این نوشته آنی که باید می شد نشد. ببخشید. آن قدر خصوصی است که گفتنی نیست و آن قدر مال شماست که نمی شود نگفت. قصه من و آدمی است که باختم و باختمش و امروزم را برایش می نویسم. البته باز هم بعید است فهمیدنی باشد. ببخشید
1- سری است که سالهاست پر است از غصه ها و قصه ها و غم ها و شکست هایی که مال خودش نیست و در او زندگی می کنند، سرسختی می کنند، دلشکنی می کنند، تکثیر می شوند و حل می شوند. آدمهایی که وقتی سراغت را می گیریند یعنی باز خوش نیستند و خوشی از دیدن و شنیدنشان و وقتی نیستند یعنی خوشند و چه از این خوش تر. نمی دانم اسمش چیست این داستان. سنگ صبور می دانم نیستم. چون نه سنگم نه صبور و کارم سکوت و تصدیق نیست. اما سالها از آینه پرسیدم پس حریم و محرم و مرهم تو کو؟ کسی که آغوش خود بی خود تو باشد؟ کسی که تو نترسی از مست و راست و ترسو و کم طاقت بودن پیشش. هم قلم نازنین این صفحه را با این جای خالی اشتباه نگیرید. چرایش را هم اگر معلوم نیست بگذارید به حساب “که غم از دل برود چون تو بیایی”. بی کس نبوده این جای خالی همیشه. اما اجل و راه دور و گردش روزگار نخواسته پر بماند….
2- باور می کنید کسی که عشق را نفهمیده شکست عشقی بخورد؟ این پسوند توهین بزرگی به عشق است گمانم. آدمی که عشق و مالکیت برایش زیاد فرقی ندارند و دلیل شکستش را روح بزرگ خودش و ناتوانی دیگران در فهمیدنش می داند هنوز برای عاشقی بزرگ نشده. باور کنید. مگر ما خودمان بچه نبودیم؟!
3- برمی گردی بعد از این همه سال و پشت سرت را دوباره نگاه می کنی. عقب می روی تا آن دوراهی بی رحم که باشی و خودت نباشی مثل همیشه، یا نباشی و خودت باشی و قدم در راه بی برگشت بگذاری. روزی که بدون این که خودم بخواهم تو را از زندگیم قلم گرفتم و تو برایم تمام شدی. رفتی به راه خودت و رفتم به راه خودم. حالا بعد این همه سال دوباره پیش می آید با هم درددل می کنیم و می خندیم و گریه می کنیم و می رقصیم. باورم نمی شود که درگیرت نیستم دیگر. نه دلم گیر است و نه دلگیرم. بزرگ شده ام انگاری. بعد این همه سال می شد دوبرنده کنارهم بنشینند یا دوبازنده و هیچ کدام ربطی به آن یکی نداشته باشد. اما دیشب تو برنده نبودی و من بازنده نبودم. وقتی یک خط درمیان می گویی اصلاً پشیمان نیستم خوب حتماً یعنی نیستی. فقط نمی دانی این پنج سال صفحه ای که اسمش آلوچه خانوم بود چه قصه ای داشت و چه کرد با دل من. همین بس است که من و تو دیگر هم را نشناسیم. شک نکن آدمی را که می شناختی مرده و آدمی را که میبینی نمی شناسی. باور کن من و تو کاشته هایمان را درو می کنیم. شکست عشقی که شنیدم تکرار نفهمیدنی است که خوب می فهممش. اما آینه ای را که من شکستم هزار تکه شد. خانه ای که زخم کهنه ای ندارد را که می بینی؟ با عشقی به نام باربد که خودت کم عشق نمی کنی. عشق ندیده ای به اسم نارنج را اما گمان نکنم هیچ وقت بفهمی و جادویش را و نزدیکی نفس هایش را و جمله هایش را که نفست را نگه می دارند تا نقطه آخرشان. قاصدک را نفهمیده ای که وقتی می آید و می رود دیگر چشم و دل و قلمت مال خودت نیست و … نمی دانم اگر آن دوراهی نبود من امروز اینجا می نوشتم؟ ترانه می نوشتم باز؟ من بودنت را باختم. اما با نبودنت نباختم. باور کن من بالاخره بزرگ شدم. آن قدر بزرگ شدم که بفهمم تو بزرگتر این که هستی نمی شوی. موفق باشی.
1- اینجا واحد همه چیز بشکه است و یک بشکه دلتنگی معنا ندارد. اینجا خیلی دور است. پس دلتنگی معنا ندارد. اینجا زندگی سخت است . خیلی سخت. سه ماه است در 100 متر در 150 متر جا زندگی میکنم. من به منحنی رفتار ایمان دارم. نمی دانم شما چطور. منحنی آدمها عامل تعیین کننده ای است. هم آغوشی یک مرد و زن را تصور کنید. مردی با یک منحنی که خیلی زود به اوج می رسد و خیلی زود فرو می افتد. و زنی که آرام آرام به اوج می رسد و آرام آرام فرود می آید. این یعنی تناقض. یعنی نفهمیدن هم. روزی که به این بیابان آمدم می دانستم در ابتدای یک منحنی پرشیبم. آغاز یک دنیا تجربه و تنوع. وتا هم خانه هایم منحنی دلتنگی و دوری را تمام کنند من درگیر این تنوعم. و منحنی هم خانه هایم، خواننده هایم و رفقایم که تمام شود، منحنی تنوع من تازه تمام شده و می رسم به خط دلتنگی و یک نواختی. برای همین خداحافظی کردم و رفتم. حالا رسیده ام. حالا من دارم تمام می شوم . آرام آرام و واقعی. سه ماه تمام به روی خودم نیاوردم با خودم دارم چه می کنم و یک شب آلوچه خانوم زنگ زد که باربد ممکن است عمل چشم داشته باشد و من فقط گفتم وسط جلسه ام، بعداً زنگ می زنم. و وقتی آقای رئیس پرسید چه خبر از باربد؟ چنان این بغض پیچیده ساده و راحت ترکید که 200 کیلومتر طول کشید تا بتوانم خودم را در آغوش رفیقم و پسرم کنترل کنم و بس کنم بغض و گریه و دلتنگی را. من کم آورده ام هم خانه قدیمی. من خیلی وقت است دوری تو و پسرک راکم آورده ام. نگو از چند روز بی فرجام و یک روز با او، وقتی نمی دانی این دل بی صاحب چه آتش نافرجامی می کشد و دم نمی زند بدون شما. بدون خودش. بدون زندگی. این ها فرمایشات امشب همان است که می دانی. وگرنه من که آدم تر از این هستم که این مزخرفات را به هم ببافم.
2- آرزویم همیشه داشتن خواهری بود. 11 ساله بودم که خدا خواهری به خانه مان آورد و نمی دانستم آن روز که این ریشخندی است نه نعمتی. و سالها کشید تا دانستم. خدا باز هم مرا ریشخند کرد با کسی که 10 سال خواهر دانستمش و هنوز هم نمی توانم باور کنم تمام شد این خواهری و برادری من و آن دخترک بی دست و پای محصل لاله های انقلاب. کم پیش نیامده کسی مرا برادرش بداند و کم پیش آمده کسی را خواهرم بدانم. یک پرگلک داشتم که دست آخر انگار من برادر بشو نشدم برایش و چند اشتباه که انگار اینجا باید بابتشان اعتراف کنم و عذر خواهی. من برادر بشو نیستم. این را خیلی وقت است که فهمیده ام. اما انگار این دور و برها کسی است که این جمله را نمی فهمد و نمی فهمد که من هم خیلی وقت است نفهم شده ام. من امشب مصداق راستیم. یک آدم بدخیم که مادرش برایش حتی کلیسا می رود. این آدم را دست کم نگیرید و حرفهایش را . امشب بالای 43 درصد مزخرف گفتم. اما این قصه را جدی بگیرید . انگار این توهم دارد لباس واقعیت می پوشد. یکی این دور و برها انگار نمی فهمد که نباید بفهمد.
پی نوشت 200 کیلومتری برای آلوچه خانوم: خیلی مخلصیم قربان! یک ستاره از طرف ما برای عشق مشترکمان استاد کنید بی زحمت. ضمناً چه خبرا؟ اینورا؟ بی صبرانه فردا تهرانم. اتمام چند خط هذیان. با تشکر
پی نوشت ثانی: چکار کنم پرنیان؟ لااقل دستم بهت برسه و پیله کن لعنتی.
پی نوشت ثالث: از این جمعه این قدر حالم خراب هست که شاهنامه خوانی رو دوباره راه بیاندازم. هر کس از کیومرث تا رستم فرخزاد رو پایه است بسم الله یعنی به نام خدا. از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر بیایید خونه ما.
پی نوشت رابع: حال اینجانب خرابتر از آن است که به نظر می رسد. جمیعاً صلوات. به سلامتی!
5 ساله شدی واقعاً؟ یادت می آید روزهایی که دنیا آمدی صفحه صورتی دوست داشتنی؟ می دانی در بدترین روزهای زندگی مان آمدی. کسی که باورش نمی شود، پس بگذار راحت بگویم حتی به جدا شدن هم داشتیم فکر می کردیم، یا به بچه دار شدن برای با هم ماندن. می دانستیم به پیسی خورده این زندگی سخت و بی فردای دو نفره. .. اما حرف زدن با هم را که هنوز یادمان نرفته بود و راه پیدا کردن را. وسط تلخی آن همه حرفهای به بن بست رسیده دنبال راه حل می گشتیم برای دوباره پیدا کردن هم. کم که هزینه نکرده بودیم برای به هم رسیدن. و حالا خورده بودیم به دیوار روزمرگی زندگی. چه کنم چه کنم هایمان رسید به کوه رفتن، سفر کردن، فیلم دیدن و ….
نمی دانم از کجا شنیده بود مادرت که گفت دوست دارم دوباره بنویسم، وبلاگ بنویسم. و من وبلاگ را فقط شنیده بودم تا آن روز. گشتیم و پیدایت کردیم و مثل پدر ژپتو سر و شکلت دادیم و خلقت کردیم و مادرت اولین شیر را به دهانت گذاشت. اسمت را من گذاشتم. نمی دانم چه شد که گفتم آلوچه خانوم. این اسم مادرت بود وقتی آن لباس راه راه سرهمی را می پوشید در خانه و من می گفتمش: باز که آلوچه شدی! شاید هم شیطنت کردم و خواستم اسمت بالای فهرست باشد. آن روزها آخر حدود صد وبلاگ موجود را با الفبا مرتب می کردند و بلاگ رولینگی نبود که نامها را به روز بچرخاند. از فکر این که غیر از خودمان حتی دو نفر دیگر هم ببینندت مست می شدیم. وقتی پای پست هایت کامنت را گذاشتیم باورمان نمی شد که این حرفها جواب دار هم بشوند. وقتی لینکت کردند، وقتی اولین کامنت را گرفتی، وقتی … وقتی …. .
همه این وقتی ها شیرین بود غیر از یکی. وقتی اولین بار به آغوش من افتادی و من نوشتمت . مادرت بار نیمه راهی را گم کرده بود و اولین بار بود که تنها درد می کشید، بدون من. و من اولین درد تنهایی را می کشیدم، بدون او. مطابق معمول خواستم خلاف حالم دیده شوم و این شد قاعده ام با تو که لودگی کنم و شرخوشی. بد شگون پدرت شدم و می دانی. اما نمی دانی که فکرش را هم نمی کردم این همه دم به زندگیمان بدمی. مرداد قبل از آمدنت را یادم میاید میان آن همه دوست آن روز که نمی دانستیم چه کارشان کنیم. آن قدر مرداد یک روز در میان تولد رفقا رفتیم که آخرش فقط فکر می کردیم مگر نه ماه قبل از مرداد چه خبر است؟ و امروز همه آن رفاقت ها خاطره هایی با لبخندی تلخند و امروز هر رفیقی داریم رد و رگه ای از تو دارد. هر رفیقی.
5 سالگیت مبارک صفحه دوست داشتنی. به خاطر همه لحظه های قشنگی که برایم ساختی، همه آدمهایی که به زندگیم آوردی و همه بغض های خفه شده ای که به گوش هایی که باید می شنیدند رساندی. من بی تو نمی دانم امروز که بودم. نمی دانم امروز زندگی چگونه بود. خانه ام کجا بود. دغدغه هایم کدام آدمها بودند. به خاطر همه قاصدکها، نارنج ها، خداداها، مازیارها، لیلی ها و ….. راستی کابوس های کودکیم را هم گرفتی . این را ما سه نفر فقط می دانیم. الهی روز به روز بلند قد تر شوی اما به تلخی نزنی.
همخانه لعنتی. فردا جوابت را می دهم که این جشن تولد خراب نشود.
شد 5 سال تمام ! از معدود کارهایی هست که درش مداومت داشتم . وبلاگ نوشتن رو میگم … گاهی فکر میکنم که شاید وبلاگ نوشتن یکی از علائق و فعالیتهای اعضای باشگاه وقت تلف کنی است . بعد که خوب نگاه میکنم می بینم نه بی انصافی است این طور قضاوت کردن … دیروز که خانوم حنا و سام کوچکش یکساعتی به دیدن ما اومدند … یادم رفت بهش بگم چه تقارن جالبی ! که تقویم ورق بخوره آلوچه خانوم 5 ساله می شه و با خودم فکر می کردم کی میگه اینکار وقت تلف کردنه وقتی تو از اون سر دنیا وسط اینهمه مهمونی فامیلی و برنامه فشرده سخاوتمندانه یکساعتت رو برای دیدن ما می ذاری!
شد 5 سال تمام ! شما ها چقدر از من می دونید ؟ شماهایی که افتخار ملاقاتتون رو داشتم, چقدر
آلوچه خانوم و آناهیتا شبیه هم هستند ؟
گاهی فکر می کنم نیستم, گاهی گم می شم و گاهی تصور میکنم شاید ناخودآگاه دارم سعی میکنم شبیه به چیزی باشم که از آلوچه خانوم انتظار میره ! شاید بیشتر وقتهایی که نیستم در حال کشف گوشه های پنهان آناهیتا هستم, ببخشید سلماز که به دروغ بهت جواب می دم نوشتنم نمی یاد اتفاقا همه چیز برعکس می شه ولی از پس سانسور خودم بر نمی یام گاهی ! ساده ترینش اینه که نمی نویسم چقدر دلتنگ می شم توی این خونه ی بی فرجام, آخر هفته ها نمی تونم بنویسم عجب آبی خوشرنگی هستند روزهای با فرجام!
شد 5 سال تمام ! یه جورایی همان مشنگی هستم که بودم … کم و بیش شاید با همان دغدغه ها همان آرزوها همان خوشی ها و حسرت ها! …
شد 5 سال تمام ! از معدود کارهایی هست که درش مداومت داشتم . وبلاگ نوشتن رو میگم … گاهی فکر میکنم که شاید وبلاگ نوشتن یکی از علائق و فعالیتهای اعضای باشگاه وقت تلف کنی است . بعد که خوب نگاه میکنم می بینم نه بی انصافی است این طور قضاوت کردن … دیروز که خانوم حنا و سام کوچکش یکساعتی به دیدن ما اومدند … یادم رفت بهش بگم چه تقارن جالبی ! که تقویم ورق بخوره آلوچه خانوم 5 ساله می شه و با خودم فکر می کردم کی میگه اینکار وقت تلف کردنه وقتی تو از اون سر دنیا وسط اینهمه مهمونی فامیلی و برنامه فشرده سخاوتمندانه یکساعتت رو برای دیدن ما می ذاری!
شد 5 سال تمام ! شما ها چقدر از من می دونید ؟ شماهایی که افتخار ملاقاتتون رو داشتم, چقدر
آلوچه خانوم و آناهیتا شبیه هم هستند ؟
گاهی فکر می کنم نیستم, گاهی گم می شم و گاهی تصور میکنم شاید ناخودآگاه دارم سعی میکنم شبیه به چیزی باشم که از آلوچه خانوم انتظار میره ! شاید بیشتر وقتهایی که نیستم در حال کشف گوشه های پنهان آناهیتا هستم, ببخشید سلماز که به دروغ بهت جواب می دم نوشتنم نمی یاد اتفاقا همه چیز برعکس می شه ولی از پس سانسور خودم بر نمی یام گاهی ! ساده ترینش اینه که نمی نویسم چقدر دلتنگ می شم توی این خونه ی بی فرجام, آخر هفته ها نمی تونم بنویسم عجب آبی خوشرنگی هستند روزهای با فرجام!
شد 5 سال تمام ! یه جورایی همان مشنگی هستم که بودم … کم و بیش شاید با همان دغدغه ها همان آرزوها همان خوشی ها و حسرت ها! …
شد 5 سال تمام ! از معدود کارهایی هست که درش مداومت داشتم . وبلاگ نوشتن رو میگم … گاهی فکر میکنم که شاید وبلاگ نوشتن یکی از علائق و فعالیتهای اعضای باشگاه وقت تلف کنی است . بعد که خوب نگاه میکنم می بینم نه بی انصافی است این طور قضاوت کردن … دیروز که خانوم حنا و سام کوچکش یکساعتی به دیدن ما اومدند … یادم رفت بهش بگم چه تقارن جالبی ! که تقویم ورق بخوره آلوچه خانوم 5 ساله می شه و با خودم فکر می کردم کی میگه اینکار وقت تلف کردنه وقتی تو از اون سر دنیا وسط اینهمه مهمونی فامیلی و برنامه فشرده سخاوتمندانه یکساعتت رو برای دیدن ما می ذاری!
شد 5 سال تمام ! شما ها چقدر از من می دونید ؟ شماهایی که افتخار ملاقاتتون رو داشتم, چقدر
آلوچه خانوم و آناهیتا شبیه هم هستند ؟
گاهی فکر می کنم نیستم, گاهی گم می شم و گاهی تصور میکنم شاید ناخودآگاه دارم سعی میکنم شبیه به چیزی باشم که از آلوچه خانوم انتظار میره ! شاید بیشتر وقتهایی که نیستم در حال کشف گوشه های پنهان آناهیتا هستم, ببخشید سلماز که به دروغ بهت جواب می دم نوشتنم نمی یاد اتفاقا همه چیز برعکس می شه ولی از پس سانسور خودم بر نمی یام گاهی ! ساده ترینش اینه که نمی نویسم چقدر دلتنگ می شم توی این خونه ی بی فرجام, آخر هفته ها نمی تونم بنویسم عجب آبی خوشرنگی هستند روزهای با فرجام!
شد 5 سال تمام ! یه جورایی همان مشنگی هستم که بودم … کم و بیش شاید با همان دغدغه ها همان آرزوها همان خوشی ها و حسرت ها! …
شد 5 سال تمام ! از معدود کارهایی هست که درش مداومت داشتم . وبلاگ نوشتن رو میگم … گاهی فکر میکنم که شاید وبلاگ نوشتن یکی از علائق و فعالیتهای اعضای باشگاه وقت تلف کنی است . بعد که خوب نگاه میکنم می بینم نه بی انصافی است این طور قضاوت کردن … دیروز که خانوم حنا و سام کوچکش یکساعتی به دیدن ما اومدند … یادم رفت بهش بگم چه تقارن جالبی ! که تقویم ورق بخوره آلوچه خانوم 5 ساله می شه و با خودم فکر می کردم کی میگه اینکار وقت تلف کردنه وقتی تو از اون سر دنیا وسط اینهمه مهمونی فامیلی و برنامه فشرده سخاوتمندانه یکساعتت رو برای دیدن ما می ذاری!
شد 5 سال تمام ! شما ها چقدر از من می دونید ؟ شماهایی که افتخار ملاقاتتون رو داشتم, چقدر
آلوچه خانوم و آناهیتا شبیه هم هستند ؟
گاهی فکر می کنم نیستم, گاهی گم می شم و گاهی تصور میکنم شاید ناخودآگاه دارم سعی میکنم شبیه به چیزی باشم که از آلوچه خانوم انتظار میره ! شاید بیشتر وقتهایی که نیستم در حال کشف گوشه های پنهان آناهیتا هستم, ببخشید سلماز که به دروغ بهت جواب می دم نوشتنم نمی یاد اتفاقا همه چیز برعکس می شه ولی از پس سانسور خودم بر نمی یام گاهی ! ساده ترینش اینه که نمی نویسم چقدر دلتنگ می شم توی این خونه ی بی فرجام, آخر هفته ها نمی تونم بنویسم عجب آبی خوشرنگی هستند روزهای با فرجام!
شد 5 سال تمام ! یه جورایی همان مشنگی هستم که بودم … کم و بیش شاید با همان دغدغه ها همان آرزوها همان خوشی ها و حسرت ها! …
شد 5 سال تمام ! از معدود کارهایی هست که درش مداومت داشتم . وبلاگ نوشتن رو میگم … گاهی فکر میکنم که شاید وبلاگ نوشتن یکی از علائق و فعالیتهای اعضای باشگاه وقت تلف کنی است . بعد که خوب نگاه میکنم می بینم نه بی انصافی است این طور قضاوت کردن … دیروز که خانوم حنا و سام کوچکش یکساعتی به دیدن ما اومدند … یادم رفت بهش بگم چه تقارن جالبی ! که تقویم ورق بخوره آلوچه خانوم 5 ساله می شه و با خودم فکر می کردم کی میگه اینکار وقت تلف کردنه وقتی تو از اون سر دنیا وسط اینهمه مهمونی فامیلی و برنامه فشرده سخاوتمندانه یکساعتت رو برای دیدن ما می ذاری!
شد 5 سال تمام ! شما ها چقدر از من می دونید ؟ شماهایی که افتخار ملاقاتتون رو داشتم, چقدر
آلوچه خانوم و آناهیتا شبیه هم هستند ؟
گاهی فکر می کنم نیستم, گاهی گم می شم و گاهی تصور میکنم شاید ناخودآگاه دارم سعی میکنم شبیه به چیزی باشم که از آلوچه خانوم انتظار میره ! شاید بیشتر وقتهایی که نیستم در حال کشف گوشه های پنهان آناهیتا هستم, ببخشید سلماز که به دروغ بهت جواب می دم نوشتنم نمی یاد اتفاقا همه چیز برعکس می شه ولی از پس سانسور خودم بر نمی یام گاهی ! ساده ترینش اینه که نمی نویسم چقدر دلتنگ می شم توی این خونه ی بی فرجام, آخر هفته ها نمی تونم بنویسم عجب آبی خوشرنگی هستند روزهای با فرجام!
شد 5 سال تمام ! یه جورایی همان مشنگی هستم که بودم … کم و بیش شاید با همان دغدغه ها همان آرزوها همان خوشی ها و حسرت ها! …
سه توضیح ،دو مطلب و یک ترانه
توضیح:
بنده رسماً اعلام می کنم که معتقدم دلیل خلقت وبلاگ سه چیز است :
1-پیدا کردن خواهرک محترمم به عنوان خواهر
2-انتخاب سبک وزن عزیزم به عنوان دوست و همکار ( یعنی مدیر برنامه برای یک آدم بی برنامه)
3- و پیدا کردن موجود نازنینی به نام لیلی جان نیکو نظر که خودش می داند ناجور عاشقیتش می باشم است.
لذا هر برداشت دیگری از مزخرفات قبلی خود را رسماً تکذیب می کنم.
مطلب:
روزگاری که کتاب آلوچه خانوم داشت اجرا می شد و در کوران جنگهای صلیبی ازدواج و استقلال با خاندان محترم درگیر بودم، ناخوآگاه از روابط فامیلی و قر و قملبیه اش و خاله زنک بازی های کس و کار دسته دیزی دور افتاده بودم و سالی دو سالی یکبار که به عمه و خاله ای می رسیدم و حال و احوال می کردم اتفاقات جالبی می افتاد . مثلاً می پرسیدم پسرخاله کوچیکه مدرسه رفته یا نه؟ می گفتند نه بابا هنوز سه سالشه. می گفتم اون که سه سال پیش چار سالش بود و می شندیم که بعد آن یک دختر آمده و یک پسر و الان کوچیکه این یکی است. یا مثلاً کنجکاوی می کردم که زن دایی بالاخره با دایی آشتی کرد یا نه؟ وبعد از کلی سوال جواب خنده دار تازه معلوم می شد دایی جان زن قبلی را چند سال هست طلاق داده و الان با همسر تازه دادگاه و دادگاه کشی دارند. خلاصه حکایتی بود. حالا وقتی ماهی یک بار وبلاگ می خوانم و ایمیل چک می کنم هم این قصه تکرار شده. از رفیقی که پریروز کلی با هم دل و قلوه رد و بدل کرده ایم ایمیلی دارم که برای همیشه می خواهد من را نبیند و یک نصفه روز سرکارم تا بفهمم نامه مال دو هفته پیش است. آن یکی را که نگران حالش هستم میبینم که برای خودش یک پا مشاور وبلاگی خلق الله شده و خلاصه ….
این بند هم قابل توجه رفقایی که می فرمایند حیف از نوشتن نبود که رفتی بیابان:
وقتی می پرسیدند رو نمی کردم جواب بدهم مهمترین دلیل کتاب نشدن آلوچه خانوم گریز از ممیزی است. هیچ وقت هیچ فرصتی را برای فهیدن غلط دیکته های نوشتنم از دست نمی دهم و هیچ کس را برای پیدا کردن اشکالات فنی یک نوشته ام بی صلاحیت نمی دانم. اما این که جایی باشد برای تصمیم گیری محتوی افکار و نوع نوشتن و چه نوشتنم، صرف مراجعه به این ممیزی را تن دادن به خفت چنین تحجری می دانم و قانونی کردن آن و هیچ وقت راهی را نرفتم که به گردنه گردن زدن نوشته هایم برسم. اما چند سالی است که نوشته هایم می پرند و راهی برای پاییدنشان ندارم.
هارد دیسک کذایی را که بردند ترانه هایم را بردم برای ارزشیابی تا فارغ از نتیجه قابل انتظارش، جایی به نام خودم ثبتشان کرده باشم. نتیجه این ارزشیابی بعد از چند ماه اما جالب است. سه کار پذیرفته شده، 5 کار رد شده و یک کار ناپدید شده! خدمت خانم مسئول عرض می کنم این ترانه ستاره که پایش مرقوم شده ” بی محتوی از نظر هنری و کلاً مردود” را قبلاً با یک تغییر کوچک که خودم انجام داده ام، به آقای امیر تاجیک مجوزش را داده اید و ترانه غربت چرا در پرونده ام نیست؟ می فرمایند این ترانه رد شده. می گویم خوب بقیه هم که رد شده زیرش نوشته اید. این یکی چرا اصلش هم گم شده؟ و بعد هم این ترانه را هر کس خوانده بهترین کار من می داند. به چه حسابی رد شده؟ و به چه اجازه ای گم شده؟ می فرمایند تا آخر هفته زنگ بزنید پیگیری می کنیم. نمی دانم چه کار کنم. این ترانه را اگر امانت بزرگی نبود در دستم همین جا می گذاشتم تا ثبت شود. نمی دانم چه کنم. به جایش بگذارید یک ترانه ” مجوز دار” مهمانتان کنم. این ترانه فروشی است. مال یک خانم دکتر بوده که تا مطب می خوانده اش و برمی گشته. از نظر فنی سالم و موتورش تازه تعمیر است و سندش هم دست اول.و البته فقط به مصرف کننده می فروشیمش. با این توضیح که اگر قابل بود تا اجرا شود، این جا گذاشتنش دلیل نگرفتن مجوز کتبی از نویسنده که احتمالاً منم نیست.
ترانه:
روزی که دل من خونه خراب
خونه خنده خاموش تو شد
وقتی خلوت قدیمی یه قاب
خود فراموش و هم آغوش تو شد
بهترین بهانه باور باغ
عکس خندون تو بود و بودنت
رنگ دیواربرهنه اطاق
شرم تبدار شبونه دیدنت
اما تو زدی به راه و خنده مرد
بوی باغ ازتن این خونه پرید
رد پات آخر جاده جون سپرد
بی تو قصه سفر به سر رسید
باغ بیداری و رویای بهار
داغ بی خوابی بالین تو شد
عاقبت قاب غریب غصه دار
قفس خنده غمگین تو شد
سه توضیح ،دو مطلب و یک ترانه
توضیح:
بنده رسماً اعلام می کنم که معتقدم دلیل خلقت وبلاگ سه چیز است :
1-پیدا کردن خواهرک محترمم به عنوان خواهر
2-انتخاب سبک وزن عزیزم به عنوان دوست و همکار ( یعنی مدیر برنامه برای یک آدم بی برنامه)
3- و پیدا کردن موجود نازنینی به نام لیلی جان نیکو نظر که خودش می داند ناجور عاشقیتش می باشم است.
لذا هر برداشت دیگری از مزخرفات قبلی خود را رسماً تکذیب می کنم.
مطلب:
روزگاری که کتاب آلوچه خانوم داشت اجرا می شد و در کوران جنگهای صلیبی ازدواج و استقلال با خاندان محترم درگیر بودم، ناخوآگاه از روابط فامیلی و قر و قملبیه اش و خاله زنک بازی های کس و کار دسته دیزی دور افتاده بودم و سالی دو سالی یکبار که به عمه و خاله ای می رسیدم و حال و احوال می کردم اتفاقات جالبی می افتاد . مثلاً می پرسیدم پسرخاله کوچیکه مدرسه رفته یا نه؟ می گفتند نه بابا هنوز سه سالشه. می گفتم اون که سه سال پیش چار سالش بود و می شندیم که بعد آن یک دختر آمده و یک پسر و الان کوچیکه این یکی است. یا مثلاً کنجکاوی می کردم که زن دایی بالاخره با دایی آشتی کرد یا نه؟ وبعد از کلی سوال جواب خنده دار تازه معلوم می شد دایی جان زن قبلی را چند سال هست طلاق داده و الان با همسر تازه دادگاه و دادگاه کشی دارند. خلاصه حکایتی بود. حالا وقتی ماهی یک بار وبلاگ می خوانم و ایمیل چک می کنم هم این قصه تکرار شده. از رفیقی که پریروز کلی با هم دل و قلوه رد و بدل کرده ایم ایمیلی دارم که برای همیشه می خواهد من را نبیند و یک نصفه روز سرکارم تا بفهمم نامه مال دو هفته پیش است. آن یکی را که نگران حالش هستم میبینم که برای خودش یک پا مشاور وبلاگی خلق الله شده و خلاصه ….
این بند هم قابل توجه رفقایی که می فرمایند حیف از نوشتن نبود که رفتی بیابان:
وقتی می پرسیدند رو نمی کردم جواب بدهم مهمترین دلیل کتاب نشدن آلوچه خانوم گریز از ممیزی است. هیچ وقت هیچ فرصتی را برای فهیدن غلط دیکته های نوشتنم از دست نمی دهم و هیچ کس را برای پیدا کردن اشکالات فنی یک نوشته ام بی صلاحیت نمی دانم. اما این که جایی باشد برای تصمیم گیری محتوی افکار و نوع نوشتن و چه نوشتنم، صرف مراجعه به این ممیزی را تن دادن به خفت چنین تحجری می دانم و قانونی کردن آن و هیچ وقت راهی را نرفتم که به گردنه گردن زدن نوشته هایم برسم. اما چند سالی است که نوشته هایم می پرند و راهی برای پاییدنشان ندارم.
هارد دیسک کذایی را که بردند ترانه هایم را بردم برای ارزشیابی تا فارغ از نتیجه قابل انتظارش، جایی به نام خودم ثبتشان کرده باشم. نتیجه این ارزشیابی بعد از چند ماه اما جالب است. سه کار پذیرفته شده، 5 کار رد شده و یک کار ناپدید شده! خدمت خانم مسئول عرض می کنم این ترانه ستاره که پایش مرقوم شده ” بی محتوی از نظر هنری و کلاً مردود” را قبلاً با یک تغییر کوچک که خودم انجام داده ام، به آقای امیر تاجیک مجوزش را داده اید و ترانه غربت چرا در پرونده ام نیست؟ می فرمایند این ترانه رد شده. می گویم خوب بقیه هم که رد شده زیرش نوشته اید. این یکی چرا اصلش هم گم شده؟ و بعد هم این ترانه را هر کس خوانده بهترین کار من می داند. به چه حسابی رد شده؟ و به چه اجازه ای گم شده؟ می فرمایند تا آخر هفته زنگ بزنید پیگیری می کنیم. نمی دانم چه کار کنم. این ترانه را اگر امانت بزرگی نبود در دستم همین جا می گذاشتم تا ثبت شود. نمی دانم چه کنم. به جایش بگذارید یک ترانه ” مجوز دار” مهمانتان کنم. این ترانه فروشی است. مال یک خانم دکتر بوده که تا مطب می خوانده اش و برمی گشته. از نظر فنی سالم و موتورش تازه تعمیر است و سندش هم دست اول.و البته فقط به مصرف کننده می فروشیمش. با این توضیح که اگر قابل بود تا اجرا شود، این جا گذاشتنش دلیل نگرفتن مجوز کتبی از نویسنده که احتمالاً منم نیست.
ترانه:
روزی که دل من خونه خراب
خونه خنده خاموش تو شد
وقتی خلوت قدیمی یه قاب
خود فراموش و هم آغوش تو شد
بهترین بهانه باور باغ
عکس خندون تو بود و بودنت
رنگ دیواربرهنه اطاق
شرم تبدار شبونه دیدنت
اما تو زدی به راه و خنده مرد
بوی باغ ازتن این خونه پرید
رد پات آخر جاده جون سپرد
بی تو قصه سفر به سر رسید
باغ بیداری و رویای بهار
داغ بی خوابی بالین تو شد
عاقبت قاب غریب غصه دار
قفس خنده غمگین تو شد