…
ما آدمهای روزگارِ بد شدهایم، گرچه آدمهای بدِ روزگار نبودهایم. گفتن ندارد این که سخت است و خرابیم. تنگ است و دلتنگیم. نامرد است و نامرادیم. روزگار را میگویم و خودمان را. ما که رفتیم و خواندیم و کوشیدیم برای فهمیدن و دانستن و خوردیم به بزنگاه گردنه کشی تعصب و تنگ بینی و زورگویی. معلوم است که خستهایم. دلتنگیم. ناامیدیم. با نمادها و نمودهایی مثل هم یا غیرِ هم. معلوم است که حرف مشترکمان درد مشترکمان است. عجیب است اگر بدخلق و کم طاقت و زودرنج باشیم؟ اگر خشمگین باشیم؟ که غصههایمان را میگوییم تا همغصهای پیدا کنیم؟ که بغضهایمان میشکند پیِ شانهی غایبی؟ که فراقهایمان ناله میکند دنبال رفاقتِ رفیقی؟ عجیب است اگر ما غمگینیم؟ نمیگویم غمگین نباشیم. نمیگویم آن روز خوب همین پشت در است. نمیگویم درمان دردهای شما رسید! سریع و ارزان و تضمینی! بگویم هم چه فایده؟ آن که خیال میکند غم را میشود پنهان کرد غمکشیده نیست. آن که فکر میکند هر بغضی را میشود قورت داد، گریه را نچشیده. آن که خشم را نمیفهمد ظلم را نکشیده. ما محتوم و مجبوریم به غم. هر کجای دنیا و به هر کاری که مشغولیم. ما پارهای از جانمان از روزگار جلو زده، گوشهای از ذهنمان در گذشته جا مانده و تکهای از تنمان در امروز دارد تکهتکه میشود. ما تبعید شدهایم به دوری از هم و خودمان در زمان و مکان. میشود مگر غمگین نباشیم یا بیخیال شادمانی کنیم؟
اما گمانم میشود غم را تکثیر نکنیم. میشود غم را پی نکنیم، وقتی او ما را این طور پیگیر پی میکند. میشود غم را تولید نکنیم. ما انگار عادت کردهایم به از غم گفتن و خودمان را با غم تعریف کردن. ما آینههای غمگینی شدهایم که نشستهایم روبروی هم. هزار بار اخبار غم را به صورت هم میکوبیم. هزار بار حال غم را یاد هم میآوریم. ما غصه را کاشتهایم در گلدانِ دلمان و پایش نشستهایم و آبش میدهیم و تیمارش میکنیم تا ریشه کند و دلمان را ریشهکن کند. ما به غصههای دیگرانمان نور میدهیم و بال میدهیم تا بپیچد به غصههایمان و تناور شود و زیر سایهاش گم شویم و تمام شویم انگار.
راستی اگر غصه مهار ما نمیشود چرا ما مهارش شویم؟ اگر ما حریفش نمیشویم چرا او حریف ما شود؟ اگر او فراموشمان نمیکند چرا ما خودمان را فراموش کنیم؟ داروی غصه هر کجا که باشد در صندوقچهی غصه نیست. سر برداریم از کاویدنش. نمیتوانیم غمگین نباشیم؟ باشد! تلاش نکنیم غمگینتر باشیم. خودمان را به خودمان بدهکار نکنیم. اگر به خودمان امید نداریم، به کسانی، به کسی که دوستمان دارد بیایید بدهکار نشویم. نگویید نیست! پوزخند نزنید! باور نمیکنید همیشه توی سایه و نیم سایهها کسی هست که چشم نگرانش پی ماست؟ مادری، پدری، فرزند کوچکی، دوستی، همراه و رفیقی. چشمهای نگرانی که از سایه نگاه میکنند و نیاید روزی که نباشند و بفهمیم و غصه را شادتر کنیم. ما فقط مال خودمان نیستیم که این طور خودمان را خیرات غصه میکنیم. که اگر بودیم هم حیف بود این به هیچ به باد رفتن. حتی اگر قرار به مردن است مزه دارد جنگیده مردن تا واداده مردن. بیایید با غصه بجنگیم تا آنجا که میشود.
همهی اینها را گفتم که بگویم من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در خانهی کوچکی منزل دارد. پری کوچک غمگینی که بار سهمگینی از غصه را به دوش داشت و دارد. پری کوچک غمگینی که برای آنها که دوست داشت کمر راست کرد و جنگید و از خاک غصه سر بلند کرد. پری کوچک غمگینی که نامش آلوچه خانوم است. آلوچه خانومی که دیگر غمگین نیست. هر چند میان چشمهایش که میخندد هنوز میشود غصه ای را که در خودش به بند کشیده دید و ته صدایش را شنید. اما ما همخانه و پسرکِ کوچکی هستیم که عزیزترین داشتهمان از چنگال غصه برگشته و ما باز هم به بودنش تکیه کردهایم و میان همهی این روزهای سخت در آغوش لبخند گرم مادرانه و عاشقانهای زمستان را امیدوار سر میکنیم. همهی اینها که گفتم از خوشیِ این برگشتن و سربلند کردن بود و این خاک کردنِ غصه. از داشتن دوبارهی آلوچه خانوم باغ آلوچه. آلوچه خانومی که از روزگارش غم نمیبارد. حتی اگر غمگین است. میبوسمت و ممنونم! از طرف مردهای شلخته و بازیگوش خانهات!
دو عکس
پیروزی بر رنجهای ناچیز
دو عکس
آیدین آغداشلو / مجلهی سینمایی فیلم / شمارهی صد / دیماه 1369
روی میزم پر از عکس مردههاست . مردههایی که زندگیشان را روی لبهی این میز کار و زیر نور تند چراغ رومیزی ادامه میدهند . در سکوت محض , در تاریکی , و درون ذهن من .
در گوشهی راست میزم عکس نیمتنهی مهدی کفایی, از میان قاب پلاستیکی سادهای تماشایم میکند . با لبخندی تام و تمام و صورتی شاد و بیخیال . پشمباف قهوهای رنگ یقه بستهای پوشیده است و دستهایش را در جیب شلواری که در عکس پیدا نیست فرو کرده, و آدم نامعلومی آرنجش را به شانهاش تکیه داده است . این همه سرخوشی و اعتماد و استقرار , حالا دیگر چه دور و غریب به نظر میآید .
*
مهدی کفایی را دوازده سال بود که میشناختم . کارگردان و فیلمساز تلویزیون بود و پیش از این کارش , در جوانی تن به هر شغلی داده بود . از پادویی تا کارمندی سازمان تربیت بدنی , تا کارمندی سد منجیل . سربازیاش را در شیراز , در هنگ چتر بازهای کلاه سبز گذرانده بود . پایش که میافتاد از هیچ کس باکی نداشت . شَری بود .
سینما و فیلمسازی را دوست داشت و دانشکدهی هنرهای دراماتیک را تمام کرده بود و مدتی هم دستیار سهراب شهید ثالث در فیلم طبیعت بیجان بود. ده سالی از من کوچکتر بود و ندانستم چطور شد که رفاقتمان اینطور سخت ریشه گرفت . رفاقتهای اینطوری به تماشای حرکت شهابی میماند در شبی تاریک و پر ستاره : یک مرتبه از جایی که انتظارش را نداری پیدا میشود و درجایی دوردست گم میشود , اما یاد درخشش آن لحظه تا آخر عمر آدم باقی میماند .
عادت کرده بودم دائما ببینمش . زنگ در منزل را که میزد اندام تنومندش جارجوبهی در باز شده را پر میکرد . همیشه لبخندی شکسته گوشهی لبش بود و کیف گندهای روی کولش . زیر بینی درشتش سبیل پرپشتش به خاکستری میزد و موی زبر فنری و انبوه سرش به سفیدی . بیشتر دور خودش میچرخید و یا این در و آن در میزد . بیحوصلگی یک پسربچهی ده ساله را داشت . جوانیش داشت هدر میرفت و کاری هم از دست من برنمیآمد که اغلب راه حلم به صورت سخنرانیهای پند آمیز پر طول و تفصیلی بودکه درمیانهاش میدیدم چطور توجه و حوصله از چشمانش میرود و خسته میشود و مطلب را درز میگرفتم .
اما وقتی به حرف میافتاد میدرخشید . جوشش همهی آن آرزوهای غریب و امیدهای واهی از دست رفتهاش سر ریز میکرد . از آدمهایی که دوست داشت و فیلمهایی که میخواست بسازد میگفت . ( چندتایی فیلم کوتاه مستند برای تلویزیون ساخت که بینام و نشانی نمایش داده شدند – یا نشدند . اسم سازندهشان هم یاد کسی نماند ) رفیق باز بود و مهربان . ماجرا جو بود و همراه . بزرگواری بود که در دنیای کوچکی گیر کرده بود و گریز راهی هم نداشت . کل مایملکش یک کیسه خواب بود و یک ساک دستی و کتابهایی که هر وقت میخواست خلاص شود میفروختشان . نشانهی نسل پریشان احوالی بود با آرزوهای دو و دراز و مقدورات ناچیز , که خودش هم این را میدانست و تلخی این وقوف , طعم ذهنش را برگرداند . میدانست که فیلم ساختن آسان نیست . اما میتوانست بسازد . جاهایی که باید کمکش میکردند , نکردند . شاید هم درست نمیشناختندش . اینطور شد که در هم شکست . ( نوشتهام را که دوباره میخوانم میبینم وصفیاست کلی و دور از آدمی ناشناخته مانده که عیبی ندارد. میخواهم حق رفاقتی را بجا بیاورم که در ادای دینش سالها قصور کردهام )
در این سالهای آخر بود که شروع کرد با خودش بد تا کردن . و روزگار هم بدتر تا کرد . بیکار شد و بیپول و – تنها که همیشه بود – و تنهاتر . نمیدانست با خودش چه کند . باری بود مانده بر دوش خودش . بیمار که شد تتمهی طاقتش را از کف داد و لبخندش شکسته تر و مختصرتر . پوزخندی شد کنار دهانش .
دیسک کمر داشت که مدتی طولانی زمینگیرش کرد . میدید که من سخت دلواپسم . دلداریم میداد و هیچ به روی خودش نمیآورد . کمی که بهتر شد ( طبیبی از دوستانش در بیمارستان خواباندش و برای معالجه دست و پایش را با تسمه میکشید ) , باز رفت و آمدش را به منزل ما شروع کرد . زنگ در را که میزد دیگر چارچوب در را پر نمیکرد . اما همچنان کیف گندهاش روی شانهی راستش بود و لبخند کج بیحوصلهاش کنار لبش . با مهربانی نگاهم میکرد – عینا همینطوری که در عکسش دارد نگاه میکند – و من با نگرانی کمر منحنی ماندهاش را نگاه میکردم و میگفتم هنوز که کجی ؟ او هم به زور کمرش را صاف میکرد و راست میایستاد و دستانش را باز میکرد و میگفت : خیلی هم صافم !
اما نشاط زورکیاش ناپایدار بود . به حرف که میافتاد کم کم نگرانیهایش را بروز میداد . از زمینگیر شدن و تنهایی و بیپناه ماندن سخت واهمه داشت – مگر من نداشتم یا ندارم ؟ – اما چه تنگ حوصله و شکننده شده بود . چنان هیبتی به تلنگری بند بود . با هیچ شرارت و شوخی و دلقک بازییی نمیتوانستم بخندانمش .
این اواخر رفت در بلندیهای “درکه ” اطاق مختصری کرایه کرد و ماه آخر عمرش را از تابستان گندیدهی شهر به کوهستان پاکیزهی لطیف گریخت . رفقای همیشگیاش را دیگر کمتر میدید و به چندتایی آشنا و هم اطاق و قهوه چی همان حوالی دل خوش کرد . روزهای آخر زده بود به سرش که فیلمی بسازد از کار دسته جمعی مردم آنجا که نهر کشی میکردند . کارش را بعد از مدتها با چه شوقی شروع کرد و به چه سختی . اما به هر حال شروع کرد .
همه چیز داشت درست پیش میرفت که یک مرتبه پرید و حوصلهاش سر رفت . دیسک کمر و بیپولی و تنهایی هم علاوه شدند . دویست تایی قرص خواب را یکجا بلعید و یک شیشه سم نباتی هم رویش سرکشید و رفت توی رختخوابش به انتظار آن خواب طولانی تاریک و بیرویایی فرو رفت که هیچ نیازی به پیشواز رفتنش نیست و دیر یا زود , به تانی یا به تعجیل , خود خواهد آمد و حضور قطعیاش را با گذاشتن دست تیره و سنگینش بر صورت ما اعلام خواهد کرد .
وقتی میشستندش همچنان یلی بود کوه پیکر , با غرور و هیبت و آرامش تمام دراز کشیده بود و پروایی نداشت از اینکه دست غریبهای جابجایش کند .
انگار که در خواب بود و در خواب ماند . وقتی مهدی کفایی در تابستان سال 1365 مرد , 38 سالش بود .
*
گوشهی سمت چپ میزم عکس سیاه و سفیدیاست از پییر اوگوست رنوار, نقاش فرانسوی , متولد 1841 و درگذشته به سال 1919 میلادی از میان همهی نقاشانی که دوست دارم تنها عکس او را روی میزم گذاشتهام . او , که همیشه ستایشگر سرخوشی و خوشدلی و زیبایی بود , که همهی عمرش را در ستایش لحظههای لطیف و شادمانه , گذراند . نقاش سادهای که کارش را با ترسیمد ر نقشهای تزئینی روی ظروف چینی آغاز کرد و از راه این کشف و شهود , چنان شیفتهی هنر نقاشی ماند که تا به آخر عمر قلم مورا از دستش رها نکرد . لطف را با رنگهای درخشان روی بومهای سپید دوبارهسازی کرد, با شگفتی به گلها و میوهها و آدمها خیره ماند و مشتاقانه , مانند کودکی به صید پروانهای, بازی نور و سایه را روی پوست دختر بچهها دنبال کرد .
هر اثرش تلالو صدفهای هفت رنگ را یافت و چنان مالامال از شیرینی و حس شد که اثر هر ضربه قلمش بر بوم , به نشت قطرههای عسل بر سطح شیر درون فنجان صبحانه تبدیل شد .
هربار تماشای عکسش , برایم حادثهای یگانه و شگفتانگیز است . این عکس را در سال 1914 گرفتهاند . پنج سال پیش از مرگش. در این عکس, پیرمرد هفتاد و سه ساله, با جبروت تمام روی صندلی چرخدارش نشسته است . کت یقهدار ضخیمی که تا زیر گلویش دگمه میخورد بر تن دارد و کلاه کپی چهارخانهای بر سر . همسرش با احترام و افتخار پشت سرش ایستاده است و دست چپش , به نرمی , شاهی او را لمس میکند .
پیرمرد با دقت و وقار مرا نگاه میکند با ابروانی بالا کشیده و دهانی فشرده که زیر سبیلی بلند پنهان شده است .
انگشتان دستانش مفلوج و کج و معوج درهم پیچیدهاند و به پنجههای درهم تنیده پرندهای مرده میمانند . بیست سال آخر عمرش را دور از پاریس گذرانده است و در سراسر آن درد شدید آرتروز و روماتیسم را بر دستان و انگشتانش تحمل کرده است . بیماری لاعلاجش انگشتانش را چنان منقبض میکند و درهم میتاباند که میدهد قلممو را با تسمه و نخ به دستش ببندند و غریب است ! این که بسیاری از زیباترین و درخشانترین نقاشیهایش را در همین حال و روز تمام میکند . (قلم را میگذارم و از جایم برمیخیزم تا کتاب نقاشیهایش را بیاورم و تماشا کنم : چهطور میشود آثاری چون ” شبان” , ” قضاوت پاریس ” , ” گابریل با پیراهن قرمز ” یا ” بانوی کنار چشمه ” را در این ” در عین رنج و بیماری و ناتوانی ” نقاشی کرد ؟ یا آن نقاشی بسیار جذاب و لطیف ” دختر با ماندولین ” را درست در سال مرگش , در سال 1919 )
اوهمهی جانش را برای کارش گذاشت . میخواست جهان را به نقاشیهایش شبیهتر کند و نه بر عکس! دوست داشت صورت پسر کوچکش ژان را – که بعد کارگردان بزرگی شد – شبیه دختر بچهها بکشد و نمیگذاشت موی سر پسرک را کوتاه کنند ! مدلهایش را رها نمیکرد و از این شهر به آن شهر , همراه خانوادهاش میبردشان . مدتها گابریل را به للگی و پرستاری ژان واداشت , همه دنیا را برای نقاشی میخواست . پیرمرد جوهر صلابت بود , بیهوده نیست که چنین چالشگر مرا نگاه میکند و انگشتانش را – که انگار از سوزش فرو رفتن میخ صلیب در هم پیچیدهاند – با غرور تمام به چشمم میکشد . میداند که دستانش چقدر شبیه دستان از درد تیر کشیده و چنگال شدهی نقاشی ” مسیح مصلوب ” , کار ماتیس گرونه والد آلمانیِ قرنِ شانزدهم میلادی است .
دستهای رنوار – که هر مفصل انگشتش به درشتی گردویی متورم شده است – “ستیگماتا” , یا نشانهی ایمان عظیم اوو به خلاقیت و پویاییست . ایمانی که تحمل هر رنج طاقت فرسایی را مقدور میکند . که معنا و توجیه کنندهی حضور آدمی بر روی زمین است . که لحظههای سخت را بر دیگران نرم و سهل میکند .
پییر اوگوست رنوار , وقتی که مرد 78 سالش بود .
*
کسی که خودش را میکشد , میخواهد زندهها را تنبیه و تحقیر کند و دلشان را بشکند . به این خاطر است هر بار که عکس مهدی کفایی را تماشا میکنم دلم میشکند . میبینم که او خجول و مهربان دارد میخندند و دستانش را در جیب شلوارش ( که از طرز قرار گرفتن جیبهایش باید بلوجین باشد فرو کرده است .) میپرسم نمیتوانستی صبورتر باشی ؟ میتوانستی ؟
پاسخ خودم را جستجو میکنم . اگر پیرمردی در حوالی هشتاد سالگی , بتواند رنجور و ناتوان , قلم مو را به دستش ببندد و با چشمانی تار شده , بی هیج تلخی یا کینهای پوستهای شاد و جوان را نقاشی کند و به ستایش جریان سیال و پایان ناپذیر زندگی بنشیند و تاوان رنج خود را از دیگران نطلبد و مردمانی را که انگشتان چالاک و کشیده دارند تحقیر و تنبیه نکند , پس میشود کمی کجتر راه رفت و قدری درد کشید چندی هم با قناعت و فقر و شکست زیست .
نباید کسی با مرگ عمدی خود , دل دوستانش را بشکند , پهلویشان را خالی کند و از درون عکسش با تمسخر و سرزنش نگاهشان کند و برای ابد تنهایشان بگذارد .
*
هر چه بیشتر عکس رنوار را تماشا میکنم , آسودهتر میشوم , رنجهای ناچیز من در پیش روی دستان و انگشتان او رنگ میبازد , بیبها میشوند و معنایشان را از دست میدهند , میفهمم پیروزی در ” ماندن ” است .
چراغ را خاموش میکنم و میروم تا بخوابم .
****************************
بالاخره نشستم تایپش کردم . گفته بودم که , یکی از همین روزها!
این نوشته را اولین بار همان دیماه 1369 در 17 سالگی خواندم . خیلی دوستش داشتم , خیلی دوستش دارم . یادم میآمد همان وقت هم دلم میخواست دو بخش آخر یادداشت در کار نباشد , فقط شرح دو عکس باشد بدون قضاوت و نتیجه گیری . حالا هم !همان وقت هم فکر نمیکردم کسی که آنطور میرود میخواهد دل دوستانش را بشکند و آنها را تحقیر و تنبیه کند ؛ حالا هم ! فقط اینقدر میدانم کسی که کلک خودش را میکند بیشتر از هر چیزی میخواهد که نباشد یا نمیتواند باشد یا نمیشود که باشد … نمیدانم .
نمیدانم چند نفر از شما این را به وقتش خواندهاید نمیدانم چند نفرتان دوستش داشتهاید . این نوشته بعدتر در کتابی به نام ” خوشیها و حسرتها ” که مجموعه یادداشتهای آیدین آغذاشلوست چاپ شد . بدون عکس البته . یک طور بدی ناقص است . فکر میکنم وقت خواندش گاهی باید نگاهت روی عکسها سر بخورد . باید وقت خواندن این یادداشت عکسها هم دم دستت باشند .
…
ما هیچ جا نیستیم . روزگارِ ما هیچ جا ثبت نمیشود , هیچ کتابی نیست که حال و روز ما را روایت کند , همانطور که هستیم نه آن طور که مجوز میگیرد برای چاپ ! هیچ تصویر ثبت شدهی مجوز داری نیست که آدمهایش شبیه ما باشند , ادبیات رایجشان مثل ما باشد , دغدغههایشان شبیه ما باشد ! روزگار ما گاه بین خطوط ترانههای بیمجوز نوشته میشود , همان ترانههایی که همتی و حمایتی نیست تا بهشان صدا بدهد ! مگر به ندرت آنهم با خونِ دلِ پاره پاره و داغان به قیمتِ جلایِ وطن از زیرزمینِ وطن . دوستان مهاجر ما -همانطوری که زندگی میکنند – هیچ جا تصویر نشدهاند … اینکه چهطور صبحشان را با تنلرزهی اخبار اینجا شروع میکنند اینکه شب چهطور سرهای در حال انفجارشان را به بالین میگذارند اینکه چهطور بین اینجا که دلشان بابتش همینطور آویزان است , و آنجایی که باید با قواعدش تلاش کنند تا دیده شودند و موفق باشند , توازن برقرار میکنند , اینکه چه پوستی ازشان کنده میشود … بلایی که دههی شصت سرِ ما آورده با همان مختصات هیچ جا تصویر نشده . عاشقیتهای ترسخوردهی ما هیچ جا نیست … این روز گذران قسطیِ نیم بند ! بیمهای فراوان و امیدهای اندک, امیدهای نا امید . درد و دوریهایمان , دلتنگیهایمان , افسوسهایمان خوشیهای گاه به گاه اتفاقیمان , خوشبختیهایی خودمانی که پایش جان گذاشتهایم با عرق جبین به رنج خویش پیدا کردهایم با چنگ و دندان نگه داشتهایم , بدبختیهایی که آوار شدهاند چه علیرغم تلاشمان چه از سر یک لحظه غفلت … هیچ کجا نیستند اینها , همانطوری که از سر میگذرانیم نه آن طور اجازهی تصویر و نشر میگیرند… شصت و هفت ! هشتاد و هشت …در محاسبات رسمی این جغرافیا انگاری اتفاق نیفتاده .
دو ماه است که اندازهی بضاعتم با هم وبلاگ میخوانیم , خسته نشدهام , خسته نمیشوم … واقعن بیشتر وبلاگ میخوانیم واقعن بیشتر وبلاگ مینویسند , بیشتر مینویسم … واقعن وبلاگ نوشتن را از سرگرفتهاند … واقعن با خودشان دو دوتا میکنن که از سر بگیرند یا نه … واقعن میگویند دلشان برای صفحههایشان تنگ شده . این تنها جایی است که ما ثبت میشویم همانطور که هستیم یا دست کم همانطور که خودمان دلمان میخواهد دیده شویم … اگر ماسک است , خودمان انتخاب کردهایم , کسی نداده دستمان که بگوید سرمان را چقدر کج یا راست بگیریم وقتی جلوی صورتمان میگیریمش
. همهی اینها را گفتم که بگویم قدراین صفحهها را بدانید . بدون سردبیر بدون ممیزی تنها جاییست شاید که روزگارمان را همانطوری که هست ثبت میکنیم . اینکه ایرانی بودن -کاری به افتخار و شرمساریاش ندارم – چقدر سخت است! ثبت این جان کندنِ مداوم کم چیزی نیست .
…
صبح وقت شستن دست با خودم فکر میکنم یادم باشد, رفتم بیرون مایع دستشویی بخرم . دارد تمام میشود . کسی میگفت اگر خمیر دندان خارجی مصرف میکنید , ذخیره کنید نایاب و گران میشود , فکر کنم راست میگوید , همین داروخانهی سر کوچهی ما مدتیست نخ دندان اورال بی ندارد , وقتی متعجب گفتم رنگ مو از دو هفتهپیش تا الان چه گران شده , گفت سری بعدی گرانتر هم میشود , بیشتر بخرید. خانوم اپیلاسیونی میگفت تامپون هر جا دیدید بخرید خیلی کم شده, اصلن نیست .تابستان و فصل استخر میمانید معطلها ! مادرم میگوید پودر دارد گران میشود میروی خرید یادت باشد حسابی بخری ! اصلن شوینده پاک کنندهی خانه تکانی را بخر , ردیف حبوبات شهروند را نگاه میکردم هی نگاه کردم هی باورم نشد, لوبیا چیتی 900 گرمی سه هزار و هفتصد تومان ! یکی از همین وبسایتهای خبری نوشته بود قیمت وسایل خانگی به زودی رشد چشمگیری خواهد داشت , دلنگران خواهرم میشوم که دارد ریز ریز وسایل خانهاش را جمع میکند ! هر روز با هم قیمت سکه و طلا را چک میکنیم میگوید من چه خاکی به سرم بریزم آخر ! هر روز در این مورد صحبت میکنیم هنوز در مورد خاک مورد بحث به نتیجهی نهایی نرسیدهایم . آن آقای موتلفه گفته تا شش ماه دیگر قحطی میشود . خانمی میگفت ذخیره کنیم . مادرم نگران میپرسد , برنج داری ؟ آن یکی میگفت حیف که آجیل شب عید را نمیشود الان خرید, بیات میشود . من باز فکر میکنم یادم باشد مایع دستشویی بخرم , دارد تمام میشود .
مکالمات / گفتگو با اکبر رادی / صفحات 16 تا 23
پی نوشت : ” دوعکس / آیدین آغداشلو ” را هم یادم مانده , یکی از همین روزها !
پیش به سوی اسکار
…
…
سقائک امروز آرام است … عوض حرف زدن بدون وقفه به نامجو گوش میدهد که همینطور یک سر میخواند
بر آتشِ تو نشستیم و دودِ شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی , که آتشی بنشانی
بعد فکر میکند میتواند همین الان بنشیند آن رسالهی دلتنگی مورد نظر را بنویسد . یعنی اولش فکر کرد بس که با آقای نامجو این روزها دلش مالش رفت , سر شد یا یک همچین چیزی ! آن وقت همین حالا یک جوری هول افتاده توی جانش, هم میخواهد بنویسدش خلاص شود هم میداند گیر میافتد توی سیاهچاله اگر شروع کند . پس خیلی کوتاه برایتان میگوید , آلوچه خانوم راز زمان را فهمیده , دروغ میگویند که همه چیز را حل میکند , هیچ چیز را حل نمیکند. اما یک کار مهمی میکند ! حالیت میکند چیزهای دیگری هم برای از دست دادن هست , زمان در گذر خزندهی موذیانهاش حتی یک چیزهایی را فقط برای از دست دادن میگذارد توی دامنت ! پس حالا که داریشان حالا که هستند بهشان, به عاطفهای که بهشان داری پناهنده شو … اگر نداری مالِ خودت بکنشان . یک چیزهایی بهشان بده یک چیزهایی ازشان میگیری که کمکت میکند با همینها زمستان را سر کنی , دوام میآوری… دوام میآوری ! آن یک مشت ماهیچهی رنجورِ تپنده تنگیِ جایش را تاب میآورد
بعد
من هنوز روی دور پر حرفیام اعتراف میکنم از دیروز همین موقع آرامترم . شاید چون الان هیچکس اینجا نیست که مجبور باشد دست کم وانمود کند که گوشش با من است
بابا یک سری عکس کنار گذاشته بود نشانم داد, گفت ببر برایم اسکن کن بفرست برای دوست قدیمی . گفت دوست قدیمی اینبار تلفن که زد اول گفت سلام بعد گفت این را گوش کن و برایم از روی کامپیوترش آهنگ کام توگدر بیتلز را گذاشت … این را که گفت بغض نکرد با منبسط ترین لبخندی که این اواخر ازش دیدهام گفت وقتی آهنگ تمام شد گفت بگو هر چه میخواهی برایت پخش کنم بابا گفت پنی لین را میخواهد توی دلم گفتم یادم باشد یک منتخب بیتلز برایش ببرم عصرها سر کار گوش کند کیف کند همانهایی که با دوست قدیمی روی صفحههای سی و سه دور گوش میکرده یواشکی دور از چشم بزرگترهایشان آبجو میخوردند سیگار چس دود میکردند . حالا بابای من یک کسی را دارد که کارت تلفن بخرد حساب کند اختلاف ساعت را حواسش باشد که ویکند آنور آب باشد حتمن, بعد تلفن بزند ساعتها جوانیاش را , بالا پایین کردنهای خیابان شیک را در روزگارِ دور با کسی مرور کند که همراهش بوده . نمیدانید برای بابای بیکس من اینها یعنی چه ! یعنی اتصال با رشتههای گم شده از زمانی دور که هیچکس اطرافش نبود تا وقتی خاطرات روزگار طلاییاش را مرور میکند دقیقن بداند دربارهی چی دارد حرف میزند . یک طور خوبی دلم سبک میشود بابت این اتفاق خجسته در شصت و دوسالگیاش
طرفهای ده صبح زنگ زدم که دارم میآیم وقتی رفتم فسنجانِ مامان قل میزد برشهای ماهی نمک و فلفل و گلپر زده منتظر غلتیدن در ماهیتابه بودند به ارواح پدر و مادر و همینطور برادر ناکامش قسم خورد, من زنگ زدی رفتم این حوالی ماهی سفید گیرم نیامد اینها کفال است ببخش مادرجان تی شکمه ره بیمیرم ایلاهی * . بعد من اشتها نداشتم یعنی اصلن نمیتوانستم چیزی بخورم چون هنگ اور بودم و رویم نمیشد بگویم . گفتم بگذار فسنجان سر فرصت سفت شود کیفش بیشتر است بعد هی آب خوردم تا بشود بنشینم سر سفره . اما اخر دستم رو شد باقیماندهی خورش را داد بیاورم خانه دو برش ماهی سرخ نشده هم گذاشت تاکید کرد ناهار امروز ترتیب شله پلا را خودم بدهم باربد آمد بخوریم بعد حتمن بهش زنگ بزنم گزارش بدهم که به اندازهی کافی هم کیف کردم هم سیر شدم . گفتم چشم
مامان که عصر خوابید بابا برایم هر چه را که روی فلش مموری از بیبی سی فارسی , خودش ضبط کرده گذاشت ببینم , یعنی گفت یک کشفی کرده این اواخر که توش یک سورپرایز هم برای ما دارد . گفت این دختر میخواند اصلن آدم یک طوری میشود گذاشت دیدم سپیده وحیدی را میگوید . البته میخواست نوازندهی دف آن اجرا را نشان ما دهد, کیف کنیم . گفتم من فقط یک دانه آهنگ از این دختر شنیده بودم به طرز غیر قابل باور و غیر منتظرهای کیفور شدم اصلن به وضعیتی . بعدش برایم آهنگ مارک آنتونی و پیت بال را گذاشت گفت ببین چقدر قشنگ است . گفتم من هم دوست دارم برای باربد هم آهنگ جدید برو بکس را گذاشت بالاخره کامل دیدیمش . البته من کماکان تمام مدتی که اینها را نشانم میداد هم داشتم حرف میزدم . اصن من نمیدانم دیروز چه مرگم بود حتی الان هم نمیدانم چه مرگم است دقیقن اما یک مرگی ام هست حتمن . فقط حرف نمیزنم خیلی هم فحش میدهم آخر باربد به من تذکر داد که اناهیتا حرفِ بد ؟ بعد ازش عذر خواستم وبه بابا گفتم این روزها آدم اگر فحش ندهد حُکمن میمیرد . با هم به این نتیجه رسیدیم که دولت دهم مثل این شیلنگهایی که سرش یک چیز فوارهطوری دارد , روی چمن پارک ها تپ تپ میچرخد تا به همه جا آب برساند, در جمیع جهات ریده . کی و چطوری قرار است آباد شود ؟ بابا گفت میترسم به عمر باربد هم قد ندهد . گفتم من هم ! همینطور که حرف میزدم بابا یک سنگ انداز و یک گردالی آورد داد به باربد گفت آخرین بار که رفته رشت در یک مغازهی صنایع دستی اینها را دیده و اصلن دلش لرزیده . اسباب بازیهای بچگیشان بوده . به باربد توضیح داد که سنگ انداز را نگه دارد فقط بعد گفت ما ان وقت گنجشک میزدیم بعد یواشکی گفتم خیلی خوشمزه بود من چپ چپ نگاه کردم که بابا حرفهای بد رفتاری با حیوانات نزن باربد گیح نگاهم میکرد مجبور شدم توضیح بدهم که این ها قصد بدرفتاری نداشتند اصلن اصول بازی و سرگرمی فرق داشت بعد بابا از آغوز بازیهایشان برایش تعریف کرد و یک عالمه چیز دیگر . بابا که تعریف میکرد من فکر میکردم کلن چرا همه چیز یک طور دیگر بود؟ حتی زمان ما هم یک جور لمس و کلنجار با طبیعت توی بازیهایمان بود . یادم آمده آن وقتها ما خودمان که به بچه میگوییم گل جاندارد نباید بکنیاش باید مراقبش باشی همین یاسها را که من نمیدانستم بهش میگویند پیچ امینالدوله و تا همین اواخر خیلی جدی فکر میکرد پیچ امین الدوله اسم یک مکان و گذر است را میکندیم . از زیرش سعی میکردیم بین پرچمهایش آن را که سرش سبز است بعدتر توی مدرسه فهمیدیم مادگی گل است بکشیم بیرون یک قطره شیرهی ته آن را بخوریم . اگر یاس سفید بود شیره شیرین و کم بود اگر یاس به زردی میزد قطره درشتتر بود اما قدری به ترشی میزد … آیا به اندازهی کافی خوراکی نمیخوردیم ؟ آیا مرض داشتیم ؟
من یک طورِ بدِ خوبی پر حرفم . فکر میکنم یک طور اضطراب دارم که بیشکل است . همهی حرفهای مهمم مانده . دیوانهی ملیحیام بعد سرم هی درد میکند . یک هفته است سرم درد میکند آخر شبِ دیشب خانوم برادر فرجام دو تا قرص مسکن بهم داد قدری آدم شدم . هان بله آخر شبِ دیشب آنجا بودم چون تولد خانوم برادر فرجام بود . یک دخترکی است یازده دوازده سالی از من کوچکتر و مهربان که من هر روز از روز قبل بیشتر دوستش دارم . دیماهی دوست داشتنیای است . قبلن گفته بودم ؟ من پاییز را خیلی دوست دارم خیلی زیاد اما فکر میکنم برای دنیا آمدن دی, مهر و اردیبهشت بهترین ماههای سال هستند شاید چون زیبایی بینظیری دارند . دقت کردم یه طور بیعلت بی دلیلی متولدین این ماه را اصلن یک طوری دوست دارم که دست خودم نیست . یا دست کم اینطور است که بهشان یا پشت سرشان عاطفهام را یک طوری ابراز میکنم که وقتهای دیگر نمیکنم . همین الان در همین لحظه یادم آمد آن بچههم که این مهر نه مهر قبلی رفت, اردیبهشتی بود ! همان بچه که من وقتی خیلی خودمم نمیدانم یکهو چطور میآید خودش را میچپاند توی نوشتههای من . آاااااخ
من سعی میکنم کمتر حرف بزنم ور ور کردم . خودم میدانم . باید بیایم تند تند یک چیزهایی را توی این هفته برایتان بگویم . یک سری سفارش است . یک سری وبلاگ است که میخوانم حتمن شما هم میخوانید اما میخواهم بیایم تاکید کنم که بخوانید . چند تایی هم نوبرانه تازه از تنور در آمده دارم میخواهم آشنایتان کنم . یادم باشد آن چیزی را که هی میخواهم بنویسم دربارهدلتنگی , حتمن بنویسم اگر دل یاری کرد . حتی روی یک کاغد کوچک نوشتهام آناهیتا یادت نرود رسالهی دلتنگی را چسباندهام آن گوشهی کناریِ یخچال که فقط خودم میدانم کجاست که یادم نرود … یادم باشد حتمن آن چند صفحه کتاب مکالمات اکبر رادی را اینجا تایپ کنم مخمل که آن پایین کامنت گذاشته هم یک روزی به بابایش تلفن کند برایش بخواند یا صدایش را ضبط کند برایشان بفرستد سر فرصت برای خودشان چای بریزند به صدای مخلمل گوش کنند که برایشان کتاب میخواند . یادم باشد “دو عکس/ آیدین آغداشلو” را تایپ کنم اینجا بگذارم و هم بفرستم برای صفحهی شخصی ایشان در فیس بوک هر چه گشتم این متن هیچ جا روی اینترنت نبود که نبود! احساس می کنم این رسالت برعهدهام است آن نوشته را به محتوای فارسی وب اضافه کنم . یادم باشد یک سری از یادداشتهای گودرم را اینجا بگذارم حتمن . اگر اینترنت ملی شد , مینشیم سر پروژهای که همیشه توی سرم است . بهتان نگفتم! یک روزی بالاخره مینشینم تمام جراتم را جمع میکنم یک داستان بلند طنز مینویسم درمورد آدمهای اطرافم . اگرجرات این را نداشتم دست کم حتمن یک قصهی خوشگل طنز دربارهی تفاوتهای بنیادین مادرم و مادر فرجام مینویسم و همین طور تفاوت در جهانبینی دوخانه . یک چیز خوبی میشود میدانم, از وقتی “عطر سنبل عطر کاج ” را خواندم دلم میخواهد اینکار را بکنم . یعنی بضاعت من شاید شاید شاید اینقدر باشد . احترام خانوم جزایری دوما سر جایش ولی من عمرن عرضهی گلی ترقی بودگی ندارم . دارم حد و سطح خودم را باور میکنم . این را هم بگویم و بروم . یک اتفاق خوبی در من افتاده هفتهی پیش فرجام رفت برای کسی گل بخرد ما توی ماشین بودیم ( بعله فرجام آنقدر تنهایی خوب گل میخرد که با خیال راحت میتوانی بنشینی توی ماشین و لذت سورپرایز شدن با یک دسته گل زیبا را از دست ندهی به جای اینکه با نگرانی هی به آقای گلفروش سفارش کنی این کار را بکن آن کار را نکن ) داشتم میگفتم ما این ور خیابان توی ماشین بودیم من نگاه میکردم سرک کشیدم توی گلفروشی بعد دیدم کنار گلفروشی یک لوازالتحریر فروشی بود که روی شیشهاش یک کاغد چسبانده بودند که تقویم نود و یک رسید . لحظهی اول ذهنم جواب نداد نود و یک ؟ چه زود ! من اینطوری ام یک وقتهایی فصل ها را گم میکنم مثلن یادم میرود منتظر فصل سردیم یا گرم! قرار است تابستانی بپوشیم یا زمستانی . در آن لحظه شاید چون گل ها را نگاه میکردم ذهنم خیلی تابستانی و گلباران بود بعد یادم آمد خب اول زمستان است الان. نگاه کردم دوباره به کاغد برای اولین بار گفتم خب ! همین . این خب همین قدر که هیج طور بدی نبود خیلی خوب بود ! نه از سر بیتفاوتی بود نه همین است که هست . یک صلحی تویش بود و افسوس نبود و این خیلی خوب است
* اعتراف میکنم دلم خواست در اینجای نوشته ادای میچکا کلی را دربیاورم عین جملهی فارسی / گیلکی مادرم را نقل کنم . اصلن هم از این کار خجالت نمیکشم حالا که اعتراف کردهام
رفیق سبک وزنم جواب سوالم در نوشتهی پایینی را داده . همچین رفقایی داریم ما . نمیگذارند سوالت بیجواب بماند.
آغوز : گردو
سنگ انداز : تیرکمان
گردالی : فکر میکنم یعنی فرفره از این مخروطهای چوبی که روی نوک میچرخد
پیام شخصی : ای کسی که عقت گرفته بود از نوشتهی قبلی , جلوی جفنگ نوشتنم را نمیتوانم بگیرم اما خیلی سعی کردم بخاطر گل روی تو کمتر ” بعد ” بنویسم .
هذیانهای صبح جمعه
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم
بعد از هزار سال کانالهای ایرانی را پایین بالا میکنم بلکه جایی را پیدا کنم ویدیو کلیپِ جدید ” برو بکس ” را نشان دهد این بچه بتواند یک وقتی بین سر و همسر بگوید این را دیده, بلد است , ضایع نشود. رفقایش مسخرهاش نکنند بس که در این خانه با ما دارد آلترناتیو و تلفیقی و از همین دست , گوش میدهد. اینهام که نباشد دارد با من و ابی داد میزند ” شبزده برگرد …”.
یک کانال اتفاقی پیدا میکنم دارد هری پاتر هفت بخش دوم را با زیر نویس فارسی نشان میدهد . طبعن یادم میرود دنبال چه میگشتم . طبق یک قراره نانوشته هروقت , هرجا, هرکدام از هریپاترها را نشان دهد, از هر جای فیلم که باشد مینشینم میبینم … زیر نویس فارسی دارد گاهی نگاهم میافتد آن پایین تند تند یک نواری زیرِ زیرنویس در حال حرکت است , محصولاتی را تحت عنوان مجیک یه چیزی تبلیغ میکند , فکر میکنم یک ربطی به هریپاتر باید داشته باشد با کمی دقت میبینم اینطور که میگوید به یک چیزهایی فوریت میبخشد , یک چیزهایی را به تاخیر میاندازد دو تا کار دیگر هم میکند من ذهنم البته کنار مفهوم سرعت و تاخیر با هم میماند . همان وقت رون و هرماین با هم با دندان آن مار عظیم الچثه جامی که از صندوق بلاتریکس در گرینگوتز برداشتهاند از بین میبرند. بعد بلافاصله هم را قرار است ببوسند که این شبکهی خیلی ماخوذ به حیا تشخیص میدهد بناید این لحظه را ببینیم … مات میمانم که تو داری ابزار گُشنی کردن را تبلیغ میکنی آن پایین , بعد چطور این صحنه را سانسور کردی ؟!… بینندهی نوجوان و کم سواد که چشمش به زیر نویس است تبلیغ تو را میبیند, بعد چرا نباید ببیند برای اولین بار دو نفر بعد از هفت سال و کش و قوس هم را میبوسند ؟… بعد فکر میکنم چرا هر مرجعی وقتی ریش قیچی دستش است برای ایرانی جماعت تشخیص میدهد یک چیزهایی را نبیند ؟
این جور وقتها که نگاه از بالای قیم مآب سنگینی میکند دلم برای خودمان میسوزد , برای بیکسیمان . برای بیپناهیمان . مثل همین روزها که زمزمهی اینترنت ملی هول توی جانها انداخته … یعنی این آخرین روزنه هم دارد از دست میرود؟
سلام شما را به اهالی کرهی شمالی میرسانیم .
…
تب کرده و مفلوک, درست مثل لحظههای آخر زندگی آمادئوس افتادهام توی تخت همینطور عرق میکنم . لابهلایش سرفهی خشک . باورم نمیشود خودم را خیلی وقت است اینقدر مریضطور ندیدهام … غلت میزنم بین خواب و بیداری خیالم میرود توی آشپزخانه, مانده بستهی ران را بیاندازد توی قابلمه یا بستهی سینه را , سینه را ترجیح میدهم حتی توی خواب , بچه بودم ران دوست داشتم یادم نمیآید ذائقهام از کی تغییر کرده… غلت میزنم میروم آن طرف تخت تا عرق نشسته روی ملحفهی اینور خشک شود … توی خواب دو ملاقه باقی مانده از عدسی روز قبل را میریزم توی سوپ ! غلت میزنم عرق میکنم از صدای سرفهی خودم بیدار میشوم . گرسنهام نیست هنوز چیزی توی قابلمه در حال جوشیدن نیست . باز خوابم میبرد خواب که نه بیهوش میشوم از شدت ضعف … وسط غلت و واغلت های من زیر همین آسمان آلوده ساختمان روبرویی یک طبقه رفته بالاتر دیوارهای کناری دو طبقه را چیدهاند , آنقدر طبقه طبقه مسخره بالا میرود که فکر میکنم چند شاخه میلگرد به من هم بدهند قدری بتن چند ورق یونولیت قدری آجر من و دوستانم هم میتوانیم تفریحی وسط بالا انداختنهای لیوانمان چند روزه یک طبقه برویم بالا . حکایت یونولیت را نمیبفهمم قرار است از وزن آوار احتمالی کم کند ؟ یا به کار سرعت ببخشد ؟ یا صدا گیر باشد ؟ آخری را که نمیکند… همین همسایهی بالاسری ما از صدای ساز باربدک مینالد, من هم هر وقت صندلیاش را کنار میکشد پشت میز مینشیند یا غذایش تمام میشود, بلند میشود, میفهمم . حتی میتوانم صداها رو بشمرم بگویم مهمان دارند یا نه . اینها را به خودش نگفتم تا وقتی که صدایش بخاطر صدای ساز بچه درآمد , کلن اینطور چیزها را نمیگویم, نمیفهمم مردم از کی یاد گرفتهاند به هرچیزی دقیقن هر چیزی معترض باشند! اینقدر دلم میخواهد بدانم حالا بعد از اعتراض واقعن احساس بهتری دارند؟ … باز غلت میزنم خواب میبینم باید امتحان فیزیک سال چهارم دبیرستان را دوباره بدهم … کابوسش تا دنیا دنیاست با من میماند انگاری … همیشه مینالم من بعدش رفتم دانشگاه الان بچه دارم دست از سرم بردارید ! بیدار میشوم دستم را آن مدلی گرفتم که یک انگشت جهت جریان را نشان میدهد, یک انگشت جهت یک کوفت دیگر که الان یادم نمیآید اصلن … عرق کردهام هیکلم میلرزد همینطور مثل سگ … فکر میکنم اگر خواب امتحان مثلثات را دیده بودم بیشتر میلرزیدم . زیر دوش آب گرم دختر همسایهی کناری با تار “ای ایران ” میزند. با خودم فکر میکنم روانتر از ماه پیش همین موقع میزند … میآیم وقت پوشیدن لباس آخرین اخبار ارز را دنبال میکنم فکر میکنم این ساختمان که بدون توقف توی همین روزهای گند تف مال تف مال بالا رفته چه گرانتر شده طی همین چند روز! … باربد گرسنه است دو ملاقه عدسی را که طبعن به سوپی که نپختهام اضافه نشده گرم میکنم یک بشقاب سالاد درست میکنم عدسی را میریزم کنارش , رویش نارنج میچلانم میگذارم جلویش ! یک لیوان شیر سر میکشم روی قرصی که ساعتش رسیده بود باز میخوابم که تب کنم که عرق کنم که کابوس ببینم …
خانه تکانی
قدری قالب اینجا را دست کاری کردهام . دروغ چرا! وسط ور رفتن با “اچ تی ام ال”ش نفهمیدم چه طور شد آن ستون سمت راست صفحه پرید همه چیز آمد روی سفیدی پس زمینه . خیلی هم خوشم آمد … یعنی داشتم آن جمله را که آن بالا وول میزد گوشهی سمت راست می چسباندم که دیدم ستون سر جایش نیست . عکس باربدک را هم برداشتم . هر عکسی روی هر پستی داشتم سر جایش است اما عکس جدید دیگر نه ! عکسی که آن بالا جایگزین عکس باربد شده, پنجرهی آشپزخانهام است , یک هو به چشمم خیلی خانهی شمیران آمد آن یک تکه , عکس گرفتم و دوستش دارم خیلی!
قالب داغان است . هیچ کاریاش نمیشود کرد. خیلی خلوتش کردهام, گرچه به نظر میرسد فایدهای ندارد . هیچکدام از امکانات جدید را نمیشود رویش فعال کرد . اما به طرز بیمارگونهای بیخیالش نمیشوم. اگر بشود دست کم سردرش را بچسبانم سرِ یک قالب استاندارد این کار را میکنمها ! ولی فعلن نمیدانم چطوری ! یک وقتی این وبلاگ با این سردر عهد دقیانوسیاش یک چیزی میشود مثل مثلن ساندویچ یکتا … حالا چه ربطی دارد که من اصلن آنجا رفته باشم یا نه . یک وقتی میروم حتمن . اما سردرش را که میبینم وقتِ رد شدن از خیابان ولیعصر , خوشم میآید , یک جور خوبی توی ذوق میزند , انگاری تسلیم نشد و خودش را به روزگاری که تغییر کرده همانطور دست نخورده تحمیل کرده !
…
شمعهای روی کیکِ آخر را کنارِ مادربزرگهایش فوت میکند این سومین کیکست که طی 5 شب . وسط خط و نشانهای بخواب دیر شد فردا بیدار نمیشوی میآید دست میاندازد دور گردنم میگوید این – یعنی امسال – بهترین تولد تمام عمرش بوده , هر سال همین را میگوید !
قابلمهها را آب میکشم میگذارم روی سینی کنار سینک تا خشک شوند ., صندلیها را پشت میز صاف میکنم . رومیزی را که یک طرفش آویزان شده صاف میکنم . میوهها را از توی سبد برمیگردانم توی جای میوه در یخچال . روی باقیماندهی غذا سلیفون میکشم میگذارم یخچال . روی گاز را دستمال میکشم . همینطور روی پیشخوان آشپزخانه را . ته گلویم میسوزد , چای میریزم برای خودم یک قاشق عسل تویش هم میزنم میگذارم کناری تا قدری خنک شود , ماراتن تولد تمام شد , هم هفتهی تولدِ پسرک هم تولدهای ما سه تا پاییزی … یک دانه شمع روشن میکنم میگذارم جلوی پنجرهی رو به جنوب , توی دلم میگویم هشت ساله شد , سیوهشت سالهام , سیویک ساله ماندی ! چراغِ آشپزخانه را خاموش میکنم .
نامه به رهبر
سلام
قصه تکراری است , خواهر کوچکترم یک ساله بود روی کالسکه وسط تظاهرات پیش از بهمن 57 اولین جملهی کاملی که گفت ” مرگ بر شاه ” بود , خواهرم 6 ساله بود پدر را گرفتند برای مدت چیزی نزدیک به چهارسال , هوادار جزء بود و لاغیر , آن وقت شما رئیس جمهور بودید !
همکلاسی مان با افتخار از مدرسه غیبت میکرد میرفت شهرستان عموی رزمندهاش آمده بود مرخصی , ما ترس خورده یواشکی غیبت میکردیم میرفتیم ملاقات, زیر نگاه پاسدارهایی که ما را بچه منافق میدیدند , باور کنید یک بچهی ده ساله نه منافق را میفهمد نه رزمنده را , فقط دوریست که میچزاندش بیصدا ! و دلتنگی را میفهمد با تمام مختصاتش .
با همان پدر که حکم تکمیلیاش انفصال دائم از خدمات دولتی بود از وقتی به سن قانونی رسیدهام رفتهام پای صندوق رای ! باورتان میشود ؟ یاد گرفتم , یادم داد که راهش همین است , این یک برگ رای حق و سهم من است برا ی مشارکت برای اصلاح برای تغییر, یادم داد حتی حق که نه این وظیفهی شهروندی یک شهروند وظیفه شناس است . اما ظاهرن اینطور هم نیست حتی ! بیشتر از دوسال است یا درستترش میشود بیشتر از 6 سال سرخورده باورم نمیشود . قواعد بازی رعایت نشده که بخواهم باور کنم رقابت را باختهایم , در پس آن با سماجت جلوی باختن امید است که مقاومت میکنیم و هیچ وقت به رفتن از این آب و خاک فکر نکردهایم . اخبار این روزها را میخوانم انتقادها را به دولت , لیست تخلفاتش از قانون با خودم میگویم ما هم که همین را میگفتیم , آن که به او رای سبزمان را به نامش نوشتیم هم همینها را میگفت که ! بعد هم که آمدیم دنبال رایمان در سکوت و با متانت خس و خاشاک نامیده شدیم , سهم منِ زنِ سی و خردهای ساله دست در دست همسرم , رکیکترین فحشی بود که در زندگی از کسی رودر رو شنیدم , عکس شما روی سینهشان سنجاق شده بود !
اینها نوشتم که بگویم آنچه بین ما و شما گذشته به کنار, جنگ نمیخواهم , هر جا جنگ شد تمام آن بغض و کینه صرف برکناری کسی شد , اما تبعیض ماند بیعدالتی ماند , تعصب کور ماند و هرگز خبری از دموکراسی و برقراری حقوق بشر نشد که نشد ! جنگ نمیخواهم, انرژی هستهای هم نمیخواهم چه صلحآمیزش و چه غیر صلحآمیزش من اکسیژن میخواهم که ندارم وسط این هوای آلوده تک سرفههای بچهام میترساندم … ادعای مدیریت دنیا به خندهام میاندازد وقتی در مدیریت ترافیک شهری ماندهایم … من تدبیر میخواهم , امید میخواهم به آینده , همینجا زیر سقفِ همین آسمان دود گرفته !
* پینوشت : میگویند نوشتن این نامهها کار بیهودهای است , اما ما در این جغرافیا به کار بیهوده کردن عادت داریم . به امید واهی برای فرار از ناامیدی … این نامه در پاسخ به فراخوان آقای نوریزاد در نامهی پانزدهم نوشته شده !
…
یک جاهایی می شود عطف و بزنگاه زندگی آدم. نقطههایی که خط و ربطت را معلوم یا عوض میکنند. مثل وقتی که به دنیا میآیی. وقتی راه زندگیات معلوم میشود، شروع حرفهای یا تحصیل رشتهای مثلاً. یا وقتی آدم زندگیات را پیدا میکنی، آنجا که عاشق میشوی، یا دفتری را امضا میکنی یا لباس سپیدی میپوشی یا کنار لباس سپیدی مینشینی. اینها به قاعده لحظههای ماندگار زندگی است.
بعد از نه سال وبلاگ نوشتن معلوم است چه میخواهم بگویم دیگر؟ هر چه بوده قبلاً گفتهام. این که بالاتریناش وقتی است که آدمی را به دنیا میآوری. وقتی پدر میشوی یا مادر. قبلاً گفتهام که زندگی بخش شده برایم به پیش و پس از آن. قبلاً گفتهام که میفهمم این منطق را که به دنیا آوردن فرزند یعنی جنایت. قبلاً گفتهام چرا این کار را کردهام. قبلاً گفتهام این موجود تنها کسی است که برای خودش عاشقش میشوی نه برای خودت. همه را قبلاً گفتهام. این که هشت سال پیش همین وقتها بزرگترین اتفاق زندگی من رقم خورده و پسرکم به دنیا آمده و خانهی همخانگی من و آلوچه خانوم شما جایی شده شبیه یک باغچه. شبیه یک باغ آلوچه. با تلخی و شیرینیهایش.
اما یک چیزی هنوز مانده که بگویم. میدانید؟ پدر و مادرها انگار همیشه دریغها و آرزوهای خودشان را میسازند و نقش میزنند با بزرگ کردن بچهها. آنها را که خواستهاند و نداشتهاند، به هر قیمتی و به هر جان کندنی به چنگ میآورند و به دامن بچهها میریزند و منتظرند که کودکی در بهشت بزرگ شده تحویل بگیرند. پدر و مادرها همیشه یادشان میرود که این آرزوها و دریغها مال خودشان بوده، نه مال آن بچه. بچهای که چیزی را دارد و حسرتش را نکشیده، آن را حق خودش میبیند نه هدیه. این اشتباه میدانید قرنها عمر دارد. پدر در پدر که پیش برویم همین بوده. من میخواهم این قاعده را بشکنم و البته چشمم آب نمیخورد آخرش چیز دندان گیری از آب دربیاید، با این سابقهی سنگین تاریخی.
من نخواستهام پسرک دانشمند و نابغه باشد یا بشود. نخواستهام آدم سرآمد یا متفاوتی باشد. همیشه کش آمدهام بین این دوراهی که بگذارم بچه بچگیاش را بکند و سخت نگیرم یا سعی کنم خودخواه و کمطاقت و نازپرورد نشود و گلیم خودش را از آب زندگی بیرون بکشد و پا روی حق کنار دستی نگذارد و پس سخت بگیرم. شدهام پدر سخت گیر و مهربان. تو بگو شترگاوپلنگ. اما راستش یک چیز را خواستهام. این یک اعتراف است. من هم مثل همهی پدر و مادرها یک دریغ و یک آرزو دارم و هرچند به روی خودم نمیآورم، خودم میفهمم همهی هم و غم بزرگ کردنش برایم یک چیز است: بزرگ بشود، عاشق بشود و لذت عاشقی را بچشد. بی ترس و بی هراس و بی حسرت. آن چه سهم من است در این خیال پردازی آن است که این چند سال مانده تا عاشق شدنش را به هر جان کندنی هست کیسهام را پر کنم و آماده باشم تا پشتش بایستم و راهش بیاندازم. آن چه سهم اوست این است که یاد بگیرد عاشق شدن را و لیاقت دوست داشته شدن را پیدا کند. باید موسیقی بداند. باید اهل شوخی و ادب باشد. طنز را بفهمد و سخت گیر باشد در خندیدن. زندگی را دوست داشته باشد و زندهها را. خودخواه نشود. کم طاقت نباشد. از خودش خجالت نکشد. بوسیدن را دوست داشته باشد و در آغوش گرفتن را. … هزار برنامه توی سرم چرخ میزند. هر کاری میکنم قطعهای از یک نقشهی بزرگ است.
همیشه دوست داشتم چند تا بچه داشته باشم. مثلاً سه تا. هنوز هم دوست دارم. اما دیگر میترسم. و هر چه پیش میروم بیشتر میترسم. حس میکنم وقت کم دارم. توان ندارم. یادم که میافتد چقدر کار مانده و نکرده برایش دارم، میفهمم که آدمِ راه بردن بچهی دیگری نیستم. حجم دوست داستنش را که مزه میکنم هم میترسم از آمدن کس دیگری که مبادا این همه دوستش نتوانم داشته باشم.
دائم یاد خودم میاندازم که پدرم و پدرش و پدرش هر چه بلد بودند کردند، تا آن چه فکر میکردند درستترین است را به کار بزنند در تربیت و آخر هیچ کدام از پسرها راضی نشدند از آن چه پدرها کردند. سعی میکنم کنار بیایم که روزی پسرک خیره نگاهم میکند و یادم مییاورد چه کارها که نکردهام را و چه کارها که نباید میکردم را. اما دروغ چرا؟ ته تهش قصه همین است که مثل پادشاه کارتون سیندرلا راه به راه میروم به هپروت و با لبخند پهن و شلی نگاهش میکنم که عاشق شده و عاشقی میکند و عاشقی را میفهمد. چون به نظرم بدیهی ترین اتفاق دنیا است. همان چیزی که خیلی دوست دارد بشنود را میگویم. این که مثل هری پاتر چشمهای مادرش را دارد. هر چه بزرگتر میشود بیشتر میفهمم دوست داشتن و دوست داشته شدن را از مادرش ارث برده. او عاشق شدن را میداند. و من ماندهام تا مجبور نباشد بیچارگی بکشد از عاشقی. فقط میماند این که شانس بیاورم و بمانم و ببینم و یاد هم بگیرم حسودی نکنم به آن که عاشقش میشود.
پسرک ما هشت سال را تمام میکند در روزهایی که خوب نیست . در هوایی که صاف نیست. به امید فردایی که باید مال او باشد.
فردا که بیاید هشت ساله میشوی بچهجانم
وقتی زنده زنده پارهات میکند و میآید بیرون یک جور هورمون به خونت میریزد! وقتی تسلیم خودت را به تیغ جراح میسپری یک طور دیگر است … نمیدانم واقعن همینطور است یا نه! اما همیشه فکر میکنم بروز مادرانگی بسته به نوع زایمان فرق دارد , درست است که فقط دومیاش را تجربه کردهام اما مطمئنم یک فرقهایی هست, جنسش فرق دارد, اندازهاش را نمیگویمها. مدل من ؟ سرخوش وسط کل کل با جراحِ نازنینم, دکتر بیهوشی ماسک را گذاشت روی صورتم , قبلش نرس اطاق عمل شکمم را با بتادین شسته بود . قبل از نفس عمیق آخر میدانستم تا چند دقیقهی دیگر از من میکَنَندَش , همانی را که نفهمیدم من به او چسبیده بودم یا او به من! از ته دل آرزو کردم اولین نفس تنهاییاش را بدون معطلی و آنطور که باید بکشد … شاید از همانجا بود که آرزوهایم برایش همینقدر ساده و واقعی بودند … خوشحال باشد . خوشحال باشد . خوشحال باشد … خوشحال است ؟ نمیدانم ! امیدوارم ! … یک عالمه چیز است که در موردش نمیدانم. اما انگاری من را مثل کف دستش میشناسد. گاهی میآید میچسبد میگوید “بغلم کن! احتیاج دارم بغلم کنی “… این عین کلماتش است . بزرگوار است . نمیگوید بغلم کن احتیاج داری بغلم کنی .
این یک اعتراف است . اعتراف زنی که گویا هشت سالیست مادر است , یا هشت سال و نه ماه قبلش یا هرچی ! زنی که قاعدتن باید بزرگ شده باشد اما نشد و کماکان یک خط درمیان دنبال خودش میگردد, زنی که یک روز همین اواخر, خودش را به مهربانی دستهای پسرک کلاس دومیاش سپرد به آن چیزی که بین خودشان دوتا بود پناهنده شد! اینطوری شد که کمر راست کرد و صاف ایستاد. اینها را اینجا نوشتم که همیشه یادم بماند, و هیچ وقت ادای چیزی غیر از این را که بینمان گذشته درنیاورم … گر از عهد خردیت یادم بیاد که بیچاره بودم در آغوشِ تو, پسرجان !
…
مثل این رفیقمان نوتهای گودریام را بالا پایین میکنم , این یکی را سه ماه پیش نوشتهبودم .
———————
دیروز تلفن زد. گفتم دو دقیقهی دیگر زنگ میزنم, نگفت کاری نداشتم بیخبر بودم میخواستم احوالپرسی کنم , گفت باشد ! حتی گفت خودش زنگ میزند. فهمیدم میخواهد حرف بزند سر فرصت . چند روزیست رفته زادگاهش برای استراحت , پدرم را میگویم ! دو دقیقهی بعد باربدک را به دوست و همسایهی دیوار به دیوار قدیمی رساندم و از مجتمع قبلی زدم بیرون, توی خیابان تماس گرفتم. صدایش میلرزید. گفت پیاده رفته محلهی قدیمی ! محلهی خیلی قدیمی .آن وقتها که مادرش زنده بوده . بعد رفت محلهای که همسایهی قدیمی بعدتر در آن ساکن شده. خانهی همسایهی قدیمی دست نخورده بوده . در زده, چهرهی آشنایی در را باز میکند. خواهر رفیق قدیمیاش بوده. مادر رفیق قدیمی زنده است هنوز. هوش و حواسش هم سرجایش است بابا را میبوسد یک عالمه … یک روزی توی مهر ماه یک سالی اخر دههی چهل مادرش انگار پیش همین خانوم بوده باهم باقلا پاک میکردند برای قاتق ظهر, که مادرش ناغافل قلبش میایستد و تمام ! هفده ساله بوده . بعد دنیا خیلی عوض شده … رفیق قدیمی درسخوانتر بوده حالا میداند رفیق قدیمی یک جایی در کانادا در یک بیمارستان کار میکند دکترای علوم آزمایشگاهی دارد بچههایش ازدواج کردهاند … میگوید خانه همان خانه بوده. همان مبلها حتی ! همه چیز همان ریختیست , فقط آدمها چروکیدهتر شدند . بعد میگوید یک حالی شدمها ! کلمههایش جویده جویده و نیمه کاره هستند. میدانم بغضش ترکیده پیشانیاش چین میخورد اینجور وقتها , میگویم میدانم از آن قرصتهائیست که آدم فکر میکند هیچوقت دیگر در زندگی دست نمیدهد بعد انگار از آسمان تالاپ میافتد توی دامن آدم . میگوید آهان همینطور است اصلن در یک حال و هوایی هستم برای خودم … همه چیز میآید جلوی چشمم همهی بچگیها … میگوید عکس دوست قدیمی را دیده. پیر شده اما چشمانش همان چشمهاست . یکهو میگویم میگردم توی فیس بوک پیدایش میکنم خب … صدایش جان میگیرد . میگوید حتمن بگرد, میآیم برایت تعریف میکنم حالا … میدانم یک چیزهاییست که گاهی برای من فقط تعریف میکند. شاید چون فقط من علیرغم اینکه کلی سر به سرش میگذارم طوری که خودش هم نمیتواند نخندد , دل به دلش میدهم آن هم به خاطر اینکه فقط من بین آدمهای اطرافش تصویر محوی دارم, از آدمهای خاطرههایش! اگر آدمها را ندیده باشم هم, اسمهایشان را به دفعات شنیدهام . میدانم کی چه نسبتی دارد و به رویش نمیآورم که اینها را چندین بار شنیدهام … میدانم برای گریز از حالایش, گذشته را لازم دارد گاهی … حالا بعد از کلی گشتن و همه جور زدن نام خانوادگی که وسطش ژ دارد و دست آخر زدن هوشنگ با دبل او و نه با او یو پیدایش کردم … دلم میگیرد , فکر میکردم فقط بابا پیر شده اما او هم پیر شده بیشتر از اینکه دوست قدیمی پدرم باشد – شبیه مردی که وقتی هشت ساله بودم یک بار مهمانشان بودیم یکبار هم آن ها مهمان خانهمان بودند – شبیه مردی مهاجر است که میان سالی را پشت سر گذاشته … نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم به پدر و مادرم از همهی هم دورههایشان سختتر گذشته و میگذرد اما انگاری دنیا به همه سخت میگیرد هیچکس از زیر دستش در نمیرود … در انتهای یادداشت محترمانهام برای دوست قدیمی بابا یک عکس خانوادگی و یک عکس تکی از بابا ضمیمهی یادداشت میکنم بعد دوباره به عکس بابا نگاه میکنم صورت مامان در عکس خانوادگی و بعد دوست قدیمی … دوست قدیمی را مجسم میکنم یادداشت ناشناسی را در فیس بوک دریافت کرده شاید نام فامیل را بشناسد . احتمالن از دیدن کلمات فارسی تایپ شده خوشحال میشود … یادداشت را تا ته میخواند نگاهش سر میخورد روی تصویر بابا بعد مامان را نگاه میکند میگوید چه پیر شدهاند … فکر میکنم کاش بعدش به پشتی صندلیاش تکیه دهد فکر میکند فقط خودش نیست که در آینه این ریختی شده … پس او تنها نیست …
یاد ایامی که در ” گودر” مکانی داشتیم
یک صحنهای در فیلم گوزنها هست که صاحبخانهی نوکیسهی آن خانهی بی سر و سامان, یک گله گوسفند میریزد توی خانه و در جواب اعتراض مستاجرهای بخت برگشته میگوید, خانهاش است اختیارش را دارد … این آقای آلن است اسمش که گوگل را نمیدانم به رنج خویش است که به دست آورده یا ارث بابایش است یا هرچه , بی معرفت با ما همین کار را کرد .
اولش گفت , باور نکردیم بعد که باور کردیم شروع کردیم به غر زدن , به روز آخر رسید شروع کردیم به چرند گفتن و شوخی کردن , انگاری ناکس خودش هم نشسته بود تک تک ما را فالو میکرد , به خودش هم خوش میگذشت که دمِ آخری هی کشاش داد , بعد که ما از لودگی خسته شدیم نامرد یک هو سیم برق را کشید , تو خیال کن انگاری به جایش ما را به برق زدند … فردا که بیاید میشود سیروز .
کاربرانی ایرانی اسمش را گذاشته بودند گودر ” گو” ابتدای گوگل را به “در” انتهای ریدر چسباندند . مثل یک اسم رمز ! از سر فیلتر شدن وبلاگهای فارسی بود که گودر یکهو اینقدر اهمیت پیدا کرد یا چیزهای دیگری هم بود را نمیدانم . اینقدر میدانم که حیاط خلوتِ ما بود . انگاری نشسته بودیم دور هم شنل نامرئیِ هریپاتر را کشیده بودیم سرمان , بدون اینکه دیده شویم هر غلطی دلمان میخواست, میکردیم . حال و هوایش مثل صفهای جشنواره در نیمهی اول دههی هفتاد بود , نمیشود برای کسی که تویش نبوده توضیح داد یعنی چه ! همانقدر هم خاطره و رفاقت برایمان به جا گذاشته .
وقتی میخواستم برای کسی که ازش سر درنمیآورد توضیح بدهم میگفتم فیس بوک مثل یک مجلهی عکس دار است , تند تند ورق میزنی عکس تماشا میکنی , بصریست , گودر اما خواندنیست , پر از متن است , گاهی تویش بحث کردیم جدای اینکه به نتیجهی مشترک رسیدهایم یا نه ! حرف زدن را تمرین کردهایم , یاد گرفتهایم , یا فهمیدیم که بلد نیستیم درست باهم حرف بزنیم , پس تلاش کنیم … یک گوشههایی از بعضیهامان فقط در گودر بود که در معرض دید خودمان و دیگران قرار گرفت ! یک جور خوبی یک جاهایی با هم ندار بودیم . خجالت نکشیدیم ازگفتن خیلی چیزها ! یک چیزهایی که هیچ وقت دیگر سر از وبلاگهایمان در نیاورد آنجا گفته شد , خصوصی ترین و امنترین فضای مجازی بود که میتوانستی با سر شانه نکرده و لباس خانه تویش وول بزنی , فیس بوک که میروی انگاری از خانه رفتهای بیرون, مجبوی قدری جلوی آینه بایستی, یقهات راصاف کنی, دستی به موهایت بکشی و اخمهایت را باز کنی. حتی گاهی مثل بابای هانیکو مجبور میشوی زورکی لبخند بزنی , اینجور وقتها ترسناکتری , اما گودر از خودمان بود , این حرفها را نداشت , حاضری ها زدیم بعد از برگشتن از خیابانهای نا امن , دادکان که حضرات را قهوهای میکرد خوشی کردیم دست جمعی , تمام کریهای جام جهانی قبل را آن جا خواندهایم , یک روزی هم همه مبهوت به مرگ دختری در تشییع جنازهی پدرش خون گریه کردیم یا وقت بر دار شدن آن معلم و … و … و …
گودر که جمع شد ماند فیس بوک , صبح به صبح تماشای عکس نوزاد مرده با جفت متصل به بند ناف در جوی آب و تصویر درب و داغان کردن قذافی و همخوان شدن پیاپی “دلنوشتههای دلنشین” و “استتوسهای ماندگار” و… و … و … ! انگار که کتاب فروشی محبوبت بکهو جمع کند, همانجایی که عادت داشتی جلوی قفسهی داستانهای فارسیاش وقت بگذرانی , گاهی کتاب اوریجینال عکس با چاپ اعلا روی کاغذ گلاسه ورق بزنی . بعد فقط تو بمانی با یک کتاب فروشی داغان که کتابهای کمک آموزشی , طالع بینی و به سوی کامیابی میفروشد یک طبقه هم رمان ایرانی دارد از همانهایی که روی جلدش عکس پنجره و شمع و گل و پروانه دارد یا یک چشم درشت با یک قطره درشت اشک آویزان . حال آدم بد میشود خب , دست کم بخشی از فضای گودر را میشد به آنجا منقل کرد , به این امید که شاید لذت نشستن با لیوان چایی پای کامپیوتر و مطلب خواندن دیگران را هم پاگیر کند, دست از آن دلنوشتههای دلنشین ( من به این ترکیب حساسیت دارم ) و اینها برداشتند . یک هو شروع کردم به همخوان کردن آخرین مطالب وبلاگهایی که میخوانم , گاهی کفگیرم به تهِ دیگ میخورد, به ناچار نوشتههای قبلی را میجورم . باور کنید جواب میدهد , فهمیدم اولن خودم هم این اواخر وبلاگ نمیخواندم در همان گودر کاری که درش مداومت داشتم “کامنت ویو” بود ! حالا دوباره وبلاگ میخوانم چند دوست وبلاگ نویس استقبال کردند و گفتند که حالا دوباره وبلاگ میخوانند , دیدم این هم عمومیت دارد انگاری, این اواخر همهی ما فقط خودمان را میخواندیم با آدمهای دور و برمان را . اطرافم چند نفری وبلاگ خوان شده اند , دیگر از دلنوشتههای دلنشین چیزی به اشتراک نمیگذارند و من کیف میکنم .
همهی اینها را گفتم که بگویم لطفن حالا که آن مردک گوسفند انداخته توی خانه زندگیمان, دستی به سر و روی وبلاگهایتان بکشید. برگردید به نوشتن , همان کاری که از اول قرار بود انجام دهید ! شاید اینطوری اصلن بهتر باشد , اگر الان چیزی در بساط ندارید , دستتان به نوشن نمیرود همان نوتهای گودریتان ( همانهایی که روزهای آخر تند تند برای خودتان ایمیلشان میکردید) را قدری سر و سامان بدهید طوری که برای مخاطب از همه جا بیخبر قدری قابل فهم باشد , دست از نوشتن برندارید . شاید این آغاز یک دوره در وبلاگنویسی فارسی باشد , بعدترها اسمش را گذاشتند دوران شکوفایی بعد از گودر , چه میدانم شاید من ماجرا را خیلی جدی گرفتهام حالا هرچه که هست روی آلوچه خانوم را زمین نیاندازید . بنویسید !
برای خوانندهی ناشناسم
پروفایلت نصفه نیمه است . نه اسم دارد نه موقعیت جغرافیایی . فقط یک عکس میآید کنار آن کلمه که معنیاش میشود ناشناس و این توضیح که ایشان هنوز پروفایلشان را کامل نکردهاند . مثل من ! عکست باید از عکس بزرگتری بریده شده باشد . سرت را قدری , خیلی کم آنقدر که در نگاه اول به چشم نمیآید, به سمت راست کج کردهای اما از روبرو که من نگاه میکنم میشود سمت چپِ تصویر. در تصویر فقط قدری از گردن دیده میشود و صورت . موهای صافت را که نمیشود حدس زد چهقدر بلند است, پشت سرت جمع کردهای . حتمن آنقدر بلند است که همه خوب جمع شده و یک دانه تار مو هم نیفتاده بیرون روی پیشانی یا صورت . لبخندت را توی عکس دوست دارم .
از خیلی وقت پیش اینجا را میخوانی. یک وقتی انگاری همهی نوشتههای اینجا را دوست داشتی . یک وقتهایی نوشتههایی به چشمت آمده که کمتر کسی بهشان توجه نشان داده . این اواخر ردی از خودت به جا نگذاشته بودی . فکر کردم خب خوشش نیامده حتمن , بعد از غیبتی طولانی یکهو دوباره پیدایت شد . نمیدانی چی حالی بود . حجم نگرانیای که ندیده میگرفتمش , خودش را نشانم داد از اینکه هستی و خوبی و احتمالن روبراه ذوق زده شده بودم .
اگر حالا اینها را میخوانی میخواستم بدانی که یک وقتهایی لایکهای بالای مطلبم را باز کردهام فقط برای اینکه ببینم مشخصن تو خوشت آمده یا نه ! مثل یک قرارِ پنهانی, انگاری که مهرِ تاییدی باشد که گاهی لازمش داشتم . اینها را گفتم که بگویم همراهِ نادیده, هر جا هستی سلامت باشی, موفق و برقرار .
*پی نوشت غمگین : کاش این اداها و نمای جدید گوگلریدر رخت و لباس ترسناکی باشد که گودر به مناسبت هالوین تن کرده .
امضا : کسی که در مشخصات گودرش اینطور ثبت شده که از بیستم آوریل 2008 در این فیدخوان وقت گذرانده .
اولین روز از سال دهم
اینجا همین امروز, چهارمین روزی که آسمانِ تهران بیوقفه میبارد, به شهادتِ آرشیو نه سالش تمام میشود . همین
که پر کشیدی بیپروا / به جستجوی شقایق
پاییز بیصدا آمده. دلچرکین رویم را برگرداندهام چشم توی چشم نشویم. کسی چه میدانست , خودم از کجا باید میدانستم, پاییزی که گذشت قرار بود اینطوری اولین پاییز از بقیهی زندگیام باشد . که مهر اینطور بیمهر شود !
دو ماه و نیمی میشود که از آن خانه رفتهایم . تنها جایی که توی این شهر از تو تصویر داشتم . روی آن پله, کنارِ آن سکو توی حیاط و صدایی که مرتب توی گوشم زنگ میزند” دیگر نمیتوانم . نمیشود , جور درنمیآید …” ساکن جدید آن خانه, صبح به صبح که پرده را کنار بزند و چشمش به حیاط بیفتد این جملهها توی گوشش زنگ نمیزند. چون نمیداند پسرکی سیاه چشم, چند ساعت آخرش را مهمان آن خانه بوده و از آنجا رفته که رفته, سر قراری که همه چیزش را قبل آماده کردهبود, فکر همه جایش را کردهبود. فقط منتظر بود ساعت از دوازده بگذرد, تقویم ورق بخورد و تاریخ روی آن سنگ ِسیاه, بیست و هشتم بشود, درست چهار ماه بعد …
من اینجا صبح به صبح که بیدار میشوم, لازم نیست حیاط آن خانه را ببینم, صدا توی گوشم زنگ میزند, دلم جمع میشود یادم میآید که رفتی و از ته دل آرزو میکنم کاشکی رسیده باشی .
گفتی نمیتوانی , نمیشود ! گفتی که من درست دیدهام که با اندوه بازی میکنی اما بازی هم انرژی میخواهد , وقتی او نباشد تو اصلن جان نداری , توانش نیست . نگفتم میفهمم . هیچ وقت نگفتم میفهمم, با احتیاط گفتم “نمیدانم چهطور , نمیدانم چهقدر ! اینقدر میدانم که باید خیلی سخت باشد, خیلی زیاد ! نبودناو همهجای بودنِ تو معلوم است , هر روز هر ساعت هر ثانیه آنقدر با قبلترها فرق دارد که مرتب یادت بیاورد, اما بیا میگردیم راهش را پیدا میکنیم. باید یک راهی باشد که آدمیزاد طاقت بیاورد, باید یک راهی باشد ” … نگفتم که تمام تصاویری که از خودتان در دسترس گذاشتهای را زیر و رو کردهام, دیدهام که همه جا دستهایش تو را در بر گرفته , نگفتم میدانم دنیا بدون آن دستهای حمایتگر باید خیلی ترسناک شده باشد . نگفتم من هم جفتم را خیلی زود پیدا کردهام, از وقتی خودم را یادم میآید با من بوده و میدانم چهطور جانت از کابوس نبودنش بیقرار میشود چه برسد به اینکه توی باد گمش کنی . نگفتم چه میکشی همقبیله ؟! اینها را نگفتم. با احتیاط کلمه اتنخاب میکردم . باوسواس ! انگار که کنار انبار باروت ایستادی باشی . از اولش همینطور بود . یک انبار باروت متحرک ! هر آن آمادهی انفجار. من ترسیده بودم از همان اول مثل سگ ترسیده بودم که آنطور احتیاط میکردم .
اما تو که آنطور گذاشتی رفتی از صبر و احتیاط خودم بیزار شدم … از خودم بیزار شدم . من که حواسم از همان اول این همه پرت شده بود و این همه دلنگران بودم . چرا ؟ … چرا ؟ … چرا عجلهات را نفهمیدم ؟ چرا نفهمیدم دو ساعت بیشتر تا حادثه نمانده ! چرا نفهمیدم اینقدر وقت تنگ است . چرا این همه احتیاط کردم که مبادا فاصله بگیری , دوری کنی ! مگر از این بیشتر میشد دوری کنی؟
میدانی؟ اینها یک سال است عین خوره روح مرا میخورد . چه میدانستم میشود آدم بلند شود برود مهمانی کمک کند شام پبزد . قول بگیرد که خانهی من هم بیایید, بعد برود که برود . چه میدانستم پسر ! اما باید میدانستم آنطور که یکهو وقت خداحافظی خودت را کشیدی کنار و رفتی باید میفهمیدم . باور میکنی؟ خواستم بیایم دنبالت, اما به خودم نهیب زدم که فاصله نگهدار … بگذار راحت باشد. انبار باروت را یادت باشد , جلو نرو … شاید که نباید بروی . حالا میدانم شاید که باید میآمدم … باید میآمدم چهطوریاش را هنوز نمیدانم . یکسال گذشته و من هنوز نمیدانم .
آنشب تو که رفتی فکرهای بد را از خودم دور کردم. گفتم مهم این است که آمد , بالاخره آمد! دورش را شلوغ میکنیم , من که اینهمه دوست و رفیق دارم قاطی جماعتی میکنمش که چیزی ازش ندانند بدون هیچ پیشفرضی , دل بستم به اینکه گفتی توی مجتمع برایت دنبال خانه بگردم, گولم زدی ! گفتم میآید اینحا , حواسمان بهاش هست … فکر میکردم, شد بالاخره که دور هم بنشینم و اشکی ریخته نشود نمیدانستم تو رفته بودی سر آن قرار لعنتی با خودت و اصلن نمیفهمیدم وقتِ جمع کردنِ خانه چرا اشکم بند نمیآمد و فکرش را نمیکردم که بعد از آنشب تا مدتها اشک من بند نخواهد آمد !
ماهها بعد از رفتنت یک روز غروب در ضیافت یک سفارتخانه در تهران , استاد بهنامی قطعات کلاسیک معروفی را برای اجرای با ساز ایرانی تنظیم کرده بود و مینواخت , جور درنمیآمد … چهار فصلِ ویوالدی با تارِ ایرانی جور در نمیآمد, یادم آمد گفتی “جور در نمیآید . نمیشود !” استاد تمام تلاشش را میکرد , تلاش قابل تقدیری بود اما جور در نمیآمد … تعجب کردم از کجا میانهی آن اجرا وسط آن شلوغی دنبالهی ذهنم را گرفتی به خاطرم آمدی … همانجا متوجه شدم مدتهاست فرقی نمیکند کجا باشم و دستهایم مشغول چه کاری باشند , میآیی تمامِ ذهنم را پر میکنی. میآیی و یادآوری آنطور رفتنت یکهو فلجم میکند. بعد دیدم از قبلترش, از فردای آن شبِ شرجی گرم هم , همینطور بیوقفه به تو فکر میکردم . آن جا بود که فهمیدم یک چیزی که نمیدانم چیست در آن شب نیمهی مرداد انگاری من را نشان کرد که تا دنیا دنیاست دلتنگت باشم. روز برفی , روز بارانی , در اوج خوشی در اوج ناخوشی جای خالیات آمد خودش را به رخم کشید انگار که یک عمر خاطره درمیان باشد . یکسال گذشته و سی صد و شصت و خردهای روز است مصیبت زدهی رفتن تویی هستم که همهاش هفتاد روز میشناختمت, هفتاد روز با دلی آویزان و ترس خورده از اینکه نکند بلایی سر خودت بیاوری بدونِ اینکه دستم جایی بند باشد و کاری ازم بربیاید. عجیب گذشتند آن روزها, اینکه گوشهای بایستی طوری که به چشم نیایی اما نگرانی بیچارهات کند. بعد هم که آنطور شد, باز نفهمی کجای قصهای! اینقدر میدانی که عمیقن سوگواری. گاهی نمیدانم همهاش سوگ است یا افسوس , افسوسی که میچزاند , انگار که نامهی مهمی را پستچی بعد از انتظاری طولانی کف دستت بگذارد و قبل از اینکه به خودت بیایی باد بقاپد ببردش.
گاهی دلم برای خودم میسوزد, گفته بودم بعضی غمها از ظرفشان بزرگترند و این خیلی بیانصافیست . نمیدانستم اما بعضی غمها هستند که اصلن ظرفی برایشان درنظر گرفته نشده, آوار میشود سرت , من خودم را سرِ راهِ این مصیبت قرار دادم یا مصیبت من را انتخاب کرد که اینطور آوار شود, ویرانم کند! هر چه که بود , هرچه که هست, این دلِ تنگ ِ مچاله شده آن برقِ نگاه, یادش نمیرود که نمیرود رفیقِ شبزده , آرشَک .
.
.
.
قضا دور , بلا دور
نمیدانم اسمش دقیقن چیست یک چیز بدی دارد تمام میشود . یک چیزِ بدِ خیلی قدیمی ! شاید خسته شده بودم بس که کش آمد.شاید هم نمیدانستم چه میکنم , پیش آمده . مثل یک جملهی اتفاقی که در لحظه شکل میگیرد و برایت میشود قانونی که به آن اعتقاد داری . اینقدر میدانم که رفتم توی دلش! همان چیزهای بد را میگویم. نه که نترس باشم , دیدم ماندن در آن وضعیت ترسناکتر بود … بعد فهمیدم ابهام ترسناکترین چیز است .فقط به یک چیز مطمئن بودم حتمن چارهای دارد . صادقانهاش این میشود که یکسال عزادار بودنِ عزایی که صاحبعزایش نبودم حالیام کرد مرگ چاره ندارد, اینکه حسابش را سوا میکنند بیخودنیست . پس جایی که مرگ در کار نیست بگرد پیِ چاره, باید که راهی باشد ! چارهاش زمزمهی چهار فصلی بود که گذشت , بیعشق نگشاید گره … بیعشق نگشاید گره … بیعشق نگشاید گره … حواست که باشد خودش رگ میکند , معجزه میکند . پیش میبرد .
انگاری که از طولانیترین کابوس دنیا بیدار شده باشم . حتی خسته هم نیستم , جانم درد نمیکند , دور ریختنیها را دور ریختهام. سبکم و آرام. ” خوبم” جوابِ “چطوری؟” این روزهای من است , راحت بهدست نیامده, قدرش را میدانم .
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – هفت
میخواستم بازی را با همخوان کردن طنزی تمام کنم بلکه از تلخی ناخوداگاه انتخابهایم قدری کم کرده باشم … نمیشود اما ! مطلب هفتم انتخاب کردنی نیست , آخرین پست , خبر روز است ! درد دارد , درد !
***
ثبت میکنم برای ماندن و برای خودم
خوشحال باش. قصدت تحقیر بود. اعتراف می کنم احساس تحقیر شدگی تمام وجودم را سوزاند. آنقدر که گمان نبرم که تکرار شدنی باشد.
بالاخره تتمه آن انشای بلند بالا تعزیرش برایت ماند.
برای من چه ماند؟ همان آیات ِ همیشه . جلوی رویت تفال زدم و خواندمش. زیر فشار . همان که ساحران سحرشان را افکندند و تنها خدا به موسی می گوید تو چوبدستی خود را بیانداز و نترس !
شیرینی آیه را وقتی درگیر سحرت بودی و ریسمان های ساحری را در دست داشتی نمی توانستی بچشی. هرچند که نه موسایی در کار بود و نه چوبدستی ای ،ولی دلی بود که امروز را فراموش نمی کند. هیچوقت.
امروز تحقیر شدم. حتی غرورم شکست. اما بزرگی و کوچکی دست خداست و اوست که هست. اگر نبود که دق می کردیم در این روزها!
مختوم شد. اما شد؟
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – شش
***
به دور ترین جایی که می توانی بگریز …!!
ویل دو رانت میگوید : ” سر زمینی که آدمی جوانی خود را در آن گذرانده است ؛ مانند خود ایام جوانی زیباست ؛ اما بشرط آنکه انسان ناچار نباشد دو باره در آن سر زمین زندگی کند . “
من در لاهیجان زاده شده ام . در دبیرستان ایرانشهرش درس خوانده ام . در کوچه پسکوچه های سنگفرش همیشه خیس اش شبگردی کرده و مجنون وار عاشقانه ترین شعر ها و غزل ها را خوانده ام . اما سی و چند سالی است که لاهیجان را ندیده ام .
گهگاه ؛ دلم برای کوچه هایش . برای شیطان کوه اش . برای استخرش . برای آرامگاه شیخ زاهد ش – که زیبا ترین نارنجستان های دنیا را داشت -. برای بقعه چهار پادشاه اش . برای محله امیر شهیدش . برای کوی شعر بافان اش . برای قدم زدن های عصر گاهی در کوچه باغهایش . برای دبیرستان ایرانشهر با حسن سبیل معروفش . برای باغات چای و برنجکاری های عطر انگیزش . برای قهوه خانه ای که خوشمزه ترین لوبیا چیتی دنیا را داشت .برای باقلا قاتوق و میرزا قاسمی و ترش تره و اشپل ماهی و سیر ترشی و زیتون پرورده اش تنگ میشود .اما چه کنم که جرات بازگشت به سر زمین مادری ام را ندارم .
راستی ؛ مادرم در کدام خاک غنوده است ؟ پدرم در کدامین خاک سر به بالین نیستی نهاده است ؟
آه …..بقول شمس : چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم .
یک زاهد فلورانسی همعصر ماکیاول – فرانچسکو گیسیاردینی – میگوید :
” هیچ قاعده مفیدی برای زندگی کردن در زیر بار استبداد وجود ندارد ؛ به استثنای یک قاعده که در زمان شیوع بیماری طاعون نیز صادق است : به دور ترین جایی که می توانی بگریز …!!
من دلم گاه و بیگاه برای زادگاهم تنگ میشود . برای آب و خاک و جنگل و دریا و سنگ و کوه و آدمیانش .اما چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم .
آیا ویل دو رانت راست میگوید ؟؟ نمیدانم
من ناچارم با سخنان ویل دورانت خودم را تسلی دهم . چه کار دیگری از من ساخته است ؟
آری ؛ چندان که می بینم جز عجز خود نمی بینم …
کالیفرنیا - دوازده دسامبر2010
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – پنج
پست پنجم را از فرجام نه از این صفحه, که از به قول خودش ” خونهی مجردی آقای همخونه سابق ” انتخاب کردهام. شاید اینجا قدیمیترین صفحهی دو نفرهای باشد که باقی مانده , من میگویم دونفره به رویم نیاورید حضور یکی کمرنگتر شده. همهاش تقصیر آن خانهی مجردیست. گاهی که با هم شوخی میکنیم میگویم نوشتههای وزینت را برمیداری میبری آنجا با این صفحهی به قول خودت صورتی , زرد برخوردی میکنی .
حالا نه به عمد, راستش هرچه نوشتههایش را بالا پایین کردم, دیدم دلم میخواهد یکی از پستهای وبلاگ فرجام را اینجا همخوان کنم . میدانم یادداشتهایش خیلی خوب هستند, اما آلوچه خانومی که من باشم شعرها و ترانههایش را دوستتر دارم . جدای اینکه نوشتنشان کارِ هر کسی نیست, رد و رگههایی دارد که برایم چند پله بالاتر از یادداشتهایش – همان یادداشتهایِ خیلی خوب – میایستند.
***
برف پارو خورده فرجام غمگینی است که بنا بوده سپید باشد و نرم و لطیف.بنا بوده آرام ببارد و بنشیند و آرام داغ شود و اشک بریزد و بمیرد. سخت است وقتی آمده ای برای آب شدن و مردن، به گل و لای بکشندت و سنگ کنندت و تلبنار کنندت گوشه ای، فقط تا زیر دست و پا نباشی. برف پارو خورده می دانید، به این سادگی اشک نمی شود و آب نمی شود. چرا بشود؟ زیبایی دریده شده ای که فقط قلبی مانده برایش که سنگ است و یخ است و به لای و لجن کشیده شده… برف پارو خورده فرجامی غمگین است.
بی لمسِ دستانت فقط یک سایهی ترسیدهام
ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییدهام
از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو
باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیدهام
غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو
بردار باری را که من بر دامنت باریدهام
میشد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم
آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیدهام
پارو که بر من میزدی، میشد که دریا میشدم
زخمش نمیخشکید اگر، بر پیکر روبیدهام
گفتم که میبارم به تو، در آخرین فصل سفر
این فصل بیفرجام را، من در سفر فهمیدهام
چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن
آسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیدهام
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – چهار
چهارمین مطلب را از وبلاگ ترانه علیدوستی برداشتهام با این رویکرد که مثلن بیایید با هم ببینیم لاگیدن چقدر همه گیر شده , که چقدر ترانه خوب مینویسد و کاش بیشتر بنویسد و … و … و … اما اینها همه بهانه است برای همخوان کردن این یادداشت کوتاه , در واقع کوتاهترین نوشتهی وبلاگش که بر اساس فید موجود به تاریخ 17 بهمن 1387 در وبلاگ اولیهاش منتشر شده بود .
***
رویش نوشته برای شستن لباس ها با دست، یک پیمانه از نرم کننده را با ده لیتر آب مخلوط کرده، بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی خشک نمایید.
یادت هست در فیلمی، خانم مسنی لباس های باران زده ی محبوبش را اتو می کشید تا راهی اش کند، تا محبوبش وقت رفتن سردش نباشد؟ یادت هست که تا آخر هم سکوتش را نشکست؟ حرف دلش را به طرف نگفت هیچ وقت؟ پشتش را کرد به پسر جوان. لباس هایش را اتو کشید تا خشک شوند و یواشکی شاید، بغضش ترکید.
پیرهن ات بوی تو را نمی داد. دردِ چلاندنِ آبِ یخ و اسانس مصنوعی خوش بو از آن با انگشت های زخمی، نمی دانم چه فایده ای داشت. حجم خیس و سرد و سنگینی که افتاده گوشه ی لگن پلاستیکی. هم وزن جگر خام.
شاید بنا بود خیساندن آن با آب سرد و مایع نرم کننده، چنگ زدن به آن، چلاندنش بعد از ده الی پانزده دقیقه بدون آب کشی دوباره، بوسیدن آنجا که جای گردن است و آنجا که جای شانه، صاف و مرتب پهن کردنش روی بند… محبتی باشد که دیگر نمی توان به خودت کرد. کاری که پنهان کند این ناتوانی را. حواس را پرت کند از سیاهچال های عمیق دلتنگی. یک طوری پر کند این سکوت را.
کاش که سردت نباشد، بلند بالای غایبم.
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – سه
سومین یادداشت را از وبلاگ خورشید خانوم انتخاب کردهام, پست شده به تاریخ هشتم مارس سال دوهزارو پنج . درست نمیدانم صنم قصدش را داشته یا این اتفاق بدون قرار قبلی افتاده, به هر حال چیزهایی هست که در وبلاگستان فارسی با صنم شروع شده و نمیشود منکرش شد . اینکه این یادداشتش را انتخاب کردم به این علت است که مدل نوشتنِ صنمِ آنروزها را به شدت توی خودش دارد روایتهایش را از شهر شلوغ با تاکید روی زنانگی در آن به نظرم بهترین انتخاب آمد هم اینکه رد و نشانی از مجلهی کاپوچینو دارد . قدری طولانیست , آن وقتها هم حوصلهطولانی نوشتن بود هم حوصلهی طولانی خواندن . این روزها اگر هم اولی باشد از دومی خبری نیست
***
اين مطلب رو اگه کاپوچينو بود با مقاديری خود سانسوری تو ستون “برش های کوتاه” ام می ذاشتم. ولی خوب ديگه کاپوچينويی نيست که بخوايم براش ويژه نامه درآريم و بچه ها هم مخالفت کنن که باز شما فمينيست بازيتون گل کرد و غيره! به هر حال، دلم می خواست برای 8 مارس يه چيزی بنويسم. اما مطلب يهويی تبديل به يه چيزی شد که نه به 8 مارس ربط داره و نه به درد هيچ قالبی الان می خوره. برای همين می ذارمش تو قسمت more اين پست:
خاطره های زنانگی ام در شهر شولوغ
بچه که بودم هميشه دوست داشتم پسر باشم. پسرهای 6، 7 ساله همبازی ما همه محبوب بودند. شلوغ می کردند، زانوهايشان زخم و زيلی بود، خاک و خلی بودند. زانوهای من هم هميشه زخم و زيلی بود و از مرکور کورمی که به زانوهايم می ماليدند متنفر بودم. روزی که در بازی های بچه گانه دنبال پسرها کردم و همانطور که آن ها همديگر را می زدند من هم يکی از پسر ها را زدم همه پسر ها تعجب کردند و آن روز ديگر با من بازی نکردند. دخترهای جمع ما همه موهای بلندی داشتند. دامن های رنگ و وارنگ می پوشيدند و به سرشان سنجاق های رنگی زيبا می زدند. در ميان سختی های زندگی پدر و مادرم جايی برای دامن های رنگی و سنجاق های رنگی برای من نبود. بچه تر از آن بودم که عشقی که پشت نارنجی مرکورکوروم بود را بفهمم. دلم می خواست پسر باشم تا کسی از شلوغ بازی های من تعجب نکند، کسی به زانوهای زخمی ام نخندد، کسی به خاطر نداشتن سنجاق ها و دامن های رنگ و وارنگ من را کمتر دوست نداشته باشد و نگهبان ورودی نخواهد در آسانسور تنها گيرم بياورد که مرا ببوسد. دلم می خواست پسر باشم چون پسر های همبازی از دخترهای سنجاق رنگی خوششان می آمد…
دراز ترين عضو تيم بسکتبال بودم. مربی امان فقط برايش برنده شدن مهم بود. جای من در محوطه سی ثانيه زمين خودمان بود. تا خط نيمه بيشتر اجازه نداشتم جلو بروم. بايد در زمين خودمان می ماندم تا توپ های حريف را کوفت کنم. چند باری با بچه های هم تيمی در يکی از محوطه های اکباتان بازی کرديم و ديگر مربی نبود که جلوی بازی ام را بگيرد. همسايه ها شکايت کردند. آن حلقه بسکتبال فقط به پسر های بلوک تعلق داشت. روزی که با پسرها بازی کرديم دو نفر از همسايه ها آمدند و تهديد کردند که به کميته شکايت می کنند. به ما دختر ها می گفتند مگر شما خانواده نداريد؟ در مسابقات استانی مربی فقط در بازی فينال به من اجازه بازی داد، اما سرپرست بازی ها نگذاشت وارد زمين بشوم چون شلوار کوتاه پايم بود. شلوار استرچ بلند پوشيدم، باز هم نگذاشت وارد زمين شوم، شلوار زيادی تنگ بود. روی شلوار استرچ شلوار کوتاه پوشيدم. در بازی فينال دسته دو دبيرستان های دخترانه استان تهران آن سال من يک ثانيه هم بازی نکردم. ما اول شديم و به دسته يک رفتيم و من ديگر هيچوقت بسکتبال بازی نکردم…
روز اول دانشگاه بود و اولين کلاس. اولين بار بود که همکلاسی پسر داشتيم. در کلاسمان باز بود. دکتر بيرجندی رئيس دانشکده بود آن وقت ها. کلاس ما روبروی دفترش بود. دکتر بيرجندی مرا از کلاس بيرون کشيد و کارت دانشجويی ام را گرفت و می خواست اخراجم کند چون مقنعه ام عقب رفته بود. مسئول فرهنگ اسلامی دانشگاه پا درميانی کرد و من در اولين روز حضورم در دانشگاه اخراج نشدم. راه دانشگاه خيلی دور بود. تمام فکر و ذکرمان شده بود ماشين. با شيده می خواستيم مربی رانندگی بگيريم. به خيالمان گواهينامه می گرفتيم و ماشين های پدرهايمان را قرض می گرفتيم تا به جای دو ساعت نيم ساعته مسير دانشگاه را طی کنيم. گوش هايم از شنيدن دادهايش درد گرفت. “با اجازه کی مربی رانندگی گرفتی؟ کی به تو اجازه رانندگی می ده؟” آن سال من مربی نگرفتم و برای هميشه رانندگی تبديل به عقده زندگی ام شد.
دلم می خواست کار کنم. امتحان تافل را خوب داده بودم. روز مصاحبه فهميد. باز هم گوش هايم از دادهايش درد گرفت. “با اجازه کی می خوای بری کار کنی؟ خيلی عرضه داری درست رو بخون. پول می خوای؟ چقدر بهت پول می دن؟ من بيشترش رو می دم.” مصاحبه را رد شدم. 4، 5 بار ديگر هم تلاش کردم و باز هم رد شدم. به کسی چيزی نمی گفتم. من بايد معلم می شدم. يک موسسه ديگر پيدا کردم که راحت تر قبولم کردند. من می خواستم معلم شوم و شدم!
شهر شولوغ بود. دماغ من گنده بود، سينه هايم هم. هر روز متلک جديدی می شنيدم. نمی دانستم اعضای بدن من در پشت آن همه پارچه اينقدر جذاب است. باسنم را ميدان انقلابی ها دوست داشتند و شاسی ام را کسبه دروازه دولت. سينه هايم را ميدان ونکی ها بيشتر می پسنديدند و آلت تناسلی ام را راننده کاميون هايی که گاهی از خيابان های اکباتان می گذشتند و دوست داشتند اسمش را بلند بگويند و بخندند. مردانی که در تاکسی کنارم می نشستند از زنانگی ام هيجان زده می شدند. تقاضا برای کمی فاصله تبديل می شد به فحش و ناسزا از طرف مردهای بيچاره محروميت کشيده که به فاحشگی متهمم می کردند. از آن موقع به بعد هميشه جلو می نشستم و کرايه دو نفر را حساب می کردم. کم کم برايم عادت شد که بيش از نيمی از حقوقم را خرج کرايه تاکسی کنم.
دوستم داشت و فکر می کردم دوستش دارم. اتفاق که افتاد ترسيدم. قرار نبود اتفاق بيفتد. نصيحت ها را فراموش کرده بودم که دختر و پسر مثل پنبه و آتش هستند. پنبه آتش گرفته بود. تنها يک فکر در ذهنم می چرخيد. بايد با اين آتش ازدواج کنم، وگرنه هيچکس ديگر اين پنبه نيم سوخته را نمی پذيرد. از قضاوت ها می ترسيدم. پنبه نيم سوخته را از صميمی ترين دوستانم هم پنهان کردم. از ترس هايم برای دکترم حرف زدم. سه بار به پشتم زد و گفت “آفرين، آفرين، آفرين. داری بزرگ می شی! يک زن بزرگ.” 2 سال طول کشيد که جرات کنم پسرکی را که ديگر دوست نداشتم رها کنم و از سرد شدن آتشم نترسم. 2 سال طول کشيد که با سنت های دو هزار ساله ای که در ناخوداگاه ذهنم فسيل شده بودند مبارزه کنم و بفهمم پنبه و آتش قصه قديمی مادر بزرگ هاست که به واقعيت وجودی من هيچ ربطی ندارد. دو سال وحشتناک گذشت تا باور کنم من صاحب جسم خودم هستم و نبايد برای نيازهای طبيعی خودم شرمسار باشم.
سيگار می کشيدم. در ذهن سطحی نگر خودم فکر می کردم سيگار کشيدن ميوه ممنوعه زنان است و از خوردن ميوه های ممنوعه هميشه لذت می بردم. ساعت های ناهارمان با يکی از همکارانم به يکی از کوچه پس کوچه های پشت تئاتر شهر می رفتيم و پشت يک ساختمان نيمه کاره پنهان می شديم و سيگار می کشيديم. واکنش های عابران ديدنی بود. حتی مردهايی که خودشان سيگاری به لب داشتند. حتما از ديدن مقنعه و چهره های بی آرايشمان تعجب می کردند. شايد در تصورشان زنی که سيگار می کشد ظاهراش جور ديگری است. فاحشه ها که مقنعه سر نمی کردند! ياد روزهای دانشگاه می افتادم که پسرها در حياط دانشکده سيگار می کشيدند و ما در توالت بدبوی دانشکده…
دوست داشتم مسافرت کنم. ايران گردی، کوير، دريا. 24 سالگی اجازه پيدا کردم برای اولين بار تنها سفر کنم. دروغ های زيادی بافتم تا اجازه گرفتم. اما ديگر آن اجازه تکرار نشد و روزی که ديگر اجازه ای لازم نداشتم چون صاحب ديگری پيدا کرده بودم وقت برای سفر کردن خيلی تنگ بود. سفرهای کوتاهی که در آن مدت رفتم بهترين خاطره هايم شدند، شمال، کيش، اصفهان. عقده شيراز رفتن همراهم ماند تا آنور اقيانوس ها. ستاره های جاده اصفهان زيباترين تصويری شد که همراهم ماند. موج های آرام خليج فارس درشب در تنها سفر تنهايم زنده ترين تصويری شد که همراهم ماند.
مردی آمده بود که حس می کردم با همه فرق دارد. هميشه همينطور است نه؟ در زندگی که وابسته به مردان است بايد انتخاب کنی. اگر پرواز را دوست داشته باشی بايد روی بال های ديگری سوار شوی. کم پيش ميايد جزو معدود زنانی باشی که توانايی تنها پرواز کردن را داشته باشی. وقتی که از کودکی بال هايت را بريده باشند بايد بال های ديگری را قرض بگيری. نان و مهر و چار ديواری را با ديگری شريک شوی تا به آرزوهايت نزديک شوی. دوست نداشتند که مرد را انتخاب کرده بودم. دوست نداشتند که می خواستم به شيوه خودم زندگی جديدی را شروع کنم. روزهای سخت مبارزه شروع شده بود. روزهای مبارزه با قيمت گذاری روی عشق، مهريه و جشن عروسی، سنت های دو هزار ساله، حرف ها، حرف ها، حرف ها… گاهی فکر می کنم کابوس های آن روزها بود که از رويای شيرينی که می ديدم بيدارم کردند. شايد…
و روزهای ديگری آمدند. روزهايی که با بال های قرضی بايد هويت مستقل خودم را پيدا می کردم. روزهايی که هنوز ادامه دارند در دنيايی جديد که از دنيايی که من پشت سر گذاشتم چيز زيادی نمی داند. دنيايی که انگاری بدش نمی آيد بازگشتی به عقب داشته باشد و نوع مبارزه خاص خودش را می طلبد. اين روزها روزهای خوبيست برای مرور خاطره های مبارزه های قديمی و فهميدن اينکه در مقايسه با بسياری از زنان سرزمينم چقدر خوشبخت بوده ام و چقدر توانسته ام مرز ها و حصار ها را از پيش رويم بردارم. اين روزها شايد روزهای فکر کردن به فردا باشند. فردايی که متعلق به همه زنان سرزمينم است.
یک دهه وبلاگ نویسی فارسی – دو
دومین مطلب را از وبلاگ قاصدک* برمیدارم . انتخاب بین مطالبی که دانه به دانه به وقتش خواندهای کار سختیست . یادم میآید زمستان بعد از همین تابستان که این مطلب نوشته شده برای اولین بار که قاصدک* را دیدم , میدانستم همیشهی خدا دلش تنگ است .
***
حوض را گفتیم کاشی کردند، سفارش کاشی را اصفهان داده بودیم به وقت سفر سال پیش. دورتادور حوض کوزه سفالی پر تا پر گلدان شمعدانی، شمعدانیها همه اژدر. پای پلهها به قاعده اطلسی کاشتهاند و شاهپسند. از باغبانباشی قول گرفتهایم به ملاطفت آبیاری کند. برگ گل اطلسیست دیگر، تاب عتاب ندارد .
پیچ امینالدوله آلاچیق را پر کرده است، نفس بهار است تا کمرکش تابستان. محبوبهی شب هم همدم شبهای بلند است، به هوشیاری مدهوش میکند. انگاری یکی از آن هزار و یک شب باشد و سرت بر زانوی شهرزاد قصهگو، حالا مٌلک و ملک و جوانبختی هم در کار نباشد، گو نباشد. یک بوتهی گل سرخ هم کاشتهایم، به دست خودمان. به لرز و بی ترس. غنچه کرده است. امروز و فرداست که گل کند. حال خونیندلان.
عصر که بشود میآییم قدم میزنم. همه جا را وارسی میکنیم. حیاط شده است باغ عدن. فواره را باز میکنیم، دو تا صندلی لهستانی میگذاریم بر حوض کاشی فیروزهای و مینشینیم به انتظار. آفتاب که از لب دیوار همسایه بپرد، همان دیواری که اول بهار آبشار طلایی از سرش شره میکند، دست میبریم طرف سنگهای مرمر ایوان. انگشت اشاره که بر تن سنگ بساییم، سرما مینشیند در جانمان. پیشانی داغ را میچسبانیم روی سنگها و یادمان میآید که شما رفتهای.
بهار و تابستان هم توفیری در نبودنتان نمیکند.



بیان دیدگاه