آلوچه خانوم

Posted in Uncategorized by آلوچه خانوم on اوت 3, 2011

عزت‌الله انتظامی در رخت و لباسِ ناصر الدین شاه در وصف علاقه‌اش به سینماتوگراف می‌گوید : » به راستی که اخوانِ لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند ! » حکایت ما بود و نوجوانی‌مان, برای من از همه‌ی دوستان‌م بیشتر شاید. نه پدرم نقاش بود نه مادرم کلاس آواز می‌رفت. خاله‌ی جوان‌م اهل شعر نو نبود, برایم کتاب‌های علی‌اشرف درویشیان نخوانده بود مثل بقیه‌ی هم‌کلاسی‌ها و دوستان‌م . اطرافیان‌م هر چه می‌دویدند به زندگی نمی‌رسیدند , هنوز هم ! سینما را خودم تنهایی کشف کردم که روزنه‌ای بود به دنیایی دیگر, می‌فهمیدی چیزهایی هم هست . رمز گشا مجله‌ی لاغر فیلم بود در آن بحران کاغد , تو فرض کن کتاب مرجع اصلن … نمی‌دانم از بهاریه‌های پرویز دوایی بود و آیدین آغداشلو یا مطالب گاه و بی‌گاه کیومرث پوراحمد . فهمیدم این حالی که من دارم اسمش دل‌تنگی است . یک حالِ بدِ خوب ! چیزی که هر چه می‌ماند جا می‌افتد, جا که افتاد سرمایه می‌شود . جوانی است دیگر ! سرت درد می‌کند که سرت درد کند , یادگرفته بودی که حتمن یک مرگی‌ات باشد. به شادی پوزخند می‌زدی که قایم کنی یاد نگرفتی‌اش . خیلی گذشته از آن وقت‌ها! … یک وقتی‌ هم بود که دل‌تنگی گم شد, دیدم چه اشکالی دارد اصلن ؟ که زندگی شاید این است که حواس‌ت باشد فصل آلبالو نگذشته مربا بپزی, شربت بگیری و حال‌ت یک طور خوبی خوب باشد, اما می‌دانید ؟ دلی که آن‌طور عادت کرده کنار نمی‌آید, مرض دارد. از آن وقت هم خیلی گذشته… یک‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی خودت را یک طور مجسم می‌کنی اما به چشم دیگران طورِ دیگری می‌آیی . این‌جاست که می‌فهمی خیلی گذشته از دیوانه بازی, باید سرت را بیندازی پایین باور کنی کجای دنیا هستی . این‌جایش بد است, سخت است. بعد باز یک حالی داری که اسم‌ش همان دل‌تنگی است . انگار دل‌تنگِ آن دل‌تنگی‌هایی هستی که به تو می‌آمد یک وقتی ! از آن وقت هم گذشته حالا … چند وقتی‌ست می‌خواهم یک چیزی بنویسم که این‌طور شروع می‌شود» دل‌تنگی تاوانِ بودن است «بعد می‌مانم ! به جمله‌ی دوم نمی‌رسد ! بس که دل‌م جمع می‌شود راستی راستی تنگ می‌شود شاید! طوری که انگار آن یک مشت ماهیچه‌ی تپنده فشرده شده به سختی می‌زند .

یک ساعت پیش آخرین مطلب میرزاده‌خانوم را دیدم دل‌م خواست این‌ها را این‌جا بنویسم تا یادم نرود یک وقتی که دل‌م مچاله نشد و یاری کرد بقیه‌ی کلمات پراکنده را جمله کنم که دل‌تنگی رنگ دارد , بو دارد , لهجه دارد , نور دارد , آوا دارد , دما دارد , جنس و بافت دارد که کاش آدمیزاد دل‌تنگ نباشد دل‌تنگی برایش همان خیالِ دلِ تنگ باشد و نداند و نبیند سر کردن با دلی که انگار کسی گرفته توی مشت‌اش و با هر تپش لمس می‌کنی تنگی جایش را, چه‌قدر بدکوفتی‌ست .

3 پاسخ

با استفاده از RSS در دیدگاه‌ها مشترک شوید.

  1. بعد « آلوچه خانوم said, on ژانویه 7, 2012 at 12:12 ب.ظ.

    [...] کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی می‌خواهم بنویسم درباره‌دلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک [...]

  2. … « آلوچه خانوم said, on ژانویه 8, 2012 at 11:17 ق.ظ.

    [...] فکر می‌کند می‌تواند همین الان بنشیند آن رساله‌ی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای [...]

  3. katamooz said, on ژانویه 8, 2012 at 12:19 ب.ظ.

    دل‌تنگی تاوانِ بودن است
    شاید هم همین یک جمله به قدر کفایت حرف دارد توی خودش…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.