینها زمستان را سر کنی , دوام میآوری… دوام میآوری ! آن یک مشت ماهیچهی رنجورِ تپنده تنگیِ جایش را تاب میآورد
بعد
من هنوز روی دور پر حرفیام اعتراف میکنم از دیروز همین موقع آرامترم . شاید چون الان هیچکس اینجا نیست که مجبور باشد دست کم وانمود کند که گوشش با من است
بابا یک سری عکس کنار گذاشته بود نشانم داد, گفت ببر برایم اسکن کن بفرست برای دوست قدیمی . گفت دوست قدیمی اینبار تلفن که زد اول گفت سلام بعد گفت این را گوش کن و برایم از روی کامپیوترش آهنگ کام توگدر بیتلز را گذاشت … این را که گفت بغض نکرد با منبسط ترین لبخندی که این اواخر ازش دیدهام گفت وقتی آهنگ تمام شد گفت بگو هر چه میخواهی برایت پخش کنم بابا گفت پنی لین را میخواهد توی دلم گفتم یادم باشد یک منتخب بیتلز برایش ببرم عصرها سر کار گوش کند کیف کند همانهایی که با دوست قدیمی روی صفحههای سی و سه دور گوش میکرده یواشکی دور از چشم بزرگترهایشان آبجو میخوردند سیگار چس دود میکردند . حالا بابای من یک کسی را دارد که کارت تلفن بخرد حساب کند اختلاف ساعت را حواسش باشد که ویکند آنور آب باشد حتمن, بعد تلفن بزند ساعتها جوانیاش را , بالا پایین کردنهای خیابان شیک را در روزگارِ دور با کسی مرور کند که همراهش بوده . نمیدانید برای بابای بیکس من اینها یعنی چه ! یعنی اتصال با رشتههای گم شده از زمانی دور که هیچکس اطرافش نبود تا وقتی خاطرات روزگار طلاییاش را مرور میکند دقیقن بداند دربارهی چی دارد حرف میزند . یک طور خوبی دلم سبک میشود بابت این اتفاق خجسته در شصت و دوسالگیاش
طرفهای ده صبح زنگ زدم که دارم میآیم وقتی رفتم فسنجانِ مامان قل میزد برشهای ماهی نمک و فلفل و گلپر زده منتظر غلتیدن در ماهیتابه بودند به ارواح پدر و مادر و همینطور برادر ناکامش قسم خورد, من زنگ زدی رفتم این حوالی ماهی سفید گیرم نیامد اینها کفال است ببخش مادرجان تی شکمه ره بیمیرم ایلاهی * . بعد من اشتها نداشتم یعنی اصلن نمیتوانستم چیزی بخورم چون هنگ اور بودم و رویم نمیشد بگویم . گفتم بگذار فسنجان سر فرصت سفت شود کیفش بیشتر است بعد هی آب خوردم تا بشود بنشینم سر سفره . اما اخر دستم رو شد باقیماندهی خورش را داد بیاورم خانه دو برش ماهی سرخ نشده هم گذاشت تاکید کرد ناهار امروز ترتیب شله پلا را خودم بدهم باربد آمد بخوریم بعد حتمن بهش زنگ بزنم گزارش بدهم که به اندازهی کافی هم کیف کردم هم سیر شدم . گفتم چشم
مامان که عصر خوابید بابا برایم هر چه را که روی فلش مموری از بیبی سی فارسی , خودش ضبط کرده گذاشت ببینم , یعنی گفت یک کشفی کرده این اواخر که توش یک سورپرایز هم برای ما دارد . گفت این دختر میخواند اصلن آدم یک طوری میشود گذاشت دیدم سپیده وحیدی را میگوید . البته میخواست نوازندهی دف آن اجرا را نشان ما دهد, کیف کنیم . گفتم من فقط یک دانه آهنگ از این دختر شنیده بودم به طرز غیر قابل باور و غیر منتظرهای کیفور شدم اصلن به وضعیتی . بعدش برایم آهنگ مارک آنتونی و پیت بال را گذاشت گفت ببین چقدر قشنگ است . گفتم من هم دوست دارم برای باربد هم آهنگ جدید برو بکس را گذاشت بالاخره کامل دیدیمش . البته من کماکان تمام مدتی که اینها را نشانم میداد هم داشتم حرف میزدم . اصن من نمیدانم دیروز چه مرگم بود حتی الان هم نمیدانم چه مرگم است دقیقن اما یک مرگی ام هست حتمن . فقط حرف نمیزنم خیلی هم فحش میدهم آخر باربد به من تذکر داد که اناهیتا حرفِ بد ؟ بعد ازش عذر خواستم وبه بابا گفتم این روزها آدم اگر فحش ندهد حُکمن میمیرد . با هم به این نتیجه رسیدیم که دولت دهم مثل این شیلنگهایی که سرش یک چیز فوارهطوری دارد , روی چمن پارک ها تپ تپ میچرخد تا به همه جا آب برساند, در جمیع جهات ریده . کی و چطوری قرار است آباد شود ؟ بابا گفت میترسم به عمر باربد هم قد ندهد . گفتم من هم ! همینطور که حرف میزدم بابا یک سنگ انداز و یک گردالی آورد داد به باربد گفت آخرین بار که رفته رشت در یک مغازهی صنایع دستی اینها را دیده و اصلن دلش لرزیده . اسباب بازیهای بچگیشان بوده . به باربد توضیح داد که سنگ انداز را نگه دارد فقط بعد گفت ما ان وقت گنجشک میزدیم بعد یواشکی گفتم خیلی خوشمزه بود من چپ چپ نگاه کردم که بابا حرفهای بد رفتاری با حیوانات نزن باربد گیح نگاهم میکرد مجبور شدم توضیح بدهم که این ها قصد بدرفتاری نداشتند اصلن اصول بازی و سرگرمی فرق داشت بعد بابا از آغوز بازیهایشان برایش تعریف کرد و یک عالمه چیز دیگر . بابا که تعریف میکرد من فکر میکردم کلن چرا همه چیز یک طور دیگر بود؟ حتی زمان ما هم یک جور لمس و کلنجار با طبیعت توی بازیهایمان بود . یادم آمده آن وقتها ما خودمان که به بچه میگوییم گل جاندارد نباید بکنیاش باید مراقبش باشی همین یاسها را که من نمیدانستم بهش میگویند پیچ امینالدوله و تا همین اواخر خیلی جدی فکر میکرد پیچ امین الدوله اسم یک مکان و گذر است را میکندیم . از زیرش سعی میکردیم بین پرچمهایش آن را که سرش سبز است بعدتر توی مدرسه فهمیدیم مادگی گل است بکشیم بیرون یک قطره شیرهی ته آن را بخوریم . اگر یاس سفید بود شیره شیرین و کم بود اگر یاس به زردی میزد قطره درشتتر بود اما قدری به ترشی میزد … آیا به اندازهی کافی خوراکی نمیخوردیم ؟ آیا مرض داشتیم ؟
من یک طورِ بدِ خوبی پر حرفم . فکر میکنم یک طور اضطراب دارم که بیشکل است . همهی حرفهای مهمم مانده . دیوانهی ملیحیام بعد سرم هی درد میکند . یک هفته است سرم درد میکند آخر شبِ دیشب خانوم برادر فرجام دو تا قرص مسکن بهم داد قدری آدم شدم . هان بله آخر شبِ دیشب آنجا بودم چون تولد خانوم برادر فرجام بود . یک دخترکی است یازده دوازده سالی از من کوچکتر و مهربان که من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم . دیماهی دوست داشتنیای است . قبلن گفته بودم ؟ من پاییز را خیلی دوست دارم خیلی زیاد اما فکر میکنم برای دنیا آمدن دی, مهر و اردیبهشت بهترین ماههای سال هستند شاید چون زیبایی بینظیری دارند . دقت کردم یه طور بیعلت بی دلیلی متولدین این ماه را اصلن یک طوری دوست دارم که دست خودم نیست . یا دست کم اینطور است که بهشان یا پشت سرشان عاطفهام را یک طوری ابراز میکنم که وقتهای دیگر نمیکنم . همین الان در همین لحظه یادم آمد آن بچههم که این مهر نه مهر قبلی رفت, اردیبهشتی بود ! همان بچه که من وقتی خیلی خودمم نمیدانم یکهو چطور میآید خودش را میچپاند توی نوشتههای من . آاااااخ
من سعی میکنم کمتر حرف بزنم ور ور کردم . خودم میدانم . باید بیایم تند تند یک چیزهایی را توی این هفته برایتان بگویم . یک سری سفارش است . یک سری وبلاگ است که میخوانم حتمن شما هم میخوانید اما میخواهم بیایم تاکید کنم که بخوانید . چند تایی هم نوبرانه تازه از تنور در آمده دارم میخواهم آشنایتان کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی میخواهم بنویسم دربارهدلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک نوشتهام آناهیتا یادت نرود رسالهی دلتنگی را چسباندهام آن گوشهی کناریِ یخچال که فقط خودم میدانم کجاست که یادم نرود … یادم باشد حتمن آن چند صفحه کتاب مکالمات اکبر رادی را اینجا تایپ کنم مخمل که آن پایین کامنت گذاشته هم یک روزی به بابایش تلفن کند برایش بخواند یا صدایش را ضبط کند برایشان بفرستد سر فرصت برای خودشان چای بریزند به صدای مخلمل گوش کنند که برایشان کتاب میخواند . یادم باشد «دو عکس/ آیدین آغداشلو» را تایپ کنم اینجا بگذارم و هم بفرستم برای صفحهی شخصی ایشان در فیس بوک هر چه گشتم این متن هیچ جا روی اینترنت نبود که نبود! احساس می کنم این رسالت برعهدهام است آن نوشته را به محتوای فارسی وب اضافه کنم . یادم باشد یک سری از یادداشتهای گودرم را اینجا بگذارم حتمن . اگر اینترنت ملی شد , مینشیم سر پروژهای که همیشه توی سرم است . بهتان نگفتم! یک روزی بالاخره مینشینم تمام جراتم را جمع میکنم یک داستان بلند طنز مینویسم درمورد آدمهای اطرافم . اگرجرات این را نداشتم دست کم حتمن یک قصهی خوشگل طنز دربارهی تفاوتهای بنیادین مادرم و مادر فرجام مینویسم و همین طور تفاوت در جهانبینی دوخانه . یک چیز خوبی میشود میدانم, از وقتی «عطر سنبل عطر کاج » را خواندم دلم میخواهد اینکار را بکنم . یعنی بضاعت من شاید شاید شاید اینقدر باشد . احترام خانوم جزایری دوما سر جایش ولی من عمرن عرضهی گلی ترقی بودگی ندارم . دارم حد و سطح خودم را باور میکنم . این را هم بگویم و بروم . یک اتفاق خوبی در من افتاده هفتهی پیش فرجام رفت برای کسی گل بخرد ما توی ماشین بودیم ( بعله فرجام آنقدر تنهایی خوب گل میخرد که با خیال راحت میتوانی بنشینی توی ماشین و لذت سورپرایز شدن با یک دسته گل زیبا را از دست ندهی به جای اینکه با نگرانی هی به آقای گلفروش سفارش کنی این کار را بکن آن کار را نکن ) داشتم میگفتم ما این ور خیابان توی ماشین بودیم من نگاه میکردم سرک کشیدم توی گلفروشی بعد دیدم کنار گلفروشی یک لوازالتحریر فروشی بود که روی شیشهاش یک کاغد چسبانده بودند که تقویم نود و یک رسید . لحظهی اول ذهنم جواب نداد نود و یک ؟ چه زود ! من اینطوری ام یک وقتهایی فصل ها را گم میکنم مثلن یادم میرود منتظر فصل سردیم یا گرم! قرار است تابستانی بپوشیم یا زمستانی . در آن لحظه شاید چون گل ها را نگاه میکردم ذهنم خیلی تابستانی و گلباران بود بعد یادم آمد خب اول زمستان است الان. نگاه کردم دوباره به کاغد برای اولین بار گفتم خب ! همین . این خب همین قدر که هیج طور بدی نبود خیلی خوب بود ! نه از سر بیتفاوتی بود نه همین است که هست . یک صلحی تویش بود و افسوس نبود و این خیلی خوب است
* اعتراف میکنم دلم خواست در اینجای نوشته ادای میچکا کلی را دربیاورم عین جملهی فارسی / گیلکی مادرم را نقل کنم . اصلن هم از این کار خجالت نمیکشم حالا که اعتراف کردهام
رفیق سبک وزنم جواب سوالم در نوشتهی پایینی را داده . همچین رفقایی داریم ما . نمیگذارند سوالت بیجواب بماند.
آغوز : گردو
سنگ انداز : تیرکمان
گردالی : فکر میکنم یعنی فرفره از این مخروطهای چوبی که روی نوک میچرخد
پیام شخصی : ای کسی که عقت گرفته بود از نوشتهی قبلی , جلوی جفنگ نوشتنم را نمیتوانم بگیرم اما خیلی سعی کردم بخاطر گل روی تو کمتر » بعد » بنویسم .
هذیانهای صبح جمعه
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم
بعد از هزار سال کانالهای ایرانی را پایین بالا میکنم بلکه جایی را پیدا کنم ویدیو کلیپِ جدید » برو بکس » را نشان دهد این بچه بتواند یک وقتی بین سر و همسر بگوید این را دیده, بلد است , ضایع نشود. رفقایش مسخرهاش نکنند بس که در این خانه با ما دارد آلترناتیو و تلفیقی و از همین دست , گوش میدهد. اینهام که نباشد دارد با من و ابی داد میزند » شبزده برگرد …».
یک کانال اتفاقی پیدا میکنم دارد هری پاتر هفت بخش دوم را با زیر نویس فارسی نشان میدهد . طبعن یادم میرود دنبال چه میگشتم . طبق یک قراره نانوشته هروقت , هرجا, هرکدام از هریپاترها را نشان دهد, از هر جای فیلم که باشد مینشینم میبینم … زیر نویس فارسی دارد گاهی نگاهم میافتد آن پایین تند تند یک نواری زیرِ زیرنویس در حال حرکت است , محصولاتی را تحت عنوان مجیک یه چیزی تبلیغ میکند , فکر میکنم یک ربطی به هریپاتر باید داشته باشد با کمی دقت میبینم اینطور که میگوید به یک چیزهایی فوریت میبخشد , یک چیزهایی را به تاخیر میاندازد دو تا کار دیگر هم میکند من ذهنم البته کنار مفهوم سرعت و تاخیر با هم میماند . همان وقت رون و هرماین با هم با دندان آن مار عظیم الچثه جامی که از صندوق بلاتریکس در گرینگوتز برداشتهاند از بین میبرند. بعد بلافاصله هم را قرار است ببوسند که این شبکهی خیلی ماخوذ به حیا تشخیص میدهد بناید این لحظه را ببینیم … مات میمانم که تو داری ابزار گُشنی کردن را تبلیغ میکنی آن پایین , بعد چطور این صحنه را سانسور کردی ؟!… بینندهی نوجوان و کم سواد که چشمش به زیر نویس است تبلیغ تو را میبیند, بعد چرا نباید ببیند برای اولین بار دو نفر بعد از هفت سال و کش و قوس هم را میبوسند ؟… بعد فکر میکنم چرا هر مرجعی وقتی ریش قیچی دستش است برای ایرانی جماعت تشخیص میدهد یک چیزهایی را نبیند ؟
این جور وقتها که نگاه از بالای قیم مآب سنگینی میکند دلم برای خودمان میسوزد , برای بیکسیمان . برای بیپناهیمان . مثل همین روزها که زمزمهی اینترنت ملی هول توی جانها انداخته … یعنی این آخرین روزنه هم دارد از دست میرود؟
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم .
…
تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظههای آخر زندگی آمادئوس افتادهام توی تخت همینطور عرق میکنم . لابهلایش سرفهی خشک . باورم نمیشود خودم را خیلی وقت است اینقدر مریضطور ندیدهام … غلت میزنم بین خواب و بیداری خیالم میرود توی آشپزخانه, مانده بستهی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بستهی سینه را , سینه را ترجیح میدهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمیآید ذائقهام از کی تغییر کرده… غلت میزنم میروم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفهی اینور خشک شود … توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت میزنم عرق میکنم از صدای سرفهی خودم بیدار میشوم . گرسنهام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم میبرد خواب که نه بیهوش میشوم از شدت ضعف … وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیدهاند , آنقدر طبقه طبقه مسخره بالا میرود که فکر میکنم چند شاخه میلگرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم میتوانیم تفریحی وسط بالا انداختنهای لیوانمان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمیبفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمیکند… همین همسایهی بالاسری ما از صدای ساز باربدک مینالد, من هم هر وقت صندلیاش را کنار میکشد پشت میز مینشیند یا غذایش تمام میشود, بلند میشود, میفهمم . حتی میتوانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . اینها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه درآمد , کلن اینطور چیزها را نمیگویم, نمیفهمم مردم از کی یاد گرفتهاند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! اینقدر دلم میخواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ … باز غلت میزنم خواب میبینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم … کابوسش تا دنیا دنیاست با من میماند انگاری … همیشه مینالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار میشوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان میدهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمیآید اصلن … عرق کردهام هیکلم میلرزد همینطور مثل سگ … فکر میکنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر میلرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایهی کناری با تار «ای ایران » میزند. با خودم فکر میکنم روانتر از ماه پیش همین موقع میزند … میآیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال میکنم فکر میکنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! … باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپختهام اضافه نشده گرم میکنم یک بشقاب سالاد درست میکنم عدسی را میریزم کنارش , رویش نارنج میچلانم میگذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر میکشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز میخوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم …



بیان دیدگاه